کد خبر: 393184
تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۳:۲۱
گفت‌وگوی «جوان» با دكتر مجتبی سلطانی
این غفلت موجب گشته تا اندیشه‌های ملی‌نما در قلمرو سیاسی كشور - در مواردی حتی در بدنه حاكمیت- با حاشیه امن به نشو و نما پرداخته و تدریجاً به مثابه یك گرایش مقبول برای خود جایی باز كند. در گفت‌ و شنودی كه از نظر می‌گذرانید، محقق ارجمند دكتر مجتبی سلطانی به بازكاوی ماهیت نگاه امام(ره) به پدیده ملی‌گرایی و ارائه مستندات تاریخی آن پرداخته‌اند. این گفت‌وگو به لحاظ وجه استدلالی خویش یكی از بارزترین منابع تحقیق برای پژوهندگان این مقوله است و امید می‌بریم فتح بابی باشد برای بررسی‌های افزون‌تر در این باب. با سپاس از جناب سلطانی كه فرصتی موسح را به این گفت‌وگو اختصاص دادند.اگر بخواهیم نسبت اندیشه امام‌خمینی(ره) با اندیشه مسلط بر نهضت آزادی را بسنجیم، بررسی پیشینه نگاه امام به جریان ملی‌گرایی، لاجرم و ناگزیر خواهد بود. در مستندات تاریخی باقیمانده از امام، در شراطی كه برخی از علما نسبت به دكتر مصدق نگاه بینابینی داشتند، برآیند نگاه امام به دكتر مصدق چندان مثبت نیست، بنابراین بازكاوی نگاه امام به كاركرد جریانات ملی‌گرا، در دوران ملی شدن نفت ضروری به نظر می‌رسد. به نظر شما چرا امام داوری مثبتی نسبت به این جریان نداشتند؟بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. حضرت امام(ره) در مورد ملی‌گرایی به عنوان یك ایدئولوژی سیاسی كه آلترناتیو جریان اسلام‌گرایی باشد، موضع بسیار روشنی داشتند. به هرحال آن دسته از وقایع تاریخ معاصر كه مرتبط با جریان ملی‌گرایی هستند، به گونه‌ای شكل گرفته كه معمولا از این ایدئولوژی برای تضعیف و به حاشیه راندن و یا حتی به گونه‌ای كنار زدناندیشه اسلامی استفاده شده است. وقتی از ملی‌گرایی صحبت می‌شود، ممكن است برخی، به‌ویژه نسل كنونی از آن برداشت و تعبیر مثبتی داشته باشد. خود حضرت امام هم به هنگام نفی ملی‌گرایی، تأكید‌ می‌كنند كه منظور ایشان نفی ملت‌خواهی و میهن‌دوستی نیست، زیرا اصل میهن‌دوستی و علائق بومی و ملی و تلاش برای صیانت از مرزهای جغرافیایی و تاریخی و فرهنگی یك ملت، مفاهیم و ارزش‌هایی هستند كه خود اسلام، هم تأییدكننده و هم مشوق آنهاست. آنچه كه به عنوان ایدئولوژی سیاسی با تعبیر «ناسیونالیسم» و آن هم بیشتر در علوم سیاسی مطرح می‌شود، در كشورهای اسلامی و از جمله كشور ما، عمدتاً طرحی بیگانه‌گرایانه برای اسلام‌زدایی بوده است. البته این گرایش، شدت و ضعف داشته و تنوع و تفاوت‌های شرایط زمانی و رویدادها و وقایع مختلف موجب شده كه هویت این جریان در مواردی آشكار و برجسته باشد و در مواردی هم ماهیت آن چندان روشن نباشد. گاهی اوقات بسیاری از كسانی كه دغدغه‌های دینی و اسلامی هم داشتند، دچار این توهم می‌شدند كه اندیشه ملی‌گرایی می‌تواند در خدمت اسلام باشد؛ اما معدل و برآیند ظهور و تطور جریان ملی‌گرایی در تاریخ معاصر ایران، به زیان جریان اسلام‌گرایی و حتی استقلال كشور بوده است. می‌دانید كه در جوامع مختلف، بسیاری از تعابیر در معنای كاذب خود استخدام می‌شوند و از آنها برخلاف معنای واقعی‌شان بهره‌برداری می‌شود، از آن جمله است آزادی و استقلال. در تعریف اولیه شاید این گونه تصور شود كه ملی‌گرایی می‌تواند پلی به سمت استقلال باشد. در بسیاری از كشورهای افریقایی یا آسیایی و خاورمیانه، ‌اندیشه‌های ناسیونالیستی، زمینه‌های خروج استعمار رسمی و دستیابی به استقلال را فراهم كرده است. البته در اینكه این استقلال‌ها چقدر واقعی یا كاذب و یا تا چه میزان، مبنای تبدیل استعمار كهنه به استعمار نو بوده است، جای بحث فراوان وجود دارد، ولی ظاهر قضیه به این شكل است كه در تاریخ معاصر، ناسیونالیسم در بسیاری از كشورها عامل تهییج و بسیج مردم برای گسستن بندهای وابستگی بوده است، اما جالب اینجاست كه اندیشه ملی‌گرایی در ایران، در جهت تحكیم وابستگی و از بین بردن استقلال واقعی كشور عمل كرده، چون منشاء بیگانه داشته و یا ابزاری بوده كه توسط بیگانگان، و مغایر با زادبوم فرهنگی و اجتماعی و دینی كشور طراحی شده و چون در عمل تخریب بنیادهای بومی ظهور و بروز داشته، بیشتر منافع جریانات وابسته یا بیگانه را تأمین كرده است. در تاریخ معاصر ایران، ایدئولوژی ناسیونالیسم و ملی‌گرایی از سویی به زیان استقلال كشور و در جهت گسترش نفوذ غرب و به‌ویژهآمریكا‌‌ ‌بوده و از سوی دیگر در جهت تضعیف بنیان‌های اسلام در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی عمل كرده و به آنها صدمه زده است. تأكید‌ من بر عرصه سیاسی است، چون ملی‌گرایی كاری به نماز و روزه و اعتقادات شخصی افراد ندارد، بلكه وقتی اسلام در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی حضور پیدا می‌كند، غربی‌ها ازاندیشه ناسیونالیستی، به عنوان یك آلترناتیو استفاده كردند تا با كمك آن، هم اسلام‌گرایی را كنار بزنند و هم در جنگ سرد، منافع خودشان را درمقابل اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی حفظ كنند. طبیعی است كه بر مبنای چنین تحلیلی، امام ملی‌گرایی را به زیان اسلام و به زیان استقلال ملت ایران ارزیابی می‌كردند. تجربه‌های تاریخی هم عملاً این را نشان می‌دهد، یعنی به‌رغم ادعاهای زیبا و گاهی انگیزه‌های زیبا و حتی مخلصانه‌ای كه از سوی افرادی در طیف ملی‌گراها مشاهده می‌شود، در مجموع فاقد بصیرت و شناخت عمیق هستند و رویكرد آنها بیشتر عاطفی و هیجانی و احساسی است. برخی از افراد كه فكر می‌كنند می‌توان از تلفیق ملی‌گرایی ‌ و اسلام یك ایدئولوژی نجات‌بخش برای كشور ساخت و خیلی از اینها نیت سوء هم نداشتند، نهایتاً دیدند این جریان به حذف جریان اصیل و مقاوم در برابر استعمار منجر شد. البته در این طیف با فراماسونرها هم مواجه هستیم كه از ابتدا می‌دانند كه باید با ناسیونالیسم به جنگ اسلام و استقلال كشور بروند و یا آدم‌هایی كه اساساً هیچ مرام و مسلكی ندارند و صرفاً برای قدرت طلبی، در دوره‌ای كه تصور می‌كنند سكه ناسیونالیسم رایج است، به آن متوسل می‌شوند. پس در این طیف، هم می‌توان آدم‌های قدرت‌طلب و فرصت‌طلب، هم آدم‌های توطئه‌گر و وابسته به بیگانه و هم آدم‌هایی را پیدا كرد كه انگیزه‌های خوبی دارند، اما دچار تحلیل‌های نادرستی هستند. اما هر گاه این جریان شكل گرفته، چه در دوران مشروطه، چه در دوران رضاخان پهلوی و چه بعد از شهریور 20 و ماجرای ملی شدن نفت، به جای اینكه موجب تحكیم و تثبیت دستاوردهای آرمانی مردم بشود، رشد و پیشرفت تاریخی جامعه ما را یك مرحله به عقب رانده و با تأخیر مواجه كرده است. در دوران مشروطه افزایش احساسات ناسیونالیستی و غلبه ایدئولوژی ناسیونالیستی موجب شد كه اساساً ماهیت مشروطه تغییر كند و در نتیجه، مشروطه تبدیل به یك نهضت ناكام ربوده شده حامل استبداد نوین گردد. در دوران رضاخان پهلوی، باز ناسیونالیسم در خدمت شكل‌گیری وابسته‌ترین خانواده سلطنتی در تاریخ ایران كه رسالت خود را تأمین منافع بیگانگان می‌داند، قرار می‌گیرد و رسماً در خدمت ایدئولوژی و دستگاه نظام رضا پهلوی در می‌آید. بعد از شهریور 20 می‌بینیم كه در رقابت‌های ناشی از جنگ سرد، ناسیونالیست‌ها سعی می‌كنند آرمان‌ها و مطالبات ملی مردم را به سمت این مكتب سوق بدهند و به همین دلیل با نهضت ناكام ملی شدن نفت روبه‌رو می‌شویم، كه اگر انقلاب اسلامی ایران رخ نداده بود، شاید آثار فرهنگی آن تا یك قرن می‌توانست نظام سلطنتی را بیمه كند! وقتی یأس فلسفی و سیاسی و فرهنگی موجود در ایران را در ادبیات پس از 28 مرداد رصد می‌كنیم، در نوشته‌های روشنفكران كوچك‌ترین روزنه‌ای برای تحول و تغییر مشاهده نمی‌كنیم و كودتای 28 مرداد همه امیدها را نابود كرده است. چرا این‌گونه است؟ چون ایدئولوژی ناسیونالیسم، یك ایدئولوژی ابتر، عقیم و برخلاف ظاهر ملی‌گرایانه‌اش، در باطن بیگانه‌گراست و به زیان استقلال و ارزش‌های بومی كار می‌كند و موجب می‌شود كه یك نهضت گسترده با شكست مواجه شود. این فرآیند ذاتی جریان ناسیونالیسم است. بعضی از متولیان نهضت ملی‌شدن نفت با رژیم كودتا همكاری كردند و حتی داخل حكومت شدند. رژیم كودتا بعدها به یك عنوان زشت و نامطلوب تبدیل شد، وگرنه در دوران خودش توسط بسیاری از رهبران ملی شدن نهضت نفت مورد استقبال قرار گرفت و فقط آن بخشی كه از قدرت حذف شدند، آن را كودتا ‌نامیدند. بخشی از كسانی كه از مجلس پانزدهم شروع می‌كنند و به مجلس شانزدهم و سپس به دولت ملی‌گرای مصدق می‌رسند، زمینه‌سازان كودتا هستند و در خدمت كودتا قرار می‌گیرند. به‌نوعی می‌توان گفت كودتای 28 مرداد ادامه طبیعی نهضت به انحراف كشیده شده نفت است. تازه این در صورتی است كه 28 مرداد را كودتا بدانیم، چون این یك شهرت تاریخی است و به دلیل اینكه بیگانه در آن نقش داشته است. ما تصور می‌كنیم تعبیر كودتا حامل فهمی از دخالت بیگانگان است و لذا از این تعبیر استفاده می‌كنیم، وگرنه در چهارچوب قانون اساسی و مشروطه‌ای كه مصدق به آن پایبندی داشت، شاه همان كاری را كرد كه باید می‌كرد. مصدق خودش مجلس را منحل می‌كند و شاه هم طبق قانون اساسی اختیار دارد در غیاب مجلس، نخست‌وزیر را عزل كند. البته دست آمریكا‌‌ ‌و انگلیس هم پشت این قضیه هست و بیگانگان واقعاً در این موضوع مداخله كردند، از این روی مشكلی نداریم كه این رویداد را كودتا بنامیم، ولی واقعیت این است كه 28 مرداد مولود طبیعی ناسیونالیسم ورشكسته جبهة ملی است. در اینكه حزب توده، اختلاف رهبران جبهه ملی، فرصت‌‌طلب‌ها و انگلیس وآمریكا‌‌ ‌در این جریان نقش داشتند، بحثی نیست، ولی زمینه اصلی ایجاد این وضعیت در خود ایدئولوژی‌ ناسیونالیسم نهفته است كه اساساً بیمار و آفت‌زده است، یعنی سر و كار ما با یك ایدئولوژی ویروسی و سرطانی است كه كاركرد ذاتی آن این است كه انرژی متراكم توده‌ها را متحرف كند و از اهداف واقعی به سمت اهداف كاذب ببرد و در واقع به مثابه یك عامل هدردهنده و مهلك سرمایه ملی عمل كند. این كاركرد، ذاتی ایدئولوژی ناسیونالیسم بوده و هست. شاید برخی این گونه تصور كنند كه نگاه منفی امام‌خمینی(ره) نسبت به متولیان نهضت ملی نفت صرفاً به خاطر مخالفت آنها با اسلام است، حال آنكه شما به نكته جالب و مهمی اشاره كردید كه امام اساساً این ایدئولوژی را دارای نتایج مفیدی برای كشور نمی‌دانستند و از جنبه عقیم بودن آن به طرد این تفكر می‌پرداختند. هم عقیم بودن ایدئولوژی، هم نافی استقلال بودن و هم اسلام‌ستیزی آن مد نظر امام بوده است. امام در مرحله‌ای روی اسلام‌ستیزی ناسیونالیسم انگشت می‌گذارند، اما این نكته را نباید از یاد برد كه سكولاریسم ملی‌گرای دوره مصدق، یك سكولاریسم بی‌طرف نیست. بعضی‌ها كه بین لائیسیته و سكولاریسم تفكیك قائل می‌شوند و می‌گویند سكولاریسم در ذات خود با دین تعارض و درگیری ندارد و می‌تواند با آن همزیستی هم داشته باشد، اما این لائیسیته است كه دین‌ستیزی می‌كند. گیریم كه ما این تعبیر را كه حاوی مطالب نادرست و پیام‌های گمراه‌كننده‌ای است، بپذیریم و این تفكیك را هم قبول كنیم، باز هم سكولاریسم ملی‌گرای جبهه ملی و ناسیونالیسم این گروه، سكولاریسم بی‌طرفی نبود، بلكه یك سكولاریسم دین‌ستیز بود، ولو آدم‌های متدینی هم در جبهه ملی حضور داشتند. می‌دانید كه جبهه ملی در ابتدا با حمایت فداییان اسلام شكل گرفت و با توان نیروهای مذهبی در كنار ائتلاف مجموعه نیروهای سیاسی به وجود آمد، اما ایدئولوژی و مدیریت اصلی جبهه ملی به‌تدریج به سمت ناسیونالیسم دین‌ستیز رفت و همین وجه دین‌ستیزانه آن، برای مسلمان‌ها دغدغه زیادی را ایجاد كرد و متوجه شدند كه اگر اسلام از دست برود، همه چیز از دست می‌رود، اما اگر اسلام حفظ شود، بقیه دستاوردها را روزی می‌توانیم به دست بیاوریم و احیا كنیم، یعنی اگر الان شكست بخوریم، اما اسلام را داشته باشیم، بعدها امكان جبران هست، ولی اگر اسلام از دست برود، سرمایه اصلی را از دست داده‌ایم و امكاان جبران نداریم، به همین دلیل بسیاری از مذهبیون در برابر تغییر دولت مصدق سكوت كردند و حتی ته دلشان خوشحال بودند. به تعبیر امام اگر مصدق در قدرت باقی مانده بود، به اسلام سیلی می‌زد و نسبت به مسائل اسلامی خیلی شدیدتر و مخرب‌تر از رژیم پهلوی عمل می‌كرد، چون رژیم پهلوی برای كسب مشروعیت خود نیاز داشت گاهی دین‌ستیزی خود را پنهان كند، اما جریان ناسیونالیسم چون مدعی پیروزی در یك نبرد ملی‌گرایانه بود و خود را قهرمان ملی می‌دانست، بی‌مهاباتر و بی‌پرواتر از رژیم شاه دست به اسلام‌ستیزی می‌زد و جریان اسلامی و مسلمان‌ها را حذف می‌كرد. بسیاری از علما به این مسأله اعتقاد جدی داشتند، حتی كسانی هم كه بعدها متهم به ارتباط با دربار شدند، مصدق را بسیار دین‌ستیزتر و در عین حال مستبدتر از شاه می‌دانستند. مصدق از دوران قاجار و درحالی كه هنوز پشت لبش سبز نشده، وارث مستوفی‌گری خراسان شد. او یك شاهزاده قجری محسوب می‌شد و تا دوران رضاخان پهلوی، مشاور و مورد اعتماد رژیم و متصدی كارهای اجرایی بود و جز یك دوره كوتاه در سال1317 كه به خاطر مسائل دامادش مورد غضب واقع می‌شود، همواره ایفای نقش می‌كند، اما تمام هویت سیاسی و عملكرد مصدق در این دوره طولانی نادیده گرفته شده و منحصراً به نقش او در فاصله سه چهار ساله 1328 تا 1332 اشاره می‌شود و حال آنكه عملكرد او را باید در مجموع این سال‌ها دید. به هرحال در آن دوره چهارساله هم، عملكرد او ملغمه‌ای است از رفتارهای زشت و زیبا و مواضع خوب و بد كه در واقع ترسیم‌كننده شخصیتی به شدت متناقض است. اینكه خیلی‌ها سعی دارند شواهدی را دست و پا كنند كه نشان‌دهنده دموكراسی‌خواهی، استقلال‌طلبی و مرد‌م‌دوستی مصدق به عنوان یك رهبر سیاسی است، معادل یا بیشتر از آن می‌توان مصادیق متقن و مستندی را ارائه كرد كه خلاف این، یعنی دیكتاتوری، گرایش به اسلام‌ستیزی و سكولاریسم و بیگانه‌گرایی وی را نشان می‌دهد، مانند تمسك به این توجیه كه با بهره‌‌گیری از نفوذآمریكا‌‌ ‌می‌توان با انگلیس و شوروی مقابله كرد و نظایر اینها. به هرحال در این مسأله كوچك‌ترین شكی نیست كه مصدق از لحاظ سیاسی، یك سلطنت‌طلب دوآتشه است و تا آخر عمرش هم از این تفكر دست بر نمی‌دارد. فاطمی به خاطر اینكه از خط قرمز سلطنت عبور كرده است، كشته می‌شود، ‌. جالب است بدانید كه دكتر فاطمی در نامه‌ای خصوصی به آیت‌الله سیدرضا زنجانی مطالبی را می‌نویسد كه با كمال مردانگی، در دادگاه آنها را بیان نمی‌كند. او در این نامه خصوصی اشاره می‌كند كه من برخلاف رویه گذشته‌ام، در فاصله بین 25 تا 28 مرداد، تمام مطالبی را كه در روزنامه «باختر امروز» می‌نوشتم، به اطلاع شخص مصدق می‌رساندم و از او تایی د می‌گرفتم و بعد منتشر می‌كردم! وی همچنین مطالب سخنرانی 26 مرداد را كه علیه سلطنت ایراد كرده بود، به اطلاع مصدق رسانده بود و جالب اینجاست كه مصدق هیچ‌یك از اینها را به عهده نمی‌گیرد و در دادگاه محاكمه خودش، حتی از اینكه چرا اعضای سفارت ایران در بغداد حاضر نشدند از شاه استقبال كنند و عكس او را از دیوار سفارتخانه پایین كشیدند و نیز پایین كشیدن مجسمه‌های شاه و رضاشاه از خودش سلب مسؤولیت می‌كند! در حالی كه اسناد نشان می‌دهند كه حزب ایران، جبهه ملی و حزب توده با كمك یكدیگر این كار را می‌كردند. نكته جالب این است كه در همان زمان بسیاری از این مجسمه‌ها را در محوطه شهربانی یا ادارات دولتی نگهداری و حفظ می‌كردند! وقتی مصدق از تمام رویكردهای ضد سلطنتی در فاصله 25 تا 28 مرداد، از خود سلب مسؤولیت می‌كند، فاطمی به جرم صراحت و صداقت در مواضع ضد سلطنتی خود اعدام می‌شود، ولی مصدق حداكثر به 3 سال حبس و بعد هم اقامت اجباری در ملك ییلاقی‌اش در احمدآباد محكوم می‌شود. مصدق به‌رغم اینكه می‌گوید فاطمی اولین پیشنهاد‌دهنده ملی شدن نفت است و نام او را شهید راه آزادی می‌گذارد، خودش تا لحظه‌ای كه زنده است، به هیچ‌وجه از سلطنت‌طلبی عقب‌نشینی نمی‌كند و حتی در خاطرات خود هم كه از گفته‌های شاه در كتاب مأموریت برای وطنم انتقاد می‌كند و جواب او را می‌دهد، باز هم از سلطنت‌طلبی خود دست بر نمی‌دارد. ظاهراً اختلافات او با شاه جزیی و مقطعی بوده‌اند. بله، به قول خودش پشت قرآن را هم امضا كرده و به شاه داده و گفته من دشمن این قرآن باشم اگر به شاه و سلطنت خیانت كنم! به همین دلیل هم هست كه بنا به دستور مصدق و دولت او، مردم در روز 28 مرداد از خیابان‌ها بیرون رانده می‌شوند و شهربانی دولت مصدق جلوی مردم می‌ایستد تا شهر برای حضور كودتاچی‌ها خالی شود! فاصله زمانی میتینگ مردم در بهارستان در روز 26 مرداد تا روز 28 مرداد فقط دو روز است. اگر در روز 28 مرداد، نصف جمعیت روز 26 مرداد هم به خیابان‌ها ریخته بودند، چیزی به اسم كودتا شكل نمی‌گرفت. البته دوستان مصدق می‌گویند كه او در این زمینه اشتباه كرده و تصور می‌كنند با یك كلمه اشتباه می‌شود موضوع را جمع ‌و جور كرد. به كار بردن كلمه اشتباه چیزی از عمق این رویداد خانمان برانداز كم نمی‌كند. فرقی نمی‌كند كه بگوییم خیانت یا خطا، به هرحال سرنوشت یك كشور در این مقطع زیر و رو شده كه همه اینها حاصل دیدگاه و عملكرد مصدق است، چون او یك سلطنت‌طلب دو‌آتشه، سكولار، ناسیونالیست به معنای غربی و در عین حال معتقد به یك سری از گرایشات لیبرالی و در عین حال سلطنت‌طلب است. اگر اینها را به عنوان عناصر مقوم ایدئولوژی سیاسی مصدق ببینیم، همه در كودتای 28 مرداد تجلی پیدا می‌كند، چون كودتای 28 مرداد علیه هیچ یك از این عناصر نیست. كودتای 28 مرداد مگر علیه سكولاریسم بود؟ مگر علیه لیبرالیسم بود؟ علیه كدام یك از گرایشات سیاسی مصدق بود؟ به همین دلیل است كه می‌گویم كه 28 مرداد مولود طبیعی اندیشه دولت مصدق و نهضت ربوده شده نفت بود. این نهضت در ابتدا یك نهضت مردمی بود كه بعداً‌ توسط ناسیونالیست‌ها ربوده شد. البته تا آخر هم بین توده‌ای‌ها و ناسیونالیست‌ها جنگ وجود داشت، ‌ولی هم جریان ماركسیسم و هم جریان ناسیونالیسم درصدد ربودن این نهضت ملی و مدیریت آن بودند و یكی از عوامل مقوم كودتا همین درگیری است كه البته در این میان مصدق نمی‌توانست كاری بكند. اسناد منتشر شده نشان می‌دهد كه چگونه عوامل حزب توده در همه اركان، از جمله ارتش رخنه كرده بودند. جالب اینجاست كه كیانوری توسط همسرش كه از اقوام نزدیك مصدق بود، با او تماس می‌گیرد و می‌گوید كه حزب در اختیار شماست، شما دستور بدهید، ما در ارتش همه كار می‌توانیم بكنیم. از آن سو، سازمان افسران ناسیونالیست متعلق به جبهه ملی هم به مصدق پیغام می‌دهد كه آماده اقدام است. اخیراً‌ دیده‌ام كه بعضی‌ها نوشته‌اند مصدق در مقطع كودتا كسی را نداشت! او همه چیز داشت. مردم هم كه در 26 و 27 مرداد در خیابان‌ها بودند. در شب 28 مرداد، سفیرآمریكا‌‌ ‌یك ملاقات فوری و بدون وقت قبلی با مصدق انجام می‌دهد و به او می‌گوید كه باید با حضور مردم در خیابان‌ها مقابله شود. پس از این ملاقات، اعلامیه‌ای پخش و از مردم خواسته می‌شود كه از خانه‌هایشان بیرون نروند. در همان ایام، مصدق به یكی از دوستان نزدیكش، صدیقی می‌گوید این بهتر است كه ما مجلس را منحل كنیم و بگذاریم نمایندگان طرفدار شاه و زمین‌خوار ما را استیضاح و دولتمان را ساقط كنند یا كاری كنیم كه انگلیس وآمریكا‌‌ ‌و شاه، ما را ساقط كنند و قهرمان بشویم. مصدق می‌خواسته به شكل یك قهرمان از صحنه سیاست كنار برود. همه كه در عرصه سیاست، آرمان‌گرا نیستند. هیچ دلیلی وجود ندارد كه كسی بتواند ثابت كند كه مصدق به لحاظ شخصیتی، آرمانگراست. او به‌قدری نسبت به كشور خود بی‌علاقه است كه دو بار برای ترك تابعیت ایران اقدام می‌كند. یك بار هنگامی كه در سویی س بود و یك بار در زمان رضاخان پهلوی. دفعه اول به خاطر جنگ جهانی اول موفق نمی‌شود و دفعه دوم هم فرصت پیدا نمی‌كند، یعنی حتی ملت‌خواهی مصدق هم در حد آرمانی نیست، چه رسد به آرمان‌گرایی سیاسی او. مصدق یك سیاستمدار پراگماتیست بود كه از فرصت ملی شدن نفت استفاده كرد تا به آرزوهای فردی خودش كه همانا تبدیل شدن به یك قهرمان تاریخی بود برسد، البته با هزینه گزافی كه سرنوشت یك ملت را تغییر داد. این واقعیت تلخی است كه چون با یك سری مشهورات و تاریخ‌نویسی‌های رایج توده‌ای یا جبهه ملی نمی‌خواند، نباید مطرح شود! تاریخ‌نویسان هر دو جریان سعی كرده‌اند، چهره‌ای دروغین و اسطوره‌ای از مصدق درست كند، اسطوره‌ای كه با انقلاب اسلامی شكست، ولی هنوز كه هنوز است عده‌ای حاضر نیستند این موضوع را بپذیرند، چون این اسطوره با تجربه‌های جوانی خیلی‌ها گره خورده و در دوره‌ای طولانی مطرح بوده و یك حالت نوستالژیك ایجاد كرده، اما امام در آن دوران حضور داشتند و با بصیرت تمام، عمق و ریشه رویدادهای منتهی به كودتای 28 مرداد را ‌دیدند و لذا نسبت به جریان ناسیونالیسم هیچ گرایش مثبتی نداشتند. امام به‌نوعی جبهه ملی و ناسیونالیسم را در جنایات بعد از كودتای 28 مرداد و استبداد عریان 32 تا 57 مقصر می‌دانستند. بر اساس شواهد تاریخی، امام (ره) از بنیانگزاران اولیه نهضت آزادی چقدر شناخت عینی داشتند؟قبل از پاسخ به پرسش شما لازم می‌دانم به یك نكته اشاره كنم. در مقابل بسیاری از مطالبی كه در بحث قبلی مطرح شد، مطالب متعارض و نظرات كسانی هم كه به این مطالب اعتقادی ندارند، باید بیان و مسائل بحث‌برانگیزی هم كه آنها مطرح می‌كنند، در جای خود شكافته شوند. این می‌تواند بحث مستقلی باشد و باید تمام ادعاها را مطرح و درباره تك تك آنها بحث كنیم و به اشارت نگذریم. خیلی‌ها ممكن است چه به دلائل شخصی، چه به واسطه پژوهش‌هایی كه كرده‌اند با این مطالب موافق نباشند، اما در یك نكته جای بحث نیست و آن اینكه داوری و توصیف‌ تاریخی امام خمینی در باره ماجرای نهضت ملی شدن نفت از چنین شاكله‌ای برخوردار بوده است. ممكن است كسانی بگویند ما با این دیدگاه موافق نیستیم. این مسئله‌ای نیست، اما كسانی هستند كه خود را پشت سر امام پنهان می‌كنند و می‌خواهند این دیدگاه را تحریف یا نقض كنند. در مورد سئوال شما باید بگویم نهضت آزادی بعدها در اثر پروسه‌ای طولانی و تاریخی، به‌ویژه با بر عهده گرفتن مأموریت دولت موقت، جایگاه خاصی پیدا كرد، وگرنه در بدو تشكیل به‌خصوص در منظر جریان اسلامی و حتی جریان غیراسلامی از اهمیت چندانی برخوردار نبود. دلائل آن را هم عرض می‌كنم. اولا نهضت آزادی، جناح كوچكی در درون جبهه ملی بود. از همان ابتدا هم كه شكل گرفت، سعی می‌كرد خود را در درون جبهه ملی تعریف كند و وابستگی خود به جبهه ملی را نه تنها انكار نمی‌كرد، بلكه سعی داشت آن را تقویت كند. حتی در مقابل جناحی از جبهه ملی كه معتقد بود نهضت آزادی نباید به رسمیت شناخته شود و باید در جبهه ملی حل شود، خود نهضت به دنبال اثبات این نكته بود كه ما بخشی از مجموعه نیروهای سیاسی‌ای هستیم كه زیر پرچم جبهه ملی گرد ‌آمده‌ایم. در آن مقطع، اعضای نهضت از لحاظ سیاسی برجستگی خاصی نداشتند و حتی نقشی كه مهندس بازرگان در هیئت خلع ید داشت، تحت‌الشعاع نقش حسین مكی بود، او در این هیئت یك نقش فرعی داشت. البته بعدها بازرگان به عنوان رئیس هیئت مدیره خلع ید انتخاب شد كه مدت آن كوتاه و آن هم نقشی اداری، و نه سیاسی بود. جالب است بدانید كه مهندس بازرگان در نهضت ملی حضور سیاسی نداشت و آدم سیاسی‌ای هم نبود و حتی به دانشجویان خودش هم گفته بود كه سیاست تبدیل به بازی شده و مطلبی هم تحت عنوان «مرز بین دین و سیاست» نوشته و در آن ذكر كرده بود كه دین و سیاست ربطی به هم ندارند؛ به همین دلیل حضور مهندس بازرگان در نهضت ملی نفت، یك حضور اداری و فنی است كه از طریق اللهیار صالح و اعتمادی كه به او می‌شود، چنین نقشی را به عهده می‌گیرد، وگرنه سابقه سیاسی چندان برجسته‌ای ندارد. پدر مهندس بازرگان در نهضت ملی نقش بیشتری داشت. . . مهندس بازرگان به دلیل ارتباطات خانوادگی و نقش پدرش در ایجاد مدارس اسلامی و فعالیت‌های مذهبی، به این عرصه‌ها وارد شد، ضمن اینكه پدرش مخالف اروپا رفتن او بود و بعد از شرط و شروط‌هایی كه برای او گذاشت و گفت حالا كه می‌روی، تحت تأثیر فرهنگ و افكار غیردینی آنجا قرار نگیری، به او اجازه داد كه برود. بعدها هم معلوم شد كه نگرانی‌های پدرش نابجا نبوده، چون 7 سال اقامت او در فرانسه، از لحاظ فكری و شخصیتی، تأثیرات بسیار عمیقی در وجودش باقی گذاشت كه تا آخر عمر هم با او بود و هیچ وقت نتوانست خود را از سیطره ارزش‌ها و اصول غرب‌گرایانه رها كند؛ اولویت ذهنی و ایدئولوژیكش، غالباً هنجارهای غربی بود كه البته این موضوع به بحث جداگانه و مفصلی نیاز دارد. تأسیس نهضت آزادی به فاصله كمی بعد از فوت مرحوم آیت‌الله بروجردی شكل گرفت. امام تازه داشتند به عنوان یكی از مراجع جایگزین مطرح می‌شدند و هنوز به عنوان یك رهبر سیاسی و مذهبی در بین همه مردم شناخته شده نبوده و حركت خود را آغاز نكرده بودند. البته حوزه درسی امام بسیار پر رونق بود و ایشان در بین علما و فضلا شناخته شده بودند، ولی مرجعیت ایشان تازه آغاز شده بود. بعضی نقل‌قول‌ها حاكی از آن است كه امام مهندس بارزگان را به عنوان یك فرد متدین و بیشتر به عنوان پسر مرحوم عباسقلی بازرگان و همكار و رفیق آسید محمود طالقانی می‌شناختند. مرحوم طالقانی هم در جبهه ملی بود و اینها به‌تدریج به عنوان جناح‌ مذهبی جبهه ملی شناخته شدند، بنابراین امام در این حد، اطلاعات اجمالی و دوری از مهندس بازرگان داشتند، ولی چون در مجموع نظر مثبتی نسبت به كلیت جبهه ملی نداشتند، به اعضای جبهه ملی، حتی مذهبیون آن هم نظر مساعدی نداشتند، مگر افرادی كه بعدها در عمل نشان ‌دادند كه از میراث سیاسی جبهه ملی فاصله گرفته‌اند و تحولی در آنها رخ داده و گرایشات اسلام‌‌خواهی و سلطنت‌ستیزی در آنها تقویت شده است. امام بر اساس این دو معیار با بازمانده‌های جبهه ملی برخورد می‌كردند. خود بازرگان هم در مصاحبه‌اش با حامد الگار صراحتاً می‌گوید كه تا قبل از پیروزی انقلاب و قبل از سفر به پاریس در پاییز 57، با امام ارتباط نداشته است و فقط یك بار با ایشان ملاقات كرده است. مهندس بازرگان بخش زیادی از فرآورده‌های فكری و دینی خود را در دهه 30 ارائه می‌كند، ولی نهضت امام در دهه 40 آغاز می‌شود. . . كتاب «راه طی شده» بازرگان در محافل مذهبی به عنوان كتابی تلقی می‌شود كه توسط یك نفر مهندس نوشته شده و پر از غلط‌های فاحش در بارة آیات و روایات است و مدعیات نادرستی دارد، مثلاً این سخن كه بشر همان راه انبیاء را به پای خودش رفته! این كتاب در محافل مذهبی جلوه‌ای نداشت و فقط در محافل روشنفكری و دانشجویان دارای گرایش‌های دینی كمی مورد توجه واقع شده بود. سئوال من این بود كه شناخت امام از پایه‌گذاران نهضت آزادی چقدر بود؟من قرائنی ندارم كه اولاً آنها چندان در منظر امام بوده و ایشان توجه خاصی به آنها داشته باشند، یعنی ارتباط خاصی وجود داشته باشد كه در نتیجه آن اطلاع خاصی ایجاد شده باشد. اینكه امام در مورد همه جریانات اطلاعاتی داشتند و مشاورین و دوستان و شاگردانشان به ایشان اطلاعاتی می‌دادند، درست است. مهندس بازرگان در میان نیروهای دانشگاهی، از دهه 30 به بعد شناخته شده و ارتباط شهید مطهری با نهضت آزادی، هم از نظر كمی و هم كیفی از دهه 40 بیشتر شده است. مسجد هدایت، انجمن اسلامی مهندسین و شركت انتشار محملی برای این ارتباط‌ها بوده است. از «كانون اسلام» آیت‌الله طالقانی هم نام ‌برده می‌شود كه البته خیلی فعالیت‌های گسترده‌ای نداشته و بیشتر یك محفل كوچك و مختصری بوده و در دوران كوتاهی فعالیت داشته است. مهندس بازرگان در آنجا شركت می‌كرده و با روحانیون هم آشنا می‌شده است. من قرائنی ندیده‌ام كه به دلیل ارتباط مهندس بازرگان و شهید مطهری، ارتباط خاصی بین نهضت آزادی و مهندس بازرگان با امام شكل گرفته باشد. خود بازرگان در مصاحبه‌اش با الگار تأكید‌ می‌كند كه ما رابطه خاصی با امام نداشتیم. ارتباط شهید مطهری با افراد فرهنگی و سیاسی عمدتاً‌ رابطه شخصی بوده و الزاماً‌ به معنای رابطه بین آنها و امام نبوده است. من قرائن خاصی ندیده‌ام كه شهید مطهری در دهه 40 یا 50 تلاش خاصی كرده باشد كه بازرگان را با امام ارتباط بدهد. اولویت‌‌های فكری و فرهنگی شهید مطهری و شرایط آن زمان این را ایجاب نمی‌كرده است. ما در گفته‌های بعضی از شاگردان امام خوانده‌ایم كه امام با مطالعه آثار بازرگان در اواخر دهه‌ 30 نوعی حساسیت نسبت به برداشت‌های او از قرآن پیدا كرده بودند و در محافل خصوصی هم واكنش‌هایی را نشان می‌دادند، اما بحث بر سر این است كه پیدایش این جریان تقریباً با پیدایش نهضت امام همزمان بود. اینها هر چه واسطه تراشیدند كه با امام ملاقات كنند، ایشان نپذیرفته بودند و حتی وساطت علامه طباطبایی هم در این قضیه، كارساز نشد. به نظر شما این واكنش امام به هویت فكری اعضای نهضت برمی‌گشت یا امام نمی‌خواستند این نهضتی كه شروع شده به احزاب مربوط شود؟ باید به این نكته اشاره كنم كه مهندس بازرگان در افكار خودش، متأثر از حیدرعلی قلمداران بوده. از آن طرف كتاب «كشف‌ اسرار» امام در پاسخ به حكمی زاده نوشته شده، امام به ادامه انحرافات كسروی و حكمی زاده و امثال اینها حساس بودند و رگه‌هایی از این گرایشات را در افكار مهندس بازرگان می‌دیدند. مهندس بازرگان حتی بعدها از حیدرعلی قلمداران اسم هم می‌برد و نسبت به او سمپاتی هم داشت. همین‌طور از شریعت سنگلجی. . . مهندس بازرگان در كتاب‌های «اسلام: مكتب مبارز و مولد» و « بعثت و ایدئولوژی» كه به مناسبت جشن بعثت چاپ شد، صراحتا به دیدگاه‌های قلمداران درباره حكومت اسلامی اشاره می‌كند. در این مورد كسی تا به حال پژوهشی نكرده و جای كار دارد و ماهیت خیلی روشنی هم دارد. من نمی‌خواهم بگویم حیدرعلی قلمداران دقیقاً مثل بازرگان فكر می‌كرده، ولی اینها در مجموع به جریانی نزدیكند كه قرآن را كافی می‌دانند، نسبت به روایات كم توجه و كم‌اعتنا و به تبع آن نسبت به نقش ‌فقها و علما در تبیین معارف دینی، بی‌اعتقادند. یك نوع وهابی‌‌مآبی. . . جریانی كه به عنوان وهابیت شیعه نام برده می‌شود، نسبت به روایات و به عصمت معصومین(ع) نگاه منفی دارند كه یك رأس این طیف بسیار متعصب است، اما حداقل‌هایشان در دیدگاه نهضت آزادی هست. الان عبدالعلی بازرگان، پسر مهندس بازرگان سعی می‌‌كند خط فكری پدرش را ادامه بدهد، این دیدگاه‌ها را صریح‌تر نشان می‌دهد. خود مهندس بازرگان هم نسبت به امامت صراحتاً خدشه وارد و در كتاب «بعثت و ایدئولوژی» این مطلب را عنوان می‌كند. جالب اینجاست كه همان موقع نقدی هم بر این كتاب زده بودند و بازرگان در چاپ‌های بعدی مجبور می‌شود اصلاحاتی بكند. حتی مریدان او ناچار می‌شوند نسخه‌هایی از آن را جمع كنند. . گره‌های ذهنی مهندس بازرگان در باره موضوعاتی چون امامت، تا آخر هم حل نشده باقی ماند و در «خدا و آخرت هدف بعثت انبیاء» اوج خود را نشان داد؛ بنابراین اگر آثار مهندس بازرگان را یك مقدار عمیق تحلیل كنید، از همان ابتدا و از جمله در كتاب «راه طی شده» و بقیه نوشته‌های او، فاصله دیدگاه‌های او با دیدگاه مورد قبول حضرت امام را می‌بینید. ما در اینجا داریم یك بحث توصیفی می‌كنیم. به هر حال این فاصله وجود داشته و بنابراین كسی نمی‌تواند ادعا كند كه بین مهندس بازرگان و امام همسویی فكری وجود داشته، كما اینكه خود مهندس بازرگان هم چنین ادعایی نمی‌كند، برعكس اصرار می‌كند كه نه تنها همسویی با امام ندارد، بلكه از ابتدا هم اختلاف نظر ایدئولوژیك داشته‌اند. در پاسخ به این سئوال شما كه می‌پرسید آیا امام از ابتدا به این جریان بدبین بوده‌اند یا نه، باید به این نكته اشاره كنم كه خاطره تلخ كودتای 28 مرداد برای هر كسی تصویری را ایجاد می‌كند. برای روشنفكرها یك جور، برای ماركسیست‌ها جور دیگر و در ذهن مذهبی‌ها و كسانی مثل حضرت امام هم خاطره تلخ آن رویداد به این دلیل است كه معتقدند این نهضت به دلیل اسلام‌ستیزی و مقابله با روحانیت و تضعیف جایگاه جریان اسلامی شكست خورد، یعنی در واقع خاطره 28 مرداد در ذهن مذهبی‌ها ملازم بود با اسلام ستیزی جریان جبهه ملی؛ ‌به همین دلیل مرتبطین با جبهه ملی هم در نظر امام، حداقل اینكه مشكوك بودند و امام از ابتدا با شك و تردید با آنها برخورد می‌كردند و به آنها نظر خوبی نداشتند. به همین دلیل امام وقت ملاقات خصوصی به آنها ندادند. بازرگان می‌گوید كه ما با امام ملاقات كردیم كه ظاهراً در یك ملاقات عمومی بوده است. اعضای دفتر امام در آن زمان می‌گفتند كه امام وقت ملاقات خصوصی به آنها نداد، ‌ولی در ملاقات‌های عمومی كه در سال 41 از تهران یا جاهای دیگر به ملاقات امام می‌آمدند، مهندس بازرگان و یكی دو نفر از دوستانش هم حضور داشتند. مهندس بازرگان دقیقا اشاره نمی‌كند كه آیا این ملاقاتی بوده كه دانشجویان دانشگاه هم رفته بودند و یا ملاقات دیگری بوده. خود او می‌گوید كه این تنها ملاقات من با امام در دوران قبل از انقلاب بود، بنابراین نه مكاتبه‌ای، نه ملاقاتی و نه ارتباطی بین مهندس بازرگان و امام وجود نداشت. حضرت امام حسن ظنی و نیز چشم امیدی به این جریان نداشتند، اما در عین حال می‌خواستند برای تصحیح یا جبران، فرصتی به آن بدهند. از آن طرف هم معقتد بودند كه اینها نماینده بخشی از جریان دانشگاهی هستند و یكی از دغدغه‌های كلان امام، پیوند دانشگاه و حوزه بود و به این دلیل بود كه امام به بازرگان ‌نه به عنوان نماینده یك حزب یا گروه سیاسی، بلكه به عنوان نماینده بخشی از جامعه دانشگاهی، آن هم بخش سیاسی و دارای گرایشات مذهبی نگاه می‌كردند و معتقد بودند باید با آنها تعامل و مشكلاتشان را حل كرد و اصلاحات لازم را در دیدگاه‌ها و گرایشاتشان به وجود آورد تا جذب جریان اسلامی و نهضت امام شوند. امام در ابتدا نسبت به بسیاری از جریانات، از جمله نهضت آزادی، نگاه جذبی را داشتند، اما با آنها به عنوان یك حزب یا گروه تعامل نداشتند. این نكته بسیار كلیدی و مهمی است كه امام هیچ وقت مایل نبودند احزاب و گروه‌ها نقش اصلی و تعیین‌كننده در جریان نهضت پیدا كنند. ایشان می‌خواستند انقلاب اسلامی را بركنار از فعل و انفعالات گروهی و حزبی نگه داشتند. نهضت آزادی سعی می‌كند از وجهه مرحوم آیت‌الله طالقانی به عنوان یكی از بنیانگزاران نهضت آزادی استفاده كند‌، اما اسناد حاكی از آنند كه ایشان جزو بنیانگزاران نبوده و فقط از تشكیل آن حمایت كرده است. خود بازرگان صراحتا در سخنرانی‌اش در مسجد هدایت می‌گوید ایشان عضو مؤسس نبود، بلكه عضو درجه دو بود! متن سخنرانی مهندس بازرگان در كتاب «یادنامه ابوذر زمان» آمده است. ما شاهد هستیم كه امام در نگاه به آیت‌الله طالقانی و اعضای نهضت آزادی تفاوت‌ قائل می‌شوند. اولا تجلیلی كه بعد از فوت مرحوم طالقانی از ایشان كردند و القابی كه به ایشان دادند، با نگاهی كه به عملكرد نهضت آزادی و دولت موقت داشتند، به‌كلی متفاوت است. آیا شما این تفاوت نگاه را می‌پذیرید؟ و در صورتی كه پاسخ شما مثبت است، علت را چه می‌دانید؟البته داوری امام معطوف به معدل و نتیجه نهایی است. این درست نیست كه ما داوری نهایی امام را به همه مقاطع فعالیت‌های سیاسی مرحوم آیت‌الله طالقانی تسری بدهیم. آیت‌الله طالقانی نسبت به جبهه ملی و جریان ناسیونالیسم حسن ظن داشتند و این ناشی از نوع نگاه سیاسی و نیز روابط شخصی ایشان از ابتدا بود، البته ایشان انتقادهایی هم نسبت به روحانیت، و با مرجعیت و فضای قم فاصله‌ داشتند. مرحوم آیت‌الله طالقانی اساساً در تداوم سنت علمی حوزوی محسوب نمی‌شدند. ایشان بیشتر به عنوان یك روحانی سیاسی شناخته شده بودند و وجهه سیاسی ایشان بر وجهه روحانی و آخوندی ایشان می‌چربید، مخصوصا در دهه 30 و 40 و حتی تا دهه 50. این تصویر از مرحوم آقای طالقانی باید در جای خودش مورد واكاوی دقیق قرار بگیرد. از این گذشته ما نمی‌توانیم آیت‌الله طالقانی سال 58 را با آیت‌الله طالقانی سال‌های 28 و 30 و 40 و حتی 50 یكی بدانیم، چون هم مراحل پختگی و كمال فكری و تجارب فراوانی را پشت سر گذاشته بودند، مع‌الوصف آیت‌الله طالقانی از ابتدا از نگاه آنتاگونیستی و خصمانه جریان روشنفكری بیمار و ناسیونالیستی كور ‌فاصله جدی داشتند و از آن طرف نگاه همدلانه و سمپاتیك و مثبت نسبت به جریان اسلامی و اسلام‌گرایی مبارز داشتند. آیت‌الله طالقانی از یك طرف عضو جبهه ملی است و از طرف دیگر به‌شدت از فداییان اسلام و حتیاندیشه آنها حمایت می‌كند. فداییان اسلام مغضوب دولت مصدق بودند و شاید عده‌ای ندانند كه همه دوران حبس نواب صفوی در زندان‌های دكتر مصدق سپری می‌شود، نه در زندان‌های شاه!اخیراً آقای سحابی گفته كه یك بار مرحوم طالقانی با دكتر فاطمی دعوا كرد كه چرا اینها را زندانی كرده‌اید؟آیت‌الله طالقانی كسی بود كه تلاش می‌كرد مانع از تشدید برخورد دولت مصدق با فداییان اسلام شود و سعی می‌كرد روابط بین اینها را التیام ببخشد، اما در آن دوران، یكی از موانع این مسئله، دیدگاه تند و رادیكال دكتر فاطمی بود كه البته بعدها گفتند در ملاقاتی كه با نواب صفوی كرده بود، از این مسأله اظهار پشیمانی كرده و گفته بود بدی‌هایی را كه به فداییان اسلام شده، جبران خواهم كرد. فاطمی از خشونت علیه فداییان اسلام پشیمان بوده، ضمن اینكه ماجرای حمله مسلحانه به فاطمی هم كه توسط یكی از اعضای فداییان اسلام انجام می‌شود، در دورانی بوده كه نواب صفوی در زندان بوده و این كار بدون هماهنگی او صورت گرفته بود. حتی نقل می‌شود كه خود نواب گفته بود كه من اگر بیرون از زندان بودم، مانع از این كار می‌شدم و نمی‌گذاشتم این اتفاق بیفتد. ماجرای حمله مسلحانه به دكتر فاطمی و رابطه او با فداییان اسلام و دیدگاه نواب نسبت به دولت مصدق هم از نكاتی است كه در باره‌اش درست كاوش نشده، در باره این موضوع یا صرفاً از منظر فداییان اسلام صحبت شده، یا از موضع ناسیونالیست‌ها. خوب است كه برای یك بار هم كه شده این ماجرا درست مورد بررسی قرار بگیرد، چون دیدگاه نواب هم به مرور تغییر می‌كند. او ضمن اینكه به دلیل برخوردی كه مصدق با فداییان اسلام و با شخص او كرده، خیلی تند است، از طرف دیگر دوست دارد از این ظرفیت دولت و آدم‌هایی مثل فاطمی برای تضعیف شاه استفاده كند. او نگاه واقع‌بینانه‌ داشته و می‌گفته اگر بشود این دولت را به سمتی سوق داد كه از آن برای تضعیف شاه استفاده كرد، باید این كار را كرد. از تفاوت دیدگاه آیت‌الله طالقانی و نهضت آزادی می‌گفتید. آیت‌الله طالقانی ضمن اینكه عضو جبهه ملی است، اما از آن طرف نه تنها نسبت به فداییان اسلام همدلی دارد، بلكه بسیاری از دیدگاه‌های آنها را هم قبول دارد. البته نفوذ آیت‌الله طالقانی در جبهه ملی زمان مصدق خیلی كم است و نقش چندانی هم نداشته است. در دوران نهضت مقاومت ملی هم به همین شكل است. اساساً خود نهضت مقاومت ملی یك جریان محفلی بود و همان جریان محفلی كم تاثیر هم تحت تاثیر آقای زنجانی بود. آقای طالقانی در جبهه ملی دوم نقش بیشتری پیدا می‌كند. رابطه آیت‌الله طالقانی و مهندس بازرگان چندین بعد داشته است. یكی رابطه رفاقت از دوره جوانی است كه مبتنی بر رفت و آمد خانوادگی بوده، یكی همكاری سیاسی در جبهه ملی و بعد از آن بوده و یكی هم همكاری فكری در قالب مسجد هدایت و شركت انتشار. هركدام از اینها هم ابعادی دارد، یعنی در همه این همكاری‌ها هم شما در هیچ جا نمی‌توانید این همانی بین افكار آیت‌الله طالقانی و مهندس بازرگان پیدا كنید. البته اشتراكاتی وجود دارند. مثلا میزان اشتراكاتشان در مسائل سیاسی بیشتر است. در این عرصه‌ها، فاصله‌ جدی فراوانی بین آیت‌الله طالقانی و مهندس بازرگان وجود دارد كه در پاورقی‌های مرحوم طالقانی بر تنبیه‌الامه و پرتوی از قرآن نمایان است. ‌بازرگان در تحلیل دین، نگاه عرفانی و فلسفی ندارد و صرفاً نگاه علمی دارد، در حالی كه آیت‌الله طالقانی نگاه عرفانی و حتی فلسفی به قرآن و معارف دینی دارد. البته آقای طالقانی متأثر از عمل‌گرایی رایج در آن زمان هم هست. در تبیین دین، معتقد به استفاده از علم هم هست، ولی دیدگاهش با مهندس بازرگان متفاوت است. نقطه عزیمت ایشان با مهندس بازرگان متفاوت است. در حواشی‌ای كه آیت‌الله طالقانی بر تنبیه‌الامه نوشته، تفاوت اساسی نگاه ایشان را در زمینه حكومت دینی با بازرگان نشان می‌دهد. ایشان در مورد ولایت فقیه نكات ارزنده‌ای دارد و همچنین نگاهش بر علل شكست نهضت مشروطه كاملا با بازرگان متفاوت است. . . رویكرد التیام‌بخش و مسالمت‌جوی آیت‌الله طالقانی برای اینكه بتواند جناح‌های مختلف سیاسی را با هم آشتی بدهد، باعث می‌شد كه ایشان گاهی اوقات از بعضی خطاهای دیگران اغماض كند تا بتواند همگرایی بیشتری ایجاد كند. این تلاش ایشان برای بعضی‌ها موجب این سوءتفاهم شده كه گویی تفكر آیت‌الله طالقانی هم این گونه بوده، درحالی كه این مسئله، خصلت مشی سیاسی ایشان بوده، نه ویژگیاندیشه سیاسی ایشان. تفاوت است بین نگرش سیاسی و مشی سیاسی. نگرش سیاسی آیت‌الله طالقانی به امام به مراتب نزدیك‌تر بود، اما مشی سیاسی ایشان، چون مبتنی بر حسن ظن و التیام‌بخشی بوده، تلاش می‌كرده زمینه‌های همگرایی را بیشتر فراهم كند. این منش توهمی را در بعضی از افراد ایجاد كرده كه ایشان همگرایی ‌ فكری هم با جریان ملی‌گرایی یا التقاط داشته است. نكته‌ای كه هنوز ابعادش روشن نشده، ‌‌ولی اسنادش هست، این است كه مرحوم آیت‌الله‌ طالقانی از ابتدا با انتخاب مهندس بازرگان به نخست‌وزیری مخالف بود. ایشان معتقد بود كه ایشان نهایتاً می‌تواند وزیر خوبی شود. مرحوم طالقانی نسبت به عملكرد بازرگان انتقاد داشت و یك نوع سكوت انتقادی را در پیش گرفته بود. . . سكوت هم نمی‌كرد و موضع‌گیری صریح داشت. نهضت آزادی دارد با تكرار به این تحریف تاریخی دامن می‌زند كه آیت‌الله طالقانی جزو مؤسسین نهضت آزادی بوده تا از اعتبار و حسن شهرت و محبوبیت ایشان استفاده كند. از لحاظ تاریخی، این ادعا غلط است. آقای طالقانی دعوت به همكاری مؤسسین نهضت را می‌پذیرد، اما در بیانیه‌ای كه می‌دهد شروطی را ذكر می‌كند، از جمله تأكید‌ می‌كند مواظف نفوذ افراد بیمار و دورو و منافق باشید. بعد از انقلاب هم این را گفت. . . من از این بالاترش را به شما می‌گویم كه یزدی نسبت به آقای طالقانی به شكل توهین‌آمیزی سخن می‌گوید و در مصاحبه با «نشاط» به سابقه آقای طالقانی اشاره می‌كند. او ادمه می‌دهد كه بعد از پیروزی انقلاب، نهضت آزادی می‌خواهد تجدید تشكیلات كند، از آقای طالقانی دعوت می‌كند و ایشان قبول نمی‌كند. روایت یزدی خیلی جالب است و من ترجیح می‌دهم شما در حاشیه مصاحبه، عین روایت یزدی را چاپ كنید. نتیجه و مفاد حرف‌های یزدی این است كه آقای طالقانی جایگاه و شهرتش را مدیون نهضت آزادی بود و با نهضت آزادی رشد كرد و بالا آمد و به یكی از رهبران انقلاب تبدیل شد، ولی موقعی كه نهضت به ایشان احتیاج داشت، ‌نیامد! او در ادامه از آیت‌الله طالقانی انتقاد تندی می‌كند و می‌گوید كه این رفتار هم از نظر سلوك سیاسی و هم از نظر اخلاقی مردود است! آقای یزدی به عنوان دبیركل نهضت آزادی، موضع گیری آقای طالقانی در عدم پذیرش همراهی با نهضت آزادی را هم اخلاقاً و هم به لحاظ سیاسی، محكوم می‌كند و مورد تخطئه جدی قرار می‌دهد، اما جالب است كه حالا هرجا دستشان می‌رسد عكس آقای طالقانی را می‌زنند و می‌گویند جزو مؤسسین بوده است! در حالی كه بازرگان بارها تصریح می‌كند كه آقای طالقانی جزو مؤسسین درجه اول نبود و به عنوان یك عضو ساده در آنجا فعالیت می‌كرد. نهضت آزادی در سال 42 همزمان با محدود شدن فعالیت جبهه ملی و توده‌ای‌ها و ناسیونالیست‌های جدید، فعالیتی ندارد، چون شاه قبل از 6 بهمن همه بساط‌های سیاسی را كه علی امینی راه انداخته بود، جمع و سران آنها را دستگیر می‌كند. نهضت آزادی هم در این دستگیری‌ها عملا تعطیل می‌شود، بنابراین آقای طالقانی با نهضت آزادی اولیه، حداكثر دو سال همكاری مختصری داشته و در عین حال همكار فعال و در حد رهبری نبوده. از آن به بعد مسیر مبارزات آقای طالقانی، یك مسیر رادیكال و مستقلی می‌شود كه در اثر آن به زندان می‌افتند. . . حتی از مبارزات مسلحانه هم پشتیبانی می‌كند. . . همین‌طور است، اما آقای بازرگان وقتی كه از زندان آزاد می‌شود، معتقد است كه باید بازنشسته سیاسی شود و فقط كار فرهنگی و كلا از مسائل سیاسی كناره‌گیری می‌كند. در سال‌های اخیر كه این مصادره به مطلوب‌ها صورت گرفته، عده‌ای از جوانان اصول‌گرا آثار آیت‌الله طالقانی را مطالعه كرده و نكات جالبی را در مورد ولایت فقیه و نهضت مشروطه و حتی مخالفت با شیوه‌های زمامداری بازرگان پیدا و عرضه كرده‌اند، اخیراً مهندس سحابی گفته كه طالقانی گرایشات بنیادگرایانه هم داشت، یعنی این ایده‌های طالقانی را بنیادگرایانه تلقی می‌كند. بله همین‌طور است. اگر امروز بسیاری از تعابیری را كه ایشان در مورد امام، ‌گسترش انقلاب اسلامی و اینكه احكام اسلامی باید حاكم شود، نقل كنید و نام ایشان را در ذیل آنها ننویسید، خیلی‌ها مستبعد و بعید می‌دانند كه ایشان این حرف‌ها را زده باشد و قبول هم نمی‌كنند. آنها تصویر دروغینی از آیت‌الله طالقانی ساخته‌اند كانه یك بخشی از آقای طالقانی لیبرال و یك بخشی از ایشان هم طرفدار التقاطی‌هایی بوده كه ملی مذهبی‌ها به آن گرفتار شده‌اند. این یك مصادره دروغین از شخصیت و سابقه آقای طالقانی است. در مورد مبارزه با امپریالیسم، می‌شود در بارة آیت‌الله طالقانی یك كتاب نوشت، درحالی كه بازرگان اساسا معتقد به این مبارزه نیست و آن را نفی می‌كند. بازرگان می‌گویداندیشه ضد امپریالیستی یك اندیشه ماركسیستی است؛ بعد هم تاریخ را تحریف می‌كند و می‌گوید امام هم در آغاز ضدآمریكا‌‌ ‌نبوده، درحالی كه امام از همان سال 41 علیه آمریكا، انگلیس، اسرایی ل و شوروی موضع‌گیری می‌كند و در همان زمان می‌گوید كه آمریكا‌‌ ‌از همه آنها بدتر است و امروز سر و كار ما با آمریكاست. بازرگان می‌گوید امام بعدها تحت تاثیر چپی‌ها، ماركسیست‌ها و التقاطی‌ها گرایشات ضد آمریكایی ‌ پیدا كرد! این را هم در مصاحبه سال 58 با حامد الگار و هم در كتاب «انقلاب ایران در دو حركت» مطرح می‌كند و می‌گوید گرایش ضد امپریالیستی و ضد آمریكایی، یك گرایش ماركسیستی و وارداتی و انحرافی است. برعكس او، آیت‌الله طالقانی یكی از ایدئولوگ‌هایاندیشه ضد امپریالیستی است. اگر شما بخواهید دو سه ركن مشخص برای اندیشه آیت‌الله طالقانی پیدا كنید، حتما یكی از آنها ضدیت آشكار با امپریالیسم و با آمریكاست، درحالی كه مهندس بازرگان و رهبران نهضت آزادی چنین مواضعی نداشتند. امروز اینها چطور می‌توانند بگویند كه آیت‌الله طالقانیِ ضد امپریالیسم، مؤسس نهضت آزادی است و آنها میراث‌دار او هستند؟‌ ما می‌گوییم سلمنا و قبول. ما حاضریم آیت‌الله طالقانی را ششدانگ در اختیار شما قرار بدهیم، اما به شرط آنكه شما حقیقتاً به طالقانی وفادار باشید. عده‌ای از ناسیونالیست‌ها دلائل گوناگون می‌آورند كه مصدق ضد انگلیسی بود. ما می‌گوییم سلمنا و قبول. همه قرائن و شواهدی كهنشان می‌دهد ایشان با انگلیسی‌ها همسو بوده، به كنار؛ شما به همین میراث ضد انگلیسی كه ادعا می‌كنید، وفادار باشید. اگر شما معتقدید كه مصدق ضد انگلیسی است و می‌گوید استعمار انگلیس پدر این كشور را در آورده، پس میراث‌دار مصدق هم باید گرایش ضد انگلیسی قوی داشته باشد. چطور است كه هر كه طرفدار انگلیس و آمریكاست، الان طرفدار مصدق است و هر كس كه دست در دست انگلیس وآمریكا‌‌ ‌دارد، عكس مصدق را بالای سرش می‌زنند؟ ما می‌گویی م اگر مصدقِ ضد انگلیس و ضد استعمار وجود خارجی دارد، ما هم ششدانگ قبولش داریم. ما می‌گوییم اگر شما آیت‌الله طالقانی را مؤسس نهضت آزادی می‌دانید، پس اندیشه‌ها و عقاید واقعی او را مطرح كنید و به آنها ملتزم باشید، ولی نیستید، ضمن اینكه واقعیت‌های تاریخی هم نشان می‌دهد كه ایشان از مؤسسین نهضت آزادی نبوده و این ادعا، دروغ است، البته رابطه دوستانه ایشان، رابطه‌ای كه در زندان با اعضای نهضت آزادی داشته و رابطه خانوادگی موضوع دیگری است. ایشان با خیلی‌ها رابطه دوستانه و خانوادگی داشته، اما منتقد آنها هم بوده. جاذبه آیت‌الله طالقانی خیلی قوی‌تر از دافعه ایشان بود. البته به این نكته هم اشاره كنم كه چنین تصوراتی در باره آیت‌الله طالقانی، بیشتر ناشی از خبث طینت منافقین در تبلیغات دروغین در باره ایشان بود. دروغ بزرگی كه آنها در ضمیر تاریخی بعد از انقلاب كاشتند این است كه آیت‌الله طالقانی نسبت به دشمنان انقلاب و التقاطیون و ماركسیست‌ها موضع تندی نداشته است، درحالی كه از فتوای داخل زندان كه آیت‌الله طالقانی به آن معتقد بوده بگیرید تا برخوردهای تندی كه ایشان در همان زندان و بعدها در بیرون نسبت به این طیف از منحرفین داشت. ایشان گاهی اوقات دافعه قوی و بسیار تندی هم داشت، منتهی كسی نیامده دافعه تند ایشان را نشان بدهد و تبیین كند كه ایشان نسبت به مسائل كلان و اساسی دینی و جایی كه احساس می‌كرد راهی برای هدایت یا مسالمت وجود ندارد، دافعه نشان می‌داد. شما آخرین خطبه نماز جمعه ایشان را بخوانید. آیت‌الله طالقانی به‌موقع و هروقت كه می‌دید لازم است، این كار را می‌كرد. ایشان در اولین نماز جمعه می‌گوید اگر لازم باشد، من و امام روی تانك می‌نشینیم و می‌جنگیم. كدام رهبر ایدئولوژیكی تا به حال چنین حرفی زده؟ چهره‌ای كه شما از آیت‌الله طالقانی درست می‌كنید، این است؟ مسعود رجوی آن موقع 30 سال داشت و در سخنان خصوصی خود، آشكارا آیت‌الله طالقانی را تهدید كرده بود. حتی عده‌ای مشكوكند كه در فوت آیت‌الله طالقانی، منافقین دست داشته‌اند، چون اینها به‌شدت از تهدید آیت‌الله طالقانی ترسیده بودند. خود اعظم طالقانی در این باره خاطره‌ای را تعریف می‌‌كند و می‌گوید من در قم صدای داد و فریاد پدرم را شنیدم و رفتم دیدم كه دارد با مسعود رجوی و موسی خیابانی دعوا می‌كند. آنها گفته بودند شما بیا علیه امام موضع‌گیری كن و آیت‌الله طالقانی داشت به آنها می‌توپید. این را اعظم طالقانی در مصاحبه با «چشم‌انداز» نقل كرده است. اگر سكته آقای طالقانی دلایل غیرطبیعی هم نداشته باشد، قطعاً یكی از دلائل سكته ایشان همان دعوای شدیدی بوده كه در شب آخر با رجوی داشته است. اینها می‌خواستند از آیت‌الله طالقانی سوء استفاده كنند و ایشان، آنها را به طور جدی تهدید می‌كند كه اگر به این رفتارتان ادامه بدهید، من در برابر شما موضع‌گیری می‌كنم. آقای طالقانی جمله‌ای دارد كه كمتر كسی به آن اشاره می‌كند و آن هم این است كه هر كسی كه جلوی این انقلاب بایستد، باید باید هلاك شود! ایشان نسبت به كسانی كه در مقابل انقلاب می‌ایستند، موضع قاطع و تندی دارد، اما وجه جلالی رفتار آیت‌الله طالقانی تحت‌الشعاع وجه رحمانی ایشان قرار گرفته است، درحالی كه آیت‌الله طالقانی در دفاع از انقلاب و امام تردید نداشت. مشابه آقازاده بازی‌هایی كه برای بعضی دیگر از آقایان پیش آمد، برای آقای طالقانی هم پیش آمد و ایشان در آن امتحان خوبی پس داد. وقتی آسید احمدآقا پیام امام را برد، آیت‌الله طالقانی بلافاصله به اعتراض خودش خاتمه داد. خیلی‌ها امید داشتند كه اعتراض آیت‌الله طالقانی نسبت به دستگیری پسرش توسط كمیته مهندس غرضی، نقطه شروع رهبری اپوزیسیون توسط ایشان علیه امام بشود و روی این قضیه سرمایه‌گذاری‌های بسیار گسترده‌ای هم كرده بودند. منافقین كل تشكیلاتشان را در آن زمان در خدمت این موضوع قرار داده بودند. همه را هم به خیابان‌ها ریختند. . . بله، من خودم شاهد و در قضیه مقابله با منافقین، فعال بودم، اما شما مشاهده می‌كنید كه آیت‌الله طالقانی از این امتحان روسفید بیرون آمد. وقتی احمدآقا می‌رود و پیام امام را می‌دهد، ایشان فوری برمی‌گردد و از آن به بعد نسبت به این قضیه هیچ اعتراضی نمی‌كند. می‌خواهم بگویم آیت‌الله طالقانی در امتحان ولایت‌پذیری، به مراتب از بسیاری از افراد مدعی سربلندتر و موفق‌تر بیرون آمد و نشان داد كه تابع امام است. به نظر شما از چه مقطعی دقیقا اصطكاك جریان نهضت آزادی با امام پیش آمد و اینها نشان دادند كه بااندیشه مسلط بر نهضت امام سازگاری ندارند و حتی واكنش‌های تندی نسبت به اندیشه امام نشان دادند؟حركت حضرت امام از ابتدا كه شكل گرفت، در دیدگاه مهندس بازرگان و یاران او، تصویر همگرایانه و همدلانه‌ای را ایجاد نكرد، یعنی در قاموس سیاسی نهضت آزادی كه میراث دار ایدئولوژی و فرهنگ سیاسی جبهه ملی بود، نهضت امام فقط به مثابه یك فرصت دیده می‌شد، فرصتی كه باید از آن استفاده كرد و بر محمل آن از نیروی توده‌ها و روحانیت استفاده كرد، یعنی در واقع هدف آنها بازسازی نهضت ملی شدن نفت، منتهی این بار با هوشیاری بیشتر بود، چون آنها در تحلیل‌هایی كه از شكست نهضت ملی شدن نفت داشتند، یكی از دلائل را كنار رفتن نیروهای مذهبی و مخالفت آنها می‌دانستند. ماجرای حضور گسترده مردم در تشییع جنازه آیت‌الله بروجردی كه در مطبوعات آن زمان تصاویر و گزارش‌هایش هست، هم رژیم شاه را بسیار هراسان كرد و هم از آن سو موجب تغییر تحلیل در نیروهای سیاسی اپوزیسیون شد، از جمله جبهه ملی و نهضت آزادی فهمیدند كه نباید نیروهای مذهبی را نادیده بگیرند و باید از ظرفیت و پتانسیل آنها استفاده كنند. من معتقدم نگاه جبهه ملی و نهضت آزادی به نهضت امام، یك نگاه فرصت‌طلبانه بود و برای این نهضت اصالت قائل نبودند و چندان هم آن را قابل دفاع نمی‌دانستند، تصور می‌كردند كه باید تصویر رتوش شده‌ای از حركت امام را به جامعه عرضه كنند. الان هم در تاریخ‌نویسی‌هایشان سعی می‌كنند این‌گونه مطرح كنند كه امام مواضعی می‌گرفت كه روشنفكرپسند و قابل دفاع نبود و ما سعی می‌كردیم با رتوش مواضع امام، تصویر روشنفكرانه‌ای را از نهضت ایشان ارائه دهیم! مثلا اینها به دروغ مدعی هستند كه حركت علما و امام برخلاف اصلاحات ارضی بوده، درحالی كه اصلاحات ارضی فی نفسه یك حركت مترقی بود و شعار جبهه ملی هم این بود كه: اصلاحات آری، دیكتاتوری نه!اینها می‌گویند ما در جبهه ملی و نهضت آزادی تلاش كردیم تصویری را كه رژیم شاه می‌خواست از حركت روحانیت نشان بدهد و خود روحانیت هم آن را تقویت می‌كرد، تعدیل كنیم، درحالی كه ما وقتی جوابیه استفتاء پنج بندی امام را درباره اصلاحات ارضی در آن زمان می‌خوانیم، می‌بینیم برخلاف بیانات سایر مراجع هیچ ابهامی در آن وجود ندارد. امام صراحتاً مطرح می‌كنند كه بسیاری از این مالكیت‌ها ظالمانه است. از آن طرف هم می‌گویند اگر قرار است اصلاحاتی بشود، باید هم حقوق محرومین دیده شود، هم حق مالكیت. و نكته جالب این است كه امام می‌گویند این كار باید به ید فقها انجام شود. جرقه‌ اولیه طرح حكومت اسلامی را امام در آن استفتا نسبت به اصلاحات ارضی می‌زنند، چون در بند آخر می‌گویند اجرای این مهم به ید فقها و از طریق احكام شرعیه است، یعنی حكومت صلاحیت ندارد كه تشخیص بدهد كدام زمین غصبی است و كدام زمین ظالمانه است، كجا حق مالك هست و كجا نیست. امام می‌گوید این كار باید توسط فقها انجام و حق مظلوم از ظالم ستانده شود. بنابراین امام هم ماهیت نادرست اصلاحات ارضی شاه را می‌شناسند و آن را فاقد مشروعیت می‌دانند، هم از آن طرف جنبه‌های ظاهراً مقبول و معقول آن را با یك تبیین دینی تایی د می‌كنند، اما در عین حال می‌گویند كه نفی اصل مالكیت با وجود فقدان مشروعیت حكومت پهلوی، مشروعیت ندارد. نهضت آزادی از امامی كه این قدر دقیق وارد ماجرا شده، این تصویررا ارائه می‌‌دهد كه اینها یك عده آخوند‌های سنتی تحریك شده توسط فئودال‌ها یا طرفدار آنها هستند! نهضت‌آزادی، خود را در مقام ویرایشگر حركت روحانیت می‌دانست تا بتواند از این حركت به شكل مقطعی استفاده كند. نگاه نهضت آزادی به نهضت امام از ابتدا نگاهی مغشوش بود و آنها نتوانسته بودند ماهیت نهضت امام را از ابتدای شكل‌گیری درك كنند. بازرگان از ابتدای نهضت امام در سال 41 تا زمان فوتش نتوانست ماهیت و واقعیت نهضت امام را بفهمد و در درك بینش واندیشه سیاسی امام و روح انقلاب اسلامی، ‌ناتوان بود. در ابتدا هم همین‌ طور بود. قطعاً وقتی آنها نگاه دانای كل و از بالا داشتند و ادعا می‌كردند ما دارای تجربه و سابقه سیاسی و مناصب‌ سیاسی هستیم، با حكومت ارتباط داشته و دانشگاهی بوده‌ایم، به نوعی خود را در عرصه سیاست، رهبران درجه یك و روحانیون را رهبران درجه دو می‌دانستند. شهروند درجه یك و درجه دو كه می‌گویند، در نگاه و نقد سیاسی نهضت، به این صورت وجود داشت و آنها همان ‌طور كه از مؤسس درجه یك و درجه دو صحبت می‌كردند و آقای طالقانی را مؤسس درجه دو می‌دانستند، اساساً معتقد بودند كه روحانیون در مسائل سیاسی آن‌گونه كه باید بینش و شناخت ندارند و عموما باید تابع آنها باشند. آنها معتقد بودند كه ما در امور فرعیه فردیه به فقیه مراجعه می‌كنیم و تازه در همین زمینه هم خود را مقلد امام نمی‌دانستند. خود بازرگان می‌گفت: « همین كه یكی بلند شود و بگوید‌ای شاه بیرونت می‌كنم، مگر مرجع تقلید می‌شود؟ مرجع تقلید فكر روشن می‌خواهد ‌كه حضرت آیت‌الله شریعتمداری دارد!» این حرف را در زندانی می‌زند كه او به دلایلی در آن گرفتار شده كه شریعتمداری مخالف آن دلایل است! بازرگان معتقد است در زمینه مرجعیت، صلاحیت شریعتمداری از صلاحیت امام بیشتر است و به همین دلیل هم اعضای نهضت ازادی، مقلد شریعتمداری بودند و فقط عده‌ای از جوان‌ها بودند كه به تقلید از امام توجه داشتند، از نسل اول نهضت آزادی، كسی را سراغ ندارم كه مقلد امام بوده باشد. در جریان دارالتبلیغ هم با شریعتمداری ارتباط داشتند و در ماجرای كودتا هم شریعتمداری را مظلوم معرفی كردند و در فوتش اعلامیه دادند و دروغ گفتند. مشخص است كه ارادت آنها به شریعتمداری فقط در مسأله مرجعیت نبود و فراتر از اینها بود. مطمئناً اگر سناریویی با دگرگونی انقلاب به رهبری شریعتمداری رخ می‌داد، هیئت مدیره آن را نهضت آزادی تشكیل می‌داد! اگر فرض كنیم كه جریان كودتایی شریعتمداری در سال 59 و یا بعداً جریان قطب‌زاده موفق می‌شدند، مطمئناً پیوند فكری و ارتباطات داخلی نهضت آزادی با شریعتمداری به گونه‌ای بود كه اعضای اصلی هیئت مدیره آن از نهضت‌ آزادی انتخاب می‌شدند، چون همگرایی مبنایی بین رهبران اولیه نهضت و شریعتمداری وجود داشت و به او علاقه و دلبستگی داشتند. بازرگان از روز اول، علاوه بر فاصله‌های فكری، نوعی حسادت همراه با شیطنت نسبت به امام داشت و جالب است كه این حسادت را هم در مصاحبه با حامد الگار و هم در نوشته‌هایش آورده است. در مصاحبه با حامد الگار یكی از چیزهایی كه دیگر از دستش در می‌رود و مثل آدمی كه دارد دق می‌كند و باید حرفی را بزند، به زبان می‌آورد این است كه می‌گوید من مانده‌ام كه آدمی مثل آقای خمینی كه همیشه سرش توی كتاب بوده، چطور بهتر از ما كه دائما در میان جوان‌ها بودیم، با جوان‌ها ارتباط برقرار كرده و جوان‌ها این طور دنبالش هستند؟ البته می‌گوید كه امام دنباله‌روی جوان‌هاست و از آنها تاثیر می‌گیرد و حرف‌های بسیار عوامانه و خلاف واقعیت‌های بین را بر زبان می‌آورد، اما در جاهای مختلف و مجالس خصوصی از بیان بعضی از این مطالب ابایی ندارد. بازرگان از لحاظ سنی حدود 9 سال با امام فاصله دارد و بنابراین هم از لحاظ سنی و هم از نظر سابقه سیاسی، خود را كمتر از امام نمی‌داند، اما جالب است همین بازرگان موقعی كه از امام حكم می‌گیرد، ایشان را به عرش اعلا می‌رساند و رسماً‌ امام را با امام حسین(ع) مقایسه می‌كند و به بختیار می‌گوید تو بیا حر شو و آقای خمینی هم امام حسین(ع) است! از آن طرف هم در بیانیه نهضت آزادی رسماً می‌گوید كه مشروعیت حكم امام در مورد نخست‌وزیر دولت موقت، به مصداق «اطیعوالله و اطیعوالرسول» و به دلیل نیابت از امام معصوم(ع) است. این موضوع به صراحت در بیانیه رسمی نهضت آزادی آمده است. قبل از پیروزی انقلاب بازرگان مصاحبه می‌كند و در بارة حكومت از امام هم صریح‌تر حرف می‌زند، كانه امام از او عقب می‌مانند! او می‌گوید: «اسلام تمام احكام قضایی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و همه چیز را دارد. » جالب اینجاست در جایی كه بازرگان احساس می‌كند نخست‌وزیر است، حكومت اسلامی، جامع و كامل است و اسلام همه قوانین را دارد و حضرت امام هم نایب امام معصوم(ع) هستند، اما وقتی كه از قدرت كنار زده می‌شود، ولایت فقیه فاقد مبنای قرآنی و عقلانی می‌شود، اسلام ناقص می‌شود و توان اداره اجتماع را ندارد. اعوجاج عجیبی را در اظهارات و شخصیت بازرگان می‌توان مشاهده كرد. بازرگان در سال 57، نه تنها با مطبوعات داخلی كه با مطبوعات خارجی هم مصاحبه و در آنها چنان دفاع جانانه‌ای از جهان شمولی و قدرت اسلام در اداره حكومت كرده كه حیرت‌انگیز است. شاید عده‌ای بگویند خوب حالا یك حرفی را زده و بعداً فهمیده كه اشتباه كرده، مثل همه آدم‌ها، ولی بازرگان در سن 75 سالگی یك جوان 24، 25 ساله كه نیست كه اشتباه كند. باید دید در چه سنی دارد این حرف‌ها را می‌زند و با كدام تجارب مطالعاتی و سیاسی؟ ‌او نهضت ملی شدن نفت، همكاری با طالقانی، زندان و. . . را پشت سر دارد و خودش را اسلام‌شناس و قرآن‌شناس هم می‌داند و اسلام را دارای جامعیت و قدرت اداره جامعه، و ولایت فقیه را نیابت از امام معصوم(ع) تصویر می‌كند، اما همین آدم در فاصله سه چهار سال، تئوریسین ضد ولایت فقیه و ضد نظام اسلامی می‌شود! به این نمی‌شود گفت تحول فكری! یعنی مهندس بازرگان را در سن 75 سالگی نمی‌شود با یك نماینده مجلس كه یك زمانی یك حرفی را زده و بعدها برگشته مقایسه كرد. شما قبول ندارید كه فردی بتواند تحت شرائطی، تحول فكری پیدا كند؟می‌تواند به شرط اینكه این تحول فكری ناشی از یك سنت آكادمیك یا فرآیند فكری باشد، نه ناشی از لجاجت و عنادورزی سیاسی. مهندس بازرگان در عرصه اسلام آدم متخصصی نبود. او خود آموخته بود و مطالعه شخصی داشت. او در زمینه مباحث دینی، مطالعات آكادمیك نكرده بود. اگر مثلا در دوران حذف شدگی سیاسی و اخراج از گردونه انقلاب رفته و كار آكادمیك كرده و بعد از 10 سال كار به این نتایج رسیده بود، می‌گفتیم مهندس بازرگان جدیدی است، ولی این‌طور نیست. او همان حرف‌های بی‌مایه، همان شبه استدلال‌های عوامانه، مغلطه‌ها و سفسطه‌ها، استنادهای بی‌اساس به قرآن و روایات را تكرار می‌كند و با این بنیه علمی آمده‌ و می‌خواهد به یك مرجع تقلید، درس فقه و حدیث بدهد، مثل اینكه طلبه‌ای كه بخواهد به مهندس بازرگان درس ترمودینامیك بدهد! امام در نامه‌ای كه راجع به نهضت آزادی می‌نویسد، می‌گوید كه اینها صلاحیت تفسیر قرآن را ندارند و ضررشان برای اسلام از منافقین بیشتر است. به نظر من این نكته بسیار كلیدی و مهمی است كه امام معتقد است اینها فاقد صلاحیت هستند و با رویكرد سوءاستفاده با قرآن مواجه می‌شوند و به همین دلیل زیانشان از زیان منافقین بیشتر است. به نظر من هم مهندس بازرگان و هم نهضت آزادی رفتارهای پارادوكسیكال و مغشوشی دارند. حتی وقتی انسان می‌خواهد رفتارهای آنها را مقطع‌بندی كند، با مشكل روبه‌رو می‌شود و نمی‌تواند بگوید كه نهضت آزادی از این تاریخ تا آن تاریخ این هویت دارد و در فاصله زمانی دیگری هویت دیگری. وضعیت خود بازرگان هم به همین شكل است، یعنی حتی در یك مقطع خاص هم با تناقض‌های فراوان مواجه می‌شوید و نمی‌توانید بگویی د كه مثلا در این فاصله كاملا طرفدار حكومت اسلامی بودند، چون دقیقاً در همان موقع مقطع می‌بینید كه طرفدار سكولاریسم هستند، اما نظریه‌هایی را در طرفداری از حكومت اسلامی ارائه می‌دهند! در مقطعی می‌بینیم طرفدار امام و انقلاب هستند، ولی علیه هر دو هم موضع می‌گیرند و در مقطع دیگری بالعكس! یعنی یك جور تحیر، گمگشتگی، حیرانی و هروله كردن بین خاستگاه لیبرالی و صبغه و گرایش مذهبی در آنها دیده می‌شود، یك جور دعوای دائمی بیناندیشه‌های دینی و لیبرالی در آنها وجود دارد. حتی در كتاب «خدا و آخرت» او هم باز می‌بینید یك جاهایی زمینه را باز گذاشته كه آدم‌هایی بیایند و نقد ‌كنند كه بازرگان چندان هم به سكولاریسم معتقد نبود! برای بیان خصیصه التقاط و نفاق ایدئولوژیك، مثالی بهتر از نهضت آزادی نمی‌توانید نشان بدهید. به نظر من آنها به التقاط ایدئولوژیك دچار بودند و بعد به نفاق ایدئولوژیك و نفاق سیاسی هم رسیدند، چون خصیصه التقاط كه به نفاق منجر می‌شود، ناشی از همین درگیر بودن با تناقض‌های گوناگون و رفتارهای پارادوكسیكال است. به هرحال در آغاز نهضت حضرت امام، برخورد نهضت آزادی آن‌گونه بود و بعدها هم رفتارهای متناقض زیادی داشتند. عده‌ای می‌گویند بازرگان در محفلی خصوصی از حضرت امام تمجید كرده و در جای دیگری انتقاد! یعنی كانه ایشان مطابق با ذائقه مخاطب صحبت می‌كرده. در اعلامیه رسمی‌ای كه به مناسبت 15 خرداد 42 صادر كردند، می‌گوید كه ما در این حركت نقشی نداشتیم و مخالف این حركت بودیم. از آن طرف نسل دوم نهضت آزادی در دفاع از 15 خرداد اعلامیه می‌دهد و می‌‌گوید ما در نهضت 15 خرداد حضور داشتیم. یك عده می‌گویند مخالف نبودند و از داخل زندان نقل قول می‌كنند كه مهندس بازرگان هم از 15 خرداد و هم از مظلومیت كشته‌شدگان صحبت كرده و گفته كه باید كار مسلحانه كرد! آن ‌قدر اقوال صحیح متناقض و نه دروغ، می‌شنوید كه خواه ناخواه به این نتیجه می‌رسید كه مهندس بازرگان با ابتدایی ‌ترین مسائل مبارزه سیاسی هم تا به آخر تكلیف خود را روشن نكرده است! حتی در مسأله استبداد و استعمار هم همین‌طور است. محمد مهدی جعفری می‌گوید یكی از دلایل جدا شدن آن 23 نفر از نسل دوم نهضت آزادی در سال 59، این بود كه بازرگان معتقد بود كه تقدم با مبارزه با استبداد است و مبارزه با استعمار اولویت ما نیست. ما معتقد بودیم كه بعد از 28 مرداد، مبارزه با استبداد و استعمار باید همزمان باشد، ولی بازرگان معتقد بود كه ما نباید مبارزه با استعمار و باآمریكا‌‌ ‌را وارد كار خود كنیم. خود بازرگان در خاطراتش می‌گوید كه من رفتم پاریس و به امام گفتم: «آقا! به شاه فحش می‌دهید، به آمریكا‌‌ ‌فحش ندهید. ما الان نباید با استعمار درگیر شویم. » منظورم این است كه حتی در مسأله استبداد و استعمار، اقوالی از بازرگان نقل می‌شود كه كاملا دوگانگی او را نشان می‌دهد. این تذبذب گاهی ناشی از تاثیر مخاطب یا محیط و یا به قول امروزی‌ها جوگرفتگی، یا ناشی از فرصت‌طلبی و بلاتكلیفی است، یا ضعف در تحلیل است. بعضی‌ها تاثیر فضا و محیط و متاثر شدن از گرایشات عمومی را عمده می‌دانند، ولی به اعتقاد من نفاق است و رگه‌های نفاق را از ابتدا می‌توان در نهضت ‌آزادی دید كه چگونه آرام آرام شكل می‌گیرد. ابتدا این رگه ضعیف و كوچك است و از سال 59 و 60 تقویت می‌شود تا جایی كه الان نهضت ازادی به تجسم نفاق ایدئولوژیك و سیاسی مبدل شده است. امام، منافقین را فرزندان مهندس بازرگان ذكر می‌كند و خود مهندس بازرگان هم می‌گوید كه اینها فرزندان عزیز من هستند. مهندس بازرگان بعدها به هنگام دفاع از خودش، مجاهدین را به عنوان فرزندان «عزیزدردانه» خود معرفی می‌كند. دلایل تاریخی هم وجود دارد كه اساساً التقاط منافقین تحت آثار و تعلیمات بازرگان بوده است. در واكنش نسبت به نهضت امام هم اینها می‌خواستند در هر صفی، زنبیلی و ردپایی بگذارند كه اگر آن جریان به پیروزی رسید، اینها هم سهم داشته باشند. تلاش برای سهم داشتن در همه جریانات، نكته‌ای است كه در نهضت آزادی و جنبش مسلمانان مبارزه بوده و به سمپات‌های آنها هم منتقل شده است. از جمله برجسته‌ترین افرادی كه این كار را در مكتب مهندس بازرگان خوب یاد گرفته كه در هر جریانی، نشانه‌ای، ردپایی و حضوری داشته باشند و سهمی بگیرند، مهندس موسوی و زهرا رهنورد بوده‌اند كه وقتی عملكرد آنها را در ماجرای فتنه اخیر بازخوانی می‌كنیم، می‌بینیم كه اینها از ابتدا اعتقادی به بسیاری از اصول نداشته‌اند. در تأسیس كانون نویسندگان لائیك و سكولار، مهندس موسوی كه یك جزوه هم از او منتشر نشده، اسمش به عنوان مؤسس هست، چون در آن زمان رفیق صمیمی اسماعیل خویی و با سكولارها دمخور بوده و می‌خواسته در میان روشنفكران سكولار هم جایی داشته باشد. از آن طرف سعی می‌كرده به بزرگان نهضت آزادی نزدیك شود، از طرف دیگر دور و بر شهید بهشتی و شهید مطهری می‌پلكیده كه خود را نزدیك به روحانیت مبارز نشان بدهد، از آن طرف با بچه‌های مجاهدین خلق مراوده داشته و می‌بینید كه این تفكر و این فرهنگ سیاسی همان چیزی است كه از دل آن موسوی بیرون می‌آید. این جریان در ابتدا ظاهراً یك تاكتیك سیاسی است، ولی باطن آن به نفاق منتهی می‌شود. من معتقدم فتنه سبز اخیر زمان بلوغ و بروز جریان نفاقی بود كه پنهان مانده بود و خدا به این ملت لطف كرد كه این جریان نفاق در اینجا پوسته‌اش را تركاند و خود را نشان داد، ولی ریشه آن به نهضت آزادی برمی‌گردد. تمام جریان‌های مخرب و فتنه‌گر بعد از انقلاب اسلامی یا در حزب توده ریشه ‌دارند یا در نهضت آزادی یا در انجمن حجتیه. این سه جریان از لحاظ تاریخی ام‌المسائل و ام‌المشكلات در عرصه سیاسی كشور ما بوده‌اند، البته هر كدام بهاندازه سهم خودشان. حزب توده در سطح وسیع‌تری، دمار از روزگار جریان روشنفكری و بسیاری از رجال سیاسی برآورد و تبدیل به زائده‌ای از رژیم پهلوی شد و بعد هم دشمنی با انقلاب اسلامی را آغاز كرد. از داخل نهضت آزادی هم انواع و اقسام جریانات التقاطی مثل مجاهدین خلق و گروه سمرقند و جنبش مسلمانان مبارز و نظایر اینها درآمد. از آن طرف هم انجمن حجتیه است كه از درون آنها جریان سكولار متمسك به مذهب درآمد و همه اینها با هم پیوند دارند. جالب است كه در ماجرای اخیر سروش صراحتا در مصاحبه‌اش می‌گوید كه در این جنبش، هم انجمن حجتیه حضور دارد، هم لیبرال‌ها، هم سكولارها و هم حتی ماركسیست‌ها. این سئوال پیش می‌آید كه با وجود این تفاوت‌ها، چرا امام در ابتدای انقلاب به بازرگان مسؤولیت دادند؟مهندس بازرگان از دهه 40 به بعد، به‌خصوص وقتی كه از زندان در می‌آید، این‌طور وانمود می‌كند كه متحول و تبدیل به یك آدم فرهنگی با دغدغه‌های دینی قوی‌تر شده، بنابراین به نقد لیبرالیسم، اومانیسم و ماركسیسم دست می‌زند و به‌نوعی‌ گویی می‌خواهد ازاندیشه‌های التقاطی گذشته خود فاصله بگیرد. در فاصله سال‌های 46 تا 59 تصویر جدیدی از مهندس بازرگان به عنوان یك روشنفكر مذهبی شكل می‌گیرد كه این تصویر كمترین میزان خطاهای فكری و فرهنگی را در خود و بیشترین مزایا و فواید را هم برای جریان اسلامی در آن دهه دارد. به این ترتیب گویی یك روشنفكر مذهبی متولد شده كه دغدغه اصلی او دین است. این تصویر جدید از بازرگان، روی تصویر واقعی زندگی سیاسی و فكری او سایهانداخت. تصویری كه از رفتار سیاسی و فكری بازرگان در آن دوره وجود داشت، یك تصویر اجمالی بود كه تحت‌الشعاع تصویر بعدی قرار گرفت. حرفی كه ما الان می‌زنیم، مبتنی بر پژوهش در ده‌ها سند و صدها مطلب است. این نگرش در آن زمان بالفعل در میان بسیاری از رهبران انقلاب وجود نداشت و حتی خود حضرت امام هم تحلیل اجمالی نسبت به این جریان داشتند. بعداً وقتی كه نهضت آزادی در مواجهه با انقلاب قرار گرفت، امام بناچار تأمل بیشتری كردند و تبیین تفصیلی از آنها ارائه دادند، پس تصویر اجمالی بازرگان در سال 56، تصویر یك روشنفكر مذهبی دین‌مدار بود و با این تصویر هم جذب نهضت امام ‌شد. به رغم نكاتی كه شما به آن اشاره می‌كنید، به هرحال در همان مقطع هم شاهد هستیم كه اصول تفكر بازرگان چندان بااندیشه امام آشتی‌‌پذیر نیست. ولی معارض هم نیست. بحث بر سر این است كه با وجود این زمینه‌ها، علت اعطای نخست‌وزیری به بازرگان چیست؟‌ عده‌ای معتقدند كه این انتخاب در پی مشورت با برخی از رهبران انقلاب صورت گرفته، كما اینكه بعدها خود امام هم به این نكته اشاره كردند. این عده نقش اصلی را با شهید مطهری می‌دانند. عده دیگر می‌گویند هرچند امام موافق نبودند، ولی سرانجام قبول كردند كه بازرگان نخست‌وزیر شود و این در شأن امام نیست كه بگویی م تحت تأثیر دیگران تصمیم گرفته‌اند. ما هم نگفتیم كه تحت تاثیر بوده‌اند، ‌گفتیم مشورت كردند و نظر دیگران را پذیرفتند. گروه سوم معتقدند كه طبق اسناد و شواهد، امام بدون اعتماد و اعتقاد بهاندیشه نهضت آزادی، در پی مشورت با دیگران این كار را كردند تا اینها دیگر به عنوان مدعیان حكومت، مزاحم نظام جدید نباشند. كما اینكه برخی از كسانی كه مناصبی را گرفتند و مورد اعتماد امام هم بودند می‌گویند كه ایشان به‌شدت تأكید‌ داشتند كه در حیطه مسؤولیتتان به نهضت آزادی‌ها مسؤولیتی ندهید. تحلیل شما از این رویكردها چیست؟من در سال 67 راجع به این قضیه در كتابم تحلیلی را ارائه داده‌ام. بعضی از این نكات، مانعه‌‌الجمع نیستند، اما باید لوازم و تبعات بعضی از این دیدگاه‌ها واكاوی و تنقیح شود. بخشی از این نكاتی كه می‌گویید‌، وجود داشته‌اند، در عین حال كه عناصر تكمیلی دیگری هم در این قضیه وجود دارند كه آنها را هم باید در نظر گرفت. بخش اول راجع به مشورت و نظر است. اینكه امام در اداره نهضت، انقلاب و كشور بر اساس مشورت عمل می‌كردند، اعتقاد اساسی و راهبردی و مشی بنیادی ایشان است. امام چه در مقام رهبر نهضت، چه درمقام رهبر انقلاب و چه در مقام رهبر كشور از ابتدا و از سال 41 با مشورت پیش می‌روند. از سال 41 با مشورت با مراجع و دوستان عمل می‌كنند، چون از این طریق است كه واقعیت‌های اجتماعی را جمع‌بندی می‌كنند و می‌توانند تصمیم بگیرند. مشورت كردن اصلی است كه امام به آن اعتقاد داشتند. پذیرش هر مشورتی به معنای پذیرش همه ابعاد وحاق آن نظر یا همه لوازم و تبعات یا مقدمات آن نظر نیست. امام در جاهای دیگری دیدگاه‌هایی را ارائه می‌دهند كه وقتی اینها را كنار هم قرار می‌دهیم، پازل تكمیل می‌شود. امام در جایی می‌فرمایند كه ما در آن زمان كسی را نداشتیم، پس یكی از دلایل پذیرش بازرگان این بوده كه امام در آن زمان به صورت بالفعل رجل شناخته‌شده‌ای را نداشتند كه هم روحانیت او را قبول كند، هم دانشگاهی‌ها و هم عموم مردم قبولش كنند و توان اداره دولت انتقالی را هم داشته باشد، آن هم در حالی كه هنوز دولت بختیار وجود داشت و قرار بود یك دولت رقیب و در سایه در ایجاد شود. در میان نیروهای اطراف امام در آن زمان كسی بالفعل از آن شهرت و آن سابقه برخوردار نبود. اگر هم بودند، بالقوه بودند و شناخته شده نبودند. امام در جای دیگری از پیوند استراتژیك دانشگاهی و روحانی صحبت می‌كنند. مهندس سحابی در خاطراتش می‌گوید یكی از عللی كه امام بازرگان را پذیرفت، این بود كه می‌گفتند خیالم از هر دو طرف، یعنی هم روحانیون و هم دانشگاهیان راحت شد. خود بازرگان هم این را نقل می‌كند كه امام مرا به عنوان نقطه مشترك جریان روحانی و دانشگاهی در سال 57 و بعد از مشورت‌های زیاد انتخاب كرد. امام معتقد بودند كه پیشبرد انقلاب و پیشرفت كشور بدون وحدت روحانی و دانشگاهی امكان‌پذیر نیست و هر كسی كه بخواهد این دو قشر را از هم جدا كند و در مقابل هم قرار بدهد، دشمن انقلاب است، باید هر تلاشی را برای تقویت و تعمیق پیوند حوزه و دانشگاه انجام بدهیم. این جزو مبانی و دیدگاه‌های استراتژیك حضرت آقا هم هست كه در این زمینه تلاش زیادی هم كرده‌اند. پس یك بخش قضیه به این برمی‌گردد كه بازرگان یك برآیند و نقطه مشترك بین ملیون و روشنفكرها و دانشگاهی‌ها با روحانیون بود و شهید مطهری و شهید بهشتی و شهید باهنر هم او را به این شاخصه قبول داشتند و خود بازرگان هم حركت‌هایی را انجام داده و برادری و دوستی خودش را به انقلاب اثبات كرده بود. مثلا وقتی در پاریس به دیدار امام می‌رود، در آنجا به‌رغم اینكه سعی می‌كند نظرات خود را به امام القا كند، وقتی مقاومت و به قول خودش تأثیرناپذیری امام را می‌بیند، هنگامی كه بیرون می‌آید، در مصاحبه‌ای مواضعی را در تأیید نظرات امام انتخاب می‌كند. از آن طرف ماموریتی كه امام در پاییز 57 برای تنظیم اعتصابات نفت به او می‌دهند، موجب می‌شود كه در شش ماهه آخر انقلاب با جامعه روحانیت مبارز و شورای انقلاب و امام رابطه نزدیكی پیدا می‌كند. عضو شورای انقلاب هم كه می‌شود. بازرگان در دوران اوج انقلاب حاضر نشد مواضع قبلی خود را كنار بگذارد، از پیگیری سلطنت مشروطه دست بردارد، از سكولارها و ناسیونالیست‌ها فاصله بگیرد و به اندیشه حكومت اسلامی وفاداری نشان بدهد، ولی در مصاحبه‌های بعد از انتخاب، طوری حرف می‌زند و چنان دفاع جانانه‌ای از حكومت اسلامی می‌كند كه اگر كسی امروز این مصاحبه‌ها را انجام بدهد، همه به او به عنوان یك آدم سوپر سنتی، مارك می‌زنند. جالب است كه مهندس بازرگان تعبیر حكومت اسلامی را به كار می‌برد و حتی جمهوری اسلامی هم نمی‌گوید! حكومت اسلامی هم یعنی اجرای بی‌قید و شرط احكام اسلام. بازرگان می‌گوید كه احكام اسلام غنی و قوی و جامع هستند. بنابراین وقتی چنین تصویری از بازرگان به امام عرضه می‌شود، این اعتقاد را درذهن ایشان ایجاد می‌كند كه او متحول شده و دیگر بازرگان 57، بازرگان 32 كه صد در صد نیست، بازرگان 41 هم نیست، چون بعد از آن به زندان افتاده. امام در همان زمان اطلاعیه‌ای را در حمایت از مهندس بازرگان و آیت‌الله طالقانی منتشر می‌كنند، چون امام هر كسی كه در راه مبارزه قرار می‌گرفت، تقویت می‌كردند، چون با تقویت امام، فاصله آن فرد با رژیم شاه بیشتر می‌شد و به این ترتیب افراد را جذب نهضت خود می‌كرد. خود بازرگان در مطالب خصوصی‌اش آورده كه جزوات ولایت فقیه امام را كه ایشان از سال 48 درس آن را در نجف شروع كردند و به صورت قاچاقی به ایران می‌آمد، به صورت پیگیر می‌گرفته و مطالعه می‌كرده، یعنی بازرگان قبل از پیروزی انقلاب، از حاق نظریه ولایت فقیه آگاه بوده و این مربوط به سال 48 و 49 است و نه در سال 56 و 57. در آن درس‌ها امام می‌گویند كه ولی فقیه همان اختیارات رسول‌الله(ص) را دارد. بعضی‌ها می‌گویند یك امام خمینی پاریس داریم و یك امام خمینی دوران انقلاب داریم، ولی بازرگان كسی نبوده كه با مصاحبه‌های پاریس امام گفته باشد عجب آدم لیبرال طرفدار دموكراسی غربی‌ای و خوب است كه دنبال او بروم! او كاملا با دیدگاه‌ها و ابعاد افكار امام از سال‌ها قبل آشنا بوده و لذا این تصویر را در ذهن همه ایجاد كرده كه او یك روشنفكر دین‌مدار است كه به اندیشه ولایت فقیه هم اعتقاد پیدا كرده، تجربه جبهه ملی و ناسیونالیسم را هم یك تجربه شكست خورده دانسته واندیشه پیگیری سلطنت‌ مشروطه هم برای او یك تاكتیك مبارزاتی بوده، بنابراین بازرگان از بسیاری از خطاها و سیئات فكری و سیاسی خودش منزه شده است. این آن بازرگانی است كه امام می‌پذیرند، منتهی امام در جایی می‌فرمایند اشتباه شد، به خاطر اینكه ما غیب نمی‌دانستیم و خبر نداشتیم كه در درون اینها چه می‌گذرد. وقتی جملات امام را در كنار هم می‌گذاریم، معنای پازل مشورت امام مشخص می‌شود، بنابراین هم مشورت و هم دیدگاه روحانیون و غیر روحانیون شورای انقلاب برای امام اهمیت داشته و هم چهره تطهیر شده بازرگان و چهره‌ای كه او با آن به پاریس رفته بوده، بنابراین باید بازرگان سال 57 را در نظر بگیریم، نه بازرگان سال 41 و 32 و نه بازرگان سال 67 را. حكم امام ناظر به شخصیتی از بازرگان است كه در سال 57 تبلور پیدا كرده بود. پذیرش مشورت هم به معنای تاثیرپذیری نیست. مشورت كاری است كه معصومین(ع) هم انجام می‌دهند مشورت ‌یعنی شریك شدن در آرای دیگران و تدبیر و مدیریت آنها، چون اگر بر مبنای مشورت عمل نكنید، تضمینی برای همراهی دیگران وجود ندارد. اینها قرار است در انقلاب همكاری كنند، پس وقتی در نهضت امام دیدند كه به مشورتشان توجه می‌شود، در انقلاب و تأسیس نظام، خود را در تصمیم‌گیری‌ها شریك ‌دانستند، كما اینكه تصمیم‌گیری‌های حضرت آقا هم در این 20 ساله رهبری، تماماً بر اساس مشورت مشاورین و كارشناس‌ها بوده است. حكم اینكه یك آدم ناسیونالیست سكولار شایسته نخست‌وزیری انقلاب نیست، همچنان پابرجا بود، اما بازرگان 57 دیگر یك ناسیونالیست سكولار محسوب نمی‌شد. امام بعداً صریحاً می‌گویند كه من برخلاف میلم این كار را كردم. ایشان قسم جلاله می‌خورند كه من راضی به نخست‌‌وزیری مهندس بازرگان نبودم، یعنی امام در هرحال، با وجود ارائه این تصویر از بازرگان و مشورت دیگران، چون به ریشه مهندس بازرگان اعتماد نداشت، رضایت نداشت، اما بر مبنای تدبیر و مقدورات و شرایط، در زمان خودش بهترین تصمیم ممكن را می‌گیرد، نه بهترین تصمیم مطلوب را. از دیدگاه امام انتخاب بازرگان، تصمیم مطلوب نیست، اما تصمیم ممكن است و بهترین تصمیم ممكن هم هست. این تصمیم ممكن بركاتی هم دارد. یكی از این بركات این است كه فرصت می‌دهد لیبرال‌ها حكومت كنند و باطن خود را نشان بدهند و بعدها ادعا نكنند كه كسی به ما فرصت نداد و ما حذف شدیم. یكی دیگر از بركات آن این است كه غرب فریب می‌خورد. از نظر غرب، بختیار و بازرگان از حیثاندیشه سیاسی یكی بودند. بختیار و بازرگان آن قدر رفیق صمیمی و نزدیك بودند كه در عقد ازدوادج فرزند بختیار، مهندس بازرگان یكی از طرفین ایجاب و قبول است. آنها به‌شدت با هم رفیق واندیشه‌های سیاسی‌شان به هم نزدیك بود. آمریكا‌‌ ‌از ماهیت اینها اطلاع داشت، ولی این چیزها وقتی برای مردم روشن شد كه اسناد سفارت آمریكا‌‌ ‌و ساواك در آمد، در آن موقع اغلب افراد از ابعاد این رابطه اطلاع نداشتند. بختیار هم به عنوان یكی از رهبران جبهه ملی مطرح بود. بازرگان تا آخر هم ارادت خود را نسبت به بختیار حفظ كرد و با اینكه امام می‌گفت كه او خائن است، باز هم از او حمایت می‌كرد!اما اینكه بگویند بعضی از دوستان امام از جمله شهید مطهری در انتصاب مهندس بازرگان مؤثر بوده‌اند، بعید نیست. مجموعه عواملی باعث می‌شود كه اینها از بازرگان حمایت كنند، از جمله آنها می‌تواند این باشد كه بازرگان می‌تواند فرصت را از واكنش سریع غرب بگیرد و آنها را فریب بدهد و غربی‌ها فكر كنند انقلاب اسلامی توسط جناح متمایل به خودشان اداره می‌شود، پس با آن كنار بیایند و مدارا كنند و آن را به رسمیت بشناسند، ‌كما اینكه این تصور هم در آنها ایجاد شد و در آن فاصله 9 ماهه و در دوران بنی‌صدر، آمریكایی‌ها خیلی از فرصت‌ها را از دست دادند و انقلاب توانست از این زمان استفاده و پایه‌های خود را محكم كند، منتهی اینكه امام عمداً این هزینه سنگین را به انقلاب تحمیل كرده باشند، با مشی ایشان همخوانی ندارد، چون امام صراحتاً می‌فرمایند اشتباه شد و توضیح هم می‌دهند كه از چه جهت اشتباه شد. یكی اینكه ما از غیب اینها مطلع نبودیم و هم اینكه كسی را نداشتیم. خیلی از نزدیكان امام معتقدند كه امام سعی كردند با یك هزینه جزیی، نظام را از پذیرش هزینه‌های بسیار بزرگ‌تری كه حاكمیت اینها در آینده به نظام تحمیل خواهد كرد، حفظ كنند. در عرصه داخلی حفظ وحدت جریان دانشگاهی و روحانی مهم بود. قصد این بود كه اینها اول كار بیایند و خودشان را نشان بدهند و بروند. البته نه تنها نرفتند، بلكه زمینه‌ساز حكومت لیبرالی بنی‌صدر، بعدها زمینه‌ساز حكومت لیبرالی پنهان موسوی و همان‌ها زمینه‌ساز لیبرالیسم مدرن سازندگی و سپس اصلاحات شدند، یعنی می‌بینید كه موسوی از دل این ماجرا بیرون می‌آید. موسوی حتی در روزنامه جمهوری اسلامی هم به عنوان سردبیر، هنوز كراوات می‌زند و به روزنامه می‌آید. از كسانی كه آن روزها در روزنامه جمهوری اسلامی بوده‌اند بپرسید. خود موسوی هم وقتی به عنوان گزینه آخر به امام معرفی می‌شود، به عنوان یكی از بچه‌ روشنفكرهایی كه متحول شده، انقلابی شده، كراواتش را كنار گذاشته و ریش گذاشته و مذهبی شده و از زیر دست آقای بهشتی و از دل نهضت و جنبش بیرون آمده و به حزب پیوسته، معرفی می‌شود. حزب جمهوری به پیمان گفت بیا و او نیامد، ولی موسوی آمد، درحالی كه در واقع پیمان او را فرستاده بود، نه اینكه پیمان كنار رفته باشد. پیمان به او گفت برو و او هم آمد. چه در آن زمان و چه الان، پیمان، مقتدای فكری مهندس موسوی است. در دورانی كه موسوی نخست‌وزیر بود، همواره این سئوال برای من مطرح بود كه چرا هرجا قرار است با جنبش مسلمانان مبارز برخوردی صورت بگیرد، به یك بهانه‌ای ماجرا دور می‌خورد! در دولت مهندس موسوی یك سپر محافظتی برای جنبش مسلمانان شكل گرفته بود. این موضوع بحث مفصلی را می‌طلبد و باید با دقت به پیشینه آن پرداخت. با حكومت دولت موقت بازرگان، ریشه‌هایی در نهاد حكومت ما شكل گرفت كه هنوز هم به آنها مبتلا هستیم، یعنی نفوذی‌ نهضت آزادی به دولت، به سپاه و همه اركان كشور از زمان دولت موقت شروع شد، چون دولت موقت شكست شكلی خورد، ولی آدم‌هایی كه آنها جذب كردند و كاشتند هنوز پاك‌سازی نشده‌اند! همان آدم‌ها آمدند و زیر بال بنی‌صدر را گرفتند. وقتی بنی‌صدر فرار كرد، مگر همه آدم‌هایش تصفیه شدند؟ فقط شاید حلقه اولیه و آشكارش تصفیه شد. صدها بنی‌صدری كه قبلا بازرگانی بودند، ماندند و همان‌ها و صدها منافق در نظام نفوذ كردند و همان‌ها در دوران مهندس موسوی به شكل دیگری آمدند و پست‌ها را گرفتند. در دوران مهندس موسوی ضرباتی كه انقلاب در مسائل اقتصادی، در سیاست خارجی و در اداره كشور خورد، بخشی به خاطر بی‌تجربگی نظام و توطئه دشمن و اجتناب‌ناپذیر بود، ولی بخش اعظم آن به خاطر همین نفوذی‌ها بود، نفوذی‌هایی كه ریشه آنها به دوران دولت موقت برمی‌گردد. ما هنوز هم داریم تاوان پس می‌دهیم. این جمله امام است كه در بیانیه خود می‌فرمایند ما هنوز هم داریم تاوان اعتمادی را كه در اول انقلاب به اینها كردیم، پس می‌دهیم. اگر این نكته را بعضی‌ها از امام شنیده‌اند یا استمزاج كرده‌اند، یك نكته ثانویه و تاكتیكی است كه بعد از انتخاب بازرگان و آشكار شدن فاصله او با انقلاب، به ذهن رهبران انقلاب خطور كرد كه حالا كه چوب را خورده‌ایم، پیاز را نخوریم! اگر به خاطر داشته باشید، امام در حكم انتصاب بازرگان شرایطی را می‌گذارند. خود مهندس بازرگان هم در خاطراتش می‌نویسد كه امام گفت شرط اول اینكه شورای انقلاب حكم قوه مقننه را داشته باشد، یعنی هركاری كه دولت می‌خواهد بكند، آنها تصویب كنند. دوم اینكه این دولت، انتقالی است و فقط باید مقدمات انتقال حكومت جدید را ایجاد كند. شرط سوم اینكه امام گفته بودند از عناصری كه از رژیم سابق نقش و مسؤولیت داشتند، نباید دعوت كنید و از همه مهم‌تر اینكه رابطه حزبی نهضت آزادی را باید كنار بگذارید. یعنی امام به‌رغم همه آن مصالح، با شرایط خاصی این حكم را می‌دهند. خود بازرگان هم می‌گوید كه امام همه این شرایط را گذاشته بودند، اما در عمل، خودش این شرایط را نقض می‌كند، روابط حزبی را دخالت می‌دهد، آدم‌های بدسابقه را سركار می‌آورد، سعی می‌كند شورای انقلاب را كنار بگذارد و از همه بدتر رهبری انقلاب را كنار می‌زند. از یك طرف می‌گوید رهبر انقلاب نایب امام معصوم(ع) است، از آن طرف می‌گوید ایشان در قم نشسته‌اند و چوب لای چرخ دولت می‌گذارند و چاقوی بی‌دسته به دست ما داده‌اند و تعابیر اهانت‌آمیزی را نسبت به امام به كار می‌برد. این چه جور نایب امام معصومی است كه می‌گویی ؟ ‌آن هم در سال 58 كه صدها گروه نظر می‌دادند و فقط نظر دادن حضرت امام به عنوان رهبر، توسط آقای مهندس بازرگان قدغن و چوب‌ لای چرخ محسوب می‌شود! جالب اینجاست كه امام در همان زمان اگر ده جا انتقاد می‌كردند، 50 جا هم حمایت می‌كردند و تا آخرین لحظه هم به این حمایت ادامه دادند. امام در عین حال كه اشكالات را می‌گفتند، سعی داشتند بازرگان در آغوش انقلاب بماند، اما این بازرگان بود كه نقض عهد كرد. دقت كنید در تاریخ تحریف شده‌ای كه لیبرال‌ها و بازرگان و دوستانش نوشته‌اند و به آن استناد می‌كنند، ‌امام را به نقض عهد متهم می‌كنند، درحالی كه ساحت امام از این شائبه‌ها مبراست، نه از این جهت كه ما به ایشان علاقه عاطفی داریم و امام مقتدای ماست، بلكه واقعیت‌های تاریخی نشان می‌دهند كه امام خیلی صریح و آشكار شرایط گذاشتند. چه كسی نقض عهد كرد؟ ‌امام فرمودند روابط حزبی را كنار بگذارید، وزرای بازرگان یا از جبهه ملی بودند یا از نهضت آزادی. امام فرمودند افراد بدسابقه را نگذارید، درست برعكس عمل كردند. برخی می‌گویند اعضای نهضت از لحاط تعداد سه چهار نفر بیشتر نبودند. . . خود بازرگان می‌گوید انجمن اسلامی مهندسین و انجمن اسلامی پزشكان را من اداره می‌كنم. نهضت آزادی می‌گوید كه این انجمن‌ها را ما اداره می‌كردیم، یعنی اینها از لحاظ سیاسی تابع نهضت آزادی بودند. چه فرقی می‌كند كه از این انجمن‌ها انتخاب شده باشند یا عضو نهضت آزادی بوده باشند؟ مسأله كه اسم نیست. مسأله تفكر حزبی است. اگر امام می‌گویند از نهضت آزادی نباشند، به طریق اولی از جبهه ملی هم نباید بگذارند. بعد كسی را كه پاسپورت سیاسی برای رژیم شاه دارد، كسی كه در سازمان برنامه رژیم شاه بزرگ‌ترین پروژه‌ها را داشته، كسی كه با ساواك رژیم شاه در پروژه‌های عمرانی كار می‌كرده، كسی كه استاندار رژیم شاه بوده، اینها را برخلاف نظر امام استاندار می‌كنند و مقامات بالا به آنها می‌دهند، درحالی كه در همان دولت موقت، دربان رژیم شاه را از ادارات تصفیه می‌كردند! كاملا رفتارشان دوگانه بود. نقض عهد توسط بازرگان صورت گرفت و آن وقت بازرگان تبدیل به خاری در چشم انقلاب شد. امام برای معالجه این خار باید تدبیر می‌كردند. از این به بعد این حرف می‌تواند درست باشد كه امام گفتند از این خار در چشم، برای فریب دشمن استفاده می‌كنیم تا فرصتی به وجود بیاید كه آمریكایی ‌ها گول بخورند و در عین حال ماهیت جریان لیبرالیسم در جامعه آشكار شود و این تصور كاذبی كه نسبت به صداقت و وطن‌خواهی اینها وجود دارد، از بین برود، مردم بفهمند كه اینها در وطن‌خواهی و اسلام‌خواهی‌شان صداقت ندارند. اینها مربوط به بعد از وقوع ماجراست. البته ممكن است عده‌ای بگویند ما كه با امام نشست و برخاست داشتیم، با قرائنی كه از امام دیدیم و صحبت‌هایی كه امام كردند، چنین نتیجه‌ای می‌گرفتیم. من همه این حرف‌ها را شنیده‌ام، ولی همه اینها به بعد از انتصاب بازرگان مربوط می‌شود، نه قبل از آن. غیرممكن است كه امام در موقع انتصاب بازرگان با علم به فساد وی، او را منصوب كرده باشند كه این جریان رسوا شود!‌ این فرد منصوب شد، چون چهار نفر آدم عادل شهادت دادند كه او مناسب است و امام بر مبنای عقل و تدبیر، شهادت آنها را پذیرفت؛ ولی در عین حال دل امام راضی و بازرگان مطلوب امام نبوده، یعنی امام دوست داشت كسی نخست‌وزیر انقلاب می‌شد كه آن سابقه را نداشت، از درون جریان ناسیونالیسم بیرون نیامده بود، زاویه‌های فكری انحرافی و نامناسب نداشت، ولی امام كسی را نداشت. امام در كدام یك از مقاطع انقلاب توانست ایده‌آل خود را پیدا كند؟ مگر حكم‌هایی كه امام می‌داد، همه ایده‌آل ایشان بودند؟ مسأله فقط در مورد مهندس بازرگان نیست. بقیه احكام را هم كه بررسی كنید، همین ‌طور است. هیچ ‌وقت هم حضرت امام نگفتند احكامی كه داده‌ام، ایده‌آل هستند، احكام مقدور بودند و بازرگان در سال 57 خیرالموجودین بود. عده‌ای می‌گویند قحط‌الرجال داشتیم، عده‌ای می‌گویند قحط‌الرجال نبود، جهل‌الرجال بود. این واقعیت است كه در ایران با آن سابقه تمدنی رجال زیادی وجود داشتند، ولی این رجال شناخته شده و بالفعل نبودند. اگر هم می‌گویم جهل‌الرجال، عیب نیست. امام چه كار می‌توانسته بكند؟‌ ایشان مگر تشكیلاتی داشت؟‌ باید از چه كسی می‌پرسید؟ از همان مشاورین موجود. فقط هم شخص شهید مطهری نبود. من اشتباه بدی می‌دانم كه انتصاب بازرگان را فقط به شهید مطهری منتسب كنیم. بقیه آقایان شورای انقلاب هم مصلحت‌بینی ‌كردند و نظر دادند. غیر روحانیون هم آنجا بوده‌اند. چند بار هم حكم امام رفته و برگشته و اصلاح شده. شهید مطهری رئیس شورای انقلاب و مشاور عالی امام بود، اما تنها مسؤولیت به عهده ایشان نبود. در عین حال می‌دانید كه شهید مطهری یكی از منتقدان جدی دولت بود و حتی روز شهادت، بنا به گفته پسرشان، ایشان سر سفره ناهار عصبانی می‌شود و می‌گوید باید به قم بروم و به امام بگویم كه این بازرگان را دیگر نمی‌شود تحمل كرد، باید بركنارش كنیم. شهید مطهری در اردیبهشت 58 به شهادت رسید، یعنی بعد از 3 ماه است كه می‌گوید بازرگان صلاحیت ندارد، چون همه اصول انقلاب را دارد زیر پا می‌گذارد و انقلاب را دارد به باد می‌دهد. پس این ‌طور نبوده كه شهید مطهری هم به بازرگان اعتماد كامل داشته باشد، بلكه ایشان هم مصالحی را در نظر داشته و ایشان را خیرالموجودین می‌دانسته و این خیرالموجودین قابل دسترس را بقیه هم پذیرفته بودند، از جمله امام. هرچند در مورد نسبت نهضت آزادی با امام هنوز سئوالات فراوانی مطرح است، اما به عنوان سئوال پایانی، یك سئوال مهم و كاربردی را مطرح می‌كنم. نهضت آزادی همواره سعی كرده در باره نقش خود در تاریخ معاصر ایران بزرگ‌نمایی كند. از طرف دیگر عده‌ای از مخالفین و منتقدین نهضت آزادی معتقدند كه بسیاری از آشوب‌آفرینی‌های كنونی در جامعه ما نتیجه نقشی است كه نهضت آزادی ایفا می‌كند. به نظر شما وضعیتی كه اكنون با آن دست به گریبان هستیم، تا چه حد ریشه در تبلیغات و عملكرد سوء نهضت آزادی دارد و به تعبیر عامیانه چقدر زیر سر نهضت آزادی است؟نهضت آزادی یك جریان نخبه‌گراست و از ابتدا هم همین طور شكل گرفته، بنابراین مخاطبین اصلی خود را همیشه از میان نخبگان جست‌وجو و روی آنها سرمایه‌گذاری ‌كرده است. این نخبگان اعم از نخبگان سیاسی، تكنوكرات، حرفه‌ای و بوروكرات و عمدتا آدم‌هایی هستند كه به‌نوعی می‌توانند در اداره جامعه نقش ایفا كنند، البته نخبگان علمی یا فرهنگی مستثنی هستند. . این یكی از ضعف‌هایی است كه طرفداران نهضت آزادی هم به آن اذعان كرده‌اند و چیزی نیست كه من به آنها نسبت بدهم. به همین دلیل هم هیچ وقت نتوانسته‌اند با توده مردم ارتباط برقرار كنند. یزدی صراحتاً در مصاحبه‌ای می‌گوید كه نهضت آزادی در دو جا در مقابل مردم ایستادگی كرد، یكی در تسخیر لانه جاسوسی و یكی در جنگ. اینها معمولاً خود را طرفدار دموكراسی نشان می‌دهند و مخالفین خود را به این جرم متهم می‌كنند كه شما به نظر مردم بی‌اعتنا هستید. اینكه آدم‌هایی كه رای مردم را مقدس می‌شمارند و آن را چماق می‌كنند، اعتراف كنند كه جلوی رای اكثریت مردم ایستاده‌اند، اعتراف تاریخی و جانانه‌ای است. البته در همان جا هم تكمله‌ای می‌زند و می‌گوید حزب سیاسی نباید همیشه با رای مردم همراه باشد و خیلی‌جاها باید نقش پیشتاز داشته باشد و با رای مردم هم مخالفت كند! این با همه مبانی لیبرالیسم و دموكراسی كه مدعی آن هستند تعارض پیدا می‌كند، حالا اینكه این نظریه برای دیگران حق ایجاد می‌كند، بحث جدایی است. اینها حتی به مبانی لیبرال دموكراسی هم پایبند نیستند. اساساً نهضت آزادی قدرت جذب توده‌های جامعه یا مواجهه عمومی با مردم و تبدیل شدن به یك تشكیلات با پایگاه گسترده اجتماعی را نداشته و ندارد، اما توانسته با استفاده از فرصت‌ها و شرایط تاریخی، در میان نخبگان، نفوذ شبكه‌ای مؤثر پیدا كند. این هم برمی‌گردد به سابقه نیم قرن تجربه سیاسی متشكل و میراثی كه از جبهه ملی و حزب ایران به دست آورده‌اند. حزب ایران مادر اصلی اینهاست. حتی نزدیكان حزب ایران هم می‌گویند كه آنجا بنگاه كارگشایی مقامات و مسؤولین بوده است و این حزب درست شده بود تا یك سری آدم‌ها را جذب كند و آنها را به پست‌ها و مناصب برساند. این سنت سیاسی در جبهه ملی و نهضت آزادی ادامه پیدا می‌كند و نگرش آنها به سیاست و اهل سیاست، عمدتاً این‌گونه بوده است. حتی بخشی از نهضت آزادی هم كه ریزش پیدا می‌كند و به سمت حركت‌های رادیكال و مسلحانه می‌رود، باز دنبال شكار نخبگان است و دنبال حركت‌های مردمی عمومی نیستند، یعنی آنهایی هم كه نگرش انقلابی پیدا می‌كنند، انقلاب به سبك ماركسیستی و توسط گروه‌های پیشتاز و انقلاب لنینی را ترویج می‌كنند. انقلاب مردمی به سبك حضرت امام اصلا در فرهنگ سیاسی نهضت آزادی، نه در رادیكال‌ها و نه در لیبرال‌هایشان، وجود نداشته است، بنابراین این جریان نسبت به جذب و شكار نخبگان، هم تجربه و هم مهارت دارد و در این باره از یك سنت سیاسی باسابقه برخوردار است، این خصلت‌ها نسل اندر نسل به آنها انتقال پیدا كرده. البته خود یزدی می‌گوید كل نهضت آزادی در یك وانت‌بار جا می‌شود! حجاریان فولكس‌واگن را در مورد مجاهدین انقلاب به كار می‌برد. شاید یزدی می‌خواسته حساسیت‌ها را كم كند، ‌ولی در عین حال این حرف بهره‌ای از واقعیت را هم در خود دارد. اعضای نهضت آزادی همیشه محدود بوده‌اند، اما این كادر محدود، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، به خیلی جاها، خانه‌ها و تشكل‌ها، راه داشتند، بنابراین قدرت تأثیرگذاری داشته‌اند. اینكه گفته می‌شود در خیلی از انحرافات نقش داشته‌اند، درست است، چون نخبگان در بسیاری از انحرافات نقش داشته‌ و ابزارهایی را برای سوء‌استفاده از مردم و امكانات اجتماعی و دولتی در اختیار داشته‌اند. نهضت آزادی بخشی از انحرافات خود را به منافقین منتقل می‌كند. منافقین بعد از انقلاب نیروی گسترده‌ای را جذب می‌‌كنند. می‌دانید كه بهزاد نبوی رابطه نزدیك خانوادگی با ابراهیم یزدی دارد. نبوی در سنت چپ بوده، ولی چپی‌ كه معلم و ایدئولوگش مصطفی شعاعیان و از لحاظ سیاسی، چه قبل و چه بعد از انقلاب، متاثر از یزدی بود. من معتقدم یك دست پنهان در گروه بهزاد نبوی، در همان اوایل انقلاب و در شكل مجاهدین انقلاب، خود دكتر یزدی بوده كه البته حالا حمایت‌ها و ارتباطاتشان كاملا آشكار شده است. یزدی در كنگره مجاهدین انقلاب شركت می‌كند، ولی آن موقع كسی اینها را نمی‌دانست. این رابطه تاكنون به‌شدت پنهان نگه داشته شده است. می‌دانید كه در اول انقلاب سه تا سپاه شكل می‌گیرد كه یكی توسط ابراهیم یزدی بوده، یكی توسط لاهوتی كه بعداً ادغام می‌شوند. آدم‌های سپاه یزدی در مناصب بالای سپاه می‌مانند، البته عده‌ای از آنها متحول می‌شوند و خیلی از بچه‌های نهضت آزادی در خارج كشور تحت تاثیر امواج انقلاب و پذیرفتن ولایت امام و آموزش‌های شهید مطهری به جمع یاران ولایی امام می‌پیوندند و این از ریزش‌های نهضت آزادی بوده است، اما گروه دیگر یك سری پیوندها و علائق فكری‌شان را با نهضت آزادی حفظ و آدم‌هایی منحرف را شكار و جذب محافل خودشان می‌كنند و در فرصت‌های مناسب، كار خودشان را انجام می‌دهند. از آن طرف نهضت آزادی آدم‌هایش را می‌چیند و منافقین هم این كار را می‌كنند و تعداد زیادی فرماندار و بخشدار از نهضت آزادی می‌آیند و تا سال‌ها در آن مناصب هستند و بعدها عده‌ای از آنها بنی‌صدری و عده‌ای كارگزارانی و عده‌ای هم اصلاحاتی می‌شوند. ریشه را كه پیدا می‌كنید می‌بینید همگی سر از نهضت آزادی در می‌آورند، منتهی هر لحظه با شرائط زمان عمل می‌كنند. ممكن است فردی ارتباط تشكیلاتی‌اش با نهضت آزادی در همان سال 58 قطع شده باشد، اما آن تفكر و تربیت باعث شده كه نزدیك‌ترین آلترناتیو نهضت آزادی را پیدا كند كه در دوره‌ای بنی‌صدر است، در دوره دیگر كارگزاران و اصلاحات. یك وقتی دكترپیمان، دولت موقت و نهضت آزادی را جاده صاف‌كن امپریالیسم می‌نامید، ولی جناح چپ نهضت آزادی با جنبش مسلمانان مبارزه‌ گره ‌خورد و این نفوذی‌های چپ‌گرای نهضت آزادی با جنبش مسلمانان مبارز به یاران چپ موسوی پیوستند. اینها ابتدا از نظر تشكیلاتی ارتباطشان قطع شد، ولی بعدها در دوران كارگزاران، به‌تدریج احیا شدند و همدیگر را پیدا ‌كردند. دوران دولت اصلاحات اوج فعالیت تشكیلات نهضت آزادی در تمام سال‌های بعد از پیروزی انقلاب است. اینها سرمست بودند و از ریاست جمهوری گرفته تا امنیتی‌ترین مراكز كشور، درها را به روی نهضت آزادی باز بود. و هرچه می‌خواستند از نهادهای امنیتی بردند. . . سران نهضت آزادی رسما می‌رفتند و در جلسات ریاست جمهوری و در وزارتخانه‌های مختلف محل مشورت قرار می‌گرفتند، آدم معرفی می‌كردند، استاد معرفی می‌كردند، می‌گفتند به چه كسی مجوز روزنامه بدهید، به چه كسی وام بلاعوض بدهید. در دوران هشت ساله دولت اصلاحات، نهضت آزادی نقش بسیار برجسته تشكیلاتی و فكری ایفا كرد. چرا؟ چون اصلاحات فاقد ایدئولوژی و عقبه بود و نهضت آزادی خلأ ‌تاریخی آنها را پر كرد و پلی شد برای پیوند زدن جریان دروغین اصلاحات و لیبرالیسم غربی. چون اینها واسطه می‌خواستند و واسطه‌ای نداشتند. حتی گرایشات لیبرالی امثال حجاریان و خاتمی و دیگران از كانال نهضت آزادی با غربی‌ها پیوند ‌‌خورد، یعنی غربی‌ها از طریق نهضت آزادی بود كه به اینها اعتماد ‌كردند و با اینها آشنا ‌شدند. در ماجرای بیانیه الجزایر، از طریق یزدی است كه آمریكایی‌ها به بهزاد نبوی اطمینان می‌كنند. جالب است كه نهضت آزادی با نعل وارونه، علیه بیانیه الجزایر، اطلاعیه می‌دهد و امضاكنندگان بیانیه الجزایر را زیر سئوال می‌برد، درحالی كه همین الان كه این بیانیه را تحلیل می‌كنیم، متوجه می‌شویم كه در بسیاری از بخش‌های آن خلاء‌ها و خبط و خطاهایی وجود دارد كه اگر بخشی از آنها ناشی از جهل و ناتوانی بوده، ولی خیلی‌جاها هم عامدانه بوده است. بنابر تعبیرحضرت آقا، در بهشت حضور امام و دفاع مقدس، جهنم‌هایی هم وجود داشته‌اند. امام از كلیت دولت و از كلیت ماجرای جنگ حمایت می‌كرد، اما مدیریت دولت و مدیریت جنگ خودشان باید پاسخگو باشند. ما باید نقد مدیریت دولت و مدیریت جنگ داشته باشیم و اینها حق ندارند خودشان را آویزان امام و از امام هزینه كنند. اینكه نهضت آزادی در ماجراهای اخیر ردپا و نقش دارد و نفاق نهضت آزادی در بدنه عده‌ای از نخبگان جامعه مثل یك ویروس منتشر شده، اغراق نیست. در اینكه اینها پل و واسطه‌ای برای پیوند اصلاحات كاذب و اصلاحات آمریكایی با غرب بوده‌اند، تردیدی نیست و در این زمینه اسناد و مدارك متقن وجود دارد. حتما می‌دانید كه یزدی تابعیت آمریكا‌‌ ‌را دارد. كسی كه تابعیت آمریكا‌‌ ‌را دارد باید به پرچم آمریكا‌‌ ‌سوگند بخورد كه همواره حافظ منابع آمریكا‌‌ ‌خواهد بود. یك بار غفوری فرد اعتراض كرد و یزدی گفت این گرین كارت است! غفوری گفت من گرین كارت را می‌شناسم. گرین كارت با تابعیت فرق دارد. برای گرفتن گرین كارت نیاز به قسم خوردن نیست. سربازی نمی‌روی و حق رأی هم نداری، ولی وقتی تابعیت پیدا كردی، هم می‌توانی رأی بدهی، هم می‌توانی مقامات سیاسی بگیری. یزدی هر بار كه به آمریكا‌‌ ‌می‌رود، ملاقات‌هایی دارد كه بعضی از آنها كه درز می‌كند، مشخص می‌شود كه به‌خصوص با جناح حزب دموكرات كه نهضت آزادی از گذشته و به طور سنتی از همان دهه 40 ارتباط داشته، تماس دارد. اولین رابط اینها هم ریچارد كاتم بوده كه كارشناس سیا بوده و بنا به تصریح خودش در سفارت كار می‌كرده و در نهضت مقاومت ملی با اینها ارتباط داشت. رابط مهم دیگرشان امیر انتظام بوده. با خود یزدی هم ارتباطات گسترده داشتند. البته خود بازرگان هم پنهان نمی‌كند و می‌گوید ما از اول نه فقط باآمریكا‌‌ ‌كه با سایر سفارتخانه‌های اروپایی هم ارتباط داشتیم، یعنی ارتباط با سفارتخانه‌ها را به عنوان یك حزب سیاسی، برای خودش مجاز و مشروع می‌داند. اینها بعداً‌ مغلطه كردند كه ما در چهارچوب شورای انقلاب و دولت رابطه برقرار كردیم، چون دولت برای ایجاد روابط سیاسی مشروعیت دارند، ولی واقعیت امر این‌طور نیست. چند بار هم یك بازی تبلیغاتی راه انداختند كه یزدی معطل ویزا شده و هنوز هم خیلی‌ها تصور می‌كنند یزدی‌ ویزا می‌گیرد و به آمریكا‌‌ ‌می‌رود. خیلی سعی می‌كنند تابعیت او را مخفی كنند. من چندین بار گفته‌ام كه اگر آقای یزدی بیاید و در جلسه‌ای پاسپورت آمریكایی‌اش را پاره كند، من دستش را می‌بوسم. ببینیم آیا چنین جرأتی دارد؟
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار