
اما گرفتار غفلتی دیگر خواهند شد. مصداق این حرف زمانی برای من اثبات شد که به تجربه در زندگی مشترک دریافتم انسان همواره باید قدردان آنچه خداوند به او داده است، باشد.
سرگذشت من از ازدواج با پسر یکی از همسایگان به نام بهرام وارد مرحله جدیدی شد.از آنجا که خانواده بهرام بضاعت مالی مناسبی نداشتند، پدرم تا مدتها به زندگی مشترک ما کمک میکرد. من همواره از بهرام میخواستم که امید خود را به خدا از دست ندهد و با کاری هر چند حقیر، زندگی جدیدی را آغاز کند. تشویقهای مداوم من نه تنها ناسپاسی را از ذهن او دور نکرد بلکه بر توقعات او افزود: پدرم همواره او را تشویق به کار کردن میکرد و برای اینکه من در خانه بهرام دچار کمبود نباشم از کمکهای خود دریغ نمیکرد. من در حیرت بودم که یک مرد چگونه میتواند نسبت به زندگی خود تا این حد بیتوجه باشد تا جایی که با تلاش بسیار با کار در خانه توانستم بخشی از مخارج زندگی را تأمین کنم.
زندگی ما با این منوال دنبال شد تا اینکه پدرم بر اثر عارضه بیماری فوت کرده با ارثیه پدریام بهرام نسبت به کارکردن بیتفاوت از روزهای دیگر به دلخوشیهای خود فکر میکرد تا اینکه سومین فرزندمان متولد شد. من دریافتم در رفتار او تغییر حاصل شده است بنابراین برای اینکه اوضاع زندگیام به دشواری بیشتری منجر نشود تلاش کردم حاصل آن تغییر را بفهمم.
وقتی فهمیدم بهرام با زن دیگری ارتباط پنهانی دارد، آرزو کردم کاش خداوند بهرام را در همان فقر نسبیاش حفظ کرده بود تا اینکه اسیر هوای نفسانی خود نشود. من بیپرده با او حرف زدم و از او خواستم خواستهاش را برایم بازگو کند و زمانی سرخوردگیام بیشتر شد که به من گفت قصد دارد با زنی که مدتهاست با او ارتباط دارد، ازدواج کند. بهرام پیشتر از آنکه فکرش را میکردم، اندیشه خود را عملی کرد و من برای اینکه سرنوشت کودکانم به تباهی که بهرام در آن گرفتار شده است منجر نشود، سرپرستی آنها را عهدهدار شدم.
مدتی از جداییمان سپری شده بود که با پیشنهاد یکی از دوستانم با مردی ازدواج کردم. او مرد مهربانی است که همواره برای من و کودکانم سرپرستی شایسته بوده است. او هدیه الهی بود که پس از آن مرارتها به من داده شد تا اینکه مزاحمتهای بهرام همچون عذابی به زندگیام چیره شد. من دریافتم او توسط همسرش معتاد شده است. این سرنوشت من است که امیدوارم آینه عبرت دیگران شود.