
علیرضا محمدی
طاق باز، تنش را در رهگذر نسیم بهاری طلاییه رها کرده بود. منورها هر ازگاهی اوج میگرفتند و نیم رخش را زیر نور سبزشان روشن میکردند. انگار داشت چشمک میزد. سبز میشد و سیاه، سیاه میشد و سبز، چقدر دلم میخواست جای او بودم. بند روی مچم را میبریدم و دستانم را مثل دو بال باز میکردم. دراز میکشیدم روی آن خاک سرد و بیخیال همه دنیا آسمان را سیاحت میکردم.
سربازی عراقی برای تفتیش تکانم داد و برای یک لحظه چشم از جنازه امیر برداشتم. آب دهانم تلخ بود و به زور قورتش دادم. نفهمیدم چطور شد کارم به اینجا کشید. فکر همه چیز را کرده بودم الا اسارات، به قول بچهها، فانوسقهام را بسته بودم برای شهادت. اما حالا با بند پوتینی که مچ دو دستانم را به هم دوخته بود، جنگ داشت به تلخی برایم تمام میشد. پایانی که با دیدن جنازه امیر، همه وجودم را پر از غم میکرد.
سرباز که رفت، دوباره نگاهم به جسد امیر گره خورد. چشمانش گرد شده بود. درست مثل همان روز که مچش را توی انباری گرفتم. نان و پنیر توی دستش میلرزید و لبهایش بیاختیار باز و بسته میشد: حاجی به خدا تقصیر من نیست. نمیخواستم بردارمشون. تو رو خدا به کسی چیزی نگو، به خدا ...
چند روزی میشد که مسئول تدارکات از کم شدن جیره صبحانه بچهها میگفت. مش رسول بیچاره فکر میکرد پیر شده و در تحویل گرفتن تعداد نانها اشتباه میکند. همین شکش هم باعث شد در پی علت نباشیم و چند روزی یکی دو نفر از بچهها صبحانهشان را با هم تقسیم کنند. اما وقتی که یک کمک برای مشتی تعیین کردم و باز هم صبحانه کم آمد، شصتم خبردار شد موضوع از چه قرار است.
دوباره کسی تکانم داد. همان سرباز بود که زهر نگاهش را روی پیشانی بند یا زهرایم خالی میکرد. زل زدم به چشمانش و سرخی پیشانی بند را لای سیاهی دستش کند. به فارسی بد و بیراه گفتم و به عربی حرفهایی زد. حتما او هم ناسزا میگفت !
تصمیم گرفته بودم هر طور شده سر از ماجرای کم شدن جیره درآورم. گشودن گره این معما کار خیلی سختی نبود. صبحانه را سپیده نزده با وانت تحویل میدادند و همان طور توی انبار در بسته میماند تا اینکه پیاده روی صبحگاهی تمام میشد. کار هر کسی بود حتما همان موقع به طریقی خودش را به انبار میرساند. چطور از در بسته عبور میکرد، عقلم به جایی نمیرسید، اما کافی بود بعد از نماز صبح توی چادر مقابل انباری نگهبانی میدادم تا سر و کلهاش پیدا شود. صدایی به زبان عربی بلند چیزی گفت. عربی را خوب نمیدانستم و به تبعیت از سایر اسرا از جا برخاستم. یکی آرام گفت: وقت رفتنه بچهها، میخوان ببرنمون پشت جبههشون. هر خداحافظی دارین با مملکتمون بکنید.
روبهرو ایران بود و پشت سر عراق، هرچند که از آن نقطه تا یکی دو کیلومتر آن طرفتر همچنان پا روی خاک مملکتمان میگذاشتیم، اما صدای هن و هون چند جیپ خبر میداد که این راه کوتاه، کوتاهتر از آن چه فکرش را بکنیم به غربتی تلخ خواهد رسید. نماز را که خواندم وقت کشیک فرا رسیده بود. دانستن این موضوع که چه کسی جیره را برمیدارد خیلی مهم نبود. به قول مش رسول، مهم این بود که یک رزمنده نباید دست به چنین کاری میزد. مهم این بود که... چیزی روی بام انباری جنبید و از فکر و خیال خارجم کرد. فهمیدم خبرهایی شده و سریع به طرف در رفتم. انباری دو در داشت، طرف هر کسی بود میبایست از در پشتی که سقف چندان مطمئنی نداشت وارد میشد. سریع از در جلویی وارد شدم و خودم را به در پشتی رساندم. نفسم را حبس کردم و به صداهایی که از روی سقف میآمد گوش دادم.
صدای بلند عربی دوباره چیزی گفت و روی زمین نشستیم. انگار انتقالمان کمی تاخیر داشت. غنیمتی بود برای خودش. بیشتر میتوانستم روی خاک وطن نفس بکشم و کف پای برهنهام را روی سردی سنگ ریزههای وطنی مزمزه کنم. امیر هم که همان طور دست نخوره، طاق باز و رها آسمان را سیاحت میکرد. یعنی روحش هنوز اینجا بود؟ توی طلاییه و کنار همرزمانش.
قسمت پشتی انبار دو در داشت. اولی، همان که سقفش نیم ریخته بود، به محوطهای کوچک باز میشد و در دوم همانی بود که من پشتش به انتظار، نفسم را در سینه حبس کرده بودم. از لای در دیدم که کسی از روی سقف پایین پرید و خودش را تکاند، بعد به اطراف نگاهی انداخت و بدون آنکه مرا ببیند از در دوم رد شد و مستقیم سر وقت نانها رفت، چند لواش را برداشت و روی هم باز کرد، یک قالب پنیر رویشان گذاشت و خوب مالید، نانها را لقمه کرد و برگشت...
خندهام گرفت و سرباز بد عنق چشمانش را ریز کرد. به تصورش به او میخندم، لگدی انداخت. حقم بود. آن روز، توی انبار هم در برابر ترس امیر خندهام گرفت. بنده خدا زبانش بند آمده بود و خنده من، از دو لپ چاقش بود که مثل ژله میلرزیدند. خدایی خندهدار هم بود. وقتی که نان را لقمه کرد و برگشت چشمانش به وضوح گرد شده بودند.
ـ حاجی به خدا من بیتقصیرم. همیشه تو خونه بیشترین غذا مال من بود و حالا نمیتونم با این جیره بسازم. اصلا غذا نخورم فکرم کار نمیکنه. چشام سیاهی میره. تو رو خدا...
به زور شانزده سالش میشد. با آن صورت چاق و لپهای آفسایدش کوچکتر هم به نظر میرسید. دور و بر چهارده سال، شاید هم، سن و سالش همان بود و با کمی دست کاری توی شناسنامه، پسرک چاق گردان شده بود دزدک جیره صبحانه، همان که به قول خودش توان گرسنگی نداشت و تا همین اواخر مادر برایش لقمه میگرفت.
تقصیر مامانمه که لوس بارم آورده. هیچ وقت نذاشت چیزی کم داشته باشم. حاجی تو رو خدا به کسی چیزی نگی. آبروم میره. بچهها دیگه محلم نمیذارن. حاجی به خدا...
از همان اول قصد نداشتم به کسی چیزی بگویم. برنامهمان با مش رسول این بود که خطا کار را شناسایی کنیم و سر عقل بیاوریم. اما وقتی دیدم ترسیده، گذاشتم خوب خالی شود تا نصیحتم بهتر اثر کند.
آخه پسر خوب تو که دیگه همون بچه لوس دیروزی نیستی، حالا یه رزمندهای مثل همه این مردهایی که جلوی دشمن وایستادن. یه کم به نفس خودت مسلط باش مرد! حالا اگه جای من و مشتی کسی دیگهای تو رو توی این وضعیت میدید، چه فکری میکرد؟! خوبیت نداره رزمنده پا روی حق الناس بذاره. غذا میخواستی به خودم میگفتی.
گریههایش تمامی نداشت. تا آن روز تنها یکی دو بار او را در صبحگاه دیده بودم و حتی اسمش را نمیدانستم. لابهلای گریه اسمش را گفت و قول داد در اولین عملیات آن قدر مردانگی نشان بدهد که خاطره آن روز از یادم برود. آرام که شد کمی آب روی دستش ریختم و صورتش را شست. از در انباری که خارج میشد ملتمسانه نگاهی انداخت و گفت:- حاجی قول من قولهها، تو هم قولت یادت نره. به کسی چیزی نگو تا ببینی شب عملیات چیکار میکنم.
رفت و بدون آنکه قولم یادم بماند به کسی چیزی نگفتم. روزها به سرعت طی شدند و به شب عملیات رسیدیم.
آن شب دوباره دیدمش، سربند سبز یا سیدالشهدا به سر بسته بود و طوری راه میرفت که ببینمش، لبخندی زدم و سرم گرم حرفهای بی سیم چی شد. عملیات خیلی وسیع نبود و از قرار سه گردان برای تثبیت موقعیت خط خودی دست به یکسری عملیات انحرافی میزدند. من به عنوان معاون گردان مسئولیت چند گروهان جلو زن را برعهده داشتم و از اینکه مبادا نتوانم از پس کارها برآیم به چیزی جز هماهنگی با فرمانده گردان فکر نمیکردم.
هنوز یکی دو ساعتی به حرکت مانده بود که یکی از مسئول دستهها از نافرمانی یک بسیجی شکایت کرد. توجهی نکردم و این بار مسئول دسته به همراه امیر از راه رسید. دست پسرک را محکم توی دستش گرفته بود و میگفت:- ببین حاجی، همش میگه باید همراه گروهان جلویی بزنه به خط. بهش گفتم رزمنده رزمنده است، چه جلو زن باشه چه پشتیبان، اما گوشش بدهکار نیست. شما بهش بگید بلکه آروم بگیره.
آنجا بود که یاد قولش افتادم، یک آن تصمیم گرفتم اجاز بدهم گروهانش را عوض کند، اما جوان بود و کم تجربه، امکان داشت خطایی بکند و عملیات به خطر بیفتد. مردد بودم چه تصمیمی بگیرم که یکی دو نفر از بچهها وساطت کردند و قرار شد به عنوان کمک آرپی چی زن همراهمان بیاید. فرق چندانی هم نمیکرد، به هر حال تمام گروهانها درگیر عملیات میشدند و امیر هم که قول داده بود کاری کند کارستان.
عملیات که شروع شد دیگر ندیدمش. یعنی فرصتی پیش نیامد کسی سراغ از کس دیگری بگیرد. طوری به کمین دشمن خوردیم که خیلی از خط شکنها همان لحظه اول روی زمین افتادند. معبر لو رفته بود و دوشکاهای دو طرف خط دشمن، تمامی راههای فرار را پوشش میدادند.
یک ساعتی که گذشت دستور عقب نشینی صادر شد. سریع به بچهها دستور بازگشت دادم اما خودم به همراه چند نفر دیگر از بچهها خاکریز اول عراقیها را رد کرده بودیم و حالا که میخواستیم برگردیم، نیروهای تک دشمن محاصرهمان کرده بودند.
جایی که ما اسیر شدیم تا خاکریز اصلی دشمن صد متری فاصله داشت. حین راه یکی از بچهها گفت از زبان یکی از عراقیها شنیده که اگر همگی ما مثل همان تک رزمندهای که تا خاکریز دوم پیش رفته بود، جلو میرفتیم،خط شان سقوط میکرد. کنجکاو شده بودیم که آن رزمنده چه کسی بوده. خیلی به ذهنم فشار آوردم تا اینکه از فاصله صد متری عبورمان دادند و چشمم به جنازه امیر افتاد.
طاق باز روی زمین سرد طلاییه افتاده بود و با چشمان گرد آسمان را سیاحت میکرد. دستانش طوری باز شده بودند که گویی پرندهای دوبالش را برای پرواز گشوده است. پسرک چاق گردان به قولش عمل کرده بود.