کد خبر: 392638
تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۳:۱۰
نگاهی به زندگی شهید حاج سید علی اکبر ابوترابی


صغری خیل فرهنگ
حجت‌الاسلام والمسلمین سید علی اکبر ابوترابی، در سال 1318 در شهر مقدس قم متولد شد. پدر بزرگوارش آیت‌الله سید عباس ابوترابی، فرزند آیت‌الله سید ابوتراب و مادرش دختر آیت‌الله سید محمد باقر علوی قزوینی است. حجت‌الاسلام ابوترابی تحصیلات ابتدایی تا پایان دوره بیرستان را با موفقیت سپری کرد و در سال 1336، موفق به اخذ دیپلم ریاضی شد. پس ازاخذ دیپلم با توصیه پدر بزرگوارش به تحصیل دروس دینی علاقه‌مند شد و در سال 1337 به مشهد مقدس عزیمت نمود و در مدرسه نواب اقامت گزید. دروس مقدماتی و دوره سطح را با جدیت و تلاش شبانه‌روزی و استعدادی شگرف در حوزه علمیه مشهد گذراند و از اساتید بزرگی چون ادیب نیشابوری و مرحوم آیت الله شیخ مجتبی قزوینی بهره‌های فراوانی برد. با آغاز نهضت امام خمینی (ره) در سال 42، همراه با حاج آقا مصطفی وارد جریانات سیاسی شد و در تظاهرات مردم قم در 15 خرداد سال 42 حضوی فعال داشت. در هجوم عوامل رژیم ستمشاهی به مدرسه فیضیه، مورد ضرب و شتم مأمورین شاه قرار گرفت. در پی تبعید حضرت امام (ره) به نجف اشرف ایشان نیز به نجف مشرف و مشغول تحصیل شد و در محضر امام (ره) از درس خارج فقه و اصول معظم له بهره‌مند شد. پس از حدود شش سال تحصیل در نجف، هنگامی که اعلامیه‌های امام خمینی (ره) را در کیف خود جاسازی کرده بود تا به ایران بیاورد، در مرز خسروی بازداشت شد و ساواک ایشان را ابتدا به زندان قصر شیرین، سپس به زندان کرمانشاه و زندان کمیته مشترک و پس از آن به زندان اوین منتقل کرد و او را مورد شکنجه و بازجویی قرار داد. پس از آزادی از زندان، فصل جدیدی در فعالیت‌های سیاسی ایشان آغاز شد و همراه با شهید مجاهد سید علی اندرزگو علاوه بر مبارزات سیاسی، به سازماندهی جهاد مسلحانه همت گماشتند و در این دوره بارها مورد تعقیب ساواک قرار گرفتند.مرحوم ابوترابی به واسطه حشر و نشر فراوان با شهید اندرزگو، عمیقاً‌ با خصوصیات اخلاقی و صفات حسنه آن مجاهد فی‌سبیل‌الله آشنا شده بود و خاطرات بسیاری از او به یاد داشت.
در توصیف شهید اندرزگو فرموده است که: «شهید سید علی اندرزگو، از یک اخلاق اسلامی در سطح بسیار بالا برخوردار بود و آن گونه بود که قرآن می‌فرماید: «... اشداء علی الکفار و رحماء بینهم». مرحوم ابوترابی، با افرادی چون شهید رجایی ارتباط نزدیک و همکاری تنگاتنگی داشت و در جلسات ماهانه شهید آیت‌الله بهشتی شرکت می‌کرد و از نزدیک با آن شهید عزیز در زمینه جذب نیروهای فعال و تحصیلکرده همکاری داشت. وی همچنین با سایر مبارزان و علمای مجاهد دوران ستمشاهی، از جمله حضرت آیت‌الله خامنه‌ای همکاری و ارتباط داشت. با آغاز مبارزات انقلابی مردم ایران او سر از پا نمی‌شناخت و خواب را بر خویش حرام کرده بود، به طوری که خود ایشان می‌گفت: «در آن روزهای پرالتهاب، کار ما سنگین بود و بسیار اتفاق می‌افتاد که در طول شبانه‌روز کمتر از یک ساعت می‌خوابیدیم». در جریان پیروزی انقلاب، فرماندهی گروهی از مردم که کاخ سعدآباد را به تصرف در آوردند به عهده داشت، و امکانات و وسایل موجود در کاخ را مورد حفاظت قرار داده و تحویل مقامات ذی صلاح داد. ایشان همچنین با همکاری برادرشان حجت‌الاسلام سید محمد حسن ابوترابی، در تصرف پادگان لشکر قزوین نقش کلیدی داشتند و از خروج اسلحه و ادوات و تجهیزات جنگی ممانعت کردند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان رئیس کمیته انقلاب اسلامی قزوین به خدمت محرومان و مستضعفان پرداخت و پس از آن با رأی مردم، به عضویت شورای شهر قزوین انتخاب و رئیس شورا شد. همزمان با آغاز جنگ تحصیلی، با لباس رزم به سوی جبهه رفت و در کنار شهید دکتر مصطفی چمران در ستاد جنگ‌های نامنظم به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت و شخصاً به مأموریت‌های شناسایی رزمی و دشوار می‌رفت. آزادی منطقه پرحادثه و خطرناک «دب حردان» به فرماندهی وی و در رأس یک گروه متشکل از یکصد رزمنده فداکار، یکی از اقدامات ایشان است.
مرحوم ابوترابی سرانجام در روز 26 آذرماه سال 59 در جریان یکی از مأموریت‌های شناسایی که برای تکمیل شناسایی قبلی خویش انجام داد تا نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم آماده یک عملیات گسترده شوند، بر اثر اشتباه یکی از همراهان خود، در حالی که 7 کیلومتر از نیروهای خودی دور شده و تا 200 متری دشمن پیشروی کرده بود، هنگام بازگشت مورد شناسایی دشمن بعثی قرار گرفت و نهایتاً به اسارت دشمن در آمد. مرحوم ابوترابی 15 ماه اول اسارت را در سلول‌های زندان‌های بغداد و تحت شدیدترین شکنجه‌ها گذراند اما در اراده پولادین این مرد خدا خللی ایجاد نشد تا پس از سپری کردن سختی‌های فراوان و دوبار تا پای چوبه‌دار رفتن با لطف و رحمت الهی به اردوگاه و جمع اسیران ایرانی منتقل شد. حجت‌الاسلام ابوترابی پس از حضور در جمع سایر اسیران با رهبری حکیمانه خود و با تمسک به ائمه معصومین (ع) و با معنویت و شعر صدر و حلم و بردباری فوق‌العاده مکر و حیله دشمنان بعثی را بی‌تأثیر نمود و شمع محفل اسرای ایرانی شد و در جهت تقویت روحیه مقاومت و ایمان آنان از هیچ اقدام و ایثاری دریغ نورزید.
اردوگاه‌های عنبر، موصل 1، 3، 4 و رمادیه و تکریت 5، 17، 18 و نیز سلول‌های زندان‌های بغداد شاهد خوبی‌ها و مجاهدت‌های خستگی ناپذیر آن عارف حکیم هستند. این عارف مجاهد، پس از 10 سال اسارت سرانجام در سال 1369، همراه با خیل آزادگان سرافراز به میهن اسلامی بازگشت. او پس از بازگشت به جای آنکه پس از سی سال مبارزه و تلاش طاقت فرسا به استراحت بپردازد، راهی دشوارتر را در پیش گرفت و همراهی آزادگان و پی‌گیری مشکلات آنان را وظیفه خود دانست. وی در تاریخ 7/7/69 با حکم رهبر معظم انقلاب در جایگاه نماینده ولی فقیه در امور آزادگان قرار گرفت و تمام سعی خویش را به کار بست تا آزادگان مایه عزت و تقویت نظام جمهوری اسلامی باشند. در دوره‌های چهارم و پنجم مجلس شورای اسلامی، با رأی مردم تهران به مجلس شورای اسلامی راه یافت. مرحوم ابوترابی، تقویت و دفاع از نظام اسلامی و ولایت فقیه را واجب می‌دانست و نسبت به شخص مقام معظم رهبری ارادات و اعتقاد ویژه‌ای داشت و اطاعت از ایشان و تقویت معظم له را در هر مجلس و محفلی متذکر می‌شد. آن مجاهد خستگی ناپذیر، سراجام در تاریخ 12 خرداد 79 در حالی که همراه پدر بزرگوارشان عازم مشهد مقدس بودند، در جاده سبزوار - نیشابور بر اثر تصادف جان به جان آفرین تسلیم کرد و در صحن آزادی حرم مطهر امام رضا (ع) غرفه 24 به خاک سپرده شد.
آزاده عبدالمجید رحمانیان درباره ابوترابی می‌گوید: عراقی‌ها او را به عنوان یک روحانی سرشناس ایرانی می‌شناختند، بنابراین همیشه او را زیر نظر داشتند و برایش محدودیت ایجاد می‌کردند. سید، شیوه زندگی را به خوبی فرا گرفته بود و تغییر اوضاع و مکان‌ها او را خسته نمی‌کرد. عراقی‌ها هر از چند ماه، او را از این اردوگاه به آن اردوگاه و یا به بغداد می‌فرستادند و تلاش می‌کردند تا در آرامش قرار نگیرد، اما همه این در به دری‌ها و فشارهای جسمی به وجود آمده، روح او را بی‌تاب نمی‌کرد و کسالت و اندوه بر وی غالب نمی‌شد و هیچ گاه او را از انجام رسالت و مسئولیتش باز نمی‌داشت.
وقتی که می‌خواستند او را از اردوگاه منتقل کنند، همه بچه‌ها گریه کردند و من با چشمان خودم دیدم که جلو در خروجی اردوگاه، هنگامی که با یکی از سربازان به نام «احسان» خداحافظی می‌کرد، آن سرباز هم به گریه افتاد و اشک ریخت. هنگامی که سید از اردوگاه خارج شد و اسرای مظلوم پشت در پوشیده از سیم‌خاردار قرار گرفتند، او به احترام بچه‌ها دست بر زمین زد و خاک آن را به چهره کشید و در اردوگاه را بوسه زد.
صحبت و جاذبه او به حدی بود که برخی از عراقی‌ها مخفیانه نزد او می‌آمدند و با او درد دل می‌کردند و آن انسان وارسته با مهر و محبت از آنها هم غم‌زدایی می‌کرد. بنابراین شیفته‌اش می‌شدند.
خاطراتی چند از علی اکبر ابوترابی
وفای به عهده
«زندگی طلبگی من در مشهد بسیار سخت می‌گذشت، از آنجایی که عهد کرده بودم از کسی حتی پدرم کمک نگیرم، معیشت سختی داشتم. یادم هست آن روزها با پول اندکی که از حوزه به طلبه‌ها داده می‌شد فقط می‌توانستم نان سنگک بخرم و آن را خشک می‌کردم و بعد نان‌های خشک شده را با آب می‌خوردم. کار به جایی رسیده بود که مجبور شدم 10-15 روز نان سنگک نسیه بخرم.
نانوا هم به من چیزی نگفت و هر بار نان نسیه به من داد. اما من تصمیم گرفتم که از خریدن نان سنگک سیر هم خودداری بکنم. گرسنگی بر من غالب شده بود و چیزی برای خوردن نداشتم. روزی در حال عبور از خیابان یکی از طلاب مدرسه پشت بازار سرشور را دیدم، سید بزرگواری بودند. وقتی به من رسیدند خیلی گرم با من سلام و علیک کردند. در حالی که من ایشان را نمی‌شناختم. به من گفتند: «من چند روزی است که می‌خواستم شما را ببینم اما شما را نمی‌شناختم.» بعد دست در جیب قبای خود کرده و یک حواله پول به من دادند و گفتند: «این متعلق به شما». حواله را گرفتم و آن مبلغ که مشکلاتم را برطرف کرد عنایت امام رضا (ع) بود از آن به بعد کار به جایی نرسید که مجبور شوم چیزی از کسی به شکل نسیه بخرم.»
ماجرای فیضیه
صبح روز شهادت امام صادق (ع) در مدرسه حجتیه برنامه بود. هنگام سخنرانی وعاظ یک عده با فرستادن صلوات‌های پیاپی مانع از انعقاد مجلس می‌شدند. بعد هم شروع کردند به شعار دادن در تأیید شاه و ولیعهد. مردم به سمت آنها هجوم بردند و آنها را فراری دادند. عصر در مدرسه فیضیه مجلس دیگری برپا شد. مردم متوجه حضور مزدوران در میان جمعیت شده و به سمت آنها هجوم بردند اما این بار مزدوران با چماق و باتوم از خود دفاع کردند و نیروهای شهربانی هم از پشت بام مدرسه شروع به تیراندازی به سمت حاضرین نمودند. افراد به داخل حجره‌ها پناه بردند. ما هم داخل یکی از حجره‌های طبقه دوم رفتیم سربازها به داخل مدرسه هجوم آوردند و در حجره‌ها را شکستند. طلاب و مردم عادی را از حجره‌ها بیرون آورده و شدیداً کتک می‌زدند در این میان خیلی‌ها هم شهید شدند. ما بیست نفر داخل یک اتاق بودیم با رعایت سکوت مطلق پشت در را نگه داشتیم. مأموران هر چه به در می‌کوبیدند در باز نمی‌شد و صدایی از کسی بلند نمی‌شد.
به همین خاطر فکر کردند در حجره قفل است و آنجا را رها کردند و رفتند تا ساعت 10 شب در حجره ماندیم و بعد در تاریکی شب خود را از راه پشت بام از مهلکه نجات دادیم.
ماجرای معمم شدن سید ابوترابی
شبی که قرار بود روز بعد معمم بشود دچار تردید شد که آیا لیاقت پوشیدن لباس روحانیت را دارد یا نه. همان شب خواب عجیبی دید. در عالم رویا بود که بالای مزار پدر بزرگش آیت‌الله سید محمد باقر علوی قزوینی ایستاده است که ناگهان قبر او باز شد و آب زلالی با ماهی‌های سرخ زیبایی از میان قبر جوشید. بدن پدربزرگ همراه با جریان آب روی سطح آب آمد. بدن بر سطح آب غوطه می‌خورد و ماهی‌های زیبا دور آن شنا می‌کردند. ناگهان آیت‌الله علوی نشست و روبه ابوترابی کرد و گفت: «علی! ما نمرده‌ایم، ما زنده‌ایم!»و دوباره روی آب خوابید و به همراه آب زلال داخل قبر بازگشت.
ابوترابی خیس عرق از خواب پرید. بغضش ترکید و گریست. حالا مطمئن بود که نظر پدر بزرگ هم به معمم شدن اوست. فردای همان شب سید علی اکبر عمامه مشکی را بر سر گذاشت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار