
آنچه در پی میآید دلگفتههای یكی از یاران پرسابقه و صمیمی امام خمینی است كه جنبههائی مغفول از منش اجتماعی آن رهبر عظیمالشأن را مینمایاند. آیتالله سید هاشم رسولی محلاتی به دلیل ارتباط وثیق پدر ارجمندش با امام راحل، از دوران نوجوانی با آن عزیز آشنا گشت و تا واپسین دم حیات ملازم صدیق و وفادار او بود.
او اما به هیچ روی از مصاحبت با بنیانگذار جمهوری اسلامی برای خویش نردبان ترقی نساخت و بهرغم مباهی بودن به همراهی و مجالست با آن قائد بزرگ، به پژوهشهای دینی و علمی خود ادامه داده است. با سپاس از ایشان كه گفت وگو با «جوان» را پذیرفتند. از زمینههای آشنائی خود با حضرت امام چه خاطراتی دارید؟
بسمالله الرحمن الرحیم. پدر بنده مرحوم آیتالله حاج سید حسین رسولی محلاتی تحصیلات مقدماتی را در محلات گذراند و در دوره مرحوم آیتالله حائری به قم آمد. پدرم بعد از ازدواج در قم سكونت كرد. من تا سن 13، 14 سالگی در محلات نزد پدربزرگ و مادربزرگم بودم و به مكتب میرفتم. در این سن به قم آمدم. رضاخان بر سر كار بود و قضایای كشف حجاب و آزار و اذیت مردم توسط مامورین شاه شروع شده بود كه از یادم نمیرود. حوزه قم هم كه اوضاع درستی نداشت و مدرسه فیضیه كه بعدها پر از طلبه شد، در آن مقطع، خالی بود. طلبهها بسیار كم بودند و من نمیتوانستم هممباحثهای برای خودم پیدا كنم. بالاخره بخت، یاری كرد و با مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی«رحمهالله علیه» آشنا شدم. شاید برایتان جالب باشد كه بدانید حاج آقا مصطفی به اصرار امام بود كه طلبگی را انتخاب كرد.
هممباحثهای دیگری هم داشتید؟
بله، خدا رحمت كند مرحوم آقای فاضل لنكرانی را كه با ایشان مغنی را مباحثه میكردیم. از خاطرات خوش آن دوران این است كه پس از مباحثه با مرحوم حاج آقا مصطفی و مرحوم آقای فاضل لنكرانی میرفتیم كنار رودخانه و توپ بازی میكردیم. هر دو هم بازیكنان خوبی بودند.
رابطه امام و ابوی شما از كی آغاز شده بود؟
پدرم و مرحوم امام هر دو از شاگردان مرحوم آیتالله حائری و از ایام قدیم با هم صمیمی بودند. خاطرهای كه هیچ وقت از یاد من نمیرود، به سالهای 24، 25 و بعد از جنگ جهانی مربوط میشود. فكر میكنم 16، 17 سال بیشتر نداشتم. طلبه بودم و یادم هست كه لمعه میخواندم. در این ایام بود كه پدرم بیماری حصبه گرفت و مسئولیت خانواده به دوش من كه پسر ارشد بودم افتاد. من باید همزمان با درس خواندن، كار هم میكردم و همه هوش و حواسم متوجه بیماری پدرم و مشكلات خانواده بود. دسترسی به دكترهای معروف به دلیل وضعیت مالی نه چندان مناسبی كه داشتیم، برای ما میسر نبود و دكتری تجربی به نام دكتر ناهید را برای ایشان آوردیم. بیماری ابوی پانزده روزی طول كشید و نشانهای از بهبودی در ایشان دیده نشد.
امام خمینی(ره)متوجه غیبت پدرم در حوزه میشوند و به حجره محلاتیها كه در ضلع جنوب شرقی مدرسه فیضیه بود، میروند و سراغ ایشان را میگیرند. طلبهها میگویند كه خبر ندارند! امام با ناراحتی میپرسند: «شما چه جور دوستانی هستید كه از حال و روز همشهریتان خبر ندارید؟» در هر حال امام متوجه میشوند كه پدرم بیمار است و تاكنون هم پزشك مجربی وی را ندیده است. ایشان بلافاصله به سراغ دكتر مدرسی یزدی كه رئیس بیمارستان سهامیه و بهترین دكتر قم بود، میروند و با ایشان قرار میگذارند كه بعد از تعطیلی مطب به عیادت پدرم بیایند. نیمه شب بود كه دیدیم در میزنند. در را باز كردیم و دیدیم حضرت امام و دكتر مدرسی هستند. دكتر پدرم را معاینه كرد و گفت كه چون بیمار عرق كرده، حالش رو به بهبود است. حضرت امام تمام مدت سرپا ایستاده بودند. الحق ایشان آن شب در حق ما پدری كردند. پس از معاینه دكتر، امام ما را دلداری دادند و رفتند. ایشان همواره خانواده ما را مورد لطف قرار میدادند.
چه شد كه پدر شما به عنوان امام جماعت امامزاده قاسم انتخاب شد و از سفرهای تابستانی امام به آنجا چه خاطراتی دارید؟
گمان میكنم حدود سالهای 30، 31 بود كه اهالی امامزاده قاسم از مرحوم آیتالله بروجردی خواستند برایشان عالمی را از قم اعزام كنند. ایشان به پدرم ارجاع فرمودند و پدرم به امامزاده قاسم تهران آمد و حدود 15 سال در آنجا به عنوان امام جماعت مسجد امامزاده هاشم اقامت داشت و به امور دینی مردم رسیدگی میكرد. امام در تابستانها كه حوزه تعطیل بود، به امامزاده قاسم میآمدند و در منزلی كه اجاره كرده بودند، اقامت میكردند.
امام خمینی(ره) در آوردن آیتالله بروجردی به قم نقش مؤثری داشتند. از تلاشهای امام در آن مقطع چه خاطراتی دارید؟حوزهها به دلیل فشارهای رضاخانی و فقدان مرجعیت قوی، توانائی ایجاد تحول در اوضاع را نداشتند، به همین دلیل امام و عدهای از علمای حوزه، از جمله پدر من تلاش فراوانی كردند تا آیتالله بروجردی را به قم بیاورند، زیرا مرجعیت ایشان عامل تقویت حوزه بود. امام و پدرم شاید به دلیل آنكه سالها بود تدریس میكردند، نیاز چندانی به حضور در درس آیتالله بروجردی نداشتند، ولی چون میخواستند مرجعیت ایشان را تقویت كنند، پای درسشان مینشستند. به خاطر همین همكاریها صمیمیت و دوستی زیادی بین آنها به وجود آمد. پدرم از علاقمندان جدی آیتالله بروجردی بود و حتی ایشان به منزل ما هم رفت و آمد داشتند. علت اینكه بعدها رابطه امام و آیتالله بروجردی به گرمی پیش نرفت، چه بود؟شاید یكی از دلائلش این بود كه امام توقع داشتند آیتالله بروجردی در برابر حكم اعدام شهید نواب صفوی و یارانش واكنش شدیدتری نشان بدهند. امام برای آزادی آنها خیلی تلاش كردند. جالب است بدانید كه امام نامهای به صدرالاشراف محلاتی كه در دربار نفوذی داشت، نوشتند. صدرالاشراف اوایل طلبه بود، بعد وارد دستگاه دولتی شد. امام در نامه خود نوشته بودند به شاه بگوئید حالا كه میخواهد به سفر برود، كشتن اولاد پیامبر برایش شوم است. به هرحال ایشان توقع دخالت كاملتر و مؤثرتری را از سوی آیتالله بروجردی در امور داشتند. پس از رحلت آیتالله بروجردی، وضعیت حوزه و مرجعیت به چه شكلی درآمد؟آیتالله بروجردی در سال 40 رحلت كردند و پدرم از آن پس، خانواده و اطرافیان را برای تقلید به امام خمینی ارجاع داد. میشود گفت پدرم فدائی امام بود. خانوادههای ما هم خیلی به هم نزدیك بودند و مرحومه مادرم با مرحومه همسر امام دوستی و صمیمیت دیرینه داشت. بعد از رحلت آیتالله بروجردی، شاگردان و نزدیكان امام، از جمله خود من همه تلاشمان را مصروف این امر كردیم كه ایشان را به عنوان مرجع تقلید اعلم اعلام كنیم، اما امام هیچ رغبتی به قبول مرجعیت نداشتند. ایشان حتی روضههایشان را هم به جای مسجد و حسینیه، در خانه خودشان برگزار میكردند. امام در مورد نماز جماعت هم همین شیوه را داشتند و تا سال 42 كه به اصرار عدهای از طلبهها، در حیاط منزل خودشان، نماز جماعت را برگزار كردند، از این كار اجتناب ورزیدند. چه كسانی بیش از دیگران برای مرجعیت امام تلاش میكردند؟آقای محمدی گیلانی، مرحوم شهید محلاتی، مرحوم ربانی املشی و آقای مقدسیاشاره كردید كه امام تمایلی به قبول مرجعیت نداشتند. مصادیقی از این عدم تمایل را بیان بفرمائید. همان طور كه اشاره كردم، ایشان از اینكه در مسجدی نماز جماعت برپا كنند، به دلیل اینكه نمیخواستند چنین شائبهای در ذهن مردم ایجاد شود، خودداری میكردند. حتی در اوایل به همین دلیل حاضر نشدند برای مرحوم آیتالله بروجردی مجلس ختم بگیرند. پس از رحلت آیتالله آقا سیّد عبدالهادی شیرازی، عدهای به ایشان پیشنهاد كردند كه شب هفت را بگیرند. امام فرمودند: «اگر شد میگیریم، اگر هم نشد نمیگیریم!» كلاسهای درس امام هم ابتدا در مسجد محمدیه برگزار میشد. وقتی كه شاگردان زیاد شدند، كلاسها را به مسجد سلماسی منتقل كردند و فقط هنگامی كه تعداد شاگردان خیلی زیاد شد، به مسجد اعظم رفتند. در مورد تأسیس دفتر هم ابداً تمایلی به این كار نداشتند و كارهای مختلف از جمله نوشتن اعلامیه، پاسخ به استفتائات و رسید وجوه شرعی را خودشان انجام میدادند. امام خیلی پركار بودند و دوست نداشتند به كسی زحمت بدهند. ایشان حتی از حاج آقا مصطفی هم كه توانائی بالائی داشت، كمك نمیگرفتند. سرانجام چه شد كه امام پذیرفتند دفتری ایجاد شود و روند انتخاب شما برای كار در این دفتر چه بود؟بعد از آزادی امام از اولین دستگیری، مردم به بیت ایشان زیاد مراجعه میكردند و دیگر نمیشد ایشان بهتنهائی امور بیت را اداره كنند. هر روز عده زیادی با اتوبوس به دیدن ایشان میآمدند و اتاقهای منزل دائماً پر و خالی میشد. امام چند فقره از نامههایشان را برای نوشتن پاسخ به شخصی ارجاع داده بودند و او به سبك خودش با تعابیری چون «قربانت گردم» و امثالهم جواب داده بود. امام بهشدت از این ادبیات ناراحت شدند. آن شب عدهای در منزل امام جمع میشوند تا در این باره تصمیم بگیرند و فردای آن روز یكی از آنها به سراغ من آمد و گفت كه همگی معتقدند من بهتر از هر كسی میتوانم این كار را انجام بدهم، چون با ذوق ادبی امام آشنا هستم و خطم هم خوب است و از همه مهمتر اینكه امام به من علاقه دارند و به این شكل بود كه كار من در دفتر امام شروع شد. جواب نامهها و استفتائات را میدادم و رسید وجوه را هم مینوشتم. كارهای حسابداری و تداركات به عهده آقای ورامینی و مسائل مربوط به دید و بازدیدها و پذیرائیها به عهده آقای آشیخ حسن صانعی بود. ما سه نفر كارمان را در اتاقی در بیت امام شروع كردیم. در اوایل، كار خیلی سنگین بود من ناچار بودم تا پاسی از شب كار كنم. منزل ما هم از منزل امام فاصله زیادی داشت و نیمهشب وسیله گیر نمیآمد و من غالباً ناچار میشدم این فاصله را پیاده طی كنم، اما جوان بودم و میتوانستم از عهده كارها برآیم. در اداره امور دفتر، چه نكاتی برای امام بسیار مهم بودند و ایشان در چه مواردی حساسیت ویژه نشان میدادند. سلامت اعتقادی و اخلاقی كاركنان دفتر برایشان از هر امری مهمتر بود. یك روز به آقای صانعی و ورامینی گفتم: «شاید امام روی كرامتی كه دارند، اشتباهات ما را به رویمان نمیآورند. خوب است برویم و از ایشان بخواهیم انتقاداتشان را نسبت به كار ما بفرمایند. » آقایان زرنگی كردند و گفتند: «اگر خودت این حرفها را به امام میزنی، با تو میآئیم، وگرنه نمیتوانیم چنین چیزی را به ایشان بگوئیم!» ما رفتیم و من به نمایندگی همه عرض كردم كه: « به خاطر علاقه به شما و كمك به نهضت آمدهایم و حتی اگر لازم باشد كه حیاط را هم آب و جارو كنیم، با كمال افتخار این كار را میكنیم. استدعا داریم اگر عیبی و نقصی در كار ما هست، بفرمائید تا رفع كنیم. » در تمام مدتی كه صحبت میكردم، امام سرشان پائین بود و به دقت گوش میدادند. وقتی حرفهایم تمام شد، ایشان نگاهی به من كردند و فرمودند: «آقای رسولی! نیازی به این توضیحات نیست. اگر تشخیص بدهم كه وجود شما در این خانه به ضرر اسلام است، خودم بیرونتان میكنم. حالا هم بفرمائید سركارتان»!امام با هیچ كس رودربایستی نداشتند و با صلابت و قدرت عقیدهشان را بیان میكردند. ایشان حتی به مش حسین آبدارچی هم گفته بودند: «اگر بفهمم به ضرر اسلام كار میكنی، تو را بیرون میكنم و كارهایت را خودم انجام میدهم!» از دیگر مواردی كه امام به شدت به آن حساسیت داشتند، گداپروری در منازل مراجع بود!منظورتان از گداپروری چیست؟قبل از مرجعیت امام، همیشه عدهای جلوی در منزل آیتالله بروجردی صف میكشیدند كه آقای صادقی از اعضای دفتر ایشان بیاید و پولی به آنها بدهد. بعد میرفتند و دو باره چند ساعت بعد برمیگشتند و خلاصه برای خودشان كاسبی راه انداخته بودند. امام بهشدت با این رویه مخالف بودند و ابداً به این نوع درخواستها پاسخ مثبت نمیدادند، به همین دلیل هم در اوایل مرجعیت امام با كسانی كه به دفتر مراجعه میكردند و چنین توقعی داشتند، مشكل پیدا میكردیم. خاطرهای هم از این موضوع به یاد دارید؟بله، در نماز جماعت منزل امام عده زیادی شركت میكردند. یك روز مرحوم حاج آقا مصطفی به مكبر گفت اعلام كند از فردا هر كس نیاز مالی دارد، به آقای رسولی مراجعه كند! من با سابقهای كه از رفتار امام داشتم، تعجب كردم و به آقا مصطفی گفتم: «شما را به خدا مرا گرفتار نكنید. » ایشان گفت: «برای شما گرفتاری ندارد. آقا از فردا روزی 50 تومان به شما میدهند كه بین فقرا تقسیم كنید. » آقا مصطفی بسیار اهل شوخی بود و من نمیدانستم واقعاً این حرف را جدی میزند یا شوخی میكند، ولی از آنجا كه مكبر با صدای بلند چنین موضوعی را اعلام كرده بود، احتمال نمیدادم كه شوخی كرده باشد. به هرحال فردا صبح یك نفر آمد و درخواست پول كرد و من 5 تومان از جیب خودم به او دادم، اما میدانستم كه به افراد بعدی نمیتوانم به این شكل پولی بدهم، به همین دلیل بعد از چند ساعت خدمت امام رفتم و مطلب را عرض كردم. امام فرمودند: «مصطفی درویش است، به حرفش گوش ندهید. » گفتم: «من روی حرف ایشان 5 تومان به فقیر دادهام. » امام پنج تومان مرا دادند و گفتند: «یادتان بماند كه من به این گداها هیچ پولی نمیدهم.»آیا افراد در این زمینه به خود امام هم مراجعه میكردند؟بعضی از افراد سمج این كار را میكردند كه برخورد امام بسیار قاطع و روشن بود. یك روز سیدی كه داخل سبدی مرغ و تخم مرغ میگذاشت و میفروخت، موقعی كه امام میخواستند وارد منزلشان شوند، پرید و دامن ایشان را گرفت و گفت: «من سید هستم و باید حق مرا بدهی. فقیرم و امروز كاسبی نكردهام. اگر حقم را ندهی، فردای قیامت دامن جدت را میگیرم!» امام با لحن جدی فرمودند: «فعلا دامن مرا رها كن تا فردای قیامت!»امام در عین حال كه از این شیوهها بدشان میآمد، به افراد آبرودار كمكهای خوبی میكردند، مخصوصا اگر باخبر میشدند كه عالمی دچار مضیقه شده است، بلافاصله كمك میكردند. یكی از آنها بسیار انسان منبعالطبعی بود و امام میدانستند كمك كسی را قبول نخواهد كرد. روزی مقداری پول در پاكت گذاشتند و به آقای صانعی دادند و گفتند: «این را ببرید و به ایشان بدهید و بگوئید قرار بوده این پول را به شما بدهند، اشتباهی برای ما آوردهاند. » امام در عین حال معتقد بودند صف كشیدن متكدیان پشت در بیت، دور از شأن بیت و شأن خود آنهاست و بیت باید به شكل اصولیتر اداره شود و به كارهای مهمتری برسد. پس از انقلاب كه هجوم ندارها به بیت بسیار زیاد شد و واقعا مشكل ایجاد كرد، امام به آقای كروبی دستور دادند كمیته امداد را راهاندازی كند و از آن پس مستمندان را به آنجا ارجاع میدادیم. از حساسیتهای امام در اداره بیتشان میگفتید. یكی دیگر از نكاتی كه امام بهشدت با آن مخالف بودند، جمع شدن افراد بیكار در بیرون بیت بود. كسانی كه كار خاصی نداشتند و فقط برای وقتگذراندن و ملاقات با یكدیگر در بیرونی بیت امام وعده میگذاشتند، بسیار خاطر ایشان را آزده میكردند. یك روز یكی از دوستان نزد ما آمد و گفت: «به امام بگوئید برای اداره بیرونی، چند نفر صاحب ریش را آنجا بگذارند!» من موضوع را به امام عرض كردم. ایشان تبسمی فرمودند و گفتند: «ما كسانی را میخواهیم كه كار كنند، ریش به دردمان نمیخورد. » امام بهشدت از ریا و ظاهرسازی بدشان میآمد. از برخورد امام با خرافات چه خاطرهای دارید؟اتفاقاً در این مورد هم خاطره جالبی یادم هست. یك روز قبل از ظهر، مردی كه هیكل قوی و ورزشكاری داشت به دفتر آمد و سراغ مرا گرفت. بعد هم كاغذی را به دستم داد كه با خطوط رنگارنگ، چیزهای عجیب و غریبی رویش نوشته بود. مضمون كلی نامه این بود كه من امام زمان هستم و بهزودی ظهور میكنم و فعلا به ده هزار تومان پول نیاز دارم. آن را به من بدهید، بعدازظهر میآورم و پس میدهم! من تصور كردم طرف دیوانه است و خندهام گرفت، ولی دیدم او كاملا جدی است. گفتم: «بنشینید و چای بخورید تا من برگردم. » و نامه را خدمت حضرت امام بردم. ایشان نامه را كه خواندند، تبسمی كردند و من هم به سر كارم برگشتم. آن مرد تا غروب منتظر نشست. هوا گرم بود و امام روی تختی كنار حوض نشسته بودند و من و آقای ورامینی و آقای صانعی داشتیم گزارش كار میدادیم كه دیدیم آن مرد، وارد حیاط شد و فریاد زد: «جواب خدا را چه میدهید؟» امام پرسیدند: «امام زمان همین است؟» عرض كردم: «بله. » امام نهیب محكمی به او زدند و مرد سرجایش میخكوب شد. بعد همگی او را گرفتیم و بهزحمت از خانه بیرون كردیم. شما از معدود چهرههائی هستید كه قبل از شروع نهضت امام، در كنار ایشان بودید و لذا بهخوبی از كم و كیف وقایع و نحوه برخورد سایر مراجع با موضوع و دستگیریهای امام و پیامدهای ناشی از آنها اطلاع دارید. اشارهای به آن برهه تاریخی، بسیاری از نكات را روشن خواهد كرد. تابستان سال 41 بود و امام به امامزاده قاسم تشریف آورده بودند. اسدالله علم كه آن موقع نخستوزیر بود، قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی را مطرح كرده بود. امام در منزل ما مهمان بودند و مرحوم پدرم به ایشان عرض كردند كه علم چنین و چنان گفته و اقایان مراجع هم پاسخی ندادهاند. امام با قاطعیت فرمودند: «همین روزها به قم میروم و اعلامیه میدهم. منتظر باشید. » امام هرگز تا تصمیم جدی نمیگرفتند، مطلبی را بیان نمیكردند و من همان جا احساس كردم كه ایشان تصمیم خاصی گرفتهاند. ابتدا كه شاه مسأله انقلاب سفید را مطرح كرد، آقایان مراجع اعلامیه دادند و اعتراض كردند، ولی بعد بهتدریج خود را از میدان كنار كشیدند، به طوری كه فقط امام ماندند. یك روز كسی نزد امام آمد و ظاهراً از سردلسوزی گفت كه: «مراجع با شما نیستند و دارند یكی یكی كنار میروند. حتی مثل اینكه قرار است علیه اقدامات شما كه آنها را تندروی تلقی میكنند، اعلامیه بدهند. » امام فرمودند: «اگر مرا تكفیر هم بكنند، از راهی كه میروم باز نخواهم گشت». از روزهای آغاز نهضت و نخستین دستگیری امام چه خاطرهای دارید؟ هنگام دستگیری امام من در محلات بودم و بعدها در آنجا از مسافرانی كه از قم میآمدند، خبر را شنیدم. امام حدود دو سه ماه در زندان بودند و از آن دوران خاطرات جالبی را برای ما نقل میكردند. پس از آنكه علمای بلاد به تهران آمدند و تلاشهائی كردند، امام را از زندان به منزلی در قلهك منتقل كردند. بنده همین كه مطلع شدم، همراه مرحوم آقای اشراقی راهی تهران شدم. جلوی در منزل امام یك صف طولانی تشكیل شده بود و خیلی طول كشید تا نوبت به ما رسید. البته آن موقع هم بعد از آنكه اسم و مشخصات ما را پرسیدند، فقط آقای اشراقی را راه دادند. من برای دیدن امام واقعا دلتنگ شده بودم و بالاخره هم با وساطت یكی از دامادهای امام توانستم ایشان را ببینم. بعد از تبعید امام، ارتباط شما با ایشان به چه شكل بود؟شب 13 آبان 1343 كه امام را دستگیر كردند، من از ماجرا مطلع نشدم. فردای آن روز میخواستم طبق معمول برای انجام وظایفم به بیت امام بروم كه در نیمههای راه مطلع شدم كه شب قبل امام را دستگیر كردهاند و طبعاً به خانه برگشتم. من چندان خبری از ادامة ماجرا نداشتم تا وقتی كه مرحوم حاج آقا مصطفی به منزلمان آمد تا از آنجا به منزل مراجع برود و آنها را جریان امر قرار دهد. بعد هم كه حاج آقا مصطفی را دستگیر و به بورسای تركیه و نزد امام فرستادند. من از اینكه دیگر امام در آن شهر تنها نیستند، خوشحال بودم. البته امام بعدها به من گفتند كه آنجا بسیار شهر زیبا و خوش آب و هوائی بود و در منزل رئیس اطلاعات و امنیت شهر اقامت داشتند كه بسیار خانواده مهربانی بودند و به امام بسیار محبت و خدمت كردند. آنها وقتی هم كه امام میخواستند به عراق بروند، بسیار ناراحت شده بودند. بیت امام بعد از تبعید ایشان به چه شكل اداره میشد؟بیت امام پس از تبعید ایشان چند روزی تعطیل بود و مامور گذاشته بودند تا كسی نتواند وارد شود. من برای برداشتن لوازمم ناچار شدم از پشت بام منزل همسایه به خانه بروم. بعد از مدتی بیت دائر شد و آشیخ محمد صادق تهرانی به عنوان وكیل امام اداره آنجا را به عهده گرفتند و مردم برای دادن وجوهات به ایشان مراجعه میكردند. بعد كه آقای تهرانی به كرمان تبعید شد، اداره بیت به عهده آقای علی اكبر اسلامی تربتی قرار گرفت تا ایشان را هم تبعید كردند. از آن پس مرحوم آقای اشراقی این مسئولیت را به عهده گرفت كه انصافاً بیت از هر دوره دیگری بهتر اداره شد و دوره نمایندگیشان هم بیشتر بود. كارها و مسئولیتهای عمده بیت چه بود؟رژیم نهایت سعی خود را میكرد كه امام نتوانند شهریه طلاب را بپردازند و دیگر نامی از ایشان در میان نباشد، لذا بخش اعظم تلاش بیت صرف آن میشد كه شهریه امام قطع نشود؛ بدین منظور با عدهای از تجار بازار كه عمق این مطلب را درك میكردند و انسانهای باشهامت و شجاعی هم بودند، هماهنگ شد كه دائماً وجوهات شرعی خود را به بیت امام تحویل بدهند تا این جریان قطع نشود. از جمله این افراد باید از حاج حسینآقا كاشانی، حاج آقا یراقی و حاجآقا عباسی نوشادی نام ببرم. من برای گرفتن وجوهات، ماهی سه چهار بار به تهران میآمدم و نهایت احتیاط را به كار میبردم كه مشكلی برای كسی پیش نیاید. اسامی را هم در دفاتر مخصوصی به صورت سرّی نگه میداشتیم كه یك وقت به دست ماموران رژیم نیفتد. یكی از افرادی كه در بازار تهران به ایشان مراجعه میكردم، آقای عسگراولادی بود. تا قبل از ترور منصور مشكلی وجود نداشت، ولی بعد از دستگیری ایشان و شهید عراقی و دیگران، امكان ارتباط با آنها و دوستانشان قطع شد. پس از مدتی آقای اشرافی را به همدان تبعید كردند و بعد از ایشان آقای پسندیده از خمین آمدند و اداره بیت را به عهده گرفتند. پس از مدتی متوجه شدم كه خود من هم تحت تعقیب هستم و بعید نیست كه مرا هم تبعید كنند، لذا از طریق یكی از اقوام كه در محله درخونگاه تهران مسجدی ساخته بود، به آنجا رفتم و امام جماعت مسجد شدم. كی و چگونه در عراق به امام ملحق شدید؟هنگامی كه امام را به عراق تبعید كردند، یك روز آقای اشراقی به من گفت كه میخواهد اسناد و نامههائی را به امام برساند و به كسی اعتماد ندارد. من برای اینكه مجوز اقامتم در عراق باطل نشود، دائماً به آنجا رفت و آمد داشتم و از اوضاع عراق باخبر بودم و زبان عربی را هم خوب میدانستم. در هر حال بلیط برای خرمشهر تهیه كردیم و من با نامه آقا اشراقی به منزل شیخ بشیر در خرمشهر رفتم. قرار بود كه او وسیله حركت من به عراق را فراهم كند. او ما را به دست قاچاقچی كهنهكاری سپرد و به بصره رفتم و با سختیهای فراوان خود را به بغداد رساندم. سپس به كاظمین رفتم و در آنجا فهمیدم كه امام به كربلا رفتهاند و از ایشان استقبال باشكوهی شده است. استقبال كربلا احتمالاً با برنامهریزی و تلاش مرحوم سید محمد شیرازی كه از علاقمندان امام بود، صورت گرفت. امام چند روز در كربلا بودند و سپس به نجف رفتند و در آنجا هم استقبال باشكوهی از ایشان به عمل آمد. در استقبال از امام، مرحوم آشیخ نصرالله خلخالی نقش زیادی داشت و هزینه مصارف بین راه را پرداخت كرد. وجود مرحوم خلخالی در دوران غربت امام در نجف، از نعمات بزرگ الهی بود. مرحوم خلخالی یكی دو بار بیشتر امام را در قم ندیده بود، ولی در همان یكی دو بار مرید مخلص امام شده بود و در نجف خدمات زیادی به ایشان كرد. او در نجف مهمانیهای زیادی را ترتیب داد و هنوز چند روزی از ورود امام به نجف نگذشته بود كه آشپز مخصوصی را به بیت امام فرستاد. در روزهای اول از امام برای تهیه غذا كسب تكلیف میكردیم، ولی بعد فرمودند: «خودتان هركاری صلاح میدانید بكنید. » من و مرحوم حاج آقا مصطفی به بازار میرفتیم و خرید میكردیم. حاج آقا مصطفی در نجف دوستان زیادی داشت و بیشتر اوقات با آنها غذا میخورد و در واقع وقتی پیش ما میماند، مهمان بود! مرحوم خلخالی پیشنهاد داد كه نماز جماعت امام در مدرسه آیتالله بروجردی كه با اراده ایشان و با كمك مردم نجف ساخته شده بود، برگزار شود. مدرسه سه طبقه و بسیار عالیای بود كه غیر از طلبههای ایرانی، بعضی از زوار هم در آنجا اقامت داشتند. در نماز مغرب و عشای این مدرسه طلاب زیادی شركت میكردند. مرحوم خلخالی متولی مدرسه بود و توانست امام را متقاعد سازد كه نماز مغرب و عشا را در آن مسجد اقامه كنند. نكته جالبی كه ذكر آن را لازم میدانم این است كه امام به هیچوجه تمایل نداشتند هنگامی كه جائی میروند، عدهای دنبال ایشان راه بیفتند. در نجف رسم بود كه عدهای از طلاب دنبال مراجع راه میافتادند، اما امام به آنها میفرمودند: «برای من همراهی آقای رسولی و آشیخ عبدالعلی قرهی كافی است. كسی دنبال من نیاید».از دیدار امام با مراجع نجف خاطراتی را ذكر كنید. وقتی امام وارد نجف شدند، همه مراجع از جمله مرحوم آیتالله حكیم، مرحوم آیتالله خوئی و مرحوم آیتالله شاهردوی به دیدن ایشان آمدند و غیر از آقای حكیم، بقیه ایشان را برای ناهار یا شام دعوت كردند. بعد از مدتی كه علما به دیدن امام آمدند، امام تصمیم به بازدید گرفتند. برای این كار مرا صدا زدند و گفتند: «فرد معتمدی را پیدا كنید كه خدمت آقایان مراجع برود و خبر دهد كه امشب به دیدارشان میروم. » بعد هم تأكید كردند كه: «حتماً با خود آقایان صحبت كند. »، چون در نجف دستهبندیهای زیادی بود و امام نگران بودند كه واسطهها مطلب را به شكل دیگری عنوان كنند. یكی از رفقای مخلص به نام آقای ستاری بروجردی را مسئول این كار كردم و او هم ماموریت خود را به نحو احسن انجام داد. از ملاقات امام و مرحوم آیتالله حكیم چه خاطرهای دارید؟مفاد این مذاكره زیاد نقل شده و تقریباً همه از آن مطلع هستند. در آن جلسه امام به آیتالله حكیم گفتند: «بهتر است اطرافیان خود را از آدمهای دلسوز و خدوم به اسلام انتخاب كنید كه همه مطالب عالم تشیع را به نحو دقیق و صحیح به اطلاع شما برسانند. شما پرچمدار شیعه هستید و مقام شما بسیار حساس است. اگر اطرافیان شما اطلاعات را دقیق به شما میرساندند، قطعا شما اقدامات جدیتری میكردید. در زمان رضاشاه، طلبههای قم مورد تعرض قرار گرفتند، ولی مرجعیت نجف هیچ اقدامی صورت نداد. معلوم میشود كه مطالب به شما نمیرسد. » آیتالله حكیم خیلی از این حرف خوششان نیامد و گفتند: «مردم به حرف ما گوش نمیدهند. » امام فرمودند: «خیر! این طور نیست. تجربه به ما نشان داده است كه مردم به حرف مرجعیت گوش میدهند. » بعد هم كه بحث صلح امام حسن(ع) و جنگ امام حسین(ع) مطرح شد و خلاصه داشت كار بالا میگرفت. مرحوم آیتالله خلخالی موضوع را جمع و جور كرد و كار به خیر و خوشی تمام شد. كی به ایران برگشتید و چرا؟من سه ماه در خدمت امام بودم كه ایشان فرمودند چون قرار است خانوادهشان بیایند، فقط به یك نفر نیاز دارند و یكی از ما، یعنی من یا آشیخ عبدالعلی قرهی میتوانیم برگردیم. من كه نگران خانوادهام بودم، برگشتم و چون مدرك قانونی نداشتم، در مرز دچار مشكلات فراوانی شدم و حسابی از من بازجوئی كردند كه با لطف خدا نجات پیدا كردم و اسناد و نامههائی هم كه از نجف با خود آورده بودم، به دست ساواك نیفتاد. پس از بازگشت به ایران در چه زمینههائی فعالیت میكردید؟همانطور كه اشاره كردم، امام جماعت مسجد شدم و در آنجا كلاسهائی را برای آموزش دائر كردم و كانون گرمی فراهم شد. چهار ماه بعد از حضور من در آن مسجد، پدرم فوت كرد. مرحوم آقای فلسفی در مجلس ختم ایشان بالای منبر گفت: «آقای سید هاشم رسولی، به امر آیتاللهالعظمی خوانساری، به جای پدر، امام جماعت امامزاده قاسم خواهند بود. » و عملاً مرا در مقابل عمل انجام شده قرار داد. من بهناچار در امامزاده قاسم ساكن شدم و تا بازگشت امام از پاریس در آنجا بودم. در این فاصله، هر روز به مدرسه چیذر میرفتم و درس میدادم و نماز ظهر را در امامزاده قاسم، اقامه میكردم. تا نماز مغرب و عشاء هم مشغول مطالعه و تألیف بودم. امامزاده قاسم محله پرتی بود و ساواك خیلی با آنجا كار نداشت، برای همین عده زیادی از مخالفات رژیم، جلسات خود را در آنجا برگزار میكردند. منزل من هم پناهگاه خوبی برای آنها بود و گاهی میآمدند و چند روزی میماندند. از جمله یك بار شهید اندرزگو با كت و شلوار و عینك آفتابی آمد. این آخرین باری بود كه او را دیدم. از بازگشت امام به ایران و نحوه انتخاب اعضای دفتر چه خاطراتی دارید؟ امام پس از بازگشت به ایران در مدرسه رفاه اقامت كردند. تعدادی از خانههای اطراف تخلیه شده بودند تا كارها سادهتر اداره شوند. من و چند نفر دیگر به یكی از این خانهها رفتیم و به عنوان دفتر امام كارمان را شروع كردیم. وقتی امام به قم رفتند، در یكی از خانههای صفائیه به كار ادامه دادیم. كار دفتر فوقالعاده زیاد بود و گاهی حدود 400 نامه در روز به دفتر میرسید. وقتی امام دچار عارضه قلبی شدند و به ناچار در تهران اقامت كردند، ابتدا در اتاقی در بیمارستان كارها را انجام میدادیم. بعد هم كه در جماران مستقر شدیم. كسانی ادعا كردهاند كه اعضای دفتر امام و اطرافیان ایشان، بهنحوی امام را احاطه كرده بودند كه امكان ملاقات با برخی از افراد یا دریافت اطلاعات از همه كانالها برای ایشان میسر نبوده است شما در این مورد چه تحلیلی دارید؟این اشكال وارد نیست. به عنوان نمونه باید اشاره كنم كه یكی از نگرانیها و دغدغههای ما در دوران اقامت امام در جماران، حضور سرزده و ناگهانی آقای منتظری و اعتراضها و اشكالات دائمی ایشان بود كه اغلب هم اشكالات درستی نبودند. دیگر اینكه ایشان برخورد جسورانهای با امام داشت و آن طور كه باید رعایت ادب را نمیكرد كه این بسیار آزاردهنده بود. البته امام با صبر عجیبی این برخوردها را تحمل میكردند. من هرگز كانالیزه شدن امام را حس نكردم. اگر به فهرست ملاقاتكنندههای امام در آن مدت كه در دو جلد منتشر شده، مراجعه كنید، متوجه تنوع طیفها و افراد مختلفی را كه به ایشان مراجعه میكردند، خواهید شد. بدیهی است كه این افراد عقاید یكسانی نداشتند و لذا امام همه عقاید و آرای متفاوت و گاهی متناقض را میشنیدند. بعضی از روحانیون منتقد مشی امام بودند و میآمدند و مدتی طولانی با امام صحبت میكردند و امام نهایت احترام و تواضع را در برابر آنان داشتند. امام به همه رادیوهای خارجی را كه فكر میكردند میشود از طریق آنها به اطلاعات مفیدی است پیدا كرد، گوش میدادند و بهقدری در این كار مقید بودند كه بهمحض تغییر موج رادیوها متوجه میشوند و به ما میگفتند به صدا و سیما زنگ بزنیم و ببینیم موج جدید كجاست. از این گذشته روزنامهها و بولتنها را هم مطالعه میكردند. علاوه بر این، اعضای دفتر هم از لحاظ گرایشات سیاسی چندان شبیه به هم نبودند و امام از این طریق هم در جریان امور قرار میگرفتند. تنها موردی كه پزشكان به ما توصیه كرده بودند به امام نگوئیم، مسائل بسیار عاطفی، مخصوصا در مورد فرزندان شهدا بود، چون امام بهشدت متأثر میشوند و قلبشان دچار اختلال میشد، وگرنه حتی خبر سقوط خرمشهر را هم كه من با نگرانی و احتیاط به امام منتقل كردم، اما ایشان با خونسردی بسیار شنیدند و فرمودند: «جنگ است آقا! این مسائل را هم دارد. » امام با اخبار سیاسی به این شكل برخورد میكردند، ولی در برابر محبت بیشائبه مردم، متاثر میشدند. جنابعالی از محررین پیامها و نامههای امام بودید. كسانی ادعا میكنند كه مفاد این پیامها توسط افراد دیگر نوشته میشد كه البته بیشتر غرضشان مرحوم حاج احمد آقاست. در این مورد چه تحلیلی دارید؟خط من از همه به خط امام شبیهتر بود و از سوی دیگر امام انشای مرا هم قبول داشتند، لذا بسیاری از اجازات را من مینوشتم كه البته متن و مفاد و امضای آن از امام بود. مثلاً یكی از اجازاتی كه نوشتم برای آقای سید حسن نصرالله بود كه اخیراً منتشر شده و به خط من است. پیامها را خود امام و با دقت بالائی مینوشتند و من متن نهائی را بازنویسی میكردم، چون اولا امام چون به هیچ وجه اسراف نمیكردند، گاهی پیامهایشان را روی یك كف دست كاغذ، به هر رنگ و جنسی كه بود مینوشتند. گاهی هم پیامها خط خوردگی داشت یا مطالبی را در حاشیه اضافه میكردند، لذا باید پیامها بازنویسی میشد. گاهی هم آقای رحیمیان كه بسیا رخوش خط هستند، بازنویسی میكردند. پیام گورباچف را هم من نوشتهام، همین طور پیامی را كه امام پس از ترور آقای هاشمی دادند.