من در خانوادهای مرفه بزرگ شدم و هر چه در زندگی نیاز داشتم پدرم برایم فراهم میکرد. این اولین باری بود که در برابر خواستهام مخالفت میکرد.
از کلاس کنکور که بازمیگشتم با شهریار آشنا شدم، او در چشمم از زیبایی هیچ نقصی نداشت و حرفهای کوتاه ما هر روز بلندتر و بلندتر شد. من احساس خوبی در کنارش داشتم و احساس میکردم که هر روز به او وابستهتر میشوم. دوستی ما ادامه داشت تا اینکه شهریار دریافت پدرم مرد ثروتمندی است.
من هیچگاه در زندگی به کسی فخر نفروختهام و برای آنچه داشتهام مباهات نکردهام. شهریار میگفت از ظاهر ساده تو نمیتوان به اعماق وجودت پی برد.
من حالا میفهمم که او چرا به یکباره تغییر کرد. شهریار هر روز با حرفها و کلمات زیباتری به استقبالم آمد و هر روز دلدادگیاش نسبت به من بیشتر شد تا اینکه او یک روز از من خواستگاری کرد.
پدرم را که از موضوع با خبر کردم از پیشینه او پرسید. وقتی به او گفتم شهریار بیکار است و هنوز دیپلم خود را نگرفته چهره در هم کشید و لحظهای هیچ نگفت. بعد از لحظهای درنگ از حالت چهرهاش پی به تصمیم قلبیاش بردم. شاید از همین رو بود که زمانی که مخالفتش را شنیدم تنها سکوت کردم.
پدرم گفت شهریار حاضر به کار کردن نیست و من که تنها چهره زیبای او در ذهنم حک شده بود آرام از کنار پدرم عبور کردم در حالی که پیش خودم به راهی فکر میکردم که پدر را مجاب به موافقت با تصمیم خودم کنم. روزها با این اندیشه کلنجار می رفتم که فکری در ذهنم جان گرفت. نزد مادرم رفتم و از او خواستم خواستهام را برای پدر واگویه کند به او گفتم اگر پدر مخالفت کند تصمیم به خودکشی خواهم گرفت و اینگونه بود که من به مراد خویش رسیدم. پدرم خانهای را به ما کادو داد و برای داماد از راه رسیدهاش شغل مناسبی دست و پا کرد. روزها برایم به انتظار اینکه دلخوش به محبتهایش باشم به دریغ گذشت و آرام آرام غبار عاشقی جای خود را به حقیقت دیگری داد، یعنی زندگی. من به صرافت دیدم که شهریار قدر آن چیزی که پدرم به او داده نمیداند ور وزها و ساعتهایش را در کنار دوستان خود سپری میکند. یک روز که آنها را غافلگیر کردم در میان بساط مخدر خود غرق شده بودند که تنها با دیدن من خماری آن از سرشان پرید و هرچه فریاد داشتم بر سرش هوار کردم. من راهی جز بازگشت به سوی خانه پدرم ندارم. ای کاش به حرفهایش گوش داده بودم.