
بر
- «لیویو» خدا کنه اگه پسر بود شبیه تو بشه چون از نظر من تو یه مرد کاملی.
- مهم نیست که شبیه کی باشه دعا کن فقط سالم باشه.
- آره از خدا میخوام یه بچه سالم و خوب بهمون بده.
«لیویو لو » و «یانگ» سال 1990 در ایالت جانگ شی چین با یکدیگر پیوند زناشویی بستند و حاصل این ازدواج به زودی رنگ تازهای به زندگیشان میبخشید. چند روزی میشد که درد زایمان به سراغ «یانگ» آمده و امانش را بریده بود:
- «یانگ» حالت خوبه؟ درد داری؟ اگه حالت بده بریم دکتر.
- آره درد دارم اما چیزی نیست خوب میشم هنوز 20 روز دیگه مونده.
- امروز خیلی تو مراسم جشن خسته شدی درسته خواهر عروسی اما اونا وضعیتتو میبینن پس لازم نبود اینقدر به خودت فشار میآوردی.
- نه چیزیم نیست فقط یه کم....
هنوز جمله زن جوان تمام نشده بود که ناگهان فریادش فضای خانه را پر کرد. «لیویو» که هول کرده بود بلافاصله با اورژانس تماس گرفت و «یانگ» به بیمارستان «نانینگ» فرستاده شد پزشک پس از معاینه زن رو به شوهرش گفت:
- ببینم همسرتون کارسنگین انجام داده؟
- راستش جشن عروسی خواهرش بود و به خاطر مراسم یه کم بهش فشار اومده.
- در هر صورت همسرتون باید زودتر عمل بشه وگرنه ممکنه بچه زنده نمونه.
لحظهها به کندی میگذشت و مرد جوان نگران پشت در اتاق عمل منتظر بود که پرستار بیرون آمد «لیویو» بلافاصله جلو رفت و پرسید: خانوم پرستار حال همسرم چطوره؟ زایمان کرد؟
پرستار لبخند زیرکانهای زد و دستش را به نشانه گرفتن انعام جلو برد: تبریک میگم خدا بهتون یه پسر کاکل زری داده فقط ...
«لیویو» وسط حرفش پرید و پرسید: فقط چی؟ اتفاقی براشون افتاده.
پرستار لبخندی زد و گفت: نه نگران نباشید اما پسرکوچولوتون به خاطر اینکه برای به دنیا اومدن یه کم عجله داشته، باید یه چند روزی تو دستگاه بمونه.
مرد در حالیکه از خوشحالی کمی دست و پاشو گم کرده بود گفت: کی .. کی میتونم پسرمو ببینم؟
پرستار جواب داد: به زودی.
«یانگ» به خاطر ضعف بدنی و زایمان یک هفته در بیمارستان بستری ماند و «لیویو» در این مدت از پشت پنجره اتاق مخصوص نوزادان، پسر کوچولیش را تماشا میکرد. چند روز بعد «یانگ» حالش بهتر شده و وقت آن بود تا نوزادش را برای نخستین بار در آغوش بگیرد. زن و شوهر جوان برای دیدن پسر کوچولو لحظه شماری میکردند، چند دقیقه بعد پرستار وارد شد و نوزاد کوچک را در حالیکه ملحفهای دورش پیچیده بود در آغوش «یانگ» گذاشت. «لیویو» با ذوق تمام پارچه را از صورت پسرش کنار زد اما ناگهان تعجب کرد «یانگ» که متوجه تغییر حالت شوهرش شده بود پرسید: چیزی شده «لیویو»؟ چرا یهو قیافت عوض شد؟
«لیویو» در حالیکه سعی کرد خود را بی تفاوت نشان دهد گفت: نه.. فقط اینکه .... یعنی تو این مدت من پسرمو اشتباهی گرفته بودم؟
زن با تعجب پرسید: چطور مگه؟
در همین لحظه پرستار با نوزاد دیگری وارد اتاق شد و آن را به زنی که در کنار تخت «یانگ» خوابیده بود داد. «لیویو» رو به همسرش گفت: آخه من یه بچه دیگه رو به جای پسرمون گرفته بودم و تو این مدت که پشت پنجره اتاق مخصوص میرفتم، فکر میکردم اون پسرمونه اما حالا میفهمم اشتباه کردم.
«یانگ» در حالیکه پسر کوچولویش را نوازش میکرد گفت: خب بچهها وقتی به دنیا میان بیشترشون شبیه هم هستند به خاطر همین طبیعیه که اشتباه بگیری.
قرار شد زن جوان صبح روز بعد به همراه نوزادش از بیمارستان مرخص شود. «لیویو» که ذوق بودن در کنار پسر دردانه اش را داشت با میلی از همسر و پسر کوچولو خداحافظی کرد و به خانه رفت. نزدیک غروب همسر زنی که کنار تخت «یانگ» بستری بود برای دیدن او و فرزندش وارد اتاق شد. نوزادش را در آغوش گرفت و رو به همسر آلمانیاش گفت: هی «آنیتا» پسرمون اصلا شبیه تو نیست اما دلم میخواست به تو میرفت و چهره اش اروپایی میشد اما حالا هر کی از صد قدمی ببیندش از چشمای تنگش میفهمه که پسر یه مرد چینیه.
زن که زبان چینی را دست و پا شکسته صحبت میکرد از این اظهار لطف همسرش تشکر کرد. شب پسر کوچولوی «یانگ» پس از آنکه حسابی شیر خورد به خواب عمیقی فرو رفت او حوصلهاش سر رفته بود بنابراین به طرف زن آلمانی رفت: چه پسر زیبایی، بچه اولتونه؟
زن مو طلایی در حالیکه با نگاه مادرانه به چشمان پسرش خیره شده بود جواب داد: بله.
در همین لحظه پسر کوچولو زد زیر گریه،«آنیتا» روبه «یانگ» گفت: میشه ازتون خواهش کنم یه دقیقه نگهش دارین تا من برم از توی ساک شربت گریپ میکسچرش روبیارم.
«یانگ» نوزاد را از او گرفت و پسر کوچولو در آغوشش آرام شد. زن چشم بادامی وقتی به چشمان تنگ و کوچک پسرک نگاه کرد حس خوبی به او دست داد چقدر با این نوزاد احساس نزدیکی میکرد ناخودآگاه اورا به سینه اش فشرد و بوسید. در همین هنگام زن آلمانی سر رسید و از هم اتاقی اش تشکر کرد.
صبح روز بعد «یانگ» به همراه همسر و پسر کوچولو که اسمش را «چاو» گذاشته بودند، به خانه رفت. روزها به خوبی سپری میشد و «چاو» کوچولو زیباتر و خواستنیتر. چیزی که اما عجیب به نظر میرسید این بود که پسر تپلی هیچ شباهتی به پدر و مادرش نداشت موهای طلاییاش همه را متعجب کرده بود. یک روز مادر «لیویو» که برای دیدن نوهاش به خانه آنها رفته بود با تعجب گفت: من تو این موندم کسی تو خانواده «یانگ» و ما چشمهای آبی و موهای طلایی نداره پس «چاو» به کی رفته.
این سؤالی بود که ذهن زن و شوهر جوان را هم به خود مشغول کرده بود چشمان همه افراد فامیل و دو خانواده تنگ و بادامی بود اما چشمان «چاو» همانند رنگ آسمان آبی.
سالها گذشت و «چاو» هر چه بزرگتر شد کمتر شباهتی به خانواده «لو» پیدا میکرد. طی این سالها هر بار که «یانگ» به پسرش نگاه میکرد چیزی ذهنش را به خود مشغول میکرد اما هر بار که این فکر به سراغش میآمد با خود کلنجار رفته و سعی میکرد آن را فراموش کند و این فکر چیزی نبود جز همان زن آلمانی که همزمان با زایمان «یانگ»، زایمان کرده بود زن جوان همیشه با خود فکر میکرد چشمان آبی و موهای طلایی پسرش چقدر شبیه آن زن بود اما ...
یک فرضیه ناامید کننده در ذهن این زن و شوهر شکل گرفت: نکند «چاو» فرزند اصلی ما نباشد و در بیمارستان جا به جا شده باشد! این حدس وگمان تا آنجا پیش رفت که آنها تصمیم گرفتند آزمایش دی ان ای – ژنتیک- انجام دهند.
دلشوره عجیبی داشت به چشمان آبی پسرش نگاه کرد اگر «چاو» پسر آنها نباشد.... نه خدا کند که اینطور نباشد روزها و لحظههای بزرگ شدن «چاو» را به خاطر آورد «یانگ» با خود فکر کرد حتی اگر او پسر واقعی اش هم نباشد باز هم او را دوست خواهد داشت. «چاو» که بی خبر از همه جا بود با تعجب به چشمان نگران پدر و مادرش نگاه کرد و پرسید: پدر ما برای چی اینجاییم؟ اتفاقی افتاده من بیماری خاصی دارم.
«لیویو» که کمی دستپاچه شده بود نگاهی به «یانگ» کرد سپس رو به پسرش گفت: نه عزیزم طوری نیست فقط میخوایم ببنیم گروه خونیت چیه آخه مادرت به تزریق خون احتیاج داره خون من هم بهش نمی خوره حالا باید ببینیم گروه خونی تو چیه.
«چاو» با تعجب پرسید: برای تعیین یه گروه خونی این همه روز اینجاییم.
در همین لحظه دکتر از اتاق خارج شد «لیویو» و «یانگ» با عجله به طرفش رفتند و ...
بله، فرضیه «یانگ» و «لیویو» کاملا درست از آب درآمد و بررسیهای دقیق در فهرست سال 1991 زایشگاه نانینگ نشان داد، بی دقتی یک پرستار باعث شد زوج چینی، به اشتباه پسر زن آلمانی را به خانه ببرند. با افشای این راز پس از 15 سال، هر دو خانواده از مدیر وقت زایشگاه مورد نظر شکایت کردند.