
قربان چند دقیقه پیش شهروندی با ما تماس گرفت و خبر داد جنازه دختر جوانی را در کنار یک جاده اطراف سیدنی پیدا کردهاند.
«لاری» آخرین جرعه قهوهاش را سر کشید و بلافاصله به محل مورد نظر به راه افتاد. در کنار جاده چند خودروی پلیس، آمبولانس و شماری از افراد محلی به چشم میخورد. کارآگاه وقتی از خودرواش پیاده شد سروان «اسکات» را در مقابل خود دید:
«قربان ساعت حدود 7 صبح بود که یکی از افراد محلی این منطقه با ما تماس گرفت و خبر داد جنازهای در کنار جاده رها شده بررسیهای مقدماتی نشان میدهد این دختر را پس از آزار و اذیت خفه و جنازهاش را رها کرده اند»
کارآگاه به طرف جنازه رفت و پارچه روی صورت را کنار زد، بوی مشمئزکننده حاکی از آن بود که مدت زمان زیادی از مرگ دختر بیچاره میگذشت. رو به «اسکات» پرسید: چقدر از زمان مرگ میگذرد؟
سروان در حالیکه کتابی را ورق میزد ادامه داد: به گفته نماینده پزشکی قانونی سه روز از مرگ مقتول میگذرد سپس به کتابی که در دستش بود اشاره کرد و گفت:
- فکر کنم مقتول علاقه زیادی به حیوانات داشته؟
- چطور مگه؟
- چون این کتاب مربوط به حیات وحش است.
- راست میگی جنازه هم درست در یک منطقه جنگلی که محل رفت و آمد حیواناته پیدا شده.
«لاری» کتاب را از «اسکات» گرفت و ورق زد کتاب جالبی بود ناگهان چشمش به نام « نونا بلومسوف» روی صفحه نخست کتاب افتاد. کارآگاه بلافاصله سروان را صدا کرده و گفت: «اسکات» سریع با مرکز تماس بگیر و بپرس طی این مدت کسی ناپدید شدن دختری به نام «نونا» را گزارش نداده است.
به دستور «لاری» تحقیق برای یافتن دختر نگون بخت آغاز و جنازه وی برای بررسیهای بیشتر به پزشکی قانونی فرستاده شد. «اسکات» سرگرم مطالعه پروندههای گم شدهها بود که کارآگاه وارد شد:« ببینم تونستی خونوادشو پیدا کنی؟»
او در حالیکه صفحهها را ورق میزد جواب داد: بر اساس تحقیقات ما، دو روز پیش پدری به اداره مراجعه و اعلام کرده دخترش به نام «نونا بلومسوف» از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته.
«لاری» بلافاصله پرونده را از دست «اسکات» گرفت و گفت: زود باش پیگیری کن و باهاشون تماس بگیر.
***
«هنری» در حالیکه نگرانی در چهرهاش موج میزد وارد اتاق شد: جناب سروان دخترمو رو پیدا کردید؟
«اسکات» نگاهی به کارآگاه کرد و با ناراحتی گفت: راستش ما هنوز مطمئن نیستیم که اون جنازه متعلق به دختر شما باشه.
با گفتن کلمه جنازه، اشک از چشمان مرد میانسال جاری شد و گفت: یعنی «نونا»ی من مرده؟
سروان سرش را پایین انداخت و گفت: امیدوارم اینطور نباشه اما به هر حال شما باید جنازه رو شناسایی کنید.
***
با دستور قضائی جنازه «نونا» برای مراسم خاکسپاری به خانوادهاش تحویل داده شد. یک روز از مراسم گذشته بود که «لاری» برای ادامه تحقیقات به خانه «هنری بلومسوف» رفت:
- من میدونم الان زمان مناسبی برای پاسخگویی به سؤالات ما نیست اما از تون میخوام با ما همکاری کنید تا بتونیم قاتل دخترتون رو شناسایی کنیم
- ممنون جناب کارآگاه من آمادهام تا به سوالاتتون جواب بدم.
- ببینم اون روزی که «نونا» از خونه بیرون رفت به شما نگفته بود کجا میره؟
- دخترم اون روز به مادرش گفته بود که با دو نفر از دوستای جدیدش در اطراف سیدنی قرار داشته.
- شما دوستای دخترتون رو میشناختید؟
- راستش نه. . . اما همسرم میگه «نونا» به تازگی با دو کارشناس مسائل حیات وحش آشنا شد و قرار بود یک روز اونا را به خونه دعوت کنه.
با گفتن کلمه حیات وحش «لاری» ناگهان به یاد کتابی در این باره افتاد که آن روز در کنار جنازه پیدا شده بود:
- ببینم دخترتون علاقه زیادی به حیات وحش داشت؟
- بله «نونا» خیلی دلش میخواست رشته دانشگاهیش رو در این باره انتخاب کند.
- من فکر میکنم دختر شما به احتمال زیاد اون روز با همون دو نفر قرار داشته.
در همین لحظه خانوم هنری با سینی قهوه وارد شد «لاری» فرصت را غنیمت شمرد و از او پرسید: خانم «بلومسوف» به خاطر مرگ دخترتون متاسفم. شما اون دوتا کارشناسی رو که دخترتون به تازگی باهاشون آشنا شده بود رو میشناسید؟
«ماریا» با گوشه دستمال اشک چشمانش را پاک کرد و جواب داد: نه «نونا» اصلا از خونه بیرون نمیرفت این اواخر سرش همش توی کتاب و کامپیوتر بود میگفت داره درباره رشته مورد علاقهاش تحقیق میکنه اصلا نمی دونم کی با این دوستای جدید آشنا شده.
«لاری» فنجان قهوهاش را سر کشید و به فکر فرو رفت، سپس همانند کسی که چیز مهمی را کشف کرده باشد گفت: میخوام کامپیوتر شخصی دخترتون رو ببینم و اگه اشکال نداره برای ادامه تحقیقات به اداره ببرم.
«هنری» نگاهی به همسرش کرد و گفت: آخه این کامپیوتر چه کمکی میتونه به شما بکنه؟
«لاری» جواب داد: شما اجازه بدید ما کارمون رو بکنیم.
***
یکساعت بعد «لاری» در اداره و سرگرم بررسی کامپیوتر شخصی «نونا» بود، در همین هنگام «اسکات» وارد شد:
- قربان چیزی تونستید پیدا کنید؟
- فقط همین کامپیوتر، ببین «اسکات» ازت میخوام صفحههای اینترنتی رو که تو این دستگاه باز شده خوب بررسی کنی، احتمال داره دختره از طریق «چت» یا بعضی سایتها با اون دو نفر آشنا شده باشه.
حدس کارآگاه «لاری» درست بود. دختر جوان از طریق شبکه اینترنتی فیس بوک با آن دو ناشناس ارتباط برقرار کرده بود. آنها توانستند با کمک یکی از متخصصین علوم کامپیوتر به رمز ورود «نونا» و دوستان او در فیس بوک دسترسی پیدا کنند. یکی از این افراد مردی به نام «کریستوفر» بود که در پروفایلش خود را دکترای دامپزشکی و کارشناس مسائل حیات وحش معرفی کرده بود. «اسکات» از طریق همین سایت و با هویت جعلی«سارا» توانست با کریستوفر 20 ساله ارتباط برقرار کند و پس از جلب عملیات با او قرار گذاشت. مرد جوان طی یک عملیت ضربتی دستگیر شد اما هنوز فرد شماره 2 که مادر «نونا» از آن حرف میزد همچنان ناپدید بود تا اینکه اعترافات کریستوفر پرده از راز جنایت برداشت:
« من مدتی بود که از طریق فیس بوک با «نونا» آشنا شده بودم میدونستم اون به حیوانات علاقه بسیار داره یک روز به همین بهانه از او دعوت کردم به حومه شهر بریم تا درباره حیوانات جالبی که تحقیق کردم چیزهایی رو به اون نشون بدم، اونم پیشنهاد من رو پذیرفت.»
در همین هنگام «اسکات» پرسید: پس نفر دومی که نونا باهاش قرار داشت کی بود؟
مرد جوان خندهای کرد و جواب داد: فرد دومی در کار نبود برای اینکه در این ماجرا کسی بهم شک نکنه به نونا گفتم که قراره همراه یکی از همکارانم که او هم درباره مسائل حیات وحش تحقیق کرده بیام خب اون هم قبول و اینجوری بیشتر بهم اعتماد کرد.
با اعترافات تکان دهنده «کریستوفر جیمز دانویگ» پرونده دختر جوان بسته و جانی شیطان صفت روانه زندان شد.
به دنبال این پرونده پیچیده پلیس سیدنی از مردم خواست تا مراقب برقراری ارتباط با سایرین از طریق این شبکه ارتباطی باشند.