
این روزها در گوشه و کنار این شهر بزرگ، کلاسها و دورههای آموزشهای مختلفی برگزار میشود. از دورههای سفره آرایی و چیدمان اشیای منزل با راه و رسم چشم بادامیها بگیر تا کلاسهایی که قرار است به زور شما را خوشبخت کنند. کلاسهایی که در آن افراد دور یکدیگر جمع میشوند و سراپا گوش به دستورات مربی و مشاور خود گوش میدهند. این کلاسها که هزار و یک عنوان دارند، در سطوح و با جنبههای مختلفی عرضه میشود. یکی از استادان مدعی است با راه و رسم چگونه «نه» گفتن شما را آشنا میکند تا خوشبخت بشوید و به هر چه بدبختی است بگویید «نه» و دیگری میگوید به جای لعنت فرستادن به بدبختی، چگونه خوشبخت ماندن را با حضور در دوره فوق حرفه ای ما تجربه کنید. هر آنچه هست، جوانان در نگاه اول، مشتریان پر و پا قرص این ماجرا هستند. کسانی که حاضرند پای سخنان آدمهای باتجربه تر و با کلاس تر از خود بنشینند و یاد بگیرند چطور احساس خوشبختی کنند. در این آموزشها، کلیدواژه هایی به طور مداوم به گوش میرسد: خوشبختی، گذشته، آینده، خلاقیت، درون نگری، انرژی، جان جهان و این قبیل کلمات که گفتن آنها این روزها مد و کلاس شده است. این مطلب کوتاه به موضوعی میپردازد که همگی به دنبال آن هستند: خوشبختی، ولی آیا تاکنون کسی توانسته ادعا بکند با حضور در کلاس فلان استاد، توانسته پرنده کوچک خوشبختی را به بام خانه اش بنشاند؟
تحلیل رفتار متقابل
«قبل از هر کار باید بدانید هر رفتاری، نشانه ای از چیزی در وجود طرف مقابل شماست. بدون اینکه دستپاچه بشوید، یا دست و پایتان را گم کنید، یا ناراحت بشوید و کاری کنید که بعداً پشیمانی به دنبال دارد، بگردید و رفتار طرف مقابل را تحلیل کنید. این کار باعث میشود بتوانید لایههای مختلف زندگی طرف مقابل را خوب زیر و رو کنید و نگذارید چیزی از دستتان در برود.»
استاد، همچنان بر سر کرسی تدریس خوشبختی است. کم کم فرصت برای فراگیران مهیا میشود که از تجربههای خود بگویند. خانمی که معلوم است چندان در زندگی خود احساس خوشبختی نمی کند، دست بالا میگیرد: «باید از همون اول میفهمیدم این رفتارش که تا ظهر توی رختخواب میموند، نشونه ای از تنبلی ذاتی اونه. «ری کیو» نتونسته بود توی زندگیش وارد شه، واسه همین «چاکراهاش» همیشه بسته مونده بود.»
استاد، با قیافه متفکرانه نگاهش میکند، بله، دقیقاً همین است. چاکراهای طرف مقابل این خانم، روی «ری کیو» بسته شده بود. این را خانمی که موضوع را مطرح کرده، تازه فهمیده است. اینها تمام نشانه ای از دریافت تحلیل رفتار طرف مقابل است. بعد از کلاس، به همکلاسی ام میگویم: ببخشید، چاکرا چیه؟ برایم توضیح میدهد که اصطلاحی است متعلق به هندوستان که در آن مبادی ورودی و خروجی انرژی در بدن، توضیح داده میشود. سؤال بعدی ام از سؤال اول بیشتر تعجب انگیز است: «ری کیو» چیه؟ چشمهایش از تعجب باز مانده: «یعنی نمی دونی؟»
-نه، تا حالا باهاش برخورد نداشتم.
-ری کیو، از فرهنگ ژاپنی وارد ایران شده. یعنی انرژی حیات و هستی که توی همه موجودات هست، تو بدن من و شما هم موج میزنه.
دست به بدنم میگذارم، در بدن من ظاهراً خون موج میزند، ولی این «ری کیو» هم گفتند، انگار شاید آن دوردستها، موجکی بزند، شاید.
کلاس بعدی درباره احساس بهتر است. برای این کلاس 6 جلسه ای، نزدیک به50 هزار تومان از خلایق پول گرفته اند، البته برای کسانی که دوست دارند در کلاسها حضور داشته باشند، جلسه اول رایگان است. استادش هم در آخرین دانشگاههای آن طرف آب آمده. کت و شلوار ساده ای دارد و کراوات راه راهی را به گریبان آویخته. اول از همه، وارد که میشود، کتش را در میآورد و روی دسته صندلی تدریس میاندازد و بحث درباره احساس بهتر آغاز میشود. بعد از یک ساعت حرف زدن و درد دل کردن شاگردان و استاد، نگاهها مخملی تر شده است. حالا همگی حس میکنند زندگی بهتری داشته اند، در حالی که قبلاً نمی دانسته اند. واقعاً که احساس خوشبخت بودن با حضور در یک کلاس یک ساعته، برای خودش عالمی دارد.
عشق بدون اشک
اینجا همه زخم خورده اند. این را میتوان از نگاهها فهمید که رموک و ترس خورده است. از کلمهها هم چیزی بیرون میتراود، وقتی از استاد کلاس «عشق بدون اشک» سؤال میپرسند: استاد! چه کنیم جلوی سوء استفاده عاطفی طرف مقابل را بگیریم؟
استاد، عاقله مردی است با موی کم پشت، اگر بگوییم تاس، بدش میآید چون در کلاس قبلی آموخته ایم آدمها را به چیزی مخاطب قرار دهیم که احساس بهتری را در وجودشان برمی انگیزد: استادی با قیافه منحصر به فرد و نورانی.
استاد، در جواب سؤال این خانم، ربع ساعتی آسمان را به ریسمان میبندند تا بفهمانند که زندگی بدون طرف مقابل معنا ندارد و چه بسیارند از این طرفهای مقابل که بدون سوء استفاده، هیچ رابطه ای برایشان معنا پیدا نمی کند. پس با این حساب شما باید خیلی حواستان جمع باشد که نه سوء استفاده احساسی و عاطفی از طرف مقابل کنید و نه اجازه دهید احساسات شما را به بازی بگیرند. شما باید بتوانید دست و پای خودتان را جمع کنید. نباید قافیه را ببازید، چون بدون اشک ریختن هم میتوان عاشق شد.
توضیحات حضرت استاد، گیجترم میکند. حس میکنم در کلاسی که نشسته ام، بیشتر کسانی که آمده اند تا عاشق شدن بدون اشک ریختن را بیاموزند، چیزی را در ورای تمام زندگی و وجود خود گم کرده اند، آن هم بازگشت به فطرتی است که درونی ترین و ابتدایی ترین قسمت وجودشان است. آنها خودشان را گم کرده اند. فطرت خویش را از یاد برده اند وحالا در بین کلمات استاد جستوجو میکنند. آیا میتوانند پیدا کنند؟ بعید به نظر میرسد.
خوشبختی ببر
«چیزی بیشتر از حماقت، دیوانه تحویل آدم میدهند. جلسه اول، نیم ساعت یک روانکاو نمی آورند همه را بریزد و بپیماید ببیند این کسانی که حضور پیدا میکنند، تعادل روانی دارند یا خیر. برای همین عده ای که کمبودهایی را در زندگی خود حس میکنند، میروند سراغ این مؤسسات که اکثراً هم بنا و بنیاد درست و درمانی علمی ندارند و بدتر از پیش، افسرده میشوند. تعدادی شارلاتان جمع شده اند و مردم را میدوشند و خوشبختی میفروشند، ولی به قیمت بدبخت شدن عده ای از فراگیران خود، کاخ میسازند و هیچ کس هم نیست بپرسد خرتان به چند؟»
علیرضا، حسابی داغ کرده است. هر چه دلش میخواهد میگوید. او یکی از زخم خوردگان مؤسساتی است که قول داده بودند با گرفتن پول کلان و حضور در کلاسهای آنها، علیرضا را خوشبخت کنند و حالا تنها چیزی که برای علیرضا مانده، اعصاب خرد، جیب خالی و احساسی مابین بلاهت و بازی خوردن است.
«سردسته این شارلاتانها، خانم یکی از هنرپیشههای معروف است. یک مؤسسه دارد که بیا و ببین. توی آن فقط پول پارو میکند و دیوانه تحویل اجتماع میدهد. فقط بهشان که میرسی لبخند میزنند که ما خوشبخت شده ایم، ولی وقتی نیمه شبها سر به بالش میگذارند و هایهای گریه سر میدهند، کسی نیست بپرسد، آدم خوشبخت قرار است شبی چند سطل گریه کند؟»
شاید به قاضی رفتن یک طرفه، چندان منصفانه نباشد، ولی گشتی کوتاه در بین کلاسهایی که قول میدهند از شما آدم خوشبختی بسازند و در نهایت، چیزی که گیرتان میآید احساس ناخوشایندی از بازی خوردگی و کلاه بر سر رفتن است، چرا که زندگی بدون همان چیزی که پیشتر اشاره شد، یعنی بدون فطرت انسانی، چیزی به جز همان احساس ناخوشایند بدبختی نیست.
با این همه به نظر میرسد عدم نظارت دولت و حضور برخی انسانها فرصت طلب و سودجو، زمانه را برای کسانی مهیا ساخته که با برگزاری کلاسهایی با نامهایی که قلم از بیان آنها شرم دارد، جیب و مغز دیگران را خالی میکنند و کاسبی میکنند. البته هیچ کدام از این بزرگواران لحظه ای پیش خود نمی اندیشند اگر احساس خوشبختی ای که قرار است با کلاسهای آنها به دیگران منتقل شود، نتیجه ای عکس داشته باشد و تنها حس ناخوشایند بدبختی را به ارمغان بیاورد، چه جوابی باید بدهند. شاید اگر کسی چنین چیزی از ایشان بپرسد، لبخند میزنند، شانه بالا میاندازند و میگویند: ما راه را نشان میدهیم، اگر کسی نمی خواهد به آن راه برود، چه ربطی به ما دارد؟
نسل نور