
بیشتر این افراد جوان بوده و ظاهری آراسته و مرتب دارند.
آنها خود را دانشجو، کاسب و در بعضی موارد مسافر معرفی میکنند که به علت گم کردن کیف پولشان و احیاناً دزدیده شدن آن، در خیابان ماندهاند.
این افراد پول زیادی طلب نمیکنند و همین مقدار که آنها را تا خانه برساند کفایت میکند، البته نه با اتوبوس بلکه آژانس و دربست و ...!
آنها آهسته جلو میآیند به طوری که مبادا کسی صدایشان را بشنود و خدای ناکرده آبرویشان برود، در گوش رهگذر میگویند: «شرمندهام، تورو خدا ببخشید، حتماً پولتونو پس میدم، صبح که اومدم بیرون یه هو...» هزار، دو هزار یا هر چقدر که کرمتان باشد!
چنین به نظر میرسد که کسی تاکنون به این افراد نگفته که میتوانند با اتوبوسهای شرکت واحد (در صورت ساکن همین شهر بودن) به منزل بازگردند یا در بدترین شرایط از یک آژانس یا تاکسی دربست درخواست کنند تا آنها را به مقصد برساند و همانجا کرایه را حساب کنند، یعنی به نظر شما در منزل آنان هم کسی پولی در بساط ندارد؟
* بلا از سرتان دور
یک قوطی خالی سوراخ سوراخ کمپوت که از سیمی آویزان و با چند تکه زغال درونش در حال چرخش است، تمام ابزار کار آنهاست. هر از چند گاهی مقداری اسپند درون آن میریزند تا درد و بلای رانندگان و مسافران پشت چراغ قرمز بماند و آنها به سلامت طی طریق کنند.
کافی است چراغ راهنمایی و رانندگی قرمز شود تا هجوم آنها را مثل مور و ملخ شاهد باشید. این افراد آنقدر دور ماشینها میچرخند تا سوراخی پیدا کنند و دود اسپند را به درون خودرو بفرستند.
کارو کاسبی پشت چراغ قرمزها به همین اسپند به دستان ختم نمیشود. شیشه پاککنهایی که با دستمال کثیفشان دل هر رانندهای را به لرزه درمیاندازند که مبادا دستمالشان را به شیشه ماشین آنها بمالند و بیسکویت و ویفر فروشانی که هفت تا هزار، هفت تا هزار کنان به داخل هر خودرویی سرک میکشند و گلفروشهایی که از «شاخهای» سه هزار تومان شروع و به «دو شاخه» هزار تومان راضی میشوند و عروسک بادی و سایهبان ماشین و جای سیدی و کیف ابزار و دستمال کاغذی فروشان و این روزها خانم کبریتفروشی که نمیدانیم همان دخترک کبریت فروش است که بزرگ شده یا نانآور یک خانه است یا گدا...؟
کفشمو میخری؟
این از آن مواردی است که جگر هر رهگذری را تکهتکه میکند.
مگر دلت از سنگ باشد یا خبرنگار باشی و از نقشه آنها باخبر تا بتوانی بیتفاوت از کنارشان بگذری.
مردی به همراه زن و دو فرزندش در حالی با پای برهنه در گوشه پیاده رو ایستاده که کفشهایش را در دست گرفته تا بفروشد.
او نیازمند با آبروست غیرتش قبول نمیکند که پول مفت از کسی بگیرد، پس باید در مقابل پولی که میدهید کفشهایش را ببرید! این یک نقشه طلایی است. پول میگیرد در حالی که مطمئن است خریدار هرگز کفشها را با خود نخواهد برد.
البته در این طرح از ساعت، کت و در «دراماتیک»ترین حالت از کفشهای زن و بچه نیز برای فروش استفاده میشود.
نوآوری در BRT
اگر BRT سوار نباشید این مدلش را ندیدهاید.
اخیراً چند نفری که حتماً سالم و سلامت هستند اما به نوعی خود را از کارافتاده و معلول معرفی میکنند در اتوبوسهای BRT احساسات مسافران را به بازی گرفته و پول بسیار خوبی به چنگ میآورند.
یکی از آنها که مردی میانسال با قدی حدود 175 سانتیمتر و بدنی تنومند است، خود را به نابینایی زده و با شگردی خاص که نوآوری در کار به شمار میآید، ایستگاه به ایستگاه به سراغ شهروندان میرود. جملات او شاهکار است.
ابتدا با چند صلوات دلها را آماده و کارش را آغاز میکند: «نابینا و کورم... گدا نیستم... دردو بلای بچههاتونو به من بدین... صدقه سریه خونه وادتونو به من بدین... الهی این پولی که میدین مریضی و مرض بچههاتون باشد که به سر من میخوره...»
او سوار بر هر اتوبوس بیش از دو ایستگاه نمیماند و به صورت میانگین طی همین مسیر کوتاه چیزی حدود سههزار تومان پول جمع میکند. با یک حساب سرانگشتی او طی هر روز بیش از یکصد هزار تومان صدقههای مردم را به جیب میزند.
حالا صبح تا شب جان بکنید و سر ماه چندرغاز حقوقتان را تقدیم او کنید.
فال، دعا، آدامس
شاید اینها را بتوان بازماندگان گدایان سنتی به شمار آورد.
آنها که هنوز در پارکها و پیادهروها و درون واگنهای مترو در حال فروش فال حافظ و برگههای دعا، آدامس و شکلات به چشم میخورند.
کودکان و بچههای کم سن و سال اعضای اصلی این صنف هستند هر چند کار آنها سنتی است اما تمهیداتی جهت بالا بردن میزان فروش خود اندیشیدهاند.
دخترک، حدود هشت سال سن دارد، اما روزگار از او روانشناس قهاری ساخته است.
قدم به داخل واگن مترو میگذارد و شروع به حرکت میکند. زیر چشمی مسافران نشسته و آویزان از میلهها را برانداز کرده و بعد از انتخاب طعمههایش یک برگه فال روی پا یا درون جیبشان قرار میدهد و بدون اینکه حرفی بزند یا درخواست پولی کند به راه خود ادامه میدهد و تا انتهای واگن میرود.
در این مسیر نزدیک به 20 برگه فال را به این و آن داده و حالا وقت برگشت است. یا فال یا پول.
کمتر مسافری به خود اجازه میدهد در مقابل جمعیت حاضر در واگن و به خاطر صد یا دویست تومان با این کودک معصوم ژنده پوش چانه بزند و فال را پس بدهد.
طعمه شکار شده! و آنها که کمی حس «لارج» بودنشان گل میکند برای هر برگه فال حافظ پانصد یا یکهزار هم میپردازند.
نذر دارم!
باید زنگ خانهتان آن هم در یک ظهر گرم تابستان که در حال استراحت هستید به صدا در بیاید تا آن وقت حضور چنین افرادی را با تمام وجود حس کنید.
- «بله...!»
- «نذر دارم... سفره ابوالفضل... یه کمکی برای پختن آش، سفره و ...» نذر است و صحبت از ائمه و انگشت روی ایمان و اعتقادات و احساسات پاک.
وقتی زنی میانسال زنگ خانه را زد و برای پختن آش نذری طلب پول، برنج، نخود و عدس کرد، گفتم: «با خودت سطل آوردی؟»
- «واسه چی؟»
- «می خوام آب کمک کنم، مگه آش آب نمیخواهد؟»
و زمانی که جمله الهی! ابوالفضل بزنه به کمرت...» را شنیدم تازه فهمیدم در این حالت اگر کمک نکنید حتماً نفرین میشوید!
* حال ندارم، خودت بخون
با این همه شلوغی و قیل و قال و شتاب و عجله مردم برای زندگی، اینها هنوز مانند یک قورباغه خونسرد، منتظر میمانند تا (دور از جان شما) مگسی بیاید و آن را بقاپند و بخورند.
شاید مقدار درآمدشان کم باشد اما «کاچی به از هیچی»
اکثر این افراد مذکر هستند و در گوشهای شلوغ از این شهر درن دشت زانوی غم بغل میکنند و مینشینند و سرشان را طوری که صورتشان مشخص نباشد روی زانو میگذارند و نوشتهای جلوی پاهایشان، متون، متفاوت است اما در مجموع به یک معنا و مفهوم منتهی میشود.
«مریضم، کلیه و کبدم کار نمیکنند و سرطان خون گرفتهام. مغزم تومور دارد و کف پایم صاف است! مادر و پدر پیرم روی ویلچرند و در یک کلمه، پول بده...!»
میدی یا بچسبم بهت!
اما نوعی از گدایی وجود دارد که در اصل سوهان مغز است. در این شیوه شخص متکدی در کنار عابر شروع به حرکت میکند و حرف میزند و از بدبختیهایش میگوید و از او کمک میخواهد. عابر که میترسد مبادا گدا به او بچسبد یا دست در جیبش کند در اولین فرصت پولی به او میدهد تا از شرش خلاص شود.
در این حالت گدا باید از تبحر، استعداد و تجربه بالایی بهرهمند باشد.
زیرا فاصله مطمئنه گدا با عابر، نوع کلام، حرفها و حرکت بدن و دست گدا که تظاهر میکند شاید به عابر بچسبد و انتخاب عابر و تشخیص شغل و میزان عجلهاش برای رسیدن به مقصد جزو نکات بسیار حساس به شمار میآید.