
باز هم فصل کتاب رسیده. باز هم نمایشگاه بین المللی کتاب تهران برگزار شده و خیل مشتاقان کتاب است که از سر و کول مصلای بزرگ تهران بالا میرود. با وجود یک روزی که تا پایان این نمایشگاه مانده، هنوز چیزی از موج نمایشگاه بینان کم نشده که زیادتر هم شده. امسال با وجود رشد چشمگیر کتابخوانها و کتابفروشها، کمبود جا کمتر از سالهای قبل به چشم میخورد چون گوش شیطان کر، برنامه ریزی درست و درمان امسال باعث شده نمایشگاه اندکی منظمتر از سالهای گذشته برگزار شود، هر چند به نظر میرسد سایهای از مسائل حاشیه دنیای سیاست، نقش خود را مانند هر گردهمایی عمومی دیگری در این نمایشگاه نیز جستوجو میکند. اما چه بسا کسانی که آمده اند از نمد نمایشگاه کتاب برای قامت خمیده خود قبایی از آشوب و سیاست بدوزند، با دیدن تعداد مأموران پلیسی که با هوشیاری تمام، آرامش را در نمایشگاه برقرار میکنند، رشتههای فکری خود را پنبه ببینند.
این نوشتار نه قصد بررسی فنی کتب ارائه شده را دارد (که باید پذیرفت برای بررسی بیش از 470 هزار عنوان کتاب، زمانی به درازای یک عمر شاید کافی نباشد) و نه میخواهد نگاهی آماری بر اساس یافتههای میدانی به شما بدهد. قصد، تنها ارائه فضا و ترسیم موقعیتی از نمایشگاه کتاب امسال است، شاید تلنگری باشد برای آنها که نرفته اند سری به اردیبهشت کتاب ایران بزنند تا در این فرصت باقیمانده شال و کلاه کنند و نیم نگاهی هم به فرهنگ مکتوب این سرزمین بیندازند.
برای چند جلد بیشتر
پیداست مردی که همراهی اش میکند، همسر اوست. چون بیش از آنچه در سبد خرید خود، کتاب انباشته است، کتابهایی را به دست مرد جوان داده و او را به دنبال خود در راهروهای سالن ناشران عمومی میکشاند. نزدیک تر میشوم. با دیدن انبوه کتابهایی که روی چرخ دستی اش گذاشته و به دنبال خود میبرد، از تعجب خشکم میزند. این طور که پیداست این زوج جوان یا کارپرداز و مأمور خرید کتاب برای سازمان خاصی هستند یا برای این متاع گران قیمت و پریاب، اهمیت زیادی قائلند. اما موضوع چیست؟ به خود جرأت میدهم و از مرد جوان میپرسم برای چه این همه کتاب خریده است. از سؤالم جا میخورد. با این همه وقتی میبیند کارت خبرنگاری ام را از جیب درمی آورم و میگویم برای گزارش روزنامه این سؤال را از او پرسیده ام، پا سست میکند تا همسرش متوجه شود با کسی مشغول حرف زدن است. زن جوان هم وقتی میبیند شوهرش را به حرف کشیده ام، گاری پر از کتابش را سلانه سلانه به دنبال خود میکشد تا در میان جمعیتی که میآیند و میروند، به جمع دونفره ما ملحق شود. مرد اول نمی خواهد جواب بدهد، ولی وقتی میبیند در مقابل همسرش باید راست بگوید، آن هم اول زندگی، کوتاه میآید: «راستش تازه ازدواج کردیم و گفتیم برای قفسه کتابخونمون، چند تایی کتاب بخریم.» هر چند جواب قانع کنندهای است، ولی با این وجود سؤال دوم را نمی توان نپرسید: «چه نوع کتابهایی خریده اید؟» خانم جوان، این بار جواب میدهد: «همه رقمی خریدیم. از رمان و شعر و ادبیات خارجی گرفته تا روانشناسی و فراروانشناسی». نگاهی به کتابهایی که قرار است در کتابخانه این زوج خوشبخت خودنمایی کنند، میاندازم، کتاب خریدن برای منزل نو هم حکایتی دارد. فقط امیدوارم این کتابها خوانده شوند.
چرت بهاره آقاسید
آقاسید، کنار یکی از ستونهای عظیم شبستان، چرت میزند. پیرمرد خوش چهرهای است که خرمن موهای سفید سر و صورتش، دیگر تار مویی از سیاهی، سالهاست به خود ندیده است. اندکی آن سوتر مینشینم. حالا در این ازدحام مردم فرهنگ خوان و فرهنگ دوست، محو تماشای این پیرمرد خوش صورت شده ام که با خیال تخت، چند کتابی را زیر آرنج گذاشته و دارد چرت میزند. کنار دستش، دو خانم جوان نشسته اند که پیدا نیست آمده اند کتاب بخرند یا در سالن مد، لباسها و گردنبندهای طلای خود را به نمایش بگذارند. آقا سید با خیال تخت خوابیده و از آمده و رفته دنیا بی خبر است. این طور که پیداست، نمایشگاه گردی حسابی از تک و تا انداخته او را. میمانم تا چرت آقاسید در این شلوغی تمام شود. تا سربلند میکند، جلویش نشسته ام و سلام میکنم. جواب میدهد. خداقوتی و خداحافظی میگوییم و میشنویم. میپرسم جهان را چطور میبینی پدر جان؟ میگوید جنگل مولا. راست مینشیند. کتابهایی که زیر دست دارد، چند کتاب مذهبی است. سر صحبت را باز میکنم و حرفها گل میاندازد. میگوید اسمش آقا مرتضی است که حالا میخوانمش سید مرتضی. آمده کتاب بخرد با منزل و حالا که خانم و بچه ها رفته اند دنبال کتابهایی که لازم داشتند، فرصت را غنیمت شمرده برای دمی چشم به هم گذاشتن. شلوغی امسال کلافه اش کرده، میگوید برای او به این سن و سال، دیگر ضرر دارد توی این جمعیت راه بیفتد، چرا که یک وقت زیر پا میماند و بقیه اش دیگر معلوم نیست چه شود. در وسط حرفهایمان، همسر و پسرش میآیند. خوش و بشی میکنیم و بعد از کتابهایی که خریده اند میپرسم. مادر برای خود، یکی دو کتاب آشپزی با تخفیف 20 درصد خریده و پسر هم فرصت را غنیمت دانسته و هر چه تست کنکور و آماده سازی برای آزمون دم دستش رسیده، جمع کرده. سهم آقا سید هم که گفتم، چرت بهارهای بود در این بازار شلوغ فرهنگ و چند جلدی هم شرح دعا و مصیبتنامه. حالا دیگر وقت رفتنشان است.
سالنی برای درس خوانده ها
در سالن کتابهای دانشگاهی، وضعیت کمی فرق میکند. اینجا آدمهایی که میروند و میآیند یواشتر حرف میزنند و از آن قهقهههای انفجاری برخی غرفههای عمومی خبری نیست. در قسمتی از سالن دانشگاهیان که کتابهای پزشکی عرضه میکنند، غرفهها اکثراً دارای تلویزیون هستند و آخرین فیلمهای آموزشی پزشکی را نمایش میدهند. آدمهای عادی مثل ما که تا به حال دل و روده ندیده ایم، با دیدن درون آدمی، حالمان دگرگون میشود، ولی آنهایی که ایستادهاند و درباره کیفیت فیلمها و نحوه تدریس مطالب اظهار نظر میکنند، انگار نه انگار در حال دیدن چه چیزهایی هستند. به قول یکی از استادان پزشکی، بدن انسان برای دکترها مثل پیچ و مهره است. احساسی که نسبت به آن دارند، بعد از عقل و علم، مسئولیت و وجدان است. برای آنها نه دیدن خون، هیجان انگیز است و نه از پیچش رودههای بیمار، به غثیان میافتند. کتابهای دانشگاهی، امسال خیلی گرانتر از سالهای پیش است، این را احمدرضا میگوید که آمده برای آمادگی حضور در دوره ارشد فیزیوتراپی، کتاب بخرد. میگوید برای رشته طب ورزشی که رشتهای است رو به استقبال. به نظر او تنوع ناشران دانشگاهی در غرفههای پزشکی و پیراپزشکی نسبت به سال گذشته کمتر است، ولی نظمی که وجود دارد باعث میشود امسال راحتتر و سریعتر کتابهای مورد نیازش را پیدا کند. احمد رضا میگوید به غرفه ناشران عمومی نمی رود چون درس خواندن برای فوق لیسانس، فرصتی برای مطالعه غیر درسی برای او باقی نگذاشته است.
کتابی به نام متفرقه
در نظام آموزشی قدیم، همان روزگار درس خواندن ما، متفرقه بودن یعنی اینکه طرف، ترک تحصیل کرده بود و هر وقت فرصت داشت، میآمد موقع امتحان یک صندلی را اشغال میکرد و سؤالها را جواب میداد، حال مهم نبود اصلاً کتاب را به عمرش دیده بود یا نه. حالا که عابدپورابراهیم گلرودباری میگوید در انتشاراتش کتابهای متفرقه میفروشد، یاد آن روزگاران میافتم.
پورابراهیم، از قم هر سال بستههای کتاب را سوار وانت نیسان انتشاراتشان میکند و به نمایشگاه میآید. امسال به قول خودش شانس آورده و در یکی از بهترین گذرگاههای نمایشگاه، غرفهای را به او اختصاص داده اند. میگوید پارسال جای پرتی افتاده بودیم و نتوانستیم خوب بفروشیم. امسال امیدوارم کتابهایمان فروش خوبی داشته باشد. به لیست بلندبالای کتابهایی که روی میز چیده نگاه میکنم. از ایلیاد و اودیسه هومر گرفته دارد تا روش طبخ انواع و اقسام خورشها و سالادها. گاهی هم برای مشتریان خاص خود، از کتابهای کودکان، گلچین کرده و چند جلدی هم کتاب کودک به چاپ زده است. اینطور که پیداست، واقعا «متفرقه» میفروشد. میگوید امسال از ساعت 10 صبح تا 8 شب که وقت قانونی برگزاری نمایشگاه است، خودش و خانمش فقط فرصت میکنند برای مشتریها کتاب بیاورند و پول بگیرند. برای همین فرصت سرخاراندن و به تعبیری رفتن به غرفه سایر همکاران و دیدزدن کتابها را نداشته اند. این طور که پیداست، اینجا هم کوزهگر از کوزه شکسته آب میخورد.
نمایشگاه بزرگ کتاب تهران، فردا تمام میشود. با اتمام زمان برگزاری نمایشگاه، حسرت دیدن و گشت زدن در میان کتابها که به تعبیر بزرگان، بوستانهای علماست برای یک سال دیگر، به دل کتابخوانها خواهند ماند. ولی آیا واقعا کسی این همه کتابی را که در این نمایشگاه میخرند و میفروشند را درست و حسابی میخواند یا فقط کتاب میخریم تا با کتاب (بخوانید با فرهنگ) به نظر بیاییم؟ به راستی از سال گذشته و نمایشگاه 88 چند کتاب ناخوانده هنوز گوشه کتابخانه مان گرد میخورد؟