«افاندرا» روی صندلی منتظرنشسته بود که تلفن همراهش زنگ زد:
- الو بابایی کجایی هنوز نیومدی؟
- سلام پسرم من هنوز سوار هواپیما نشدم اما قول میدم تا شب پیشت باشم تو هم پسر خوبی باش و مامان بزرگتو اذیت نکن
- باشه بابایی پس زود بیا منتظرم
شش ماهی میشد که پسرش را ندیده و دلش حسابی برایش تنگ شده بود این اواخر پروندههای کاری زیادی زیر دستش بود و باید آنها را به سرانجام میرساند. او 12 سال پیش در مانوکواریاندونزی به «ریما» دل باخت و بالاخره پس از رفت و آمد زیاد، توانست پدر دختر را راضی به این ازدواج کند. دختر و پسر عاشق پیشه پس از یک سال با یکدیگر پیوند زناشویی بستند. هفت سال از ازدواج آن دو گذشته بود که «ریما» پس از درمانهای گوناگون سرانجام به آرزویش رسید:
- عزیزم میخوام یه خبری بهت بدم.
- چی شده؟ پدرت داره از کانادا برمیگرده؟
- نه؟
- بیست سؤالی میپرسی؟
- نه فقط حدس بزن ... تو.....
- من چی؟
- تو... تو به زودی پدر میشی.
از شنیدن این خبر چشمانش برقی زد، باورش نمیشد پس از این همه مدت بالاخره به آرزویشان برسند. در این هفت سال زن و شوهر جوان به هر دری زدند تا بچهدار شوند حتی برای درمان به کانادا رفتند اما نتیجهای نداشت. «ریما» شب و روز دعا میکرد و تنها خواستهاش از خدا یک فرزند سالم بود تا اینکه بالاخره دعاهایش مستجاب و او باردار شد. مرد جوان وقتی این خبر را شنید از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. 9 ماه بارداری زن جوان به هر سختی بود گذشت تا اینکه وقتش رسید:
- «ریما» حالت خوبه چرا رنگت پریده؟
- نمیدونم دلم ... دلم بدجوری درد میکنه.
- اما دو هفته دیگه مونده .
- نمیدونم حالم اصلاً خوب نیست.
«ریما» بلافاصله به بیمارستان برده شد، «افاندرا» پشت در اتاق زایمان لحظه شماری میکرد ناگهان پرستار سراسیمه از اتاق بیرون آمد مرد با خوشحالی همراه با دلواپسی، رو به او گفت: چیزی شده خانوم پرستار «ریما» فارغ شد؟
پرستار که نگران به نظر میرسید جواب داد: راستش... حال بچه خوبه اما همسرتون به خون نیاز داره ما هم گروه خونیo منفیمون تموم شده و منتظریم از بیمارستان دیگهای برامون بفرستن.
گروه خونی «افاندرا» A مثبت بود و پدر و مادر «ریما» هم دراندونزی نبودند تا شاید گروه خون یکی از آنها بتواند زن جوان را از مرگ نجات دهد در همین لحظه یکی از پرستاران با بخش تماس گرفت. متأسفانه ذخیره خون گروه O منفی بیمارستان دیگر هم تمام شده بود؛ بدتر از این نمیشد. برای «افاندرا» هیچ چیز مهم نبود جز زنده ماندن «ریما» اما ....
زن جوان سه ساعت بعد به خاطر خونریزی شدید جان باخت. با مرگ «ریما» دنیا برای «افاندرا» به آخر رسیده بود اما فقط «گوری» کوچولو بود که توانست او را به زندگی دلگرم کند، این پسر شیرین زبان تنها یادگار همسر مهربانش بود. به پیشنهاد مادر ««ریما»، گوری همراه آنها به کانادا رفت و «افاندرا» هم ماهی دو بار به او سر میزد اما این پرونده آخر موکلش بدجوری وقت او را گرفته بود و حالا پس از شش ماه قرار بود پسرش را ببیند.
غرق خاطرات تلخ و شیرینش بود که صدای بلندگو او را به خود آورد: مسافران پرواز 741 کانادا لطفاً سوار شوید هواپیما تا چند دقیقه دیگر .....
از جایش بلند شد و به طرف گیت پرواز به راه افتاد، سوار هواپیما شد و پسرک شیرین زبانی که در صندلی کنار او نشسته بود همسفر پروازش بود. مسافران در حال بستن کمربندها بودند:
«مامان من نمیتونم اینو ببندم» این جمله را پسر بچه به مادرش گفت.
«افاندرا» رو به مسافر کوچولو گفت: اجازه بده من کمکت کنم.
سپس کمربند پسرک را محکم بست. پسر کوچولو «گیتا» نام داشت و «افاندرا» را به یاد پسرش میانداخت. پشتسر آنان نیز زن و مرد پیری نشسته بودند که همانند تازه و عروس و داماد برای هم شعر میخواندند و خاطره تعریف میکردند زن برای شوهرش میوه پوست میکند و گویی آن دو بعد از این همه سال به ماه عسل میروند. مرد جوان با خود فکر کرد اگر «ریما» زنده بود الان کنار او نشسته و برای دیدن پدر و مادرش با هم به کانادا میرفتند. غرق در همین افکار بود که پیرمرد صدایش کرد و با لحن شوخی رو به «افاندرا» گفت: پسرم میشه یه سؤال ازتون بپرسم.
«افاندرا» به پشت سرش برگشت و گفت: خواهش میکنم بپرسید.
پیرمرد در حالی که تخمهای به دهانش میگذاشت ابروانش را بالا داده و به زنش اشاره کرد و پرسید: به نظر شما... کدوم یکیمون جوونتریم؟
بعد با کنایه و چشمک به «افاندرا» فهماند که او را بگوید اما مرد جوان که خوب روحیه خانومها را میشناخت با خنده گفت: البته که خانوم جوونتر به نظر میرسند.
زن خندید و گفت: هورا .... دیدی پیرمرد قبول کن حسابی پیر شدی.
او هم با لحن خیلی جدی گفت: پس این همه دختر برای یه پیرمرد سر و دست میشکنن.
صدای خنده همه بلند شد. در همین هنگام هواپیما تکان شدیدی خورد و وحشت به جان مسافرانانداخت. صدای جیغ و داد بلند شد، مهمانداران از مسافران خواستند آرامششان را حفظ کنند. یکی از موتورهای هواپیما از کار افتاده بود خلبان تمام تلاشش را کرد تا هواپیما را سالم به زمین بنشاند از برج مراقبت کمک خواست در همین لحظه موتور دوم هم از کار افتاد و پرنده آهنین با سرعت تمام به زمین نزدیک میشد دیگر هیچ راهی نبود همه مرگ را جلوی چشمشان میدیدند مادر مسافر کوچولو فرزندش را در آغوش گرفته بود و جیغ میکشید زن و شوهر پیر نیز دستانشان را در دست هم گرفته بودند و گویی میخواستند لحظه آخر زندگیشان در کنار هم بمیرند. «افاندرا» زیر لب دعا میخواند. هواپیما سرعتش بیشتر شده و هر لحظه به زمین نزدیک و نزدیکتر میشد صدای جیغ و فریاد فضا را پر کرده بود. مرد جوان ناگهان به یاد «گوری» کوچکش افتاد چقدر دلش میخواست قبل از آنکه پرنده آهنین منفجر شود او رابرای آخرین بار میدید پسر بیچاره بی مادری کشیده بود اما حالا با مرگ او...
تمام این لحظهها همانند یک فیلم از جلوی چشمش گذشت ناگهان همه به جای صدای انفجار، صدای جریان شدید آب را شنیدند.
خوشبختانه هواپیما به داخل یک رودخانه عمیق سقوط کرد. به دنبال این رخداد کمکرسانان بلافاصله خود را به محل مورد نظر رساندند و یکییکی مسافران را از آب بیرون کشیدند. «افراندا» در حالی از رودخانه بیرون کشیده شد که مسافر کوچولو را در آغوش گرفته بود تا در جریان آب خفه نشود. خوشبختانه 109 سرنشین هواپیما همگی زنده ماندند و فقط شماری از آنها به خاطر شکستگی یا زخمهای سطحی به بیمارستان فرستاده شدند.
زنده ماندن 109 سرنشین بوئینگ 737 چیزی شبیه معجزه بود و« افراندا» خوشحال بود که به زودی لبخند پسرش را خواهد دید.