من در برابر اولین سنگی که سر راه خوشبختیام دیدم نگاهم را در چشمان پدرم گرد کردم و قصد داشتم با غرور از روی این مانع پرش بزنم. اما خیلی زود فهمیدم اسب سواری، فوت و فن خاصی دارد. سعید جوان تحصیلکردهای است که درباره مسیر دشوار زندگی خود میگوید: تنها آرزوی مادرم همشه این بود که جشن عروسی مرا ببیند. من که به تازگی از تحصیلات کارشناسی ارشد فارغالتحصیل شده بودم، خودم را یک سر وگردن ازدیگران بالاتر میدیدم و دنبال همسری میگشتم که از نظر تحصیلی و وضعیت اقتصادی خانوادگی دهان پر کن باشند چون معتقد بودم در این دوره زمانه باید روی پول پدر زن هم حساب باز کرد. اگر چه پدرم با این عقیده مخالف بود و میگفت زن باید جوهره و اصالت خانوادگی داشته باشد و رزق و روزی را خدا میدهد. ما سر این اختلاف عقیده همیشه با هم جر و بحث داشتیم.، یک روز سرد و برفی، در خیابانی بد مسیرمنتظر تاکسی بودم که خودرویی از کنارم عبور کرد و چند متر جلوتر متوقف شد. با عجله جلو رفتم تا سوارشوماما باورم نمیشد راننده این خودرو پراید دختری جوان باشد. با دستپاچگی پرسیدم: مستقیم؟ او با لبخندی سرش را تکان داد و گفت: چون هوا خیلی سرداست شما راتا سر چهار راه میرسانم. من با خوشحالی سوار پراید شدم و ما به راه افتادیم. در طول مسیر لحظهای که ناخودآگاه نگاهم به سمت این دختر خانم برگشت متوجه شدم او هم مرا زیر نظر دارد. دیگر نتوانستم نگاهم را کنترل کنم و به این ترتیب بود که بازنده بازی دو چشم شدم. آزیتا آن روز مرا تا نزدیک خانهمان رساند و پرسید: شما دانشجو هستید؟ خودم را جمع و جور کردم درحالی که به چشمانش خیره شده بودم برایش توضیح دادم که تازه یک ماه است فارغ التحصیل شدهام. سرتان را به درد نیاورم به همین سادگی، دختر دانشجویی که خانواده پولداری هم دارد دلم را ربود و در رویاهایم فکر میکردم خیلی خوش شانس هستم. من با اصرار از خانوادهام خواستم به خواستگاری آزیتا بروند و آنها نیز که به اینامر رضایت نداشتند از ترس آبرویشان قبول کردند. پدر این دختر خانم هم طبق خواسته تنها دخترش نظر موافق خود را اعلام کرد و قرار شد خرج و مخارج مراسم عقدکنان را ما بدهیم و در عوض آنها جشن عروسی باشکوه و مجللی در آینده برگزار کنند.
شاید باورتان نشود تحت تاثیر حرفهای آزیتا که میگفت اگر خودم را توی دل پدرش جا بدهم، ده برابر این پولها را به دست خواهم آورد با هزار زحمت 2 وام بانکی گرفتم و حدود سه میلیون تومان هم از برادرم قرض کردم تا مراسم عقدکنان برگزار شود. این بار سنگین کمرم را در ابتدای راه زندگی خمیده کرداما خیلی زود فهمیدم اشتباه کردهام و احساساتم به بازی گرفته شده است چون بعد از آن همه درد سر و بشین و پاشو، متوجه شدم نامزدم با پسر خاله اش سر و سری دارد. آنها قبلا همدیگر را دوست داشتهاند. و به خاطر اختلافات مادران خود نتوانستهاند. با هم ازدواج کنند و جالب است آزیتا پس از ازدواج پسر خالهاش با دختر دیگری فقط برای این که خودی نشان بدهد مرا برای ازدواج انتخاب کرده است ولی حالا از آنجا که پسرخاله او همسرش را طلاق داده، به تعهداتی که با هم داریم پشت پا زده است و بدون برو برگرد طلاق میخواهد. این شکست برای من خیلی سنگین و شکننده است ولی بی شک درس عبرتی است برای جوانانی که توکل آنها به خدای مهربان کمرنگ است و به جیب و چهره ظاهری دیگران دلخوش کردهاند. من از تمام جوانها خواهش میکنم با خانواده خود لجبازی نکنید، برای ازدواج معیارهای درست و منطقی را انتخاب کنید و مراقب باشید چون با کوچکترین اشتباه، ممکن است بزرگترین شکست را در زندگی ببینید.