کد خبر: 391000
تاریخ انتشار: ۰۹ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۱
داستان
علیرضا محمدی
آفتاب روی سفیدی پیشانی‌اش بوسه می‌زد. قطرات عرق آرام خودشان را در فضای خالی بین دو ابرو پیدا می‌کردند و به نوبت روی بینی‌اش سر می‌خوردند. کاش می‌توانست پای چپش را که زیر پای راست خم شده بود، باز کند. از وقتی که صدای «ویژ» گلوله‌ای با سوزش پهلویش توامان شد، دیگر توان انجام خیلی از کارها را در خود نمی‌دید. به همین دیوار که کم‌کم داشت خودش را با کاهگلش یکی می‌دید، تکیه داد و روی زمین نشست. در همین حالت و با پای چپی که ناخواسته تا شد زیر آن یکی، نشست روی کف خاکی پشت بام حاجی آلبوغبیش، همان جا که بارها به دنبال کفترهایش دزدکی آمده و هر بار حاجی مچش را گرفته بود.
ـ یا الله از دست تو حمید، این بار بیای پشت بام کشمش‌هام رو له کنی، همه کفترها تو سرمی‌برم.
عجب روزگاری بود. چه قدر از این حرف حاجی حرص می‌خورد و چقدر با دوستش ناصر دعا می‌کردند که حاجی بمیرد و از دستش راحت شوند. اما حالا که جسد حاجی چند متر آن طرف‌تر روی خون لخته شده‌اش خشک می‌شد، آرزو می‌کرد یک بار دیگر از جا برخیزد و دعوایش کند. با دست سنگین کارگری‌اش دست او را بگیرد و برای چقولی پیش پدرش ببرد.
ـ بفرما حاج یونس، بفرما پسرت رو تحویل بگیر، امان از مردم آزار، امان از...
وقتی که آلبوغبیش داشت این حرف‌ها را به پدر می‌گفت، ‌حمید آروز می‌کرد زمین دهان باز کند و قورتش بدهد. بابا داشت با نگاه‌های خیره شماتتش می‌کرد که با صدای انفجاری همگی تا کمر خم شدند.
مارمولکی از کنار گوش حمید رد شد و به سرعت زیر بدن آلبوغبیش گم شد، یعنی می‌خواست جسد را بخورد؟ نکند بعد از آن نوبت حمید می‌شد؟ وقتی که صدای انفجارها آن قدر شدید شدند که پدر باور کرد جنگ خیلی بیشتر از دو سه روز طول می‌کشد، موقع جمع کردن وسایل برای اینکه حمید را راضی به آمدن کند مرتب می‌گفت: ‌
- بابابزرگ تو جنگ با انگلیسی‌ها بوده، می‌گفت مارمولک‌ها اون قدر از جسد آدم می‌خورن تا اسکلت‌شون بمونه. جنگ شوخی نیست پسر، تو فقط 15 سالته و خرمشهر اونقدر اسلحه نداره که چهارتا جوون بتونن جلو این همه توپ و تانکو بگیرن. صداشونو نمی‌شونی؟ به زبون بی‌زبونی می‌گن یه لشکریم. لشکر اشقیا...
حرف‌های پدر در مورد تعداد عراقی‌ها درست بود. اما اینکه نمی‌توانند جلوی‌شان را بگیرند، نه. از اوایل مهر که درگیری‌ها به پشت دروازه‌های شهر رسید، تا حالا که روز دوم آبان بود، همین چند جوان با چند برنو و ام یک جلو لشکر اشقیا را گرفته بودند. اگر مهمات‌شان تمام نمی‌شد حالا عراق این قدر پیش روی نمی‌کرد تا مسجد جامع به اندازه یکی دو خیابان با دشمن فاصله داشته باشد.
مارمولک دوباره پیدا شد و بی‌آنکه گازی به جسد آلبوغبیش زده باشد، نگاهی به حمید انداخت و رفت. یک آن فکر کرد شاید حیوان، او را شناخته باشد. یکبار روی همین پشت بام مارمولکی را دید که دهان باز کرده بود و له‌له می‌زد، کمی آب به طرفش پاشید و جانور پا به فرار گذاشت. شاید این مارمولک همان حیوان بوده و حالا به تلافی کار خیر حمید قصد ندارد از بدن او چیزی توشه معده‌اش کند.
این فکر لبخندی روی صورت حمید انداخت و زخم گوشه چشم راستش را سوزاند. خوش به حال حاجی آلبوغبیش که مرده بود و دردهای او را نداشت. اصلا درد حمید از خود آلبوغبیش شروع شد. همین امروز آن قدر داد زد و به زبان عربی به سرباز عراقی که به خانه‌اش آمده بود، فحش داد که حمید متوجه شد و به دادش رسید. سرباز را زد و صدای «ویژی» که هیچ وقت نفهیمد از کدام طرف آمد، او و حاجی را با هم روی زمین انداخت. احتمالاً سرباز مهاجم چند پشتیبان داشت که آنها به حمید شلیک کرده بودند. هر چه بود حالا آفتاب داشت صاف به چشمان حمید می‌زد و تشنگی امانش را بریده بود. کاش کارون مسیرش را عوض می‌کرد.
مارمولک باز هم آمد. مقابل حمید با دو سه متر فاصله ایستاد و با چشمانش او را رصد کرد. یک آن فکر کرد حیوان دارد می‌خندد. آشنا و مثل یک دوست. سعی کرد او هم لبخندی بزند که ناگهان تن بلوری مارمولک زیر سیاهی یک پوتین گم شد. سربازی عراقی بود که دست به کمر، سبیل‌هایش را به رخ حمید می‌کشید.
سرباز بی‌آنکه حرفی بزند از پشت عینک آفتابی‌اش به حمید نگاه می‌کرد. گاه سرش را به طراف می‌چرخاند و گاه با دو انگشت دست راست، سبیل‌هایش را بازی می‌داد. جالب بود که وقتی سرباز به سمت راست نگاه می‌کرد، تصویری محو از گلدسته‌های مسجد جامع روی عینکش نقش می‌بست. انگار چیزی در مسجد می‌دید که حرصش می‌داد و لب می‌گزید. عاقبت عینک را برداشت و اجازه داد حمید زاغی چشمان مردی را ببیند که خیلی غریبه نبود.
- شناختی‌ها، راشدم. معلم مدرسه عراقی‌ها، یادته قبل از جنگ چقدر با برادرت بحث می‌کردیم. به شما هم میشه گفت عرب، عرب ماییم، ها. از همه شهرتون فقط همین مسجد مونده. اونم بگیریم همه‌ش تو دست ماست.
راشد خم شده بود و درست مقابل صورت حمید حرف می‌زد. هیچ گلوله‌ای توی اسلحه حمید وجود نداشت. ‌هیچ رمقی هم نمانده بود که جوابش را بدهد. اما نه، ‌‌اندکی خون توی دهانش لخته شده بود که می‌شد انداخت روی صورت مردک چشم زاغ و...انداخت.
صدای گلوله این بار داغی‌اش را بین ابروهای حمید نشاند. راشد خون‌های روی صورتش را با دست پاک کرد و به چهره پسرک عرب خوزستانی نگاه کرد که با پیشانی سوراخ شده داشت می‌خندید.



نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار