کد خبر: 390942
تاریخ انتشار: ۰۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۲۱:۱۵
داستان

منیرالسادات موسوی
مقابل آینه قدی ایستاده، این چندمین بار است که لباسش را پرو می‌کند. می‌گویم: بسه دخترجان خسته نشدی؟ می‌گوید: اگر قراره برای پرو لباس خسته بشم، چطور یک عمر... این جمله را تکرار می‌کند و می‌پرسد: مامانی چندساله ازدواج کردی؟ می‌پرسم: تو چند سالته؟
دقیق بگم؟
دقیق بگو اینجا غریبه نداریم.
-‌ متولد 40
-‌ ما اول سال چهل ازدواج کردیم، تو آخر سال چهل به دنیا آمدی.
-‌ چند سالگی ازدواج کردی؟
-‌ تازه سیزده سالم تمام شده بود. یک الف بچه که روی صندلی نشسته بودم پاهام به زور به زمین می‌رسید. می‌گوید: حتماً صندلیش خیلی بلند بوده، وگر نه قد و بالای شما معلومه از بچگی هم بلند بوده. دیر ازدواج نکردی؟ می‌گویم: چرا دیر؟ می‌گوید: آخه شنیدم دخترهای قدیم از 9 سالگی ازدواج می‌کردند. می‌گویم: اون قدیم بود. اگر من دیر ازدواج کردم چرا خودت دو سال پیش که برات خواستگار آمد چنان الم شنگه به پا کردی که: من هنوز بچه ام، هنوز درس می‌خونم. اصلاً اون حرف‌هات یادم نمیره.
-‌ بلند می‌خندد. مرا محکم بغل می‌کند و چند بار می‌بوسد و می‌گوید: اگر غیر از رحمت، خواستگار دیگری بود باز هم همان حرف‌ها رو می‌زدم.
-‌ پس دوستش داشتی، دستپاچه شدی بله رو گفتی؟
-‌ دور خودش چرخ می‌زند و بلند می‌خندد: شما که به قسمت اعتقاد داری، اون قسمت نبود اما این قسمت بود. ناراضی که نیستی؟ تازه این برادرزاده‌ات هم هست. یک عمه جون قربانش بره می‌گی که بیا و ببین!
-‌ آه می‌کشم و می‌گویم: آره مادر جون. تنها یادگار برادر جوانمرگ شدم بود. برادر جوانم رفت دریا و برنگشت. نمی‌دونم توی دل کوسه‌ها رفت یا توی گل و لای شط گم شد. زن جوانش ماند با یک پسر بچه دوساله. چقدر خواستگار داشت. قبول نمی‌کرد، می‌گفت: هیچکس جای ناخدا رحمان رو توی قلبش نمی‌گیره. به پای پسر بچه‌اش نشست تا پیر شد. خدا خیرش بده خوب هم تربیتش کرده.
-‌ می‌گوید: تقدیرش بود. من هم مثل شما به تقدیر ایمان دارم.
-‌ لباس تور سفید بلندش را به چوب رخت می‌زند و به در کمدش آویزان می‌کند. می‌گویم: بگذار داخل کمد. می‌گوید: می‌خوام جلو چشمم باشه. لحظه‌ای بعد می‌پرسد: مامانی تو هم شب عروسیت دلهره داشتی؟ می‌گویم: همه دلهره دارند. اما من خیلی بچه بودم، دلهره برام معنی نداشت. خیلی هم از آن لباس سفید و آن تور و تاج که به سرم زده بودند لذت می‌بردم. مثل عروسک بازی بود برام.
می گوید: اما من خیلی دلشوره دارم آنقدر که حال تهوع بهم دست می‌ده.
-‌ می‌گویم: نگران نباش مادر، اون بچه پسر دایی‌ات بوده ازبچگی می‌شناسیش چه دلهره‌ای باید داشته باشی؟ توکل کن به خدا.
-‌ ساعت پنج صبح از خواب بیدار می‌شوم. نماز می‌خوانم، می‌خواهم بروم بیدارش کنم، می‌بینم روی سجاده‌اش نشسته. پیراهن عروسی‌اش هم روبه‌رویش. می‌روم صبحانه را آماده می‌کنم، بساط صبحانه را توی ایوان پهن می‌کنم. هوا آن هُرم گرما را ندارد. سماور را هم می‌برم توی ایوان، می‌روم بچه‌ها را بیدار می‌کنم. دست و رویشان را می‌شویند و سر سفره می‌نشینند. حمیده می‌پرسد: چرا بابا نیامده، همیشه قبل از ما سر سفره بود. می‌گویم: ساعت شش می‌آید هنوز زود است. شما را زود بیدار کردم. امروز خیلی کار داریم. صبحانه بخورید. یکی یکی بروید حمام تا برای شب تمیز باشید. حمیده می‌پرسد: عروس را می‌برند آرایشگاه؟ من هم می‌خوام باهاش برم موهام رو فرفری کنم. حمید می‌گوید: بدون من هیچ جا نمی‌ری. حمیده می‌گوید: پسرها را که توی آرایشگاه خانم‌ها راه نمی‌دن. تازه از وقتی رفتیم مدرسه دیگه می‌تونم تنهایی برم هرجا دلم بخواد. حمید می‌گوید: غیر از مدرسه. همه جا با همیم. حمیده می‌پرسد: حتی توی گور؟ و بلند می‌خندد. دلم می‌لرزد. می‌گویم: این حرف‌ها چیه شب عروسی خواهرتون.
-‌ حمید می‌گوید: آخ جون، عروسی توی تالار اولین باره که می‌ریم تالار عروسی. چقدر شام بخوریم. آخه ما هم فامیل دامادیم. هم خواهر برادر عروسیم.
-‌ هنوز بحث‌هایشان ادامه دارد که در حیاط باز می‌شود و پدرشان می‌آید. بچه‌ها می‌دوند جلو و می‌بوسندش. رنگ و رویش پریده و خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. می‌پرسم: خوبی؟ سر تکان می‌دهد که نه. می‌پرسم: اتفاقی افتاده برات؟ می‌گوید: خدا به خیر کند. هانیه کجاست چرا سر سفره نیست؟ می‌گویم: همین طور سر سجاده‌اش نشسته. حق داره. دلشوره داره. صدا می‌زند: هانیه جان بابا کجایی؟ هانیه می‌آید کنار پدرش می‌نشیند. رنگش سفید و بی‌رمق به چشمم می‌آید. می‌پرسم: دیشب نخوابیدی؟ می‌گوید: چرا اما از خواب پریدم. بعدش هم خوابم نبرد.
-‌ پدرش می‌گوید: هانیه جان بابا امشب آماده باشیم، ممکنه نتونم تمام مدت بیام تالار. ببخش اما سعی می‌کنم یکی دو ساعت مرخصی بگیرم. راستی هاجر خانم قباله خانه را حاضر کن دم دست باشه؟ حمید می‌پرسد: می‌خواهی چکار بابا؟ پدرش می‌گوید: بابا جان رسمه دختر که از خونه پدر بدرقه می‌شه به طرف خانه داماد، قباله خانه پدر را می‌اندازند زیر پاش، یعنی که هرچی بابا داره خاک پای دختره.
-‌ حمیده می‌پرسد: برای همه دخترها؟ برای من هم همینطور؟ پدرش می‌گوید: ایشالله بابا برای تو هم همینطور.استکان چایش را می‌خورد و بلند می‌شود، می‌گوید: هاجر خانم می‌دونی که آماده باشیم همه زحمت‌ها می‌افته روی دوش خودت. می‌گویم: چه موقع آماده باش بود. اونهم برای تو؟
-‌ می‌گوید: به همه پادگان‌ها و سربازخانه‌ها هم آماده باش دادن.
-‌ از در خانه که بیرون می‌رود، آهسته می‌گوید: ارتش صدام همه مرزها رو گرفته. می‌گویم: لعنتی چطور یک شبه این همه لشکر آورده؟ می‌گوید: یک‌ شبه نبوده. اما رسماً از دیشب اعلام شد.
-‌ در را که می‌بندم و برمی‌گردم هانیه لباس پوشیده دارد می‌رود بیرون. می‌پرسم کجا؟ برمی‌گردد. نگاهم می‌کند و می‌گوید: خواب دیشبم. خواب... هنوز جمله‌اش تمام نشده، صدای غرش و انفجار همه خانه را می‌لرزاند. در را باز می‌کند و می‌دود. می‌گویم: زود برگرد. امشب عروسیته. صدای غرش‌ها مهیب‌تر می‌شود. دوقلوها همدیگر را محکم بغل کرده‌اند و می‌لرزند. قلبم ناگهان فرو می‌ریزد. رادیو را روشن می‌کنم. مجری خبر می‌گوید: به جاهای امن بروید. برای مدتی آب و آذوقه همراه داشته باشید. سفره را جمع می‌کنم، به دست بچه‌ها می‌دهم و می‌گویم: بروید زیرزمین از هیچ چیز نترسید، من زود برمی گردم. چادر سر می‌کنم، به دوقلوها نگاه می‌کنم و از در می‌روم بیرون. بی‌هدف می‌دوم. مردم در خیابان‌ها سراسیمه به هرجا می‌دوند مانند روز قیامت. وسط خیابان ایستاده‌ام. ماشین‌ها بوق می‌زنند. مردم فریاد می‌زنند. زنان شیون می‌کنند. آسمان پر می‌شود از هواپیماها که مثل هیولاهای آهنی بمب و موشک می‌ریزند و می‌روند. به طرف خانه برادرم می‌روم. زن برادرم زار می‌زند و می‌دود. سراغ بچه‌ها را می‌گیرم. می‌گوید: دیشب گفتند گمرک شلوغه رحمت رفت گمرک هنوز برنگشته هانیه... دیگر هیچ چیز نمی‌شنوم. چشم‌هایم تار شده، وسط خیابان می‌ایستم برای هر ماشین دست بلند می‌کنم، پر از مرد و زن‌هایی است که دارند به طرفی می‌روند. هر جا نگاه می‌کنم هانیه را نمی‌بینم. یک وانت پر از زن‌ها را می‌بینم، دست بلند می‌کنم و سوار می‌شوم، وقتی به خودم می‌آیم، ایستاده جلو پادگان و سربازی دارد اسم مردها و پسرهایی را می‌نویسد که سربازی رفته‌اند. زن‌ها فریاد می‌زنند: ما هم می‌خواهیم با دشمن بجنگیم. سرباز می‌گوید: فعلاً فقط مردها. می‌دوم و بی‌آنکه بدانم به کجا می‌روم، سوار ماشینی می‌شوم که چند دقیقه بعد مقابل بیمارستان می‌ایستد. همه پیاده می‌شوند. پرستاری با بلندگویی به دست فریاد می‌زند: کسانی که دوره کمک‌های اولیه دیده‌اند.
-‌ هانیه‌ام این دوره را دیده پس باید اینجا باشد. چشم می‌چرخانم اما نیست. از بیمارستان می‌زنم بیرون. یک لندرور دارد سوار می‌کند. همه زن هستند. می‌گوید می‌روم مسجد جامع. به رکابش آویزان می‌شوم و با آنها می‌روم. مثل صحرای محشر است، همه می‌روند و می‌آیند. بوی باروت و صدای آژیر آمبولانس و انفجار تنها صداهایی است که می‌شود واضح شنید. دختر جوانی بلند فریاد می‌زند: از همین الان در این مکان آموزش نظامی و امداد برای خانم‌ها دایر می‌شود. مردی از پیکان پیاده می‌شود، لباسش سراپا خون است، فریاد می‌زند: هرکس می‌تواند ملافه و الکل و دارو از خانه‌ها جمع کند و به مسجد بیاورد. مجروح و شهید از حد تصور هم گذشته. لندرور دارد راه می‌افتد، دوباره خود را به رکابش می‌آویزم، حتی روی سقفش هم نشسته‌اند. راننده فریاد می‌زند: می‌روم گمرک، آنجا از دیشب درگیری بوده کشته و مجروح بیداد می‌کنه.
-‌ چشمم سیاهی می‌رود: خدایا رحمت. خدایا زن برادرم. خدایا هانیه.
-‌ گمرک سراسر دود است و بوی باروت، زن‌ها شیون می‌کنند و جنازه‌ها را از لابلای آهن پاره‌ها و جعبه‌های سوخته بیرون می‌کشند. به میان آهن پاره‌ها می‌دوم. زنی خم شده دارد جنازه‌ای را با خود بیرون می‌آورد. به طرفش می‌دوم. نگاهش می‌کنم. هانیه من است. هانیه من!
-‌ جنازه سیاه شده و از پاهایش خون می‌چکد. کمکش می‌کنم و پاهای جنازه را می‌گیرم. از کمرش خون بیرون می‌زند. می‌پرسم: اینجا چه می‌کنی؟ این کیه؟
-‌ می‌گوید: خوب نگاهش کن. این خواب دیشب منه. این همون خواب دیشب منه. این تقدیر منه. موهای سیاه و به خون آغشته را از صورت مرد کنار می‌زنم. با چشم‌های درشت و سیاهش دارد لبخند می‌زند.
-‌ لندرور دارد راه می‌افتد. می‌دوم جلوش می‌ایستم: تو را به خدا بایست. می‌گوید: جا ندارم.
-‌ می‌گویم: این تازه داماد من است همین یکی را فقط همین یکی. در ماشین را باز می‌کند و دامادم را روی جنازه‌ها می‌اندازد وقتی به بیمارستان می‌رسیم، بی‌هیچ سؤال و جواب همه را می‌برند به بخش جراحی.
-‌ یکی یکی از بخش بیرون می‌آورند، با ملافه‌هایی که رویشان را پوشیده. یکی یکی ملافه‌ها را کنار می‌زنیم. هیچکدام داماد من نیست. همانجا روی زمین می‌نشینیم انگار همه دنیا در سکوت و خاموشی مرده است. نمی‌دانم چندساعت، بی‌هوش آنجا افتاده‌ایم. پرستاری از اتاق عمل بیرون آمده می‌گوید: همین یکی زنده است. روی اتیکت پرسنلی‌اش نوشته رحمت دریادار. انگار به هوش می‌آییم. هانیه شانه‌های پرستار را تکان می‌دهد: اون مال منه اون... پرستار می‌گوید: او زنده است. فقط زنده است. هانیه می‌گوید: خدا را شکر، آخه امشب، شب عروسی ماست و در آغوش من بی‌هوش می‌شود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار