براي شهيد غلامحسين شمعچيان كه چند روز پيش بر دوش مردم تهران تشييع شدپايان انتظار 28 سالهناصر يارياصالتاً تبريزي بود و در سال 1339 در اين شهر متولد شد. پدر تركزبانش زحمتكش بود و دوست داشت به بقيه هم نانرساني كند، براي همين در آن سالهايي كه غلامحسين نوجوان شده بود، يك دار قالي در خانه به پا كرد تا چند دختربچه و پسربچه پاي آن بنشينند و قالي ببافند و قدري درآمد داشته باشند. غلامحسين هم لابهلاي آنها قالي ميبافت و زحمت ميكشيد. آخر سر حقوقش را هم ميداد به بعضي از همان بچهها كه نانآور خانه بودند. حتي وقتي يكيشان مريض ميشد ميرفت و جايش كار ميكرد تا حقوق آخر هفتهاش را تمام و كمال بگيرد.شهرداري محله سيابان وقتي خانه يكي از اهالي را به خاطر قرار داشتن در طرح، بدون رضايت او خراب كرد و خيابان را گسترش داد، هيچگاه فكر نميكرد كه غلامحسين ديگر از آن مسير تردد نميكند. هميشه راهش را دورتر ميكرد تا از خيابان ديگري به مقصدش برسد.روح لطيفي داشت و اين را ميشد از اشكهايي فهميد كه هنگام گوش دادن نوارهاي حضرت امام(ره) در دوران ستمشاهي بر گونههايش جاري ميشد. البته دل و جرأت زيادي هم داشت. نمونهاش همان طنابي كه بر گردن مجسمه شاه در ميدان دانشسراي تبريز انداخت و مردم را تحريك كرد كه آن را سرنگون كنند. ساواك هم هر چه تلاش كرد نتوانست بگيرد اين بزرگمرد كوچك را. غلامحسين گروه «آتشين» را هم راهاندازي كرد تا هم اعلاميههاي حضرت امام(ره) را پخش و هم به مأموران رژيم حمله كنند.بعد از انقلاب هم از اولين افرادي بود كه پاوه رفت و در كنار شهيد چمران رزميد. در دو راه شكست حصر سوسنگرد هم كنار شهيد علي تجلايي بود.غلامحسين، اوايل سال 60 با دختر متديني ازدواج كرد و فقط يك سال با او زندگي كرد. سال 61 موعد سفر هميشگي او به آسمانها بود. همه ميدانستند كه گفته بود: خدا به من يك پسر ميدهد و من چند روز بعد از آن شهيد ميشوم... اما كسي نميدانست كه پيكر غلامحسين 28 سال بعد به خانه برگردد و تشييع شود.چند روز بعد از به دنيا آمدن پسرش- اسدالله- براي حضور در عمليات ثارالله به منطقه رفت.محمد آيين كه خودش جانباز 50 درصد است، يادش هست كه شب آخر، نوري از آسمان به روي غلامحسين ميتابيد كه رفته بود جلوي ستون تا اگر به ميدان مين برخوردند، معبري باز كند. هرچه هم قسمش داد كه برگردد، تأثيري نداشت. شب پانزدهمين روز از مردادماه 1361 وقتي غلامحسين داخل ميدان مين بود عمليات لو رفت و نيروها مجبور به عقبنشيني شدند. غلامحسين شهيد شده بود و انتقال مجروحين در آن وضعيت مهمتر بود. به همين خاطر پيكر غرق به خون غلامحسين شمعچيان در همان منطقه ماند. بعد از آزادسازي آنجا هم هرچه گشتند اثري از جنازه غلامحسين پيدا نكردند.پدر غلامحسين، چند ماه بعد از شهادت پسرش به صورت ناشناس به جبهه سرپل ذهاب رفت و هرچه گشت، چيزي نيافت. شايد نميدانست كه 28 سال زمان لازم است تا دلتنگيهايش به اوج برسد و استخوانهايي از غلامحسين بر دوش مردم كشورش با عزت و احترام تشييع شود.آنچه در پي ميخوانيد چند خاطره از سيره اين شهيد است كه چند روز پيش بار ديگر همه ما را از خواب غفلت بيدار كرد.
صداي عشقعلي شمعچيان(پدر شهيد):يكبار چند روز بعد از آنكه از جبهه بازگشته بود، ديدم دوباره مشغول بستن ساك و وسايل سفر است. به اعتراض گفتم: باز كجا ميخواي بري؟نگاهي از سر مهرباني به من كرد و گفت: منطقه، آقاجان.گفتم: آخه به اين زودي؟گفت: آقاجان باوركن دست خودم نيست.گفتم: پس دست كيه؟گفت: برادرام منو صدا ميزنن.با تعجب گفتم: كدوم برادرات؟گفت: برادران شهيدم.به خودم و مادرش اشاره كردم. گفتم: آخه ما هم دل داريم، ما هم ميخوايم تو بيشتر پيشمون بموني.گفت: چي كار كنم؟ منو صدا ميكنن، شهدا منو صدا ميكنن، بايد برم و رفت.
انتظارعلي شمعچيان:ماه مبارك تمام شده بود. چند وقت بود كه اجازه نداده بودند به جبهه برود. روز عيد فطر، بعد از اينكه افطار كرد، گفت: آقاجان من نذر كردم تا وقتي كه كار جبههام درست نشه و برگه اعزام بهم ندن، چيزي نخورم.گفتم: آخه مگه ميشه همچين چيزي؟گفت: انشاءالله خدا خودش عنايت ميكنه و به همين زودي كارم درست ميشه. شما هم برام دعا كنين.تا فردا گرسنگي كشيد. انگار خدا دل فرماندهاش را نرم كرد. فردا حكم مأموريت گرفت و رفت كه رفت!الان بيست و يكي، دو سال است كه هنوز هم من و مادرش منتظر برگشتنش هستيم!
سفارش آقاجانكرم شمعچيان(برادر شهيد):آن صبح زود را هيچ وقت از خاطر نميبرم. آخرين ديدار ما بود. آن زمان من پانزده سالم بود.موقع رفتن حال و هواي ديگري داشت. خانمش ميخواست اسدالله را بيدار كند، نگذاشت.اسدالله تنها فرزندش بود كه آن موقع پانزده روز بيشتر نداشت. اسم او را به عشق آيتالله مدني، اسدالله گذاشته بودند، گفت: اين طوري، هم اون اذيت نميشه، هم من راحتتر ميرم.وقت رفتن مرا با خودش تا سر كوچه برد. آنجا بهم گفت: كرم خوب گوش كن ببين چي ميگم؛ اين بار كه من برم جبهه، ديگه برنميگردم.جا خوردم. گفتم: نه انشاءالله برميگردي.گفت: ميخواستم فقط بهت سفارش آقاجان رو بكنم، خيلي مواظبش باش؛ بعد از اون هم تا تونستي، سعي كن سلاح من رو زمين نمونه.
نامه خواندنيكرم شمعچيان:نصراللهي يكي از رفقاي صميمياش در پادگان سيدالشهداء(ع) بود. بعد از شهادت غلامحسين، به خانه ما آمد. خيلي بيتابي ميكرد. علتش را كه پرسيدند، گفت:«بار آخر كه ميخواست بره جبهه، ازش قول گرفتم كه عمليات شد و اسير گرفتند، يك دست لباس عراقي برام بياره. اول زير بار نميرفت، ولي هر طور بود ازش قول گرفتم اين كار رو بكنه.چند روز بعد از رفتنش، به وسيله يكي از رفقا برام نامه فرستاد. تو نامه نوشته بود:«نصراللهي جان، از تو ميخوام كه مرا حلال كني. من شرمنده شدم از اينكه نتونستم به قولم عمل كنم. من ديشب آقا امام زمان(عج) را در خواب زيارت كردم. امشب حتماً شهيد ميشوم.»نصراللهي نامه را به ما داد. خط و امضاي خودش بود؛ بارها آن را خوانديم.
تسكينعلي شمعچيان:وقتي خبر شهادتش را آوردند، اوضاع روحيام خيلي بهم ريخت. تا چند روز حال خودم را نميفهميدم. كارم گريه بود و گريه.بالاخره يك شب خوابش را ديدم. مثل هميشه نوراني بود و باصفا. به من گفت: آقاجان چرا اين قدر گريه ميكني؟ ازت خواهش مي كنم كه ديگه بس كني.گفتم: آخه تو از پيش ما رفتي، ميگن شهيد شدي.گفت: نه، من پيش شمام، وقتي گريه مي كني، ناراحت ميشم.آن خواب خيلي تسكينم داد.
مراقب حقيقيخانم شمعچيان(خواهر شهيد):بين ما يك رابطه عاطفي قوي وجود داشت. آخرين بار كه ميخواست به منطقه برود، براي خداحافظي پيشم آمد. بيهيچ تكلفي گفت: خواهر، من اين بار كه برم، ديگه برنميگردم؛ اومدم ازت حلاليت بخوام.گريهام گرفت. تو همان حال گفتم: آخه بچه تو پونزده روزشه، خانمت يك زن جوونه؛ كي مواظب اينا باشه؟گفت: پدر اسدالله امام خمينيه، خود خدا هم مراقبشونه...مدتي بعد از شهادت غلامحسين، همسرش با يك پاسدار ازدواج كرد. اسدالله هم خيلي خوب تربيت شد و بعدها به عضويت سپاه درآمد. همين الان هم خيليها عاشق اذان گفتن او هستند.
غريبانه و تنهاخانم شمعچيان: خواب ديدم با غلامحسين و همسرش، با پاي پياده داريم ميريم كربلا.بين راه به يك رودخانه رسيديم. آنجا همسر برادرم، اسدالله را به دست غلامحسين داد و وضو گرفت. بعد از آن ما هم وضو گرفتيم و باز به راهمان ادامه داديم.رفتيم تا به يك تل كوچك رسيديم. آنجا حال و هواي معنوي خوشي به من دست داد. احساس كردم كه ما به يك زيارتگاه رسيدهايم.روي آن تل، چيز كوچكي بود كه رويش پارچه سياهي كشيده بودند. دو پيرمرد نوراني كنار آن ايستاده بودند. از آنان پرسيدم: زير پارچه چيه؟گفتند: سنگي است كه خانم حضرت زينب(س) در روز عاشورا بالاي آن ايستاده بودند.بدون اينكه ما بخواهيم، پارچه را كنار زدند. يك سنگ سفيد بود كه از آن خون تازه ميجوشيد.در حالي كه به شدت گريه مي كردم، از خواب بيدار شدم.چند روز بعد فهميدم، همان ساعتي كه آن خواب را ميديدم، غلامحسين در يك ميدان مين گرفتار ميشود.خيلي از همرزمانش شهادت ميدادند كه او همانجا، غريبانه و تنها به شهادت رسيده است.
محل شهادتكاظم شمعچيان:هم در واحد اطلاعات- عمليات لشكر عاشورا دوستان زيادي داشت و هم خودش شم اطلاعاتي بالايي داشت.به جرأت ميتوانم بگويم كه در تمام عملياتهاي مهم منطقه جنوب شركت ميكرد. هميشه سه، چهار روز پيش از شروع عمليات، هر طور بود خودش را به منطقه ميرساند.اين مسأله حسابي مرا شاكي كرده بود. شكايتم بيشتر به خاطر بيتابي هاي پدر و مادرم بود.يادم هست يك بار در حياط خانهمان و نشستم با او صحبت كردم. به حساب خودم، نصيحتش كردم.وقتي حرفهايم تمام شد، گفت: حالا من يك خواهش از تو و بابا دارم.گفتم: بفرما.گفت: تا اين سفره پر از معنويت جنگ پهنه، سعي كنين بيشترين استفاده رو ازش ببرين.گفتم: تو انگار اصلاً متوجه نشدي كه من يك ساعته دارم چي ميگم.گفت: ميدوني چيه؟ شما دنياي منو ميخواين، من آخرت شما رو.گفتم: حداقل ملاحظه اين ننه، باباي بيچارهمون رو بكن؛ هر بار كه تو ميري جبهه و مياي، اونا نصف جون ميشن.گفت: شما هم خودت خاطرت جمع باشه، هم به اونا اطمينان بده كه تا من ميرم جنوب، هيچ نگران نباشن.پرسيدم: چرا؟گفت: چون من تو غرب شهيد ميشم.
كفاف عمركاظم شمعچيان:هميشه در بحث سوءاستفاده از عنوان و موقعيت خيلي حساس بود. حتي آخرين بار هم كه ميخواست به جبهه برود، به من و خانواده سفارش ميكرد كه مبادا كاري كنين كه مردم خيال كنن دارين سوءاستفاده ميكنين. سعيتون اين باشه كه اجر و ثواب خودتون رو از دست ندين. او خودش به اين مسأله آنقدر مقيد بود كه حتي حاضر نشد براي زمين و خانه اسم بنويسد. در اين مورد خيلي سعي كردم رأيش را عوض كنم. آخرش گفت: كاظم عمر من كفاف اين چيزهارو نميده.گفتم: زن و بچهات چي؟گفت: امور اونها رو هم انشاءالله خدا خودش كفايت ميكنه.هنوز كه هنوز است از عنوان و موقعيت او استفاده نكردهايم، چه برسد به سوءاستفاده.
شوخي در شرايط بحرانجواد فاتح:روحيه شمعچيان در جنگيدن طوري بود كه حتي يك قدم هم عقب نميگذاشت.در شديدترين پاتكهاي دشمن، خم به ابرو نميآورد. يادم هست در يكي از عملياتهاي گشتي- شناسايي، كارمان تا وقتي كه روز شد، طول كشيد.در راه برگشت، گرفتار ديدهبانها و بعد هم گلولههاي توپ و خمپاره دشمن شديم. شدت آتش آنقدر زيان بود كه همه ترسيده بودند. در همان حال، شمعچيان با خنده و با صداي بلند گفت: اين ديدهبانهاي ما هم انگار گراها رو اشتباه گرفتن؛ عوض اينكه دشمن رو بزنن، ميخوان ما رو بفرستن اون دنيا.انتظار تعبير خوابجواد فاتح:پيش از آخرين اعزامش به منطقه، براي خداحافظي پيشم آمد. بر خلاف دفعات قبل، حال و هواي ديگري داشت. به او گفتم: چه خبره؟گفت: من اين دفعه كه برم، ديگه برنميگردم.گفتم: اين حرفا چيه ميزني؟ ما هنوز به تو خيلي احتياج داريم.گفت: راستش ديگه بدنم گنجايش روحم رو نداره، من اين دفعه ديگه برگشتني نيستم.پنج، شش روز بعد از رفتنش، يك شب خواب ديدم جنگ تمام شده و من به همراه عدهاي در حال قدم زدن در مناطق مرزي هستم. حين راه رفتن، پايم به چيزي خورد. نگاه كردم، ديدم جنازه شمعچيان است؛ تازه و خونين.قسمتي از خوابم كه حكايت از شهادت و مفقودالاثر شدن آن بزرگوار داشت، تعبير شد. ولي جنازه مطهرش تا حالا پيدا نشده است. هنوز هم گاهي كه به مناطق جنگي ميروم، اميدوارم قسمت ديگر خوابم نيز تعبير شود.
آخرين نامه شهيد يك هفته قبل از شهادتبسماللهالرحمن الرحيمخدمت همسر عزيزم رسيده و به پدر و مادرم سلام برساندپس از تقديم عرض سلام اميدوارم وجودتان در زير سايه خداوند متعال سلامت بوده باشد. از همسرم اگر ميخواهي از احوالات اين جانب جوياي حال باشي الحمدلله سلامتي حاصل و جاي هيچگونه نگراني نيست. از قول اين جانب به پدرم و مادرم و برادرانم و خواهرانم و به مادر خود و خواهران خودت سلام مخصوص برسان و به همهشان سفارش كن ما را هميشه و در همه وقت دعا كنند و شما عزيز هم يك مؤمنه هستيد كه از مؤمنه صدر اسلام و شما عزيزان وقعه با خدا رابطههايي پيدا ميكنيد و مرا و تمام برادرانمان را در جبهه و بخصوص امام، رهبر و سرور و روحمان را دعا كنيد و در نماز شبهايتان مرا دعا كن و از تو ميخواهم آن امانت (اسدالله) را مثل دو چشم خود نگهدار و در هر وقت شير دادن با دعا شير بده و با وضو و او يك مرد شجاع و بيباك و مؤمن به جامعه تحويل ده و همان طوري كه پيمان با خدا بستهايم سرباز براي خدا باشد انشاءالله و از نظر تنها ماند مثل امام صبر كن و اجر تو با خداست و اگر به خانه مادرتان برويد و در خانه خود با برادر كرم بماني از نظر بنده اشكال ندارد و با آن پول بيقدر اين زندگاني بگذران و هميشه امام عزيز و روح خودمان را دعا كنيد و هميشه اذان را در وقتش بگذار راديو بگويد و از آن كلبه فقيرانه هميشه صداي اذان بيايد.
خداحافظ تمام مسلمانان