
بیش از بیست و هفت - هشت بهار است که پشت هم دارد میآید و میرود و من تو را ندیدهام. بیست و هفت - هشت خرداد، سوم خرداد. آن سال - بیست و هفت - هشت سال پیش - سوم خرداد، با تمام سالهای قبل از آن و بعد از آن متفاوت بود. یادت هست؟ زمین تا آسمان فرق میکرد! این را بچههایی که آن سال، صبح سوم خرداد، قدم به خرمشهر آزاد شده گذاشتند خوب میفهمند و تو لابد بیشتر از دیگران میفهمی. چه میگویم. تو خودت بچه خرمشهر بود.ی آن روزهای اول جنگ هم تا لحظات آخر در شهر دوام آورده بودی و بعد ناچار شهر را گذاشته بودی، خاطرههایت را برداشته بودی و آمده بودی به مقری که کیلومترها با شهر فاصله داشت، اما پنجرههایش رو به شهر باز میشد؛ شهر خرمشهر. ماه ها همان جا مانده بودی و هر روز از برج دیدهبانی مقر، در آن دورها، خرمشهر را نگاه کرده بودی و انتظار چنین روزی را کشیده بودی تا به شهر بازگردی و عطر خاطراتت را بر سر و روی شهر بپاشی.
من با تو در همان مقر آشنا شدم. شنیده بودم بچه جنوب هستی، اما کجای جنوب، کسی نمیدانست. ما حتی نمیدانستیم خانوادهات چه شدهاند، کجا هستند و چه میکنند. تو هم در این باره چیزی نگفته بودی، هیچ وقت.
صبح به صبح از برج دیدهبانی بالا میرفتی و ساعت ها رو به شهر میایستادی و نگاه میکردی و تا پست بعدی صدایت نمیکرد و تو مجبور به پایین آمدن نمیشدی - برای استراحت همانطور مثل مجسمه میماندی رو به شهر و جم نمیخوردی. تو حتی کاری کرده بودی که ما هم شهرمان را در آیینه نگاه هایت به خرمشهر میدیدیم. انگار که خرمشهر شهر ما هم بود. انگار که ما هم در خرمشهر به دنیا آمده بودیم. و آنجا بزرگ شده بودیم و بچه آنجا بودیم و خودمان خبر نداشتیم! شاید به همین دلیل بود که وقتی خبر عملیات آزادسازی خرمشهر - در مقر پیچید، در پوستمان نمی گنجیدیم و آرام و قرار نداشتیم. حال تو ولی با همه ما فرق میکرد. تو نه تنها در پوست نمی گنجیدی و آرام و قرار نداشتی، بلکه بال در آورده بودی و روی زمین بند نبودی حق هم داشتی.
آن سال - بیست و هفت - هشت سال پیش صبح سوم خرداد صبح عجیبی بود، هم برای ما، هم برای خرمشهر هم برای تو برای تو، شاید هم عجیبتر بود. آنقدر که تو هم مثل صبح خرمشهر عجیب شده بودی! دیگر آن آدمی که میشناختیم نبودی. حال تو حال پرندهای بود که تازه از قفس آزاد شده باشد و از خوشحالی روی پر و بال خود بند نباشد.
من رو به روی مسجد جامع ایستاده بودم و زخم خمپارهها و توپ های دشمن را بر گنبد و گلدستههای مسجد میشمردم. صدایم کردی که گشتی در شهر بزنیم. از خدایم بود، راه افتادیم. تو را انگار نقطهای از شهر به سوی خود میکشید و من بیاختیار پاهایم را سپرده بودم به گامهای تو و با هم به سوی نقطهای میرفتیم که نمیدانستم کجاست! نه تو حرفی میزدی، نه من چیزی میپرسیدیم. گرچه اگر هم میپرسیدم ، تو نمیشنیدی لابد. تو جز به آن نقطه به چیزی فکر نمیکرد. نه چیزی میشنیدی، نه چیزی میدید. من ولی مات و مبهوت در و دیوار شهر را نگاه میکردم که زخمی بود و سوراخ سوراخ و غمگین. من غم را هم در چهره تو میدیدم ، هم بر سر و روی شهر. صدای انفجار از دور و نزدیک به گوش میرسید. زمین زیر پایمان پر بود از پارههای دیوار که بر اثر انفجار فرو ریخته بود و راه رفتن را سخت میکرد. گرچه تو بیوقفه میرفتی.
از چند خیابان کوچک و بزرگ که گذشتیم، تو یکباره به کوچهای تنگ و باریک پیچیدی که عجیب ساکت بود و عجیب بوی غربت میداد و سکوت و غربتش عجیب دل آرام را خالی میکرد! تو اگر نبودی من شاید قدم از قدم بر نمیداشتم.
تو اما بدون لحظهای توقف تا پای در نیمه باز خانهای رفتی و بعد ایستادی. انگار که سکوت و غربت کوچه تو را هم گرفته باشد! برگشتی و نگاهی کردی. تمام غم شهر و تمام غربت کوچه در نگاهت بود!
به سمت خانه برگشتی و این بار آرام قدم به درون گذاشتی. انگار که پا بر حریر میگذاری، آنقدر با احتیاط وارد شدی ، من هم به دنبالت داخل شدم؛ با همان احتیاط و حتی بیشتر از تو. خانه کوچک بود، کوچکتر از دل انسانی غریب که وقت غروب میگیرد و برای چیزی یا جایی تنگ میشود!خانه شاید حکایت دل تو بود. دلی که لحظه به لحظه تنگتر میشد برای پدرت و عکسهای آلبوم، عکس های خانوادهتان.
گفتنی که خانوادهتان با شروع جنگ و محاصره خرمشهر به شیراز رفتهاند. به اردوگاه مهاجران جنگی و تو در تمام این مدت آن ها را ندیدهای و دلت عجیب برایشان تنگ شده است.
تازه آنجا بود که گفتنی همراه با بسیاری از بچههای خرمشهر با خود عهد کرده بودی تا شهر آزاد نشود به سراغ خانوادهات نروی و حالا دلت برای دیدنشان پر میکشید. گریهات را هم نمیدانستی که از سر دلتنگی است یا از شوق آزادی. آزادی خرمشهر
تو در تمام مدت اشغال خرمشهر که با ما بودی این حرفها را پیش خود نگاه داشته بودی و به هیچ کس نگفته بودی!
الان، بیست و هفت - هشت بهار از آن سال میگذرد. بیست و هفت - هشت خرداد، سوم خرداد. تو حالا حتما با خانوادهات در شهرستان خرمشهر زندگی میکنی اما من این همه سال است تو را ندیدهام و دلم عجیب برایت تنگ شده است. برای تو، برای شهرت و برای تمام بچههای صبور خرمشهر .
*سید حسین فداحسین