
برگرفته از یک ماجرای واقعی
. سالها بعد به خاطر تحقیقاتش از سوی مجله معتبر تایم آمریکا، در انتخاب مرد سال این کشور به عنوان نفر دوم معرفی و به خاطر تجربههای کیمیاگرانهاش به پدر ژن درمانی معروف شد. موفقیت پشت موفقیت، او هر روز پلههای ترقی را طی میکرد. دکتر «ویلیام آندرسون» رئیس یکی از بیمارستانهای کالیفرنیا بود و از آنجا که در زندگی سختی های فراوانی کشیده بود از بیماران بیبضاعت پولی دریافت نمیکرد.
چند روزی میشد که متوجه تغییر رفتار «هری» یکی از کارمندانش شده بود. یک روز که مرد میانسال در اتاقش نشسته و سرش را روی میز گذاشته بود سر زده وارد شد:
- «هری» چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟
سرش را از روی میز بلند کرد و گفت: نه چیزی نیست.
- اما من فکر میکنم اتفاقی افتاده که اینجوری تو فکری. با من راحت باش شاید من بتونم بهت کمک کنم.
- راستش. . . . راستش دخترم یه چند وقتیه که به یه جوون بیسر و پا علاقهمند شده. خیلی تلاش کردم نظرش رو عوض کنم اما نمیشه، اون پاشو کرده تو یه کفش و میگه میخواد با «مایکل» ازدواج کنه. آقای رئیس «سارا» فقط 14 سالشه التماسهای مادرش هم بینتیجه است.
- میتونی یه بار بیاریش بیمارستان پیش من، میخوام باهاش حرف بزنم.
- اما فکر نمیکنم حرف شما رو هم قبول کنه.
- آوردنش ضرر نداره، باهاش صحبت کن شاید قبول کنه، من باید برم تو بخش بهم نیاز دارن.
«هری» اگرچه خیلی امیدوار نبود اما احساس کرد شاید دکتر «ویلیام» بتواند راه حلی جلوی پای دخترش بگذارد. او به بهانه انجام یک آزمایش ژنتیک بالاخره توانست «سارا» را راضی کرده و به بیمارستان ببرد. «ویلیام» پس از دیدن دختر نوجوان، به بهانه انجام یک سری آزمایشات او را به اتاق برد و سر صحبت را با او باز کرد. آن روز «ویلیام» خیلی تلاش کرد تا دختر نوجوان را از این ازدواج منصرف کند:
- ببین «سارا» با این علائم و مشخصاتی که تو از«مایکل» میگی میتونم با اطمینان بگم اون یه معتاده.
- شما از کجا اینقدر مطمئنید؟
- اگه من به تو ثابت کنم مرد رویاهات معتاده اونوقت حرف منو باور میکنی؟
- حتی اگه اون یه معتاد هم باشه برای من فرقی نمیکنه، من اونو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم.
حرفهای «ویلیام» هم نتوانست «سارا» را از ازدواج با مرد مورد علاقهاش منصرف کند. او از «سارا» خواهش کرد باز هم همراه پدرش به بیمارستان برود تا بیشتر در این رابطه صحبت کنند. وقتی «هری» وارد اتاق شد از چشمهای «ویلیام» خواند تلاش او هم برای عوض کردن نظر دخترش بیفایده بود.
یک ماه از این ماجرا گذشت. یک روز صبح «هری» در حالی که نگرانی از چشمانش آشکار بود به اتاق «ویلیام» رفت. با دیدن او از جایش بلند شد و پرسید: چی شده «هری» چرا رنگت پریده؟
مرد که از شدت ناراحتی صدایش میلرزید جواب داد: بالاخره «سارا» تهدیدشو عملی کرد.
«ویلیام» پرسید: منظورت چیه؟
«هری» روی صندلی نشست و ادامه داد: به من و مادرش گفته بود که اگه با ازدواجش موافقت نکنیم از خونه میره.
دکتر در حالی که لیوان آبی به دست او میداد، پرسید: منظورت اینه که اون با «مایکل» فرار کرده؟
«هری» لیوان اب را سر کشید و گفت: آره، دیروز به بهانه صحبت با شما از خونه اومد بیرون اما. . . از دیشب هیچ خبری ازش نداریم. شما هم که میگید پیش شما نیومده، مطمئنم هر جا هست با اون پسره رفته.
«ویلیام» با نگرانی پرسید: به پلیس خبر دادید؟
***
پدر نگران به اداره پلیس تماس رفت و ماجرا را گزارش داد. سه سال گذشت اما هیچ کس از «سارا» خبری نداشت. دیگر «هری» و همسرش رفتن دخترشان را پذیرفتند و در دل برایش آرزوی خوشبختی کردند اما چیزی که این زن و شوهر را نگران میکرد بیخبر ماندن از دخترشان بود؛ یعنی «سارا» در این سه سال نمیتوانست با آنها تماس گرفته و خبری از خودش به آنها بدهد. «ویلیام» نیز نتوانست کاری برای آنها بکند جز دلداری:
- «هری» من امیدوارم «سارا» هر جایی هست خوشبخت بشه اما اینو بدون،با اون وضعی که «مایکل» داشت «سارا» یه روزی سرش به سنگ میخوره و برمیگرده، نگران نباشید.
- من هم اینو میدونم اما مادرش خیلی بیتابی میکنه، دلش برای «سارا» تنگ شده. الان سه ساله اون دختر از پیش ما رفته لااقل میتونست یه خبری به ما بده.
- حتماً خجالت کشیده، تو هم بهتره حواست به مریضا باشه و خودت رو سرگرم کنی.
حرفهای او کمی پدر نگران را آرام کرد. وقتی «ویلیام» از اتاق بیرون رفت پشت میز نشست و کیفش را از جیب کتش در آورد. نگاهی از حسرت به عکس کوچک «سارا» که در کیفش بود انداخت و قطرات اشک از چشمانش جاری شد. چقدر دلش برای دختر یکی یک دانهاش تنگ شده بود غرق در همین افکار بود که تلفن زنگ زد:
- بله بفرمایید.
- آقای «هری» لطفاً سریع خودتونو به اداره پلیس برسونید، ما دخترتون رو پیدا کردیم.
دیگر هیچ چیز نشنید، نفهمید چطور خودش را اداره پلیس رساند در راه خدا خدا میکرد اشتباه نشنیده باشد، یعنی «سارا» پیدا شده بود؟
وارد اتاق کارآگاه شد، سلام کرد و پرسید: جناب کارآگاه درست شنیدم گفتید دخترم پیدا شده؟
- آروم باشید. بله دخترتون پیدا شده البته خودش با پای خودش اومد اداره پلیس..
- منظورتون چیه؟
- آقای «هری» باید موضوعی رو بهتون بگم.
- چه موضوعی؟
- دختر شما فرار نکرده بود، اونو. . . اونو دزدیده بودند.
- منظورتون رو نمیفهمم اون. . . اون. . . الان کجاست؟
- «سارا» تو این سالها تو خونه مردی به نام «ویلیام» اسیر بوده.
با شنیدن نام «ویلیام» دنیا دور سرش چرخید.. در حالی که حسابی شوکه شده بود پرسید: «ویلیام»؟ اون چرا باید «سارا» رو اسیر کرده باشه من اصلاً نمیفهمم شما چی میگید؟
کارآگاه در حالی که به طرف در میرفت، گفت: اجازه بدید ماجرا رو از زبون دخترتون بشنوید.
سپس در را باز کرد و گفت: بیا تو.
«هری» آنچه را که میدید باور نداشت؛ یعنی این دختر همان «سارا»ست. دختر جوان که چهرهای شکسته پیدا کرده بود تعریف کرد که آن سالها «ویلیام» به بهانه صحبت و راهنمایی او را به خانهاش دعوت و طی این سالها او را آزار داده است.
«سارا» گفت: هر بار که به اون نامرد میگفتم میخوام برگردم خونه میگفت تو روی برگشتن به خونه رو نداری اصلاً کسی منتظرت نیست. پدرت بارها به من گفته اگه دستم به «سارا» برسه اونو میکشم، اما دیگه از این وضع خسته شده بودم برای همین دیشب کلید خونه رو یواشکی از جیب «ویلیام» برداشتم، امروز صبح وقتی از خونه بیرون رفت از فرصت استفاده کردم و خودمو به اداره پلیس رسوندم.
با ادعای دختر جوان دکتر«ویلیام» دستگیر شد. او در بازجوییها منکر ربودن و آزار «سارا» شد اما مدارک و شواهد پزشکی قانونی چیز دیگری میگفت.
قاضی دادگاه کالیفرنیا «ویلیام» را به 14 سال زندان و پرداخت 66 هزار دلار برای درمان دختری که قربانی هوسهای شیطانیاش شده است محکوم کرد. با ثابت شدن جرم نابخشودنی این پزشک آمریکایی رفته رفته او به چهرهای منفور تبدیل شد.