کد خبر: 387108
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۸:۵۹
خاطره‌ای از سپهبد شهید علی صیاد شیرازی در منطقه عملیات فتح‌المبین
محسن کاظمی
خاطره‌ای که در ادامه می‌خوانید فرازی از سخنان سرلشکر شهید علی صیاد شیرازی است که در کتاب یادداشت‌های سفر شهید صیاد شیرازی - گزارش مأموریت‌های میدانی گروه معارف جنگ به قلم محسن کاظمی به چاپ رسیده است. در این قسمت شهید صیاد به منطقه عملیاتی فتح‌‌المبین آمده است همراه با هیأتی از رزمندگان ارتش با هیأت معارف جنگ و برای تشریح این عملیات در پنجشنبه نوزدهم تیرماه 76 شهید صیاد بعد از گشت با هواپیما به محل تیپ 58 تکاور رفته و وارد حسینیه تیپ می‌شود، محل گردان قرارگاه فجر و بعد از نماز شهید صیاد لب به سخن می‌گشاید و در سخنانی از خاطرات آن روزها می‌گوید:
سپس محسن کاظمی از ادامه این سفر و پروازی از پس یک روز مسافرت با مینی‌بوس خراب تعریف می‌کند و ...
نمی‌دانم آزمایش کرده‌اید وقتی مهمانی بر انسان وارد می‌شود، هم از دید مهمان و هم از دید میزبان چه حالی است؟ من برای اینکه مقدمه حرف خودم را بگویم، این را تنظیم کردم با دیدار به یادماندنی خودم و همراهانم. قبل از اینکه ما وارد منطقه و مأموریت افتخاری 2 معارف جنگ شویم. روز پنج‌شنبه گذشته مخصوصاً سفری را انجام دادم تا محل‌ها را بررسی کنم و ببینم وضعیت چطور است؟ محل‌هایی که دیدم 1- نقطه رقابیه و میش داغ 2- عین خوش و دهلران 3- جسر نادری و پل کرخه 4- دامنه ارتفاعات ابوصلیبیخات. اینجا سومین نقطه‌ای بود که وارد شدیم. وقتی فرماندهی و عقیدتی به استقبال ما آمدند؛ گفتند محل پذیرایی ماه حسینیه سیدالشهدا است با شنیدن این خبر، صفایی وجودم را فرا گرفت که از بیان آن ناتوانم. اینجا رزمندگانی زندگی می‌کردند و گریه می‌کردند که به خدا نزدیک بودند. این صفا کجاست؟ عملیات فتح‌المبین، عملیاتی سرپا حماسه‌،‌ ایثار و معنویت بود. با دلایل و مدارک لازم ثابت می‌کنم که نقطه اوج رزمندگان برای جنگیدن در راه خدا، عملیات فتح‌المبین بود، در قیاس با عملیات بیت‌المقدس، شاید گفته شود کوچک‌تر است، اما باید ارزیابی کرد و دید که چقدر به خدا نزدیک شدیم. باید دید چقدر بهتر خدا را دیدیم، (ما در این عملیات) بهتر دیدیم و دانستیم که شخصیت ما در نظام چیست؟ عطش جنگیدن در راه خدا، پیدا بود. چرا که این عملیات با نام یا‌ز هرا(س) آغاز شد و به برکت این نام، خدا می‌داند که چه به وجود آمد. عملیات فتح‌المبین نتیجه سه ماه تلاش مستمر بود. بعد از سه ماه تلاش، موفق شدیم به تدبیر برسیم. قرار بود در این عملیات، در فضای 60×40 کیلو‌متر از چهار محور: 1ـ جسر نادری 2ـ محور ممله و پادگان عین خوش 3ـ محور شوش 4ـ محور تنگ رقابیه از طرف تنگ زلیجان و ارتفاعات میش‌داغ، عمل کنیم. قرارگاه لشکر 77 ثامن‌الائمه که از چهره‌ها و یگان‌‌های سرافراز ارتش و رزمندگان اسلام است، در هفت تپه مستقر بود، عقبه‌اش و یگانه‌هایش در غرب کرخه بودند. در کنار آن همرزمان از سپاه تیپ 17 قم، تیپ حضرت سجاد و گردان‌های مختلف حضور داشتند و همه آماده عملیات بودند. یک روز در هفت تپه جلسه داشتیم، همه فرماندهان بودند و پیشرفت کار را در قرارگاه کربلا کنترل می‌کردیم و جایی که لازم بود هدایت می‌کردیم. جلسه عجیبی شد. برادران ارتش و سپاه یک‌یک آمدند و گزارش دادند. همه گزارش‌ها منفی بود و مأیوس کنند. جون بسیار نگران کننده‌ای به وجود آمد نوبت رسید به برادر عزیز، تیمسار صفا از قرارگاه فجر، از سوی سپاه که فرمانده تیپ 12 قم بود. با تواضع گفت:«از شما تعجب می‌کنم، از حال شما، مگر ما با توکل به خدا جلو نیامدیم؟» جوان 22ـ23 ساله‌ای در مقابل اساتید و فرماندهان می‌ایستد، یک‌دفعه جو جلسه تغییر می‌کند. شرمنده می‌شوم، ایشان گزارش می‌دهد و میزان پیشرفت شناسایی خودش را می‌گوید، جلسه قوت قلب گرفت، چهار ماه بحث بر سر این بود که از کجا شروع کنیم. ارتش می‌گفت از جسر نادری و از قرارگاه فتح، و سپاه می‌گفت نه، از چهار محور با هم باید شروع کرد. من، همرزمان ارتش را صدا کردم و گفتم از هر چهار محور عمل می‌کنیم. برای عملیات آماده شدیم. کارشناسان گفتند نور ماه، برای حمله مناسب نیست، چون کارشناس بودند پذیرفتیم. گر چه مایل نبودیم؛‌ تا آمدیم تصمیم گرفتیم که آماده شویم، دیدیم از قرارگاه فجر تماس گرفتند که دشمن، آتش سنگینی را شروع کرده و به ما فشار می‌آورد. از یک طرف فشار دشمن، و از طرف دیگر کمبود مهمات، همه را نگران کرده بود، آمدیم دفع کنیم دشمن از رقابیه جلو آمده، حالت عجیبی پیش آمد. از طرح سه ماهه ما اصلاً دو محورش خراب شد، چه باید می‌کردیم؟ در قرارگاه کربلا به این نتیجه رسیدیم که باید نزد فرماندهی کل قوا برویم و دو تا سؤال مطرح کنیم. 1- چه باید کرد؟ 2- برای این طرح ناقص ما استخاره کنید. بین من و سردار رضایی هماهنگی شد که من در منطقه بمانم و سردار رضایی به تهران برود.»
صیاد،‌ با نقل این خاطره و فرمان امام مبنی بر انجام عملیات، می‌افزاید:«قبل از دوازده و نیم بود که از ابوغریب خبر دادند دشمن با چند تانک آمده. من پایم رغبت نداد که بروم پای بی‌سیم که بگویم برگردند، گفتم شاید ارتشی گوش کند (به دلیل سلسله مراتب نظامی) ولی با تک‌تک فرماندهان صحبت کردم، گفتند قلب ما قوی است. ساعت 12 و نیم یک و نیم، دو و نیم شد و اینها همین‌طور پیش می‌رفتند، ساعت3 و نیم صبح که شد، دیدم گفتند ما بیست‌متری دشمن هستیم رمز عملیات را با قدرت کامل گفتیم، بعد از اعلام فرمان حمله، تمام فرماندهان و عناصر ستاد، رو به قبله دعای توسل خواندند، چه دعایی! چه ضجه‌هایی!‌ چه زاری بود، هر کس به حال خودش گریه می‌کرد، هر لحظه بر شدت گریه اضافه می‌شد که من سر و صدای بی‌سیم را نزدیک صبح شنیدم،‌ فکر کردم گیر افتاده‌اند، گفتند ما فرمانده تیپ را گرفتیم، و بعد هی اسیر بود که به عقب می‌آمد. هر چه می‌پرسیدیم که چی شده؟ هیچ کس جواب نمی‌داد. گرفتار بودند،‌ آخر گفتیم فرمانده تیپ دشمن را بیاورند. فرمانده تیپ گفت:«ما می‌دانستیم بعد از توفیق در مرحله اول، شما حتماً ‌حمله می‌کنید، این بود که به همه گفتم آماده باشند، همه آماده پشت تیربار و در سنگر‌ها بودند. تا اینکه ساعت 3 شد، دیدیم خبری نشد. ما گفتیم ساعت3 حمله نکردید، پس دیگر حمله نمی‌کنید؛ بنابراین به همه استراحت دادم. خود من آنقدر احساس اطمینان می‌کردم که با لباس زیر خوابیدم، بعد دیدم طرف رانم درد می‌کند (مرا می‌زدند که بیدار شوم و بعد هم اسیر شدم). » مواضع دشمن به سرعت سقوط می‌کرد قرارگاه فجر و قرارگاه نصر، این منطقه را گرفتند ابتکار عمل از دست ما خارج شده بود ما هرچا را می‌گفتیم بگیرید، می‌گفتند ما از آنجا رد شدیم، به سردار رضایی گفتم اینجا جای ما نیست و رفتیم جلو. تا چنانه سوار بر وانت رفتیم و بعد تا تنگه برغاره آمدیم؛ گلوله تانک دشمن جلو ما را گرفت، بیست متری ما خورد و ما پریدیم بیرون. عملیات حماسه‌انگیز با آزاد‌سازی دو هزار کیلومتر از خاک و شانزده هزار اسیر به پایان رسید.
بعد از عملیات فتح‌المبین، اواخر مسؤولیت خودم در فرماندهی نیروی زمینی، احساسی به من دست داد که یک تیپ به نام حضرت ابوالفضل با سه گردان تشکیل دهم و افسران و درجه‌داران ایمانی، وارد آن شوند و این تیپ طوری ساخته شود که حال [و هوای] جبهه را [به خود] بگیرد،‌و خیالمان راحت شود. تیپ حضرت ابوالفضل تشکیل شد با سه گردان. برای اینکه از مجموعه‌های خوبی برخوردار شوند به مهندسی نزاجا 15 روز مهلت دادم که یک حسینیه بسازد و این فضا و اطرافش را که می‌بینید در عرض 15 روز به وجود آمد. آمدم فرماندهی تیپ را خودم بر عهده گرفتم،‌ تا فرماندهی نیروی زمینی احساس کند این تیپ برای خودش است وقتی نماینده امام در شورای عالی دفاع شدم این تیپ منحل شد. شب انحلال من در تهران بودم. وقتی خبر انحلال آن را دادند، حال عجیبی پیدا کردم. مانند شب عاشورای امام حسین(علیه‌السلام) شد و اکنون من از فرماندهی تیپ تشکر می‌کنم و حسینیه تیپ اینجا باید بماند به عنوان آثار جنگ،‌ من به تیپ 45 تبریک می‌گویم. از صمیم قلب می خواهم که قدر این نعمت را بدانند. بایستی [این تیپ] به مرور و به تدریج وضع بهتری پیدا کند.»
ساعت 5 و 40 دقیقه بعد از ظهر، توفان شدیدی در می‌گیرد و گردو غبار زیادی به هوا برمی‌خیزد. نگرانم که برنامه‌ها با این وضع،‌ لغو شود. فرمانده تیپ می‌گوید:«(این توفان) برخی وقت‌ها نیم ساعت و برخی اوقات خیلی بیشتر طول می‌کشد.»
با کمی آرام شدن هوا برای ادامه بررسی با یک مینی‌بوس راه می‌افتیم، هنوز از تیپ خارج نشده‌ایم که مینی‌بوس خراب می‌شود، برای سرعت در کار بلافاصله مینی‌بوس دیگری را جایگزینی آن می‌کنند ولی این مینی‌‌بوس هم از رفتن باز می‌ماند! پس از تأمین سوخت و تعمیر مینی‌بوس اول راه می‌افتیم. در حالی که توفان تا حد زیادی فروکش کرده و باد داغی در حال وزیدن است،‌ در جاده آسفالته‌ای به راه می‌افتیم چه طی طریقی! حرکت، توقف، حرکت، توقف، اعصابمان از این مینی‌بوس خراب به هم ریخته است. به سایت شماره پنج پرتاب موشک می‌رسیم که از سکو‌های آن چیزی جز ویرانه‌های یک ساختمان بتونی، باقی نمانده است. کمی دورتر، منبع آب بتونی نمایان است، گویا در حال حاضر محل تعمیر ماشین‌های سنگین است.
هنگام بازگشت، از سه راهی سرخه می‌گذریم؛ وقتی به شهرک سرخه می‌رسیم متوجه می‌شویم که مسیر را اشتباه آمده‌ایم. در همین نقطه مینی‌بوس دوباره خراب می‌شود، استارت‌های مکرر و جدال تعمیرکار فایده‌ای نمی‌بخشد، از مینی‌بوس خارج شده و آن را هل می‌دهیم، در این کار همه سهیم می‌شوند حتی تیمسار صیاد و سردار صفار، و بالاخره روشن می‌شود، روشن شدنی، در مسیر به سه‌راهی‌های زیادی برمی‌خوریم و دوستان تا اسم برای آن کم می‌آورند، می‌‌گویند« سه‌راهی فتح‌المبین!» مجدداً در بین‌راه بازگشت،‌ مینی‌بوس متوقف می‌شود،‌آن را با هل دادن روشن می کنیم، و بالاخره با هزار زور و زحمت می رسیم.
پس از ملحق شدن به سایر دوستان در تیپ 45 تکاور، به طرف پایگاه چهار شکاری و هتل ستاره می رویم، صیاد، در مسجد خاتم‌الانبیا، بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا با حاضران سخن می‌گوید و در پایان به نکاتی اشاره می‌کند: «کافی نیست که ما به معرفت اخلاقی برسیم، کافی نیست که با آیات قرآن آشنا شویم، امروز لنگر مقدس ما، ولایت است. هر کس به این لنگر متصل شود، اشتباه نمی‌کند ـ وحدت رزمندگان اسلام ـ ارتشی و سپاهی، جهادگر و بسیجی ـ جبهه محکمی بود. آن خلبان مخلص، آن رزمندگان ارتش و سپاه که ید واحده بودند به جبهه‌ها قوت داده بودند، هیبت و قدرتی بود که خدا نصیب ما کرد. توجه رزمندگان اسلام به ائمه اطهار و چهارده معصوم (علیه‌السلام) و نام مقدس حضرت زهرا (س) که برای ما گره‌گشا و قوت قلب بود ارادت ما را به اهل بیت، چندین برابر کرد. استقامت صبر و بردباری رزمندگان اسلام، از جمله نکات بارز موفقیت در این عملیات بود.»
صیاد پس از صرف شام، در جلسه جمع بندی، ضمن تشکر و تقدیر از همکاری همه برادران، اظهار می‌دارد که با دیدن خودجوشی و رسالتی که از خود نشان دادید، طراوت من، صد چندان شد.
بعد از صیاد شیرازی، حسنی سعدی، سلامی، خالقیان، ازگمی، صفایی‌نژاد،‌ فریدونیان و فخرزاده، گزارش و پیشرفت کار خود را ارائه می‌کنند.
در پایان جلسه، صیاد تذکراتی می‌دهد: «اگر می‌خواهیم به موقع به کارهایمان برسیم، معاونان هماهنگ کننده فعال باشند، بعد از نماز صبح ده دقیقه برای همه تذکر دارم که برای آخرین کارها مفید خواهد بود. فردا تا ظهر ملبس به لباس کار باشید تا حداکثر از فضای یونیفرمی‌ استفاده شود.»
تیمسار سلامی که بسیار تحت تأثیر این مأمویت قرار گرفته، پیشنهاد می‌دهد:‌«یک برنامه‌ای برای خانم‌های پرسنل بگذارید»، تیمسار صیاد به مزاح جواب می‌دهد:«ما را باخانم‌ها درگیر نکنید!»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار