کویر همان قدر که به آسمان پرستاره و زمین خشکش معروف است، به استقامت مردانش هم شهره است. مردانی که دلشان، آسمان کویر را میماند و استواریشان، زمین سوزانش را ...
محمد، اسفند 1327 در خانوادهای به دنیا آمد که روزیشان از دستان پدری بود مجاهد و پارسا که همپای نسل سجدههای خونین، پیشینه مبارزه را از سال 1314 و از مسجد گوهرشاد، در کارنامه زندگی داشت و برکتش از مادری بود متقی که شهد دین را به جان فرزندانش میریخت.
محمد از کودکی، دین و قرآن و اخلاق آموخت و الفبای مبارزه را. پخش اعلامیههای امام (ره)، سادهترین قدمهای این راه بود. انقلاب که پیروز شد، تنش هنوز زخمی شکنجههای ساواک، به فرماندهی سپاه یزد رسید. جبهههای کردستان، محمد را خوب میشناسند.
بعدتر وقتی که صحرای طبس، صحنه تجاوز آمریکاییها به خاک ایران شد، وقتی که به معجزهای، دنیای آمریکاییها را توفان شن، در هم ریخت؛ محمد، تنها و با تجهیزاتی کم، راهی صحرا شد تا اسناد باقیمانده از آمریکاییها، از دست نرود.
اما آن روزها ـ همچون این روزها! ـ ابرهای خیانت، زیاده آسمان سرزمینمان را پوشانده بود. به دستور بنیصدر آثار به جامانده از حضور آمریکاییها، بمباران شد؛ محمد هم، پر کشید... آنچه میخوانید بریده خاطرههایی است از همسر و خانواده و دوستان شهید.
آخرین سفر
لحظاتی قبل از اینکه به طبس برود، چهرهشان نورانی، مصمم و با نشاط به نظر میرسید. یک دفعه برگشتند و به من (همسر شهید) گفتند: من میروم، هر چه شما کردی و پدر و مادرم. شما را به خدا میسپارم. از این نگاه و شیوه حرفشان احساس کردم که محمد شهید میشود و این آخرین سفر اوست.
شیفته امام (ره)
اوایلی که امام (ره) به ایران آمده بود، تلویزیون تصویر امام (ره) را نشان میداد، محمد در حالی که کاملاً مجذوب صحبتهای امام (ره) شده بود، با یک چشم به حالت خنده و چشم دیگر به حالت گریه از ذوق و شوق به تصویر امام (ره) نگاه میکرد.
اخلاص
در منطقه کردستان پای تپه بوکان، استخر کوچکی ساخته بودیم. یک بار محمد را در استخر دیدم. تا من نشسته بودم، از استخر آب بیرون نمیآمد، من چند قدم از آنجا دور شدم ولی فوری برگشتم. محمد از استخر بیرون آمده بود در حالی که اثرات زیادی از جای سوختن آتش سیگار و شکنجههای وحشیانه ساواک روی بدن محمد کاملاً مشخص بود.
تواضع
به اتفاق تعدادی از برادران پاسدار از کرمانشاه به منطقه بوکان رفتیم. ساعت 9 شب بود که به مقر رسیدیم و نیروها کاملاً خسته بودند. محمد به نیروها گفت: بروید و استراحت کنید. برادران جهت استراحت به ساختمان رفتند. محمد آن شب دستشوییها را میشست تا نیروهایش صبح بروند و وضو بگیرند.
شجاعت
در جلسات مذهبی که در شهر دامغان برگزار میشد محمد نیز حضور داشت. یک شب دیدم که محمد در جلسه حضور ندارد. احوالش را پرسیدم، گفتند: او را بازداشت و در ژاندارمری نگه داشتند. بعد از جلسه من به تنهایی برای دیدن محمد رفتم. موقع ورود به ژاندارمری نگهبان به من ایست داد. اجازه ملاقات را به من دادند. محمد در اتاقی بازداشت بود به شوخی گفت، خوب شد با ایست نگهبان فرار نکردی وگرنه تو را میزد، در همین حال دیدم کتاب کشف الاسرار حضرت امام (ره) در دست محمد است و آن را میخواند. با تعجب گفتم: آخر در ژاندارمری حالا هم که به خاطر عدم حضور در صبحگاه جریمه شدی چه طور جرأت میکنی این کتاب را بخوانی؟ گفت: اینجا کمتر مشکوک میشوند و باید از زمان استفاده کرد.
عشق به امام (ره)
20 جمادیالثانی مصادف با سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) و حضرت امام خمینی(ره) بود. محمد در دامغان مقداری پول به یک بستنیفروشی داد و گفت امروز روز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) و آقا (امام خمینی(ره) ) است از صبح تا شب هر کسی بستنی خواست شما مجانی بدهید. شاید در آن سال (1347) 10 نفر هم نبودند که این چنین طرفدار و مقلد امام (ره) باشند.
حجاب
من فقط حدیث را بلدم!
یک بار از ساواک سمنان به ژاندارمری دامغان آمده بودند و درباره محمد تحقیق میکردند در رابطه با مسجد آمدنش از او سؤال کردند و سپس پرسیدند نظرت در مورد حجاب چیست؟ اول گفته بود حجاب را باید از روحانیت پرسید، من فقط یک حدیث بلدم. گفته بودند آن را بخوان،گفت: محتوای حدیث این است هر کس همسرش را بیحجاب در معرض دیگران قرار دهد پس او بیغیرت است و خداوند بیغیرت را لعنت میکند. پس ساواکیها پرسیدند زن شاه که بیحجاب است او را شما چه میگویید؟ گفته بود من کار ندارم فقط حدیث را بلدم! بدین ترتیب با زیرکی تمام حرفش و عقیدهاش را زده بود.
تمسخر دشمن
یک بار دیگر که او ساواک سمنان برای دستیگری چند نفر به دامغان آمده بودند، ساواکیها به مغازهای آمدند که محمد نیز در آنجا بود. محمد در آن مغازه بلندبلند میگفت: چقدر موشها به این شهر آمدهاند هر کجا که میرویم موش است. در جلوی ساواکیها آنها را با زیرکی مسخره میکرد و ما منظور او را میفهمیدیم که موشها همان ساواکیها هستند.
استواری
از زندان که آزاد شد برای دیدن من به دامغان آمد. صورت محمد به علت شکنجههای زندان اوین و فشار برق قوی سوخته بود؛ ولی زیاد آشکار نبود. صورتش مثل سیب لهیدهای بود که وقتی دست میزدی کنده میشد. یک بار به یکی از دوستان ورزش رزمی یاد میداد که ناگهان دست دوستش به صورت محمد خورد و پوست صورتش رفت و جراحت پیدا شد. این منظره همه را متأثر کرد، مخصوصاً همسرش که با دیدن صورت محمد به گریه افتاد.
خشوع
بعد از تشییع جنازه محمد و مراسم عزاداری، شب هنگام خوابیدن در ایوان منزل شهید، پدر محمد وقتی که رختخواب را آورد، متأثر شد و به حیاط منزل رفتند. ما سؤال کردیم چه شده است، ایشان گفتند یاد محمد افتادم که هیچ وقت روی رختخواب نخوابید و همیشه جای سخت و زبر میخوابید.
منطق پدر شهید
مرحوم حاج شیخ علی اکبر منتظر قائم (پدر محمد) روز تشییع جناز محمد دو خواسته را تقاضا کرد، اول اینکه تابوت شهید را سفید پوش کنند که بعدها این موضوع سنت شد و در مورد آیتالله شهید صدوقی هم پارچه سفید و قرمز به کار بردند و دومین خواسته ایشان این بود که قاریانی که پول میگیرند، برای محمد قرآن نخوانند؛ بلکه دوستان و علاقهمندان برای او قرآن بخوانند و عجب اینکه پدر در تشییع جنازه کاملاً خندان بود.
اسوه صبر
مرحوم حاج شیخ علی اکبر (پدر محمد) وقتی برای اولین بار از شهادت فرزندش مطلع شد با صدای بلند گریه کرد. ایشان تا آخر عمر به خاطر این گریه از خدا طلب مغفرت و خودش را توبیخ میکرد و میگفت: من صبر نداشتم، صبر کسی ارزش دارد که یک بار هم که شده گریهاش با صدای بلند نباشد.
تکذیب خود میکرد ولی تعریف نمیکرد
چون عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود، سازمان از او خواسته بود که نامزد نمایندگی مجلس شورای اسلامی شود. وقتی اعضای ستاد از او خواستند شرح حالی بنویسد به من گفتند: از قضایای دامغان بنویس، من نوشتم اما نوشته اولیه را که محمد خواند پاره کر و دور انداخت و گفت میخواهید اینها را چه کار کنید؟ و عکس خود را هر جا به روی دیوار میدید میکند و میگفت: عکس را که روی دیوار نمیزنند، اصلاً نمیگذاشت تبلیغات شود. در ذاتش تعریف از خود نبود، تکذیب خود ممکن بود بکند ولی تعریف نمیکرد.
ایثار
محمد آنقدر دلسوز و دل رحم بود که اگر کسی را محتاج و مستمند میدید، اول به او کمک میکرد. یک بار میگفت: حقوق ماهیانه را گرفته بوم، دیدم یکی از کارگران ناراحت به نظر میرسد. گفتم چرا ناراحتی؟ گفت: هر چه حقوق گرفتم برای بدهی و قرضهایم بود و الان حتی یک ریال هم ندارم که با آن خوارک زن و بچهام را بگیرم و با این حال نمیتوانم به خانه بروم. محمد با دیدن این وضع متأثر شده و تمام حقوقش را به آن کارگر میدهد. بعد از شهادت محمد آن مرد آمده بود که طلبش را صاف کند.
انفاق
یک دفعه به آقایش گفت: ده تومان به من قرض بدهید. آقایش گفت بگو به چه کسی میخواهی بدهی تا به تو بدهم. محمد گفت: اگر قرار باشد نام کسی را ببرم که نمیگیرم!
تواضع
یک روز یک ماشین بار آرد به موقعیت ما در کردستان رسید. محمد به تنهایی کیسه آردها را به پشت میگرفت و به انبار میآورد. راننده کامیون با دیدن این وضع میپرسید، فرمانده سپاه اینجا کیست. کسی نیست به شما کمک کند، خیلی خسته شدهای. محمد میگوید: لازم نیست من خودم اینها را میآورم. در آن موقع چند نفر از بچهها میرسند و هنگامی که محمد را در آن حال خسته میبینند به او میگویند شما نمیخواهد انجام بدهید، ما هستیم. راننده تازه فهمید که محمد خود فرمانده سپاه بوده که به تنهایی آردها را به دوش گرفته است.
بیریا
در کردستان معمولاً فرماندهان کلت به کمر میبستند. دو کلت کمری برای محمد فرستاده بودند، در حقیقت بچهها برای محمد درخواست کرده بودند تا فرماندهی او مشخص شود. محمد از پذیرش آن خودداری کرد و گفت من احتیاجی ندارم. به برادران راننده بدهید تا در مسیر رفت و آمد در جادهها تأمین باشند. بعدها فهمیدیم که چون این کلت نشانه فرماندهی او میشد، به خاطر اینکه اندک غرور او را نگیرد حاضر نشد آن را به کمر ببندد.
افتادگی
در کردستان چند بار دیدم که ظرفهای کثیف من و دیگر بچهها شسته شده است. با خود فکر میکردم کار چه کسی است؟ یک بار که مراقبت کردم در تاریکی شب، محمد را دیدم که بسیار آرام، ظرفها را از این طرف و آن طرف پیدا و جمع میکرد و پس از شستن همه آنها بیسر و صدا بالای سر نیروها میگذاشت.