روز پر مشغلهای را پشت سر گذاشته و حسابی خسته بود؛ فنجانی چای ریخت و آن را سر کشید در همین حال به یاد دخترش افتاد که اکنون پنج سال داشت، چقدر دلش برایش تنگ شده بود و میخواست او را در آغوش بگیرد و با او بازی کند. غرق در همین افکار بود که تلفن زنگ زد، همسرش «آنجلیا» پشت خط بود:
- الو سلام «سیمون» تو حالت خوبه؟
- سلام «آنجلیا» من خوبم چیزی شده؟
- راستش دیشب یه خواب بد دیدم نگرانت شدم، همه چی رو به راهه؟
- آره عزیزم تو نگران نباش.
«آنجلیا» اهل فرانسه بود و «سیمون» شش سال پیش وقتی به عنوان مترجم به سفارت کانادا در پاریس رفت او را دید و عاشقش شد. آن دو در همان سال با یکدیگر پیوند زناشویی بستند و حاصل این ازدواج «دالیو» دختر کوچولویشان بود.
چند روزی بود «آنجلیا» خوابهای پریشان میدید، «سیمون» هم کمی نگران به نظر میرسید. هر روز صبح وقتی به محل کارش میرفت پیرمرد عصا به دست را در آنجا میدید که اطراف سفارت پرسه میزد، با خود گفت: این مرد مشکوک است باید به نگهبان موضوع را اطلاع بدم.
- آقای جانسون میشه اون پیرمرد رو که اونور خیابون ایستاده زیر نظر بگیرید؟
- چشم آقای «سیمون»
نگهبان آن روز پیرمرد عصا به دست را خوب زیر نظر گرفت، «سیمون» نیز در طول روز چند بار از پنجره او را میپایید. مرد تنها همچنان عصایش را گرفته بود و در گوشهای نشسته بود ناگهان متوجه شد پیرمرد چیزی از جیبش درآورده و یواشکی به اطراف نگاه میکند. با عجله کتش را پوشید و از پلهها پایین رفت اما همین که به خیابان رسید او رفته بود، درهمین بین تلفن همراهش زنگ زد:
- «سیمون» عزیزم حالت خوبه؟
- ممنون «آنجلیا» چی شده چرا صدات میلرزه؟
- هیچی فقط نگرانم.
- بازم اون خواب؟
- آره بازم خواب دیدم یه عده افراد ناشناس به سفارت ریختند و شما رو اسیر کردن، عزیزم میشه یه خواهشی داشته باشم
- بگو آنجلی.
- دیگه سفارت نرو کارت رو عوض کن.
- چی میگی عزیزم اگه من بخوام از سفارت بیام بیرون مجبورم با تو و «دالیو» به کانادا برگردیم، تو که نمی خوای خونوادتو ترک کنی؟
این خوابهای آشفته چند بار به سراغ«آنجلیا» آمده بود و همیشه احساس میکرد خطری شوهرش را تهدید میکند. مرد جوان تلفن را قطع کرد و همین که خواست وارد سفارت شود پستچی را دید که منتظر، پشت در ایستاده است، مرد با دیدن «سیمون» که میخواست از پلهها بالا برود جلو آمد و گفت: ببخشید آقا، اینجا سفارتخانه کاناداست، درسته؟
«سیمون» نگاهی به او کرد و جواب داد: بله با کی کار دارین؟
پستچی نامهای را از کیفش در آورد و به او داد: لطفاً اینجا را امضا بکنین.
«سیمون» نامه را گرفت و پس از تشکر از پلهها بالا رفت، خوب نامه را نگاه کرد نه عنوان گیرنده و نه عنوان فرستنده داشت. با خود فکر کرد: نکنه یه نامه تهدید آمیز از همون پیرمرده.
با این فکر بلافاصله آن را باز کرد. درون پاکت اما به جای نامه یک دستمال مرطوب بود. «سیمون» آن را در آورد و خوب نگاه کرد ناگهان خون از بینی مرد جوان سرازیر شد. آبدارچی که در اتاق بود با دیدن این صحنه بلافاصله همکاران را خبر کرد و «سیمون» به بیمارستان فرستاده شد. به دنبال این ماجرا، کارآگاه «آنتونی» به سفارتخانه فراخوانده شد، او بلافاصله به طرف ساختمان مورد نظر در یکی از خیابانهای پاریس به راه افتاد. خودروهای پلیس در جلوی ساختمان به چشم میخوردند و به دقت رفت و آمدها را کنترل میکردند. آبدارچی پیر با دیدن کارآگاه میانسال تمام ماجرا را مو به مو تعریف کرد سپس «آنتونی» پرسید: ببینم الان اون دستمال کجاست؟
پیرمرد جواب داد: آقای «بنجامین» همکار «سیمون» با دیدن این اتفاق از ترس اینکه دستمال آغشته به سم یا میکروبی باشد آن را در همان اتاق رها کرده و در را قفل کرد.
دستمال مشکوک برای تحقیقات بیشتر به آزمایشگاه فرستاده و سفارت تا اطلاع ثانوی تعطیل شد. هیچ کس حق ورود به آنجا را نداشت و تمام رفت و آمدها به دقت کنترل میشد. «لاری » با دیدن «آنتونی» جلو آمد و گزارش آزمایشگاه را برای مافوقش خواند:
قربان بر اساس آزمایشات انجام شده تکه پارچه آغشته به مواد سمی نبوده و به احتمال زیاد «سیمون» پس از باز کردن پاکت، به طور اتفاقی خون دماغ شده است.
پزشک معالج «سیمون» هم همین نظر را داشت و آزمایشات نشان میداد او ناگهانی خون دماغ شده و این موضوع هیچ ارتباطی به دستمال مرطوب ندارد.
«آنجلیا» پس از شنیدن جواب آزمایش نفس عمیقی کشید سپس به طرف «سیمون» که روی تخت دراز کشیده بود رفت و گفت: خدا رو شکر به خیر گذشت.
شوهر مهربان نگاهی به او کرد و با شوخی گفت: آخر این خوابهای تو منو به کشتن نده خیلیه.
زن خندید و پرسید: پس ماجرای دستمال چی بود؟ یعنی کار کی میتونسته باشه؟
«سیمون» در حالی که آماده میشد تا از بیمارستان مرخص شود جواب داد: این فقط میتونه یه شوخی احمقانه باشه، پلیس داره در موردش تحقیق میکنه.
آن شب «سیمون» از بیمارستان مرخص شد و به همراه «آنجلیا» به خانه رفتند. چند روز بعد سفارتخانه کار خود را آغاز کرد و همه کارمندان سر پست خود حاضر شدند. «سیمون» نیز آماده میشد تا سر کار برود آن روز صبح وقتی جلوی در سفارتخانه رسید دوباره پیرمرد را دید همین که خواست از پلهها بالا برود جلو آمد و رو به «سیمون» گفت: سلام میشه یه خواهشی از تون داشته باشم.
«سیمون» به چشمهای پیرمرد خیره شد و احساس کرد چقدر این چشمها مهربانند، صدای پیرمرد او را به خود آورد: میشه ازتون خواهش کنم این گل و نامه را به خانوم «کریستینا» بدین.
مرد عصا به دست وقتی تعجب او را دید ادامه داد: راستش یه چند وقتیه که میام اینجا و منتظر میشم تا با ایشون صحبت کنم اما هر بار که میبینمش زبونم بند میاد اگه زحمتی نیست شما این نامه رو بهشون برسونید بگید از طرف «هنری».
«سیمون» از تعجب بر جایش خشک شد یعنی این پیرمرد هر روز به خاطر دیدن آن زن به اینجا میآمد. «کریستینا» زنی 67 ساله و بیوه بود که در سفارتخانه کار میکرد. آن روز «سیمون» گل و نامه عاشقانه «هنری» را به دست او رساند و«کریستینا»با خواندن آن اشک از چشمانش سرازیر شده بود. پیرزن پس از خواندن نامه بلافاصله از پلهها پایین رفت و خود را به «هنری» رساند. «سیمون» که از پشت پنجره شاهد این صحنه زیبا بود نفس عمیقی کشید و اینبار با خیال راحت روز کاری خود را آغاز کرد.