از ميدان
سپاه همدان، همانجايي كه اين روزها همدانيها به نام "ميدان چراغ قرمزي"
مي شناسندش، سه جاده به سمت لالجين (Laalejin)، پايتخت سفال ايران مي رود. جاده هايي كه در آن فاصله
يك ربع ساعته ميان همدان و لالجين از ميان مزارع سبز و پهناور سيب زميني و غلات مي
گذرد تا در دوردست كه الوند با يخچالهاي هميشگي اش، سينه به آسمان داده، همچنان
كوچكتر و كوچكتر شود.
لالجين،
شهري است در شمال غربي همدان، با جمعيتي كه اين روزها به مدد سفال و سراميك توليدي
اين شهر، روز به روز بيشتر مي شود. مي گويند نزديك به 30 هزار نفر در لالجين
ساكنند كه بسياري از آنها از طريق سفال، نان مي خورند. از كساني كه خاك صحرا را به
توبره مي كشند و به عنوان گل سفال به كارگاه هاي پرتعداد اين شهر مي فروشند، بگير
و برو تا كارگران اصلي اين صنعت كهن كه با دست خود، گل را ورز مي دهند تا بشود
ظرفي يا كوزه اي و گلداني براي تزئين خانه ها و در آخر هم مغازه داران، دلالان و
عمده فروشها كه اين محصولات را به راههاي دور و نزديك مي رسانند. سفال و سراميك
لالجين، اين روزها شايد اعتبار و آوازه گذشته را نداشته باشد، ولي اين موضوعي نيست
كه باعث شود اين شهر، يادگار گذشته هاي خود را فراموش كند. چون حافظه مردم اين
ديار، به خاك و گل كوزه گران آكنده شده است. لالجين، آبادي كوچكي است در 30
كيلومتري همدان كه از روزگاران بسيار كهن، مهد سفالگري بوده است. چه زماني كه سفال
به عنوان ظروف اصلي زندگي مورد استفاده آدمي بود و چه اكنون كه به عنوان تزئيني زيبا و ارزان
قيمت، در هر خانه اي راه خود را پيدا كرده است. پايتخت سفال ايران، لالجين، هنوز در
سفال، يكه تاز است.
"بيست
سال پيش، نه موهام ريخته بود و نه دندونام. اينها رو از لالجين جمع مي كردم و مي
رفتم تو ميدان توپخانه تهران، بساط مي كردم. خيلي خوب بود. بركت داشت. اما حالا
چي؟ مجبوريم تو اتين خط دنده صد تا نيم غاز عوض كنم."
حسرت در
نگاه راننده نشسته است وقتي از تهران و ميدان توپخانه حرف مي زند. وقتي به سفالهاي
لالجين نگاه مي كند كه در خيابان ورودي شهر، روي همديگر در انتظار مشتري تلنبار
شده اند. در داخل شهر اما، اثر و نشانه چنداني از سفالها نيست. يكي دو سفال فروشي
كوچك و بي نظم، گوه كناري هستند كه حتم، نه مشتري ندارند و نه كسي، سال به ماه
سراغي از آنها مي گيرد. ولي مردم خوب مي دانند خريدار اين جنس، كجا پيدا مي شود.
چون وقتي از يكي از اهالي مي پرسم كارگاه سفالگري كجاست، اول خوب براندازم مي كند
و بعد مي پرسد: كارگاه جديد مي خواهي يا قديمي؟ لهجه شان به تركي قزويني مي زند.
با ته مايه اي از اتوكشيدگي زبان همداني كه شكسته نمي توانند محاوره كنند و هنوز
الف كلمات را به قاعده و كامل تلقظ مي كنند: همدان، نان، ميدان.
مي گويم
مگر كارگاه قديمي هم داريد؟ مخاطبم مردي است. كه مغازه تعمير موتورسيكلت دارد، سر
تكان مي دهد. مي گويد در محله هاي قديمي شهر، هنوز چند كارگاه باقي مانده است. در
محله هاي جديدتر، كارگاه ها هم جديدتر شده است. موقع برگشتن به همدان كه يكي دو تا
از اين كارگاه هاي جديد را ديدم، فهميدم چطور مي شود هنر چند هزار ساله را با تمدن
امروزي پيوند زد. در حياط خانه هاي درندشتي كه با موزائيكهاي ساب خورده، فرش شده،
موتور برقها، چرخها را مي چرخاند و توي راهرو اين خانه ها- كه حالا ديگر صاحبانشان
اصرار دارند بگويند كارخانه- همه وسايل رفاهي مهياست، تلوزيون، مبلمان و.. اما در
كارگاه هاي قديمي، در قسمتي از شهر كه هنوز بافت ساختمانها اكثرا خشت و گلي است و پاي
اسفالت به كوچه هايش نرسيده، چند كارگاه قديمي را مي توان جستجو كرد. كارگاه هايي
كه درشان هميشه باز است و سفالهاي خامي در سينه آفتاب، مقابل اين درهاي باز چيده
شده اند، بزرگترين تابلوي اطلاع رساني كارگاه هاي قديمي هستند.
از در يكي
از كارگاه ها داخل مي شوم. سمت چپ، دو چرخ كوزه گري است و جواني پشت يكي از آنها
نشسته و كوزه مي سازد. سلام عليكي مي كنيم. بفرمايي مي زنند كه چاي آماده است.
بعد، بي اعتنا به اين غريبه دوربين به دست، كارشان را ادامه مي دهند. دستهاي
ورزيده جوان، توده اي گل را روي چرخ مي گذارد و چرخ، به مدد نيروي برق، مي چرخد تا
دستها، كار خود كنند و كوزه شكل بگيرد.
يكي دو
نفر ديگر، روي زمين نشسته اند و كار مي كنند. براي كوزه ها و گلدانها، دسته مي
سازند. آنها را به همديگر مي چسبانند و روي تخته هاي كار قرار مي دهند، رديف رديف.
به صحبت
مي گيرمشان، همه از يك خانواده اند. پدر خانواده، داخل كوره است و صدايش مي آيد كه
به پسرها مي گويد كوزه ها را زود بياورند. بعدا كه از دريچه تنگ كوره، به داخل مي
خزم، رديف كوزه ها و كاسه ها و گلدانها را مي بينم كه روي سكوهايي از سنگ چيده شده
اند. از كف تا سقف كوره را پر مي كنند از سفالهايي كه ساخته اند. اينجا، كارگاه
خاندان رسولي است. خانداني كه تورج، پسر وسطي مي گويد نسل اندر نسل كوزه گر بوده
اند و او، حالا به سني رسيده كه دستهايش توان ورز دادن گل را دارد، به راهي مي رود
كه پدرانش رفته اند، نسل در نسل.
پدر، از
كوره درمي آيد. از همان دريچه تنگ كه گفتم با دوربين و كوله نمي شود از آن گذر
كرد. بايد وسايل را به دست كسي سپرد تا داخل كه شدي، دوباره روي زمين بنشيني و دست
دراز كني و وسيله ها را بگيري. داخل كوره، فضاي اندكي است خمره مانند كه در كف،
سوراخ بزرگي دارد براي افروختن آتش و در سقف، دريچه كوچكي، بدون هيچ حفاظ و رادعي
تا دود، غليظ و پيچان، بيرون بزند. اينجا، وقتي دريچه سقف را باز مي كنند، آفتاب
به داخل مي تابد و كاهگل ديوارها، نور را برمي گرداند. اين مي شود كه داخل كوره،
خيلي تاريك نيست. برخلاف درون كارگاه كه چشم، چشم را نمي بيند. اگر نبود آن
لامپهاي بي رمق سقف، بايد چند دقيقه اي مي ماندي، پلك بر هم مي گذاشتي تا چشمها
عادت كند به اين تاريكي.
رسولي ها،
4 نفرند. پدر و دو پسر و داماد. پدر مي گويد هفته اي دو كوره را آتش مي كنند. آن
هم با نفت و به مدت 12 ساعت تا به قول خودشان، چيزهايي كه ساخته اند، لعاب كوره
بگيرد. رنگ و لعاب مصنوعي را آنها مي زنند: دلالها، كه بعد از هر بار خاموش كردن
كوره، سر و كله شان پيدا مي شود و با وانت نيسان، هر چه را ساخته اند مي برند.
پولش را هم مي دهند، نقد. اين مي شود كه به قول تورج، نان بخور و نميري گيرشان مي
آيد، بگير روزي براي هر نفر كارگر، بين 40 تا 50 هزار تومان كه بدون اغراق، مبلغ
قابل توجهي است. كارگاه بيش از 200 سال قدمت دارد. با پي هايي به قطر نزديك يك متر
و سقف تاق چشمه اي دود گرفته. فضاي اصلي كارگاه، پرنورترين قسمت ورودي است كه
چرخها را گذاشته اند. اين كارگاه دو چرخ دارد. ولي كارگاه هايي هم هستند كه با يك
چرخ كار مي كنند و كارگاه ديگري كه 4 چرخ دارد. كارگاهي كه بعدها فهميدم همه با
آنها مشكل دارند. نمي دانم، شايد براي اين باشد كه مي بينند، هر روز دود از كوره
شان بلند است و به قول كشوري، يكي ديگر از كارگاه داران لالجين، بي انصاف ها هفت
روز هفته كوره شان آتش است و دست كم هر كدام از كارگرها، روزي صدهزار تومان به
خانه مي برد، يعني درآمد آن كارگاه كه حالا محسود همسايه ها شده، روزي يك ميليون
تومان ناقابل است، حلالشان باد!
ايرج، پسر
ديگري كه بر دست پدر، كار مي كند، مي گويد تا دوم راهنمايي بيشتر درس نخوانده.
وقتي مي پرسم چرا، مي گويد اين كارگاه ها شده است عامل بدبختي لالجينيها. خنده ام
مي گيرد. چون در همدان، همه كساني كه با آنها درباره سفال لالجين صحبت كرده ام، مي
گفتند لالجين ده كوچكي بوده كه به بركت اين سفالها، امروز شهر شده و براي خودش اسم
و رسمي به هم زده. تورج اما مي گويد وقتي پسربچه 10 ساله روزي در اين كارگاه ها 10
تا 12 هزار تومان مزد بگيرد، ديگر كي مي رسد برود دنبال درس و مشق. اين مي شود كه
مي بينم شايد ايرج، چندان هم بي ربط نگويد. در آن فضاي تاريك، به غير از درآمد
مكفي اين شغل، سفال به نظر نمي رسد حرف تازه اي براي گفتن به جوانها داشته باشد.
قسمت
ديگري از كارگاه را انبار گل، تشكيل مي دهد. اتاقچه اي كوچك كه در آن گل روي هم
ريخته اند. گل را از گلسازها مي خرند. تني 15 هزار تومان. گل سازها، يكي دو
خانواده مشهورند كه كارشان فقط ساختن گل مخصوص از خاك رس است. گل را به صورت قطعات
مدور بزرگي درمي آورند كه وزن هر كدام از اين قطعه ها، حداقل 15 كيلوگرم است. به
زبان خودشان به آن "چانا" مي گويند كه همان "چانه" فارسي است،
مثل چانه نان. از هر چانه اي، بسته به اندازه كاري كه مي سازند بين 7 تا 15، قطعه
سفال درمي آورند. سفالها را بعد از ساخته شدن، با آب و ابر، شستشو مي دهند تا
خاشاكي اگر به آنها مانده، گرفته شود. در كارگاه سفال، دو شغل بيشتر وجود ندارد.
يا بايد چرخكار باشي يا پيشكار. پيشكار همه كاره كارگاه سفال است. از آماده كردن
چانه تا بردن و آوردن سفالها روي تخته و ساختن در و دسته و رديف كردن و چيدن در
كوره، وظيفه پيشكار است. چرخكار، از بام تا شام پشت چرخ، دست در گل دارد. تورج،
جواني كه امروز در مقابل من نشسته و با هنرش، گل را به ظرف تبديل مي كند، مي گويد
در تعطيلات عيد، يك كوزه هم نساخته. براي همين دستش خام است و مچش درد مي كند. مچش
را با دستمالي بسته، ولي به قدري تر و فرز كوزه ها را شكل مي دهد كه نمي توانم
باور كنم خامدستي، صفت مناسبي برايش باشد. مي پرسم چند وقت بايد پيشكار باشي تا
بتواني بنشيني پشت چرخ؟ مي گويد حداقل يك سال بايد كوزه جابه جا كني تا بتواني
چرخكار بشوي. تازه، اگر بخواهي و حال وحوصله داشته باشي، بعد از يك سال مي تواني
كوزه ساده بسازي. اگر هم نخواهي، يك عمر پيشكار مي ماني. حرفمان كه گل مي اندازد،
يكي دو نفر از همسايه ها مي آيند. اينجا مثل همه روستاهاي ايران، مردم همديگر را
خوب مي شناسند و با هم خويشاوندند. يكي از اين مهمانان، آقاي كشوري است. كارش رنگ
كردن سفالهايي است كه پسر عمه اش، رسولي مي سازد. كارگاه او، آن طرف ميدان كوچك
لالجين است. سري به كارگاه مي زنيم. تا سقف از انواع و اقسام سفالهاي ريز و درشت
پر شده. مي گويند امسال از عيد به اين طرف، يك ريال هم دشت نكرده است. براي همين،
كار را خوابانده تا سر و كله دلالها و عمده خرها پيدا شود. شيوه كارش ساده است.
اتاقكي از آهن ساخته و در ميان آن سكوي گرداني تعبيه كرده تا قطعه اي را كه رنگ مي
زند، روي آن بگذارد. سكو را با دست مي چرخاند و با پيسوله، رنگ مي پاچد. مي گويد
هيچ كدام از كساني كه در كارگاه هاي سفال و رنگرزي كار مي كنند، بيمه ندارند. از
درآمدشان كه مي پرسم، مي گويد شكر خدا بد نيست. بعد با زبان تركي به پدرش كه گوشه
اي نشسته و چپق دود مي كند مي گوذد هر چي مي گم، مي نويسه و هر دو مي خندند.
حرفهاي ديگري هم مي زنند، آن هم به زبان تركي درباره غريبه اي كه راه گم كرده از
همه چيز مي پرسد و عكس مي گيرد. وقتي مي خواهيم از همديگر جدا شويم، دست مي دهيم.
مي پرسد راستي، تركي بلدي؟ مي گويم: بله، زبان مادري ام است. آن سرخي صورتش را
فراموش نمي كنم زماني كه مي فهمد همه حرفهايشان را و دليل خنده هايشان را مي
فهميدم و كار خودم را مي كردم، يادداشت نوشتن و دم نزدن!