
ترجمه: زهرا طراوتی
نوشته: ام استنلی بوبن
با دماغش در را باز کرد. قلبم تندتند میزد. وجودم کرخت شده بود و همه چیز دور سرم به دوران درآمده بود. دستی از پشت سر روی شانهام خورد و صدایی آمرانه گفت: «راه بیفت!»
قدمی به جلو برداشتم و سگ هم دنبالم راه افتاد. ورودی پر بود از بوی تعفن چیزی که حتماً من توی آشپزخانه جوشانده بودم. . . یک بویی که یادم هست همیشه آزارم میاد و حالم را به هم میزد.
یک مرد درجهار از آشپزخانه بیرون آمد و از جلوی مرد مسلح گذشت و زل زد به من و پرسید: «اینه؟» و بینکه منتظر پاسخ بماند مرا به عقب هل داد. سکندریوران پرت شدم روی کاناپه. صورتش را نزدیک صورتم آورد طوری که نفسش توی صورتم میخورد. بوی تعفن میداد. نفسش را فرو دادم. خوشحال بودم که بویی غیر از تعفنی که دماغم را پر کرده بود فرو میدادم.
پرسید: «اسم زنی که اونجاست. . . چی بود؟»
با اشاره مرد نگاهم را به آشپزخانه دوختم: «اسمش رو نمیدونم.»
«تو همه چیز رو جوشوندی. . . یا فقط. . .»
«ببخشید قربان» صدا حرفش را قطع کرد: «میشه حق و حقوقش رو بهش بگم؟»
مرد جواب داد: «آره میتونی!» و قدمی به عقب برداشت. حرفی را شنیدم که انتظارش را داشتم: «تو حق داری که لالمونی بگیری!»
مرد درجهدار دوباره جلو آمد و نفسش را توی صورتم داد: «زن آخرین قربانیت بود. . . ما تا حالا سه تا جسد پیدا کردیم و. . . اون آشپزخونه کوفتی. . .»
چشمهایش را بست و لحظهای ساکت شد: «اما دیگه تمومه لعنتی. . . دیگه همه چیز تمومه.»
سرم را تکان دادم تا خوب بشنوم. با آن کلمات داشتم دوباره جان میگرفتم مشتاقانه گوش دادم: تمومه. . . دیگه تمومه. این عبارات تمام وجودم را پر کرد. چیزی از وجودم کنده شد. انگار طلسمی شیطانی که یکباره شکسته شود!