
خاورمیانه به سبب تمدن کهن و منابع فراوانی که در اختیار دارد، همیشه مورد توجه قدرتهای بزرگ بوده است. طی ۳۵ سال اخیر بیش از یکصد طرح در مورد مسائل کوچک و بزرگ این منطقه ارائه شده که سرنوشت همه آنها تقریباً یکسان بوده است. طی دوران زمامداری نومحافظهکاران بر کاخ سفید، جورج بوش و تیم وی سعی کردند با ارائه یک طرح جدید تحت عنوان «خاورمیانه بزرگ» اوضاع خاورمیانه را دگرگون سازند و تسلط خود را بر این منطقه حیاتی افزایش دهند. طرح خاورمیانه بزرگ که از منابع متنوع اروپایی (به خصوص «فرآیند بارسلون») و سازمان ملل الهام میگرفت، مدعی بود که سه کمبود اصلی در کشورهای خاورمیانه وجود دارند که باید آنها را جبران کرد: 1- انواع آزادیهای اساسی 2- آموزش و پرورش 3- حقوق زنان.
به هر حال از همان زمان نیز مشخص بود که طرح خاورمیانه بزرگ با شکست مواجه خواهد شد. این طرح که بیش از آنکه به نفع کشورها یا مردم خاورمیانه باشد، ضامن منافع حیاتی آمریکا در عرصههای نظامی و اقتصادی بود، در همان زمان زمامداری نومحافظهکاران بر کاخ سفید به تاریخ پیوست. با روی کار آمدن اوباما، در آغاز امید به تغییر پیدا شد اما بلافاصله مشخص شد که اوضاع در خاورمیانه بسیار پیچیدهتر از آن است که رئیسجمهور جدید آمریکا بتواند به آن سامان دهد، زیرا از یک سو آنها با ایرانی مواجه هستند که به یک قدرت بلامنازع منطقهای مبدل شده است و از سوی دیگر باید روند به اصطلاح صلح خاورمیانه را به نحوی پیش ببرند که منافع صهیونیستها و اعراب محافظهکار تأمین شود. همچنین آمریکاییها با دو جنگ ویرانگر در عراق و افغانستان مواجه هستند که همانند باتلاقی، آنها را در خود گرفتار کرده است. با این حال به نظر میرسد که گرایشهای صهیونیستی مقامات آمریکا و حمایت سنتی دولتهای آمریکایی از منافع اسراییل، اوضاع خاورمیانه را پیچیدهتر از گذشته کند.
بر این اساس در خصوص صلح خاورمیانه مسلماً آمریکا نه تنها خروج اسراییل از بلندیهای جولان برای رسیدن به صلح با سوریه را در دستور کار نخواهد داشت، بلکه واقعیت آن است که کاخ سفید درصدد نیست که برای پیشبرد طرح ایجاد کشور فلسطینی، به خروج صهیونیستها از بخش عمدهای از کرانه باختری و شرق اورشلیم نیز رأی دهد، به همین سبب روندی که آمریکاییها برای صلح خاورمیانه تدارک دیدهاند، همچنان ناکارآمد باقی خواهد ماند. در واقع شکست برنامهها و طرحهایی نظیر «نقشه راه»، «صلح کمپ دیوید»، «کنفرانس آناپولیس» و. . . در دوران زمامداری اوباما و کلینتون نیز ادامه خواهد یافت.
در خصوص عراق نیز به نظر میرسد که آمریکاییها بهرغم ادعاهای اوباما مبنی بر خروج از این کشور، همچنان نیروهای نظامی خود را نگه خواهند داشت. در واقع آمریکاییها با این هدف به عراق حمله کردند که ضمن دسترسی به منابع نفتی این کشور، نیروهای نظامی خود را نیز در منطقه بیش از پیش گسترش دهند. از این رو خروج نیروهای نظامی آمریکا از عراق را باید صرفاً یک طرح تبلیغاتی غیرعملی خواند.
یکی دیگر از اهداف آمریکا در خاورمیانه، تضعیف گروههای مقاومت اسلامی است که این امر نیز با چالشهای زیادی مواجه است. بر این اساس گروههایی نظیر حزبالله و حماس که همواره برای صهیونیستها دردسر ساز بودهاند، نخستین گروههای اسلامگرا و مقاومتطلبی هستند که به زعم آمریکا باید از بین بروند! آمریکاییها در این زمینه نیز کاملاً همگام با منافع صهیونیستها عمل میکنند و از این نکته که گروههای مقاومت اسلامی نظیر حزبالله و حماس در مردم و مسلمانان حقیقی منطقه ریشه دارند، غافل هستند.
در خصوص افغانستان نیز به نظر میرسد که افزایش نیروهای آمریکایی کارساز نخواهد بود و نبرد با طالبان هر روز برای آمریکاییها مشکلتر میشود، البته آمریکا از تقویت نیروهای نظامی خود در افغانستان که در ظاهر به دلیل مبارزه با طالبان و کشت هروئین صورت میگیرد، اهداف پنهانی و درازمدت دیگری نیز دنبال میکند که میتوان آنها را در راستای ماندن در خاک این کشور جستوجو کرد.
در مجموع میتوان چنین نتیجهگیری کرد که سیاستهای صهیونیستی ایالات متحده آمریکا در دوره اوباما نیز بیش از پیش ادامه خواهد یافت. این نکته از یک سو با توجه به پیوندهای سنتی دموکراتها با صهیونیستها و از سوی دیگر با توجه به روابط شخصی و خانوادگی کلینتون با مقامات اسراییلی، قابل درک است، به همین سبب نیز میتوان پیشبینی کرد که پیگیری گرایشهای صهیونیستی از سوی آمریکا، در نهایت به وخیمتر شدن اوضاع خاورمیانه منجر خواهد شد.