فضلالله صبحي مهتدي از چهرههاي شاخص اهل قلم و هنر ايران معاصر، از بهائيان معروف كاشان بود. وي ساليان سال در آسياي ميانه و اغلب نقاط ايران به تبليغ بهائيت پرداخت. صبحي پس از جنگ جهاني اول براي ديدار «عبدالبهاء» به حيفا رفت و در آنجا مقرب درگاه گشت و سالها كاتب عبدالبهاء بود. وي پس از ساليان متمادي از بهائيان جدا شد و در عسرت مادي روزگار گذراند. او سالها بعد خاطرات خويش را كه نموداري از كاركرد سياسي، اجتماعي و فرهنگي بهائيان بود به چاپ سپرد كه از منابع شاخص در شناخت كردار اين نحله به شمار ميرود. حجت الاسلام و المسلمين استاد سيد هادي خسروشاهي كه چاپ جديد «خاطرات صبحي» با كوشش وي روانه بازار شده، گزارشوارهاي از اين كتاب را در اختيار سالنامه «جوان» گذاردهاند كه لطف ايشان را سپاس ميگوييم. مروري بر اين اثر ارجمند تاريخي ميتواند براي همگان عبرتآموز و آگاهيبخش باشد.خاطرات صبحي تحت عنوان «کتاب صبحي» در سال 1312 شمسي در مطبعه دانش تهران به چاپ رسيد و بخش دوم آن در سال 1332 تحت عنوان «پيام پدر» منتشر شد.خاطرات صبحي از دو جهت قابل توجه است؛ نخست شخصيت نويسنده که از افاضل و ادباي معروف عصر ماست و ديگري محتواي خاطرات است که به تاريخ و عملکرد فرقه بهائيگري پرداخته است. با وجود گذشت حدود سه ربع قرن از انتشار کتاب اول و نيم قرن از كتاب دوم، بازخواني و يا نگاهي به خاطرات وي ضروري ميكند. از منظر ديگر هم ميتوان به اين دو نوشته صبحي نگريست و آن نثر اديبانه و ممتازي است که حكايت از مقام ارجمند ادبي و سخنوري وي دارد. البته ميدانيم که او دستي هم در سرودن شعر داشت که نمونههايي از سرودههايش را در کتاب خاطراتش ميتوان ديد. فضلالله مهتدي معروف به صبحي در سال 1305 پس از اقامت 12 ساله نزد عبدالبهاء و خدمت صادقانه در تحرير و انشاي مکاتبات وي، به ايران اعزام شد و در اين مرحله، با توجه به عملکرد رهبري بهائيگري که صبحي خود شاهد عيني آن بود، تغييراتي در فکر و عقايد و باورهاي وي پديد آمد. بيان اين تغييرات روحي، آن هم توسط يکي از مبلغان زبردست بهائيگري، سبب آن شد که وي از طرف بهائيان تکفير و تفسيق شود و چنانکه خود نگاشته است، پس از اين، رويهاي خصومتآميز با وي در پيش گرفته شد و تصميمات بسياري بر ضد وي اتخاذ شد. حتي دايره فشار بر خانواده وي هم گسترده شد، به طوري كه از سوي پدر هم که بهائي بود، طرد شد.صبحي بهرغم آنکه بسيار به سختي افتاده بود، چندي سکوت اختيار کرد تا بلکه موجب فراموشي موضوع گردد و در گوشهاي زندگي گوشهگيرانهاي را در پيش گيرد، ولي بهائيان دست از وي برنداشتند و در اذيت و آزارش کوشيدند تا اينکه وي براي دفاع از خود و بيان حقايق و علل برگشت خود از بهائيگري مجبور شد شرح دگرگوني و خاطرات دوران بهائيگري و فعاليتهايش را بنگارد و ناگفتههاي درون اين فرقه را فاش نمايد.وي از بهائيت به آغوش اسلام بازگشت و پرده از کار سران آن برداشت. وي همچنان که خود نوشته، هيچ گونه بغض و عداوتي با «اهل بهائيه» نداشت و تلاش نمود تا از منظر فرد آشنا به حقايق، موضوع را طرح كند و مورد بحث قرار دهد. در اين راستا بايد نگرش و دوري وي از حب و بغض شخصياش را ستود، از اين رو در صداقت و امانت وي نميتوان ترديد روا داشت. بر همين اساس، کتاب او روايتي جالب، جذاب و خالي از يکسونگري عنادآميز است که نه از سوي مخالفان، بلکه از سوي يکي از مبلغان برجسته و محرم اسرار و منشي مخصوص عبدالبهاء، کاتب وحي! و واسطه فيض حق و خلق! به نگارش در آمده است، آن هم نه از سر عناد و خصومت، بلکه از سر کشف و تحري حقيقت.بهرغم رويگرداني کامل صبحي از بهائيت، چون مورد اعتماد و محرم اسرار عبدالبهاء ـ عباس افندي ـ بود، همه اسراري را كه آگاه بود، افشا نساخت. او در اين باره چنين استدلال ميکند:«تمام اين اسراري را که عبدالبهاء به صرف اعتماد و راستي و درستي من مکتوم نميداشت، افشا نمينمايم تا گذشته از اينکه نفس عمل محمود و ممدوح است، ظن او نيز بر امانت من نزد اهل خرد فاسد نگردد و هم در نزد آزادمردان از مردي و اهليت دور نباشم».وي در «کتاب صبحي» بيشتر بر آن است تا ضمن بيان خاطرات، ناراستيهاي بهائيان را بيان و دلايل و براهين عقلي و نقلي خود را براي رويگرداني از بهائيت طرح كند. در اين خاطرات، گزارشها و روايات از مراکز بهائيت، با مرگ عبدالبهاء ناقص ميماند که در «پيام پدر» اين بخش تکميل ميشود. قلم صبحي با توجه به وضعيت موجود بهائيان و رهبري آن به اوج رسيده است. در اين قسمت طرح مباحث اعتقادي کمتر مورد توجه و همت بيشتر راوي، بيان واقعيتهاي اين فرقه بوده است.چنين به نظر ميرسد که صبحي بهرغم رويگرداني از بهائيت با برخي از بهائياني که در گذشته دوست صميمي بوده، روابط دوستانهاش را قطع نکرده و بسياري از مباحث و روايتهاي دست اول از دوران رياست شوقي افندي، از طريق همانان به اطلاع صبحي رسيده است.هر چند که طرف صبحي در «پيام پدر»، به ظاهر جوانان ايرانزمين است، اما در واقع خطاب اصلي او بهائياني هستند که خواسته يا ناخواسته در دام اين فرقه افتادهاند و صبحي ميكوشد آنان را به تعقل و تدبر وادارد... از سطر به سطر اين دو کتاب ميتوان نکات بسياري از کم و کيف فعاليتهاي فرقه بهائيت به دست آورد. نکاتي که در پژوهشهاي ديگران کمتر يافت ميشود. بر همين اساس بر آن هستيم در مقدمه چاپ جديد، به نکات مهم اين دو کتاب که براي درک تحولات تاريخ معاصر ايران ضرورتي حتمي دارد، نگاهي داشته باشيم.ناگفتههايي از کانون بهائيت صبحي پس از آنكه با عبدالبهاء ديدار كرد، با صداي خوب در نزد وي به مناجاتخواني پرداخت و سپس به خاطر خط خوش مورد توجه عبدالبهاء واقع شد و شغل «کتابت» به وي تفويض شد. در همان ابتداي توقف و اقامت صبحي، يکي از «طائفين حول عبدالبهأ» كه مردي بيآلايش و ساده و طرف توجه عبدالبهاء بود، واقعيتهايي را براي وي بازگو کرد كه باوركردني نبود: «بدان که اين جماعت که در اينجايند، چه آنهايي که مجاورند و چه آنان که طايف حولند، حتي منتسبين عبدالبهاء چون من و تو، جز يک بشر عاجز بيش نيستند ... در اين جمعيت جز عبدالبهاء و حضرت خانم (همشيره عبدالبهاء) که از هر جهت متمايز از سايرين هستند، ديگران مردماني با شيد و کيد دامگستر و حقهباز بيدين و لامذهب و من الباب الي المحراب، خرابند».تبعيض و تحقير ايرانياناز جمله اموري که در رويگرداني صبحي از بهائيت بيتأثير نبود، تبعيض و تحقير ايرانيان توسط عبدالبهأست. او مينويسد:«آنچه در آنجا مرا دلتنگ ميکرد چند چيز بود که تاب بردباري آن را نداشتم. يکي آنکه ميان بهائيان فرنگي با ايراني جدايي ميگذاشتند. به فرنگيها بيشتر ارزش ميدادند تا به ايرانيها و مردم خاور. نخست آنکه مهمانخانه اينها از آنها جدا بود و افزار زندگي اينها آراستهتر و نيکوتر بود. ايرانيها هر چند تن در يک اتاق بودند و روي زمين ميخوابيدند، ولي فرنگيها در هر اتاقي بيش از يکي دو نفر نبودند و تختخوابهاي خوب فنري داشتند و افزار آسايش و خوراکشان بهتر بود. پيوسته عبدالبهاء شام و ناهار را با فرنگيها ميخورد؛ به عکس در مهمانخانه ايرانيها يک بار هم اين کار را نکرد.دوم آنکه زنهاي اندرون دختران و خويشاوندان عبدالبهاء از ايرانيها رو ميگرفتند و ديده نشد که براي نمونه دست کم يک بار خواهر يا زن عبدالبهاء که هر دو پير بودند، از يک پيرمرد بهائي که سرافرازي خود را در بندگي به آنها ميدانست، در هنگام برخورد پاسخ درودش را بدهند تا چه رسد که دلجويي کنند، اما با فرنگيها اين گونه نبودند؛ با آنکه گروش و دلبستگي يک بهائي ايراني که در اين راه جانبازيها کردهاند، از فرنگيها بيشتر و بالاتر بود. سوم آنکه در نوشتههاي خود و گاهي که ميخواستند مردم را به کيش بهائي بخوانند، درباره ايرانيها سخنان ناشايست ميگفتند که اينها مردمي بودند مانند جانوران درنده خونريز و بدستيز، دور از آموزش و پرورش، در هوسهاي ناهنجار فرو رفته، زشتکار و بدکردار. اين دين آنها را به راه راست راهبر شد و به آنها دانش نشان داد تا از خوي جانوري دست کشيدند و اندک اندک به راه مردمي آمدند ... و چنان در گفتن اين سخنان تردست بودند که هر کس از مردم بيگانه که با سخنان آنها آشنا شده بود، ايرانيها را پستترين مردم جهان ميدانست.»رياکاري و تظاهراز نکتههايي که در کردار و رفتار غير قابل انکار بهائيان، بهويژه عبدالبهاء در اين خاطرات ديده ميشود، تظاهر و رياکاري رهبر بهائيان است. صبحي چنين مينگارد:«روز ديگر که جمعه بود با جميع همراهان به حمام رفتيم و نزديک ظهر بيرون آمديم. چون به در خانه عبدالبهاء رسيديم، ديديم سوار شده براي اداي فريضه جمعه عازم مسجد است. کرنش کرديم، گفت: مرحبا! از شما پرسيدم، گفتند حمام رفتهايد. بعد به طرف مسجد رفت. چه از روز نخست که بهاء و کسانش به عکا تبعيد شدند، عموم رعايت مقتضيات حکمت را فرموده، متظاهر به آداب اسلامي از قبيل نماز و روزه بودند. بنابراين، هر روز جمعه عبدالبهاء به مسجدي ميرفت و در صف جماعت اقتدا به امام سنت کرده، به آداب طريقه حنفي که مذهب اهل آن بلاد است نماز ميگزارد».اين تزوير و مخفي کاري در مقابل پژوهشگراني آگاه همچون ادوارد براون صورت ميگرفت تا ماهيت اصلي فرقه بهائيت آشکار نگردد:«من با شوقي دوست بودم و در بيشتر گردشها با هم بوديم تا آنکه چند ماه پيش از مرگ عبدالبهاء، به لندن رفت و همان روزها با يکديگر نامهنويسي داشتيم. پيوسته دستور عبدالبهاء در چگونگي آميزش و گفتوگوي با مردم با نوشته دست من به او ميرسيد. به ياد دارم سخن از پروفسور ادوارد براون به ميان آورد و گفت گاهي که او را ميبيند سخن از کيش و آيين بهائي به ميان نياورد و هر گاه پروفسور از بهاء بپرسد و بگويد: ما او را چه ميدانيم؟ در پاسخ بگويد ما بهاء را استاد خويهاي پسنديده و پرورشدهنده مردمان ميدانيم و ديگر هيچ. و هم فرمود که در گفتوگوي خود با ديگران باريکبين باشد و چيزي نگويد که با مزش آنان جور در نيايد. اصولاً در طريقه اين فرقه، تظاهر و ظاهرسازي از روشهاي مرسوم و متداول بوده است. رفتن به مسجد، پوشيدن لباس روحانيون مسلمان و گذاشتن ريش از آن جمله است که براي فريب دادن مردم عوام بسيار به کار ميبردند: «چه عبدالبهاء را تصور چنين بود که اين قسم از لباس در انظار اهميتي دارد.»صبحي به اين شگرد مبلغان بهائي که خود مبتلا به يکي از آنها بود، در جريان بازگشتش از حيفا به ايران به همراه شيخ وليالله بابلي ميپردازد که به دستور عبدالبهاء ميبايست ريش خود را نتراشد و عمامهاي هم بر سر گذارد. او در ادامه مينويسد:«از وضع لباس و عمامه و محاسن و سکون و حرکت و عزيمت و کريت و مظلوميت و علم و علامت و کرم و کرامت و ... و صحبت نشان ميداديم، يعني به آن چه که شايد يک نفر محقق و عالم مسلمان هم به اين اعتقاد ندارد و آن بيچارهها چون اين علايم و آثار را با علايم وهمي و ذهني خود مطابق ميديدند، از قبول و تصديق استيحاشي نميداشتند.»حقوق زناز موارد مهم ديگر تناقض بهائيت در مورد حقوق زن و دعاوي تساوي حق زن و مرد است: «ميگفتند تساوي حقوق زن و مرد را چه ميگويي؟ ميگفتم: اولاً چنانکه در اسلام رعايت حقوق زن شده، در هيچ شريعتي نشده و اگر مقصود تساوي در جمع شئون است، اين مخالفت راي اکثر حکما و قانون خلقت و طبيعت است و اگر آزادي مطلقه زنان منظور است، سالها قبل از تولد بهاء در اکثر نقاط اروپا اين شيوه عملي شده و تازه بعد از همه اين حرفها، زن و مرد در شريعت بهائي مساوي نيستند. اولاً: به موجب کتاب «اقدس» مرد ميتواند دو زن و يک باکره براي خود بگيرد، در صورتي که زن نميتواند سه شوهر کند.ثانياً: مرد ميتواند زن خود را طلاق گويد و زن با شوهر خود اين معامله نتواند.ثالثاً: در ميراث، خانه مسکونه و البسه مخصوصه به اولاد اناث نميرسد.رابعاً: زن نميتواند عضو بيت عدل باشد و اعضا بايد مرد باشند (و هلم جرا).جوانان اظهار تعجب ميکردند و ميگفتند در حقيقت چنين است که ميگويي، اما چه کنيم با اين کلمه که ميگويد دين بايد مطابق علم و عقل باشد و بلاشک اين حکم در هيچ ديانتي نيست. ميگفتند هست و از ارکان اسلام «کلما حکم به العقل حکم به الشرع»؛ وانگهي اين همه دعوت به تعقل و تفکر که در قرآن است، در هيچ کتابي نيست، به عکس آن چه که در «اقدس» است، چنانکه ميگويد: «اگر صاحب امر به آسمان زمين گويد و به زمين آسمان، کس را حق چون و چرا نيست.»؛ در صورتي که اين قضيه مخالف عقل است و اگر تحري حقيقت و ازاله تعصب ديني و مذهبي و معاشرت به عموم اهل اديان به روح و ريحان را هم بگوييد، خواهم گفتن اين عقيده تمام فلاسفه و اهل تحقيق است و تازه اهل بهاء عامل به اين تعاليم نيستند، چه از روي انصاف و تحقيق بهائيان متعصبترين اقوام و مذاهبند.کشف حجاببهائيان در ايران اولين فرقهاي بودند که زمزمههاي کشف حجاب و اختلاط بيمانع زنان و مردان بيگانه را تحت عنوان حريت نساء مطرح ساختند. در دوران مشروطه، فرماني از عبدالبهاء صادر شد که زنان بهائي را از به کار بردن حجاب باز ميداشت، پس آنچه توسط رضاشاه بهزور اجرا شد، بدون سابقه نبوده است، زيرا بهائيان در عصر مشروطه اولين گامهاي آن را برداشته بودند. در لوحي که بهاء به لندن ارسال کرد، چنين مينويسد: «حريت نساء رکني از ارکان امر بهائيت! است و من دختر خود «روحا» خانم را به اروپا فرستادهام تا دستورالعملي براي زنهاي ايراني باشد ... اگر در ايران زني اظهار حريت نمايد ،فوراً او را پاره پاره ميکنند، معذلک احباب روز به روز بر حريت نساء بيفزايند».رسيدن اين لوح به تهران، بهائيان را به جوش و خروش انداخت و ابن ابهر يکي از بهائيان به تشکيل مجلس حريت قيام نمود. در اين جريان تاجالسلطنه، دختر ناصرالدين شاه هم در اين جلسات شرکت ميکرد؛ جلساتي که هم فال بود و هم تماشا. با ابن ابهر تاج السلطنه نيز در اين مجالس زينتبخش صدر شبستان بود! بالجمله در اين محافل، معدودي از اهل حال به آزادي دخول و خروج ميکردند و بساط انس و الفت و گاهي مشاعرت و مغازلت ميگستردند …اين جلسات تا آنجا مايه رسوايي شد که برخي از بهائيان، خود به مخالفت برخاستند و «محافل را معارض عفت و علمداران کشف حجاب را بدکاره و آن کاره ميشمردند». اين جريان در برخي از منابع منتشر نشده تاريخ مشروطه هم انعکاس يافته است.بهائيان در تهران«... سرانجام لوحهاي از طرف عباس افندي براي بهائيان تهران رسيد که بهکلي حجاب را از ميان زنها بردارند. حال در مجالس مخصوص خود که زنها و مردها حضور دارند، زنان بيحجاب مينشينند و ميخواهند ميان زن و مرد همه چيز مساوي باشد و مشغول ميباشند که در ساير ولايات ايران هم اين اقدام را نمايند. بهائيها به شاهزاده تاجالسلطنه، دختر ناصرالدين شاه که از فواحش است، لقب «قرهالعين» داده و او را «مبلغه» ساختهاند.»انحرافات اخلاقييکي از مسائل اساسي بهائيت که بهنوعي در تاريخ معاصر ايران هم قابل پيگيري است، انحرافات اخلاقي رهبران بهائيگري است. سالها قبل از جريان کشف حجاب، دستور آن توسط عبدالبهاء صادر گرديده بود تا انحرافات اخلاقي بهائيان را تحتالشعاع قرار دهد. در خاطرات صبحي موارد زيادي از گرفتاري رهبران و مبلغان اين فرقه در اين راستا وجود دارد كه ناگزير به مواردي اشاره ميشود:«عباس افندي عبدالبهاء علاوه بر سه زن، کنيز زيبايي داشت که همواره آماده خدمت بود! «يک خانه هم در جلو کاخ بهجي داشت و سومين زن گوهرخانم کاشي از خويشاوندان ما در آنجا بود و دختري از بهاء به نام فروغيه خانم داشت. بهجز اين سه زن، دختري زيبا به نام جماليه بود که کنيز پيشگاه و آماده درگاه بود.»يا در جايي ديگر از اعزام و تقديم دختران و دوشيزگان و مهرويان پاکيزه براي فرزندان بهاء چنين مينگارد:«از اين گذشته از بسياري از شهرهاي ايران دختران دوشيزه و مهرويان پاکيزه براي فرزندان بهاء فرستادند تا هر کدام را که ميپسندند، نزد خود بخوانند و از آنها بود عزيه دختر آقا محمدجواد فراهاد قزويني که او را براي عبدالبهاء به عکا بردند، ولي اين پيوند نگرفت. در اين باره داستانها ميگويند. کساني که دخترها را به عکا ميرسانند، برخي از آنها در ميان راه با آنها همدم و همراز ميشدند و از جواني چنان که افتد و داني، بهرهمند ميگشتند! ولي من اين داستانها را اينجا نميآورم و به شنيدهها کاري ندارم».صبحي در شرح حال خسرو يکي از نزديکان بهاء نوشته است:«ولي خسرو ناتو و زرنگ و باهوش بود، کار خريد در خانه به دست او سپرده شده بود و ميرزا در شام و ناهار او را ميآراست. چشمش پاک نبود. گاهي که در ميان ميهمانان ايراني، دوشيزهاي زيبا يا زن شوهردار بامزهاي را ميديد، با آنها ور ميرفت. آن بيچارهها هم دم نميزدند».روزي عبدالبهاء چند تن از ميهمانان ايراني را به سراي خود به ناهار خوانده بود. يکي دو تن هم در ميان آنها بودند که بهائي نبودند. از آنها بود ميرزا رضاخان افشار، باجناغ جلال ذبيح. افشار در بالاي ميز جاي داشت. شيخ محمدعلي قائني در دست راست او و من در دست راست شيخ. خسرو دوريهاي خوراک را از بين در که رو به باغچه باز ميشد، از دخترکي سبزه و بانمک که فاطمه نام داشت، ميگرفت و ميآورد و روي ميز ميگذاشت. در اين ميان ميرزا رضاخان با آرنج خود به پهلوي شيخ محمدعلي زد. من هم دريافتم. شيخ و من نگاه کرديم ديديم خسرو بي آنکه پروايي داشته باشد که شايد از درز در چند تن او را ببينند، خود را به فاطمه ميمالد و چشمش کلاپيسه ميشود! شيخ محمدعلي تا اين را ديد، لب را گزيد...و اگر کسي هم از «کمترين چاکران» عبدالبهاء بدگويي ميکرد، به عبدالبهاء بر ميخورد.» جاي شگفت آنکه شوقي افندي رئيس بعدي اين فرقه هم حکايتي ديگر داشت که صبحي فقط براي کفايت علاقهمندان اشارهاي کرده است و ما در مقدمه 2 به بخشي از آن اشاره كرديم و در اينجا تكرار نميكنيم.رويه مبلغان هم تفاوت چنداني با شيوه رفتار رؤساي فرقه بهائيت نداشت. توصيفاتي که صبحي از برخي مبلغان بهائي ميدهد قابل توجه است. او در وصف حاج امين مينويسد: «بهترين کسان در نزد او اشخاصي بودند که به او تقديم نقدينه ميکردند. در نزد او پارسا و ناپرهيزکار، زاني و عفيف، عليالسويه بود! و در نفسالامر عملي را تقبيح نميشمرد! و با اين گونه اقوال سر و کاري نداشت. او سيم و زر ميخواست، از هر دستي که عطا شود و حقوق الله! ميگرفت از هر وجهي که عايد گردد».ارتباط با بيگانگان صبحي در كتاب خاطرات به مباحثي ميپردازد که با کنار هم قرار دادن شواهد و قرائن ديگر در كنار آنها، نتايج مهمي ميتوان گرفت. در اين ايام «بهاء» به موجب التزامي که به اداره حکومت عثماني سپرده بود، از ملاقات و پذيرفتن اشخاص خارجي ممنوع بود و مامورين دولت بسيار مواظب بودند که کسي از خارج به قله (سربازخانه) که بهاء در آنها محبوس بود، نرود و لذا راه آمد و رشد زائرين بسته بود.دليل تحت نظر و محبوس بودن بهاء در دولت عثماني، احتمالاً ارتباط وي با نيروهاي مخالف عثماني، بهويژه روسها و انگليسيهاست. اين ارتباط را ميتوان در ديدار ژنرال آلنبي، فرمانده قشون انگليس که عکا را گشوده بود، با عبدالبهاء و ارسال لوح به عنوان سيد نصرالله باقراف به ايران که در آن اظهار خشنودي از دولت انگليس کرده بود و مهمتر از همه، دعايي که عبدالبهاء در مورد امپراتور انگليس ژرژ پنجم منتشر کرد، مشاهده نمود:«طهران جناب آقاي سيد نصرالله باقراف عليه بهاءالله ملاحظه نمايند.(اين قسمت با اصل تطبيق داده شود. قابل فهم نيست.)اي ثابت بر پيمان! مدتي بود که مخابره بهکلي منقطع و قلوب متاثر و مضطرب تا آنکه در اين ايام الحمدلله به فضل الهي ابرهاي تيره متلاشي و نور راحت و آسايش اين اقليم را روشن نمود. سلطه جابره زايل و حکومت عادله حاصل جميع خلق از محنت کبري و مشقت عظمي نجات يافتند در اين طوفان اعظم و انقلاب شديد که جميع ملل عالم ملاي يافتند و در خطر شديد افتادند شهرها ويران گشت و نفوس هلاک شدند و اموال به تالان و تاراج رفت و آه و حنين بيچارگان در هر فرازي بلند شد و سرشک چشم يتيمان در هر نشيبي چون سيل روان. الحمدلله به فضل و عنايت جمال مبارک احباي الهي چون به موجب تعاليم رباني رفتار نمودند محفوظ و مصون ماندند. غباري بر نفسي ننشست و هذه معجزه لاينکرها الا کل معتداثيم و واضح و مشهود شد که تعاليم مقدسه حضرت بهاءالله سبب راحت و نورانيت عالم انسانيت در الواح ذکر عدالت و حتي سياست دولت فخيمه انگليس مکرر مذکور ولي حال مشهود شد ولي فيالحقيقه اهل اين ديار بعد از صدمات شديده به راحت و آسايش رسيدند و اين اول نامهاي است که من به ايران مينگارم ان شاءالله منبعد باز ارسال ميشود. احباي الهي فردا به فرد با نهايت اشتياق تحيت ابداع ابهي ابلاغ داريد و مژده صحت و عافيت عموم احباء را بدهيد هر چند توفان و انقلاب شديد بود الحمدلله سفينه نجات محفوظا مصونا به ساحل سلامت رسيد. حضرات ايادي امرالله و حضرت امين و همچنين ملوک ثبوت و رسوخ پر عهد و پيمان را از قبل عبدالبهاء با نهايت روح و ريحان تحيت و پيام برسانيد و عليک البهاء الابهي عکا 16 اکتبر 1918.اما دعا براي امپراطور انگليس! «اللهم ان سرادق العدل قد ضربت اطنابها علي هذا الارض المقدسه في مشارقها و مغاربها و نشکرک و نحمدک علي حلول هذه السلطه العادله و الدوله القاهره الباذله القوه في راحه الرعيه و سلامه البريه!اللهم ايد الامپراطور الاعظم جورج الخامس انکلترا (انگلستان) بتوفيقاتک الرحمانيه و ادم ظلها الظليل علي هذه الاقليم الجليل بقوتک و صونک و حمايتک انک انت المقتدر المتعالي العزيز الحکيم!»... اعطاي نشان دولت انگليس توسط حاکم نظامي انگليس در حيفا به عبدالبهاء که تصوير آن هم موجود است، اين پيوند و ارتباط و همچنين اينكه عثمانيها چرا عبدالبهاء را تحت نظر داشتند، روشن ميسازد. عبدالبهاء از طرف دولت انگليس به اخذ نشان و لقب «سر» نامزد شده بود و آنها در سراي حکومت براي اعطاي آن جشن آراستند و عبدالبهاء را خواستند و در حضور وجود اهالي بلد، آن نشان را تسليم به او کردند. موارد ديگري هم وجود دارد كه پيروي عملي از انگلستان يا به تعبير ديگر، ارتباطش را نشان ميدهد، از جمله دستور عبدالبهاء به تاسيس مدرسه بهائيان ايران مطابق قانون انتخابيه انگليس يا آنکه سفارت انگليس در تهران همکاريهاي لازم را براي بهائيان فراهم ميكرد تا با خاطري آسوده به ديدار عبدالبها بروند تا آنجا كه از طريق آقاي نعيمي، گذشته از جواز، توصيه نيز از سفارت انگليس براي صبحي گرفته شد.در «كتاب صبحي» از روابط روس و بهائيان کمتر سخن به ميان آمده است، ولي در پيام پدر، اين روابط تا حدودي آشکار شده است. در مورد فعاليت بهائيان در عشق آباد و آزادي عمل آنها آمده است:«در اين شهر و شهرهاي ديگر مسلماننشين، همه بهائيان آزاد بودند و فرمانروايي روس تزاري دست آنها را در هر کاري باز گذاشته بود، چنانکه به نام مشرق الاذکار، نمازخانه ساخته بودند و از روز نخست که از گوشه و کنار کشور ايران، مردم در آن شهر گرد آمدند، زهرچشمي از مسلمانان گرفتند و اگر چه گزارش آن را در دفتر ديگر نوشتهام، ولي باز بد نيست که يادآور شوم.» «از موارد قابل توجه، همکاري بهائيان با ماموران روسيه تزاري عليه ايران است. سيدمهدي قاسم اف يکي از بهائيان اشاره کرد که با فيدروف روسي همدست شد و با روزنامهاي که به هزينه روسها تحت عنوان «مجموعه ماوراء بحرخزر» به زبان فارسي منتشر ميشد، به همکاري پرداخت و: «به سود آنان (روس) و زيان ايران سخنها نوشت و ترجمانها کرد».عبدالبهاء همچنان که به مدح و ثناي امپراطور انگليس پرداخته بود، براي تزار روس هم چنين لوحي نگاشته، در آن از مهربانيهاي تزار روس قدرداني و براي جاودان بودن فرمانروايي تزار دعا نموده است.«بهائيها هم مات و سرگشته بودند که چگونه تزار روس که عبدالبهاء دربارهاش آفرين گفته بود و فرمانروايي جاويد و خوشبختي از برايش خواسته بود، گرفتار چنگ زيردستان خود شد و چون اين گروه شيوهشان اين است که در هر پيشامدي شادي کنند و آن را به سود خود دانند، گفتند براي بزرگي و آينده کيش بهائي اين پيشامد سزاوار بود، چه که در روزگار تزار با همه مهربانيها که به ما کرد و دست ما را در هر کاري باز گذاشت، نميتوانستيم مردمي را که پيرو کليساي ارتدکس بودند، به کيش بهائي بخوانيم. اکنون صدهزار بار خدا را شکر که از اين پس آشکارا همه پيروان کليساي ارتدکس را به اين کيش ميخوانيم.البته در «پيام پدر» چند نکته تازه از ارتباط عباس افندي عبدالبهاء و انگليسيها هم درج شده که مرور آن بيمناسبت نيست.«در الواح ذکر عدالت و حتي سياست دولت فخيمه انگليس، مکرر مذکور ولي حال مشهود شد و فيالحقيقه اهل اين ديار بعد از صدمات شديده با راحت و آسايش رسيدند». در پاداش اين نکوگويي، انگلستان عبدالبهاء را به نشاني سرافراز کرد. به همراهي اين نشان لقب «سر» را نيز به عبدالبهاء دادند و وي که تا آن روز در ميان مردم آنجا به عباس افندي نامور بود، به سر عباس شناخته شد. روزي به ياد دارم که در طبريا بوديم (شهري است در کنار درياچه آب شيرين و بيشتر مردم آنجا يهودي هستند)؛ عبدالبهاء و من ميخواستيم سواره از خياباني که داشتند آن را سنگفرش ميکردند، بگذريم. نگهبان خيابان دست بلند کرد که از اينجا نگذريد. عبدالبهاء به تازي گفت: من سر عباس هستم. نگهبان گفت: پس بيشتر از هر کس بايد قانون را نگه داريد».او با به نام گرفتن عبدالبهاء سخنها به ميان آورد. گروهي اين کار را پسنديده نميدانستند و خردهگيري ميکردند که مرد خدايي؟! نبايد در پي اين خودنماييها باشد و چون پس از فيروزي در جنگ انگليسيها به چند تن از بزرگان مسلمان آن دور و بر نشان و يا به نام دادند و هيچ يک نپذيرفتند، همسنگي آنها با عبدالبهاء بيشتر زبانزد شد. ميگويند براي شيخ محمود آلوسي، مفتي بغداد هم انگليسيها نشان فرستادند، ولي بازگرداند و گفت: «من زير بار سپاس ديگران نميروم.» و از اين رو در نزد مردم بهويژه مسلمانان بسيار گرامي شد.شبي گفتوگو از نشان دادن انگليسيها به ميان آمد. عبدالبهاء گفت: «عثمانيها هم براي من نشان فرستادند، ولي من پس از پذيرفتن به ديگران بخشيدم». اين گفتوگو در انجمن همگاني نبود، در ميان چند تن از ويژگان بود.تاريخسازي و تعريف تاريخموضوع مهم ديگر در خلال خاطرات صبحي آشكار ميگردد تاريخسازي بهائيان يا تحريف تاريخ است. عبدالبهاء ميرزا ابوالفضل گلپايگاني را مامور کرد تا کتابي در رد کتاب تاريخ حاجي ميرزاجاني بنويسد. اين کتاب که توسط ادوارد براون از روي نسخهاي منحصر تجديد چاپ شده بود: «به صرفه اهل بهاء تمام نميشد و بسياري از قضاياي متروکه گذشته را به ياد ميآورد».نگارش با مرگ ميرزا ابوالفضل به عمهزادهاش سيدمهدي سپرده شد و کتاب سرانجام نگارش و در تاشکند چاپ شد: «بالجمله بيرون آمدن کتاب از چاپخانه مصادف شد با اشتعال قشون انگليس حيفا را و چون اوضاع دگرگون گشت و مصالح وقت اقتضاي ديگر نمود، عبدالبهاء فرمود که کتاب مذکور را انتشار ندهند و نسخ منتشر را جمعآوري کنند».صبحي اشاره ميكند كه در اين کتاب کناياتي به ادوارد براون، مستشرق انگليسي و همچنين ميرزا يحيي ازل که در انگلستان ميزيسته، زده شده است. با توجه به حضور قواي انگليس در حيفا به نظر ميرسد دستور جمع آوري اين کتاب از آن روي صادر گشته است که مبادا با سياست انگليسيها همخوان نباشد! ضمن اينکه در اين کتاب سفارشي که براي رد برخي حقايق نگاشته شده بود، حقايقي ناخواسته درج گشته بود که در کنار مخالفت با مصالح انگليسيها ميتوانست براي تبليغ و مشروعيت بهائيان نيز خطرساز باشد. از آن جمله توبهنامه سيدمحمدعلي باب است که در عصر وليعهدي ناصرالدين شاه به وي نگاشته شده است که دو رکن مهم از ارکان حقانيت بابيت و نيابت بهائيت را منهدم ميکرد؛ يکي ادعا و ديگري استقامت.کلاهبردارييکي ديگر از چشمههاي نبوغ «شوقي افندي» کلاهبرداري از پدربزرگ خود عبدالبهاءست. داستان از اين قرار بود که يک زن بهائي آمريكايي مبلغ هنگفتي به صورت چک به عبدالبهاء ارسال ميدارد که جعل خط و امضاي عبدالبهاء از شرکت کولس وصول ميشود. سرانجام مشخص ميشود که جاعل شوقي افندي بوده است. در کتابي که زن بهائي آمريكايي انتشار داده ضمن درج مورد فوق، صحت وصيتنامه عبدالبهاء را هم مورد ترديد قرار داده است.بدعتهاي جديدبهائيت که هيچ اصل ثابت عقلي و نقلي متکي بر وحي و نبوت نداشت، به قول صبحي، اساسش در حقيقت و معني بر معتقدات و اظهارات لفظيه است نه اصول و مباديه اخلاقيه؛ به همين دليل هر رئيس فرقه بهائي اظهارات لفظيه جديدي را که هيچ مبناي عقلي هم نداشت، اظهار ميکرد. صبحي به سه مورد از فرمانهاي شوقي افندي اشاره کرده است.«چند سالي از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقي لجام کارها را به دست گرفته و نخست فرماني که داده بود اين بود که نامهها و برگهايي که باب و بهاء به خط خود نگاشتهاند، گردآوري شود تا براي او بفرستد و هر چه هست در نزد او باشد تا اگر در ميان آنها چيزي باشد كه به کار اين کيش زيان دارد و سزاوار نيست مردم بدانند، پنهان ماند. فرمان ديگرش اين بود که هر يک از بهائيان که بخواهند از شهر خود به جاي ديگر بروند، بايد از او پروانه بگيرند وگرنه رانده ميشوند، ديگر آنکه هيچ يک از بهائيان نميتوانند با کسي که رانده درگاه شوقي شده رو به رو شوند و سخن بگويند، هر چند پدر و پسر باشند. از اين گونه فرمانها و دستورها بسيار دارد که مايه ريشخند دانايان است.»جهودان بهائيدر كتاب «پيام پدر» توصيفي كه صبحي از فعاليتهاي بهائيان در اين مقطع در کتاب پيام پدر كرده بسيار حائز اهميت و قابل توجه است. نکاتي که در صفحات پاياني اين کتاب وجود دارد، شايسته دقت مضاعف پژوهشگران است.نفوذ روزافزون در ارکان کشورسياستهاي بهائيت بر اين استوار بود تا بر شريانهاي حياتي، سياسي و اجتماعي کشور تسلط يابند که در خاطرات صبحي ميتوان با گوشههايي از آنها آشنا شد. ارتش و وزارت جنگ از آن جمله است:«يکي از راههايي که مردم را ميترسانند اين است که ميگويند همه بزرگان کشور و فرمانداران و سروران با ما هستند و هر چه ما بگوييم، ميپذيرند و کارهايي هم مينمايند که مردم باور ميکنند. در اين باره نميخواهم پرسخني کنم. با يک نمونه از آن، شما را آگاه ميسازم که در چندين سال پيش بوده و اکنون نيرنگهايشان زيادتر شده است. در نامهاي مينويسند: بيست و پنج نفر از جوانان بهائي را وزارت جنگ و وزارتخانههاي ديگر به اروپا فرستادند!»تاراج ميراث فرهنگياز ديگر کارکردهاي خيانتکارانه بهائيت، تاراج ميراث فرهنگي و آثار باستاني ايران است: «در ميان اين کشور دستهاي هستند که در آنها دروگر، ورزي، نانوا، آهنگر، گلکار، چاپگر، نويسنده و هنرور نيست! هر چه هست داروفروش، آن هم بيشتر دغلي ... آنتيکخر براي اينکه نشانههاي باستاني را از نهرها و دهها به دست بياورند و به بهاي اندک بخرند و به بيرون کشور به چندين برابر بفروشند و با پشت هم اندازي سودها ببرند و به مردم و کشور زيانها برسانند...»صبحي در ادامه به شرح حال دو نفر از جهودان بهائي ميپردازد که به مزار بيبيزبيده در ري دستبرد زده و درب امامزاده را به سرقت برده بودند. تاراج نسخ خطي کهن نيز بخشي ديگر از کردار بهائيان بوده است:«چندي پيش در انجمني بوديم که دانشمندان گرد هم بودند. سخن از نشانههاي باستاني به ميان آمد و از اينکه چگونه اينها را ميربايند. استاد بزرگوار تقيزاده گفت: به ما گفتند يکي از دفترهاي باستاني که در دست دو سه تن بود، به بيرون کشور بردهاند. يک بخش از آن در ايران است. از نخست وزير در اين باره کمک خواستيم که آن را بخرند. پس از بررسي دانسته شده که آن را هم به در بردهاند و در آمريكا به بهاي هفتاد هزار دلار فروختهاند».همه اين کارهاي ناستوده با دست اينهاست، ولي در بررسيها و گزارشها نمينويسند که اين کار از کسي سر زده که بهائي و پيرو شوقي است. اگر مينوشتند، ميديديد که نود درصد اين پليديها از آن گروه است.»مظلومنمايي و شانتاژهاي ماهرانهجهودان بهائي مهارت خاصي در شانتاژ، جوسازي و فضاسازي مظلومنمايانه داشته و دارند:«... همه از جهودان ميباشند [كه] از نام يهودي بيزاري جسته و براي کم کردن بن و نژاد خود به بهائي چسبيدهاند. هر تبهکاري و آشوبي از آنها سر ميزند و چون کسي از آنها بيزاري جست، ناله ستمديدگي بلند ميکنند و داد و فرياد به راه مياندازند که اي مردم جهان! ما در ايران آزادي نداريم. ما ميخواهيم دشمني و بدخواهي را از بيخ و بن براندازيم. ما ميگوييم مردم خاور و باختر از هر نژاد و کيش بايد برابر و برادر باشند. ما مردم جهان را به اين چيزها ميخوانيم، ولي ايرانيان نميخواهند که ما اين روش را داشته باشيم و ميخواهند رستگاران را به هم بزنند...»صبحي براي بيان دغلکاري و نيرنگسازي بهائيان شواهد غيرقابل انکاري ارائه ميدهد. عدم تعلق خاطر بهائيان و رئيسشان به ايران و مردم اين کشور از اينجا مشخص ميشود که بهرغم ارسال مبالغ سرسامآور پول به شوقي افندي از ايران، در هيچ يک از حوادث طبيعي چون زلزله، هيچ کمکي به مردم آسيب ديده از جانب وي گزارش و ديده نشده است. اين واقعيت تلخ از قلم صبحي خواندنيتر است:«در اين سالها چندين بار مردم برخي از دهها و شهرها دچار زمينلرزه و سيلاب و ديگر آسيبها شدند و نيکخواهان جهان کمکهايي کردند. آيا شنيديد که شوقي دستکم ده ليره بدهد و با بينوايان همراهي کند؟ کسي نيست به اين مرد بگويد تو که دم از اين سخن ميزني: «که اي اهل عالم همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار». چرا کوتاهي کردي و از پول گزافي که هر سال با نيرنگ و افسون از کيسه مردم نادان اين آب خاک در ميآوري، اندکي از آن را بخشش نکردي؟ اگر تو پابسته اين آموزهاي «سراپرده يگانگي بلند شده به چشم بيگانگان يکديگر را ميبينيد»، چرا پول و خواستهاي را که ميشود بينوايان و مستمندان را از آن به نوايي رساند به هزينه گنبد طلا و سنگ مرمر ميدهي و مردم ساده و بيچاره را سرگرم اين انديشهها مينمايي؟ آري تنها کاري که در اين گونه پيشامدها ميکني که جز از نهاد پست بر نميخيزد، شادي و شادماني است که ميگويي سپاس خدا را که مردم گرفتار بدبختي و تيره روزي شدند».دولت در دولتفرقه بهائيت و سران آن که هيچ تعلق خاطري به ايران و ايرانيان نداشته و ندارند ،همواره خود را تافته جدابافته از ايران دانستهاند و براي خود ارگانها و سازمانهايي داشتند که وظايف موازي با ادارات حکومتي ايفا ميکرد. بهائيان براي خود سيستم عامل جداگانه ثبت ولادت، ازدواج و مرگ و مير و ... دارند. امر ازدواج و کم و کيف آن در اختيار «محفل روحاني» است؛ ضمن اينکه براي امور قضائي هم تشکيلات اداري ديگري به نام «لجنه اصلاح» دارند. صبحي دردمندانه ميگويد:«... اين گروه، از مردم ديگر بيشتر از اين آب و خاک سود ميبرند و به نيرنگهاي گوناگون در سازمانهاي کشور، خود و کسان خود را در ميآورند، ولي اندک دلبستگي به اين کشور ندارند. اينها در درون خود سازمانها در برابر سازمانهاي كشور فراهم كردهاند كه مايه شگفتي است. به نام «لجنه اصلاح» سازمان دادگستري دارند. به نام «محفل روحاني» سازمانهاي کشور برسد تا آنجا که برگ شناسنامه جداگانه براي خود چاپ کردهاند و از هر راهي ميکوشند تا مردم را بترسانند و بر همه چيز آنها دست يابند و چيره شوند».صبحي در ادامه چنين نگاشته است: «شوقي در ايران پا به جهان نگذاشته و هيچ گونه دلبستگي به اين کشور ندارد. از کجا اين همه خانه و زمين به دست آورده که بايد به دستور او دستهاي فريفتار (مبلغ) گروهي نادان را بفريبند يا بترسانند تا دارايي خود را به شوقي ببخشند. من اگر بگويم چگونه دارايي پارهاي از مردمان را به دست خود گرفته و زن و فرزندانشان را بيچاره و بينوا کردهاند، در شگفت ميشويد، از چندين سال پيش هر روز به بهانهاي فرمان فروش خانه و زمينها را ميدهد و پول آن را ميخواهد».از شواهد و قراين آشکار ميشود که املاک و ميراث پدر صبحي هم به همين سرنوشت دچار شده است: «پدرم که سال پيش در گذشت (1331) مرا از مرگش آگاه نکردند و تا من آگاه شدم، خانه را تهي کردند و بيآنکه به من سخن بگويند، هر چه بود به جاي ديگر بردند. پدرم چندين خانه داشت و چون بررسي کرديم، برگهايي در آوردند که در سال 1311 اين خانهها را به ديگران واگذاشته و آنچه از آن من بوده به شوقي رسيده!».صبحي از عمق نيرنگبازي و دغلکاري بهائيان چنين پرده بر ميدارد: «خوب باريکبين شويد و بينديشيد چون در تهران که پايتخت کشور است به مانند من آدمي که همه ميشناسندم، اين گونه نيرنگبازي کنند، آنچه از من است به دستم ندهند، در گوشه و کنار کشور با مردم بيپناه و بيچاره و بي زبان چه خواهند کرد؟!»و باز دوباره درباره پدر در جاي ديگر مينويسد: «... بدانيد که اينها پس از آنکه پدر مرا در زندگي هرگونه رنج دادهاند و او از ترس دم نزد و نگذاشتند مرا ببيند، اکنون که در گورستان خفته است، نميگذارند من بر سر خاکش بروم و از خدا دربارهاش خواهش آمرزش کنم...»آزادي بي حد و حصر جهودان بهائي در ايران، تعجب صبحي را برانگيخته است و غيرمستقيم از هيأت حاکمه ميپرسد: «اگر در آمريكا گروهي پيدا شوند که در ميان خود در برابر سازمانهاي کشور سازمانهاي جداگانه درست کنند و باج بگيرند و به نام مردي که آنجايي نيست و آن خاک را نديده و هرگز دلبستگي به آنجا ندارد، با نيرنگ و دستان، دارايي پارهاي از مردم را از چنگ آنان در آورد و فرمان نفله کردن دشمنان نيرومند خود را بدهند، آن مرد هم با آن بيشرمي، بزرگان آن سرزمين را به باد ناسزا بگيرند و هر يك را پاينام (صفت) زشتي بدهند و پناه به خداي جورج واشنگتن را در «اسفلالسافلين» بدانند و با ناجوانمردي صد گونه ستم و گزند به مردم برساند و جلوي آزادي همه را بگيرد، پيروان اين چنين مردي را آزاد ميگذارند که هر کاري بکنند؟!» و صبحي خود جواب ميدهد: «هرگز»... اين بود خلاصهاي از بازخواني کتابهاي «كتاب صبحي» و اما اينكه چرا و به چه علت رِژيم پهلوي چنين آزادي بي حد و حصري به بهائيان داده، حتي پزشک ويژه خود، سرلشکر دکتر ايادي را از ميان بهائيان انتخاب کرده بود، ميتواند موضوع پژوهش و تحقيقي ديگري باشد و مورد بحث ما در اين مختصر نيست. به اميد آنکه مورخان و پژوهشگران معاصر با مراجعه به اسناد و مدارک به دست آمده از درون رژيم پهلوي، اين موضوع را نيز همراه ديگر مسائل تاريخي مربوط به اين حزب سياسي بهائيگري مورد تحقيق و بررسي خاص قرار دهند.