
« وان» که از نوع برخورد همسایه جدید خیلی خوشش نیامده بود از پله ها بالا رفت و وارد خانه شد.
«وان ایورن» 39 ساله به همراه مادر پیرش در یک آپارتمان شهر «اوکونووک» آمریکا زندگی میکرد.20 سال پیش تنها دختر مورد علاقهاش به ازدواج صمیمیترین دوستش در آمد و او دیگر هیچ وقت تن به ازدواج نداد. از وقتی پدرش بر اثر بیماری سرطان مرد تصمیم گرفت در کنار مادرش باشد و از او نگهداری کند.
وارد آشپزخانه شد و یک فنجان چای برای خودش ریخت که مادر صدایش کرد:
- وان کجایی ؟ یه دقیقه بیا اینجا.
- چشم مادر الان میام.
به اتاق مادر رفت و او را سرگرم جابهجایی وسایل در کمد دیواری دید :
- این کتابها رو بذار اون بالا من دیگه جون ندارم.
- چیکار داری میکنی مادر، چرا اینجا رو به هم ریختی؟
- هیچی دنبال جعبه خاطراتم میگشتم.
- جعبه خاطرات؟ چی توش بوده؟
خندهای روی لبان زن نمایان شد و گویی خاطرات گذشته را مرور میکند گفت: نامههای که پدرت تو دوره نامزدی برام مینوشت و یه چند تا عکس قدیمی، دلم هوای پدرتو کرده بود برای همین خواستم به یاد روزای اول آشنایی اون جعبه رو نگاه کنم.
- پیداش کردین؟
- آره همین جاست. حالا بیا این خرت و پرتا رو بذار اون بالا.
«وان» روی صندلی رفت و جعبهای از مادر گرفت تا بالای کمد بگذارد در همین بین چشمش به تیغه تیزی افتاد: این چیه مادر؟
پیرزن که در حال نگاه کردن به عکسهای قدیمی بود سرش را بالا آورد و گفت: کدوم ؟ آ ... آهان اون تیغه نیست پسرم، بیارش بیرون تا بهت بگم فقط مواظب باش دستتو نبری.
مرد جوان به سختی تیغه را از زیر وسایل بیرون کشید و با تعجب پرسید: شمشیر! این مال کیه مادر؟
زن که با نگاه کردن عکسها،غرق خاطراتش شده بود با این سؤال پسرش لبخندی زد و گفت : مال پدربزرگت، وقتی جوون بود یکی از دوستای ژاپنیاش اونو بهش هدیه داد اما وقتی دید من ازش خوشم اومده یادگاری دادش به من.
چهره زن با یاد گذشته ناگهان در هم رفت و ادامه داد: این تنها یادگار و ارث پدری منه وقتی پدربزرگت ورشکست شد از غصه سکته کرد و مرد. طلبکارام ریختن تو خونه و همه چی رو با خودشون بردن فقط این شمشیر موند که اونم من قبلا یه جایی مخفی کرده بودم تا دست کسی بهش نرسه.
وان روی لبه تخت نشست و به شمشیر نگاه کرد. مادر سپس گفت: اگه خوشت اومده میدمش به تو.
- اما اینکه یادگاریه.
- خب حالا یه یادگاری از من به توست.
***
«وان» یادگار پدربزرگ را به اتاقش برد و با پارچهای سرگرم تمیز کردن آن شد که مادر صدایش کرد:
-وان غذا حاضره پسرم.
- الان میام مادر.
سر میز شام مادر خاطرات روزهای آشنایی با پدر «وان» را برایش تعریف کرد. پسر غرق شنیدن بود که ناگهان صدای کمک خواهی زنی را شنید: «کمک، یکی به من کمک کنه،...ولم کن نامرد».
مادر نگاهی به پسرش کرد،سپس به سمت پنجره رفت و بیرون را خوب نگاه کرد و گفت : یعنی صدا از کجا میاد ؟ یکی کمک میخواد «وان».
مرد جوان از جایش بلند شد، به سمت در رفت و آن را باز کرد:
- صدا از اینجاست مادر از خونه همسایه جدید میاد.
- مطمئنی پسرم؟
وان در حالیکه گوشش را به در خانه همسایه چسبانده بود گفت: آره خودشه صدا از همین جاست.
مادر گفت: بهتره به پلیس خبر بریم.
«وان» خواست به سمت تلفن برود که صدای فریاد زن دوباره بلند شد:« کمک، هیچ کی اینجا نیست به من کمک کنه ... ولم کن دست از سرم بردار، کمک ، کمک ...»
- میترسم تا اون موقع دیر بشه مادر.
بلافاصله به سمت اتاقش رفت پیرزن در حالیکه نگرانی در چهرهاش موج میزد پرسید: میخوای چیکار کنی ؟
«وان» جواب داد: باید به اون زن بیچاره کمک کنیم وقتی دیدمش حدس زدم یه ریگی باید تو کفشش باشه.
- کیو میگی «وان»؟
- همون همسایه بد عنق رو.
«وان» چشمش به شمشیری افتاد که هنوز روی تخت بود و فرصت نکرده بود جای مناسبی برایش پیدا کند. بلافاصله به سمت تخت را رفت و شمشیر را برداشت سپس در حالیکه از در بیرون میرفت به مادرش گفت: زود باش مادر به پلیس زنگ بزن.
«وان» پشت در خانه همسایه ایستاد تا در فرصتی مناسب حمله کند، مردد بود و نمیدانست کار درستی میکند یا نه که بازهم صدای فریادهای زن بلند شد: «به من کاری نداشته باش، چی از جونم می خوای نامرد ...یکی به من کمک کنه کسی اینجا نیست ...کمک کمک کمک ...»
با شنیدن فریادهای کمک خواهی زن، وحشت به جانش افتاد شمشیر را در دستانش فشرد و با لگد در را شکست سپس اسلحه سرد را روی «جک» که به مبل تکیه داده و با دیدنش شوکه شده بود کشید و گفت: زن بیچاره کجاست؟
«وان» وقتی جوابی نشنید شمشیر را به گلوی همسایهاش نزدیک تر کرد: بهت میگم اون زن کجاست کجا قایمش کردی ؟ زود باش حرف بزن
نوک شمشیر در گلوی مرد بیشتر فرو می رفت و او از ترس نمیتوانست حرف بزند: نشنیدی بهت میگم اون زن بیچار رو کجا بردی حرف بزن و گرنه میکشمت.
«جک» که از شدت ترس رنگش سفید شده بود به گوشه اتاق اشاره کرد. در همین هنگام دوباره فریادهای زن بلند شد «یکی به من کمک کنه».
«وان» سرش را برگرداند از آنچه روبه رویش میدید شوکه شد، امکان نداشت یعنی او و مادرش اشتباه کرده بودند؛ صدا از یک فیلم ویدئویی پخش میشد. مرد جوان در حالیکه از خجالت سرخ شده بود شمشیر را از گلوی مرد همسایه برداشت. در این هنگام پلیس هم سر رسید: اینجا چه خبره؟ جون کی در خطره؟
«جک» از جایش بلند شد و رو به ماموران گفت: جون من در خطره سرگرد تو خونه خودم هم امنیت ندارم.
وان حرفی برای گفتن نداشت. در همین حال مادر پیر سر رسید و وقتی دستبند به دستان پسرش دید رنگ از رویش پرید.
***
با شکایت همسایه «وان» دستگیر و به جرم ورود غیر مجاز به خانه جک، ایجاد خسارت و استفاده از اسلحه سرد در دادگاه «اوکونووک» به 33 ماه زندان محکوم شد. این در حالی بود که قاضی دستور داد یادگار پدربزرگ این مرد، ضبط شود.