
سمیه اسلامیکیاسری
بازپرس هنوز گوشی تلفن را بر نداشته بود که دستیارش از در وارد شد.
ـ میخواستم بهت تلفن بزنم.
ـ اتفاقی افتاده قربان.
ـ یک تصادف گزارش شده. تحقیق کن موضوع چی بوده؟
ـ حدود 5 صبح یک راننده عابری رو زیر گرفته. راننده متواری شده و مصدوم هم توی بیمارستان فوت شده. هیچ شاهدی هم وجود نداره. پسر 12 سالهاش هم همراهش بوده اما چیزی به یاد نداره. پرونده سانحه گزارش شده و فکر کردم لزومی نداشته باشد در جریان باشید.
بازپرس در حالی که تلاش میکرد ناراحتی خود را پنهان کند رو به دستیارش کرد و گفت:
ـ همیشه تأکید کردهام در هر اتفاقی که پای جان انسانی در بین باشد حتماً لزوم داره از جزئیات پرونده باخبر باشم.
دستیار منتظر ادامه بحث نشد. سکوت لحظهای بازپرس را غنیمت شمرد و از قاب در بیرون رفت. بازپرس داشت با خودش فکر میکرد گخ جریانی در راه است. حس پنهانی داشت او را به ماجرایی جدید میکشاند. او همواره به صدای این حس درونی گوش داده بود و میدانست که هیچ گاه پاسخ اشتباهی نخواهد شنید.
بازپرس داشت توی افکارش غرق میشد که دستیارش رشته افکارش را پاره کرد.
او با پروندهای در دست وارد شد و کنار میز بازپرس ایستاد. بازپرس نگاهی به پرونده کرد و نگاهی به دستیارش و در حالی که از روی صندلی بلند میشد گفت بهتر است مثل همیشه جزئیات خوبی درباره پرونده به من بدهی!
ـ مقتول کارمند شرکت نفت بود.
ـ و ساکن خانههای سازمانی!
ـ بله قربان.
ـ صبح روز هنگامی که قصد داشت برای سوار شدن به سرویس به خیابان اصلی بره یک ماشین اونو زیر گرفته.
ـ و پسر اون.
ـ همسر مقتول مدیر حسابداری دانشگاهه. چون مدرسه تعطیل بوده و همسرش باید به محل کارش میرفته پسر رو با خودش به شرکت نفت میبرد. البته پسر به دلیل خوابآلودگی چند متر عقبتر حرکت میکرد.
بازپرس پشت میزش نشست و مثل کسی که داستان جذابی را دنبال کرده باشه شروع به مطالعه پرونده کرد. دستیار داشت پیش خودش شرط میبست که بازپرس در نهایت اعلام میکند که این یک پرونده تصادف است که باید منتظر ماند که راننده دستگیر شود یا خودش را معرفی کند. جرأت بیان افکارش را نزد بازپرس نداشت، اما توی ذهنش داشت سر بازپرس داد میکشید که هیچی توی پرونده نیست. بیخود خود تو خسته نکن. بازپرس سرش را از روی پرونده بلند کرد و خطاب به دستیارش گفت میخوام همسر و پسر اون مرحوم رو ببینم. همین جا. دستیار داشت از در بیرون میرفت. که بازپرس گفت: در ضمن تحقیق کن آخرین نفری که مقتول رو زنده دیده کیه. اونو برام بیاری.
ـ اونو برای چی قربان.
ـ آدمها ممکنه آخرین لحظه زندگی چیزی به زبان بیارن که خیلی مفید باشه.
دستیار در حالی که وانمود می کرد چیز مهمی یاد گرفته از در خارج شد. با خودش گفت: خب که چی؟ ...
* صبح روز بعد
ساعت چند دقیقه از 8 گذشته بود و بازپرس تمام شب را در دفترش مانده بود و برای خودش پرسشهای زیادی طرح کرده بود. داشت سؤالها را توی ذهنش مرور میکرد که دستیارش از در وارد شد. همراهش مرد جوانی به همراه زن و نوجوانی وارد شدند. دستیار دریافت که نیازی به معرفی آنها ندارد. بازپرس از بالای عینکش نگاهی به میهمانان کرد و آنها را به نشستن دعوت کرد. رو به دستیارش گفت که کودک را بیرون منتظر نگه دار. اتاق در سکوت فرو رفته بود. انتظار که به درازا کشید همه چیز مطابق خواسته بازپرس بود که مرد جوان رو به بازپرس گفت: اسم من مهرداده و صمیمیترین دوست شهریار بودم. ایشون هم خانومش هستند. وقتی توی بیمارستان مرد من کنارش بودم اما اون فقط ناله میکرد.
ـ بازپرس با دقت به صدای لرزان جوان گوش میداد.
ـ شغل شما چیه؟
ـ دانشجوام.
ـ چقدر به خونه اون رفت و آمد داشتی؟
مهرداد با دلشوره به همسر دوستش نگاه کرد. عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. بغض راه گلویش را گرفته بود و با این سؤال احساس کرد که غافلگیر شده است. انتظارش را نداشت که بازپرس همین ابتدا به روابط آنها دامن بزند. رو به بازپرس کرد گفت:
ـ من هیچ وقت به منزلش رفت آمد نداشتم اما دوستان صمیمی بودیم.
بازپرس از جایش بلند شد. نگاهی به زن و نگاهی به مرد جوان انداخت و از زن پرسید.
شما هنگامی که همسرتان تصادف کرد در خواب بودید؟
ـ بله. سرویس دانشگاه ساعت 7 حرکت میشدم. من همیشه دیرتر از شوهرم از منزل خارج میشدم. بعد نگاهی به مرد جوان کرد و هر دو در اندوه خود باقی ماندند.
بازپرس پسر را احضار کرد و اجازه داد تا زن و مرد جوان بیرون اتاق منتظر بمانند.
زن و مرد در میان نگاههای آدمهایی که مدام در آمد و شد بودند به هم نگاه میکردند و گاه زیرلب به هم چیزی میگفتند. انتظار آنها پس از یک ساعت به سرانجام رسید و هر سه بیرون رفتند.
***
بازپرس توی چشمهای دستیارش نگاه کرد و گفت:
ـ این جا یک شهر کوچیکه.
ـ درسته؟
ـ بنا بر این میخوام همه تاکسیهایی رو که دچار سانحه تصادف شدن به اینجا بیارید.
ـ تاکسی برای چی ؟
ـ چون خودرو تاکسی بوده . پسر اون تاکسی رو دیده. بقیه رو خودت متوجه میشی.
در ضمن قبل از اون به همه تعمیرگاههای شهر سر بزنین.
دستیار در حالی که دور میشد زیر لب چیزهایی میگفت که بازپرس نشنید.
مأموران پلیس شروع به تجسس در شهر کردند و بیش از 20 خودرویی را که دچار سانحه تصادف از جلو شده بودند به پارکینگ کشاندند. رانندهها هر کدام اعتراض میکردند و بیشتر به دلیل اینکه یک روز بیکار مانده بودند فریاد میکشیدند. دستیار نارضایتی آنها را که دید فریاد زد:
پازپرس تضمین کرده پول همه شما رو پرداخت کنه.
صداها به همهمه تبدیل شد و صدای دورگهای بلند شد که: خب اینو از اول میگفتی.
بازپرس شروع به بازجویی از رانندهها کرد. دستیار حالا ایستاده بود کنار خیابان و میدید که آنها یکی یکی سوار ماشینهای خود می شوند و در حالی که زیر لب چیزی میگویند راهشان را میکشند و میروند.
انتظارش آن قدر طول کشید تا اینکه او را با یک راننده داخل پارکینگ تنها دید. بازپرس داشت گرد ماشین چرخ میزد. راننده داشت میگفت: خدمتون عرض کردم. خواهرزادهام زده.
ـ اینو که فهمیدم.
ـ چند شب پیش آمد در خانه گفت سحر جایی کار داره و تا 7 صبح بر میگرده.
ـ خب
ـ وقتی برگشت گفت توی محل زده به چراغ برق
ـ کدوم
ـ در خانهشان
ـ خب. با هم میریم در خانهشان. سوار شو.
ـ راننده نگاهی به بازپرس کرد و نگاهی به دستیار. دستیار قبل از اینکه بازپرس حرفی بزند سوار تاکسی شد. توی راه بازپرس به راننده نگاه کرد.
بازپرس گفت: خب این خواهرزاده شما کی باشن.
ـ اسمش مهرداده. دانشجوی پرستاریه...
بازپرس در میان حرفهای راننده به صورت دستیارش نگاه کرد و تا رسیدن به محل سکوت کرد و ترجیح داد به حرفهای راننده که صحبتش گرم شده بود گوش کند. راننده در میان کوچه بنبستی توقف کرد و در خانه بزرگی را به بازپرس نشان داد و گفت: این خانه مهرداده. بازپرس از ماشین پیاده شد و همه چراغها را نگاه کرد و سر کوچه منتظر راننده ماند.
*
شب از نیمه گذشته بود.
بازپرس به صورت مهرداد نگاه کرد. مهرداد داشت در خودش فرو میرفت. بازپرس گفت تو زمانی که همسرش خونه نبود بارها به خونه مقتول رفتهای
ـ این حقیقت نداره. من با او صمیمی بودم اما ...
ـاما پسرش بارها تو رو دیده.
ـ صحنه تصادف هم که ساختگی بود. در ضمن من نمونه خونی را از روی شیشه به دست آوردم که نشون می ده خون یک انسانه. در واقع نشان میده خون مقتوله. همه شواهد علیه شماست. همسر اون هم گفته که شما به اون علاقهمند بودین. اما پسرجان شما خداوند رو در نظر نگرفتین. من تو رو چند لحظه ترک میکنم. بهتره با وجدان خودت صادق باشی یا یک عمر عذاب نکشی... بازپرس داشت از اتاق بیرون میرفت که بغض مهرداد ترکید. بازپرس در همان حالت بر جا ماند تا اینکه مهرداد گفت من او را کشتم. برای رسیدن به همسرش او را کشتم.
ما به هم علاقهمند شدیم اما او شوهر داشت و برای رسیدن به او باید مانع سر راه رو بر میداشتم.
با این اعتراف مهرداد به عنوان قاتل بازداشت و محاکمه شد. مهرداد بعدها با جلب رضایت توانست از طنابدار نجات پیدا کند.