
محدثه جعفری آلوستانی
روزهای آخر سال که میشود، همه یک جورایی حریص میشوند. از بازاری تا کارمند، همه تمام زور خود را میزنند تا با اضافه کاری و افزودن محصولات جدید به ویترین حجرههای خود، دو قرانی به دارایی خود اضافه کنند و مدام افسوس این را میخورند که چرا ملت سالی دو، سه بار عید نوروز ندارند و کلی از دست ثانیهها حرص میزنند که چرا اینقدر تند میروند. هر چه به ساعت شنیدن صدای توپ تحویل سال نو نزدیکتر میشوند، بازوهایشان قدرت بیشتری میگیرد برای وصول مطالبات و افزودن به حسابشان!
اما این وسط، یک عده هستند که روزهای آخر سال، هر چه بد و بیراه بلدند نثار جان این ثانیههای لعنتی میکنند که چرا اینقدر کند میگذرند؟ آن هم قشر شخیص و مظلوم روزنامهنگار است. بله، قضیه برای جماعت مطبوعاتی کلی توفیر دارد با کاسب و بانکی و معلم و ... روزهای آخر سال و انجام اضافه کاری برای ما، ماههای اول زمستان است. دلمان را میدهیم به سردی زمستان و زیر آسمان همیشه بارانی شهرمان میرویم دنبال خبر. آنقدر میرویم تا کفشهایمان پر از آب باران شود و به شلاپ و شلوپ بیفتد. آنقدر میرویم تا دستهای استخوانیمان قرمز شوند. بیخیال وصول مطالبات. بدون اینکه نگران خالی بودن حساب بانکیمان باشیم؛ چرا که به شکممان یاد دادهایم تا زود سیر شود وگرنه هیچ فرقی با گروه اول نداشتیم. خبرها را که جمع کردیم تازه کارمان شروع میشود. مینشینیم و شروع میکنیم به نوشتن. حالا ننویس، کی بنویس. بعضی وقتها هم که شکممان به قار و قور میافتد و به قول معروف شپش هم در جیبهایمان قمار بازی میکند، قلممان را میگذاریم لای یک تکه نان و گاز میزنیم. تعجب کردید؟ وقتی هم که حرف آن عده از دوستان عزیزمان را به یاد میآوریم که به ما میگویند: «اگر مَردید، بروید زور بزنید و نان بازویتان را بخورید، نه قلمتان را»، بیشتر حس قلم خوریمان برانگیخته میشود. خلاصه مینویسیم. کاغذ را سیاه میکنیم اما چه کسی میداند این کاغذهای سیاه حاصل تمام زندگی ما هستند؟ دلخوشیهای کوچکی داریم. روزهای آخر اسفند هم که میشود، احساس میکنیم خوشبخت ترین موجود عالم هستیم. دلمان غش میرود برای بعدازظهرهای دهه اول فروردین که اقلا یک دل سیر میتوانیم بخوابیم. بیخیال عید میشویم و عیدی. خودمان را در اتاقمان حبس میکنیم و دلمان میخواهد که حداقل 13 روز از دنیای بیرون فاصله بگیریم و یک سری هم به خودمان بزنیم. درست عین دانشآموزان تنبلی که تعطیلات نوروز را یک موهبت الهی میدانند، ما هم میمیریم برای تعطیلات 13 روزه. خیالمان راحت است که دیگر این فکر لامصب مشغول گزارش هفته بعد نیست.
دیگر جوش این را نمیزنیم که فلان خبر سوخت. حناق این را نمیگیریم که خاک بر سرمان که در مصاحبه مطبوعاتی فلان مدیر نبودیم! کلافه نیستیم که با نتایج درخشان فلان تیم ورزشی چه تیتری میتوانیم بزنیم. خیالمان از گیر دادن ارباب رجوع برای جابهجایی حرف«ز» و «ر» در آگهیاش راحت است. یک آن به خودمان میآییم که ای دل غافل «عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم». بیخیال، عوضش در خانه ذهن و دلمان حسابی گرد و خاک راه میاندازیم. باز هم بیخیال ...