
قسمت اول
برگرفته از یک ماجرای واقعی
صدای گریه کودکان و ناله زنانی که خبر مرگ فرزندشان را به آنها میدادند در فضا طنین غمانگیزی انداخته بود با خود فکر کرد چه کار خوبی انجام داد وقتی در میان آن همه غم و مصیبت، آواز شادی را در گوش هموطنانش زمزمه کرد.
آن روز را به یاد آورد فقط یک روز به جشن ازدواجشان مانده بود تمام کارهای لازم را انجام داده بودند رزرو سالن، آرایشگاه و... لباس عروسی آخرین خرید بود که آن اتفاق شوم افتاد ...
روز آشنایی
«تریاتنو» فقط 17 سال داست که در یک زیارتگاه در اندونزی با «سیتی» آشنا شد. عصر یک روز بهاری، وقتی دختر 14 ساله از آنجا بیرون آمد پایش سر خورد و به زمین افتاد. چند جوان که از روبهروی زیارتگاه میگذشتند با دیدن این صحنه خندیدند و رفتند او نمیتوانست از جایش بلند شود:
ـ ببخشید خانوم میتونم کمکتون کنم؟
ـ نه به کمک شما احتیاجی ندارم.
ـ اما فکر کنم پاتون ضربه خورده.
ـ گفتم که خوبم لطفاً مزاحم نشید.
«سیتی» خواست از جایش بلند شود اما دوباره زمین افتاد. انگار پسر جوان راست گفته و پایش ضربه خورده بود با نگاهش به او فهماند که نیاز به کمک دارد پسر هم بلافاصله جلوی یک ماشین را نگه داشت و او را به بیمارستان رساند. حدس آنها درست بود و پای دخترک شکسته بود:
ـ میشه ازتون یه خواهشی کنم.
ـ بفرمایید خانوم.
ـ این شماره خونه ماست لطفاً تماس بگیرید و به پدرم بگید که من اینجام.
ـ چشم حتماً.
پس از تماس «تریاتنو» پدر و مادر «سیتی» خود را به بیمارستان رساندند. پای دختر گچ گرفته شد و آنها پس از تشکر از ناجی دخترشان از او خداحافظی کردند و به خانه رفتند.
طعم عشق
مردد بود نمیدانست کاری که میکند درست است یا نه؟ اما دیگر این چیزها حالیش نمیشد. از وقتی او را دیده بود دلش لرزیده و خواب و خوراک نداشت تصمیمش را گرفت، دستش را به طرف گوشی برد و با شمارهای که از دختر داشت تماس گرفت:
(صدای بوق بوق بوق) ... بله بفرمایید.
ـ اِ ... اِ ... س. . سلام خانوم.
ـ سلام شما؟
ـ م ... من «تریاتنو» هستم، به جا آوردید؟
ـ «تریاتنو» ... آ بله همون آقایی که اونروز منو به بیمارستان رسوند
ـ بله خودم هستم.
ـ من و پدر و مادرم خیلی مدیون شماییم. نمیدونم اگه اونروز شما نبودید وسط اون همه شلوغی چه اتفاقی برای من افتاده بود.
ـ خواهش میکنم این فقط یه وظیفه انسانی بود. الان حالتون چطوره پاتون بهتره؟
ـ آره چند روز دیگه باید گچشو باز کنم.
ـ انشاءالله که هرچه زودتر بهتر میشید.
ـ ممنون از اینکه زنگ زدید کاری ندارید؟
دختر نوجوان با تصور اینکه«تریاتنو» برای احوالپرسی زنگ زده پس از این گفت و گو خواست خداحافظی کرده و گوشی را قطع کند که پسر وسط حرفش پرید:
ـ راستش من میخواستم راجع به یه موضوعی باهاتون صحبت کنم.
ـ چه موضوعی؟
...صحبت تلفنی «سیتی» و «تریاتنو» طولانی شد پسر جوان از او خواست اجازه دهد با خانوادهاش صحبت و او را خواستگاری کند. دخترک که از شنیدن پیشنهاد«تریاتنو» شوکه شده بود فرصت خواست تا موضوع را با خانوادهاش در میان بگذارد بنابراین موضوع را از طریق مادرش به پدر گفت:
ـ نه من مخالفم اون پسر فقط 17 سال داره چطور میخواد از پس یه زندگی بر بیاد؟
ـ درسته عزیزم اما اون «سیتی» رو دوست داره و میتونه خوشبختش کنه، فقط یه کم بهش فرصت بده.
ـ سیتی چی اونم دوستش داره؟
ـ نمیدونم اما فکر کنم بهش علاقهمند شده .
ـ اما اونا هنوز بچهاند.
... پدر سیتی همچنان مخالف بود. سه سال گذشت و بالاخره پس از رفت و آمدهای مکرر و پذیرفتن شرایط عجیب و غریب پدر «سیتی»، دو جوان عاشقپیشه به عقد هم در آمدند:
ـ سیتی امروز خودمو خوشبختترین مرد روی زمین میدونم امیدوارم هیچ چیزی ما رو از هم جدا نکنه.
ـ خدا باهامونه عزیزم، نمیذاره ما از هم جدا بشیم.
لباس عروس
قرار بر این بود «تریاتنو» تا پایان تحصیلات «سیتی» صبر کند و پس از آن عروسش را به خانه ببرد دو سال دیگر هم گذشت و درس«سیتی» تمام شد. همه چیز مهیا بود سالن، آرایشگاه و...
«تریاتنو» در شرکت نشسته بود و لیست لوازم مورد نیاز خانه جدید را یادداشت میکرد دلش میخواست وقتی همسرش فردا برای اولین بار پا به خانه مشترکشان میگذارد هیچ چیز کم نباشد لیست همه وسایل را مینوشت که تلفن زنگ زد، پشت خط «سیتی» بود:
ـ سلام امروز خیاطم زنگ زد و گفت که لباس عروسم آماده است خواستم هر وقت کارت تموم شد بیایی دنبالم تا باهم بریم لباسو تحویل بگیریم.
ـ باشه «سیتی» من تا نیم ساعت دیگه اونجام.
فنجان چایش را سر کشید، کتش را پوشید و از شرکت خارج شد هنوز پلهها را کامل پایین نیامده بود که چشمش به «حمزه» دوست و همکار قدیمیاش افتاد. هفت ماهی میشد که با یکدیگر قهر بودند اختلاف آن دو به یک قراردادکاری برمیگشت. «حمزه» به خاطر بیتجربگیاش باعث شده بود موقعیت کاری «تریاتنو» به خطر بیفتد و همه چیز به ضرر او تمام شود در این میان او هیچ وقت اشتباهش را نپذیرفت و خود«تریاتنو» را مقصر این ضرر وزیان میدانست. اختلاف آن دو باعث کدورت بینشان شده بود و تمام این مدت با یکدیگر قهر بودند. تازه داماد احساس کرد بهتر است این اختلاف کهنه را دور بریزد و در بهترین روز زندگی، دوست قدیمیاش را به جشن ازدواجش دعوت کند. از روبه رویش گذشت اما غرورش اجازه نمیداد بعد از آن ماجرا خودش مستقیم پا پیش بگذارد، بنابراین وقتی «حمزه» وارد ساختمان شد به طرف ماشینش رفت و کارت عروسی را روی کاپوت ماشین گذاشت. مرد جوان لبخندی حاکی از رضایت بر لبش نمایان شد. سپس دنبال «سیتی» رفت و همراه او به طرف مزون لباس حرکت کردند. وقتی جلوی مزون رسیدند «سیتی» از ماشین پیاده شد و «تریاتنو» منتظر ماند:
ـ زود بیا عزیزم امیدوارم لباست قشنگ شده باشه خیلی دوست دارم زودتر تو رو توی این لباس ببینم.
ـ عجله نکن تا فردا چیزی نمونده، حالا هم مثل یه پسر خوب اینجا منتظر باش تا من بیام.
ـ باشه برو زود بیا.
«سیتی» نگاهی به «تریاتنو» کرد که مشتاقانه منتظر بود تا او با لباس عروس برگردد وارد مزون شد، هنوز پایش را داخل نگذاشته بود که احساس کرد زمین زیر پایش میلرزد...
ادامه در شماره بعدی