کد خبر: 207989
تاریخ انتشار: ۰۷ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۷:۱۱
گفتگوی «جوان» با حاج بهزاد پروین قدس، رزمنده عکاس
احمدرضا بیضایی - حاج بهزاد پروین قدس از هنرمندان بسیار پرکار دفاع مقدس و از یاران شهید باکری و از رزمندگان لشگر سرافراز 31عاشوراست. وقتی تلفنی از او برای گفتگو در باب شهید باکری درخواست وقت کردم با اینکه این روزها سرش شلوغ بوده و در غم از دست دادن پدر معزز خود که از پیر غلامان جبهه‌ها بوده عزادار است، خیلی بی‌تکلف گفت: فردا ساعت 5 بیا! دفتر کار ساده و بی آلایش حاج بهزاد محیطی مصفاست که با تصاویر شهدا تزیین شده و حضور در آن و میهمان صمیمیت و تواضع جاری حاج بهزاد شدن لذتی است مملو از یاد شهدا بخصوص عاشورائیان لشگر عاشورا و در صدر آنها فرمانده دلاور و پرآوازه‌‌اش شهید آقا مهدی باکری. به ایشان پیشنهاد می‌کنم که گفتگویمان حالت کلیشه‌ای مصاحبه را نداشته باشد و ایشان خود از هر کجا که صلاح می‌دانند شروع به صحبت کنند و من شنونده باشم. آنچه در زیر می‌خوانید گزیده کوتاهی از ماحصل چهار ساعت نشستن پای صحبت‌ حاج بهزاد است که مهدی باکری را از نزدیک دیده و بارها چهره آسمانی او را زینت لنز دوربین خود کرده است.
***
بسم الله الرحمن الرحیم - سلام و صلوات خدا بر روح پرچمدار لشگر 31 عاشورا، فرمانده ملک دلها، آقا مهدی باکری.
آقا مهدی را نباید به دید نظامی نگاه کرد؛ به‌عنوان فرمانده لشگر یا سپاه. هر چند آن فصل هم جای خودش و بحث خودش را دارد و در این وادی و در باب دکترین نظامی شهید باکری خیلی سخن‌ها گفته‌اند و رفتار و تصمیمات فرماندهی ایشان را تبیین کرده‌اند که خیلی هم نادر بوده است.
اگر بخواهیم از زبان خودمان نباشد و از دیدگاه شخصیت‌هایی مثل مقام معظم رهبری یا فرمانده سپاه وقت، آقا محسن رضایی، یا فرماندهان دیگری که هم‌رده بوده‌اند و در مقام آقا مهدی سخن گفته‌اند سخن بگوئیم، می‌بینیم که همه به اتفاق، آقا مهدی را به‌عنوان یک شخصیت استثنائی می‌بینند. از باب مثال عرض می‌کنم در دیداری خصوصی که با رهبر معظم انقلاب داشتیم، صحبتی از آقا مهدی شد؛ آقا فرمودند که: "در دیدار آخری که قبل از عملیات بدر با این بزرگوار داشتیم، هر چه از لبان آقا مهدی خارج می‌شد من در سررسیدم می‌نوشتم و هنوز آن سر رسید را دارم." و ادامه دادند که بالاخره فرماندهان لشگری که بودند و شهید شدند اینها هر کدام برای خودشان عالمی داشتند، ولی آقا مهدی استثناء بود. این هم بر می‌گردد به اینکه آقا مهدی قبل از اینکه فرمانده لشگر باشد، قبل از اینکه شهردار باشد، قبل از اینکه دادستان باشد، قبل از اینکه فرمانده سپاه باشد، قبل از اینکه دانشجوی مبارز سیاسی باشد، اصلاً قبل از انقلاب، ایشان خودشان را ساخته بودند. کارنامه مدیریتی ایشان در شهرداری و اینها هم که خیلی گفته شده که باز ریشه در ساختار وجودی آقا مهدی داشت. در مقام فرمانده لشگر هم امانتدار بوده، شجاع بوده، نترس بوده، خوابش کم بوده، استراحتش کم بوده و این در مجموع صفاتی بوده که بواسطه آنها به آن مقام و منزلت رسیده...

اینها از کجا نشآت می گرفت؟
در موردش بحث وجود دارد و در این وادی هیچکس وارد نشده و دنبالش نرفته که ببینم چرا آقا مهدی اینگونه بوده؟ چرا آقا مهدی کلامش، پیامش، حضورش و نفَسش یک طوری بود که دل‌ها را می‌ربود؟ شخصی مثل من ناچیز که می‌خواستم از او عکس بگیرم، از او حیا می‌کردم. چون آن شخصیت بزرگوار حائل می‌شد و خجلت پیش می‌آمد و من نمی‌توانستم عکسش را بگیرم! حالا اینکه خودشان هم اجازه نمی‌دادند و می‌گفتند برو از بسیجی‌ها عکس بگیر؛ این یک بحث دیگری بود. آقا مهدی همیشه بچه‌ها را با نام "بنده خدا"، "مؤمن" اینطوری صدا می‌زد و اگر حالا خیلی جدی می‌شد و به نام صدا می‌ز‌د، ما به آن به نام صدا زدن شک می‌کردیم و از خودمان می پرسیدیم که واقعاً آقا مهدی مرا صدا می‌زند؟! یعنی آن حجب و حیا نمی‌گذاشت به آقا مهدی نزدیک بشویم. حالا ممکن است که این روزها بشنویم که یک عده بگویند ما به آقا مهدی گفتیم چنین کنیم، چنان کنیم، نه! نبوده این قصه‌ها. واقعاً اینگونه نبوده. چه در عملیات‌ها، چه در تصمیمات، چه در سخنرانی‌ها، آقا مهدی یک ابهتی داشت و یک منزلتی داشت که همه در برابر ایشان عقب می‌کشیدند. حتی حمید آقا باکری که خودش یلی بود و علمدار لشگر بود، بواسطه آن حریمی که آقا مهدی داشت خیلی راحت یا سفت و سخت نمی‌توانست با آقا مهدی صحبت کند. ممکن است بعضی آقایان بگویند که ما داریم با الفاظ بازی می‌کنیم. نه! این نیست، اینها را ما واقعاً دیده‌ایم.
اگر بخواهیم به زندگی ایشان مروری داشته باشیم، من تیتروار نوشته‌ام و عجیب است که آقا مهدی با این سنی که داشته چقدر فعالیت داشته... این بزرگوار متولد میاندوآب در 1333 بود، فارغ التحصیل رشته مکانیک از دانشگاه "آذرآبادگان" [تبریز] بوده، سوابق سیاسی داشته با تشکل های مکتبی و معتقد به ولایت. لازم است اشاره کنم که باز این حرف را آقا به من فرمودند که: "من دوره‌ای که در مشهد بودم یک جوانی می‌آمد پیش من که بعد فهمیدم مهدی باکری است." یعنی قبل از انقلاب ایشان خدمت آقا رسیده بود.
محتوای این دیدارها چه بوده؟ چیزی ثبت شده؟
اینها چون مطالبی است که منتسب به آقاست من نمی‌خواهم وارد بشوم و هر چه هست باید از کلام آقا بشنویم و یکسری البته در "کنگره سرداران شهید آذربایجان" مطالبی آورده بودند که باید در آنها تحقیق و پژوهش بشود تا مشخص شود که این ارتباطات بر چه مبنایی بوده، چه ضرورتی بوده، اصلاً چه شناختی آقا مهدی از شخص آقا داشته، از کجا می دانسته‌اند ایشان آنجا هستند و اینها یک چیزهایی است که باید روشن بشود و ما توی این فاز وارد نشده‌ایم.
گذشته از دیدار با آقا، در مورد فعالیت های ایشان و سمت های مختلف‌شان بگویید...
سال 57 با فرمان حضرت امام (ره) برای سربازان ارتش، ایشان در سمت افسر وظیفه از پادگان فرار می‌کند و تحت تعقیب ساواک قرار می‌گیرد. مسئولیت‌های پس از انقلابشان، عضویت در سپاه بوده در سال 58، در سازماندهی نهادهای انقلابی در استان آذربایجان‌شرقی و غربی نقش داشته ، دادستان ارومیه در سال 58 بوده و یک مقطعی هم عضویت در شورای جهاد سازندگی آذربایجان‌غربی. سال 59 ایشان به‌عنوان فرمانده سپاه در مبارزه با عناصر تجزیه‌طلب و دست‌نشانده بعثی که در کردستان بوده‌اند نقش بسزایی داشته و همینطور در مبارزه با منافقین و معاندین و کوموله و غیره. در تاریخ دوازدهم آبان 59 ایشان اعزام شده‌اند به جنوب که در آنجا هم با شهید شفیع‌زاده که مبتکر توپخانه سپاه بود همراه بوده‌اند و در عملیات شکست حصر آبادان نقش بسزایی داشته‌اند. بعداً معاون تیپ 8 نجف اشرف می‌شوند که این هم باز از زبان شهید کاظمی ثبت شده که آقا مهدی با وجود اینکه معاون ایشان بوده، تصمیماتشان خیلی مد نظر ایشان گرفته می‌شد. تا عملیات بیت‌المقدس در همین معاونت فرماندهی بوده و در عملیات رمضان است که آقا مهدی فرمانده "تیپ عاشورا" می‌شود. در عملیات مسلم بن عقیل باز فرمانده تیپ عاشورا بوده که من خودم هم در آن عملیات بودم. یکسری نوارهای کاست و بیسیم و اینها مربوط به عملیات مسلم بن عقیل هست که من تحقیق و پژوهشی داشتم روی آن‌ها. در همین عملیات مسلم بن عقیل یک عده جماعت راحت‌طلب بودند که به جبهه آمده بودند و اینها در بحبوحه عملیات، در تدارکات آقا مهدی را پشتیبانی نمی‌کردند. آقا مهدی خیلی با ناراحتی می‌آید برای اعتراض و سؤال که شما چرا نمی‌رسانید؟ چرا پشتیبانی نمی‌کنید؟ این آقایان که خیلی در وادی شناخت آقا مهدی نبودند خیلی با تندی با آقا مهدی صحبت می‌کنند که روی نوار کاست صدایشان ضبط شده و این نوار کاست را من الان دارم. چنان آقا مهدی صبوری می‌کند در برابر این صحبت‌های آنها که عجیب است. آنها با آقا مهدی به‌عنوان فرمانده تیپ بی‌احترام که هیچ، خیلی با تندی صحبت می‌کنند و تشر می‌زنند و می‌گویند که شما چه فکر کرده‌اید و ما به جبهه آمده‌ایم و...! آقا مهدی خیلی با صبوری و با استدلال‌های معنوی و ارزشی و با این جملات که عزیزان من اینجا عملیات است و ما برای خدا آمده‌ایم و این حرف‌ها با آنها برخورد می‌کند بدون اینکه دستوری بدهد یا برخوردی بکند که مثلاً این‌ها را بگیرید دستگیر کنید... اینقدر صبوری می‌کند که توی نوار کاست صدایش هست که یک‌نفر می‌پرد وسط و می‌گوید که بابا شرم کنید! حیا کنید، ایشان فرمانده تیپ است. ایشان آقا مهدی باکری هستند که دارند با شما اینطور صبوری می‌کنند، شمایی که وسط عملیات رفته‌اید دنبال راحت‌طلبی و لای پتو و خوردن و خوابیدن و ایشان فرمانده تیپ هستند که دارند اینطوری با شما صبوری می‌کنند.
بعد می‌آید فرمانده لشگر می‌شود که در عملیات والفجر یک بوده که «لشگر 31 عاشورا» تشکیل شده بود. که من باز توی این عملیات بودم و توی این عملیات بخاطر فشاری که به آقا مهدی آمد – طوریکه آقای «مهدیقلی رضایی» هم تأیید می‌کرد این مطلب را – از بس خسته بود آقا مهدی، در حین عملیات به زمین می‌خورد یعنی خوابش می‌برد یا بیهوش می‌شود. معمولاً توی عملیات‌ها، آقا مهدی اصولاً چند کیلو وزن کم می‌کرد. توی والفجر یک و شرهانی هم همین قصه بود. قبل از عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک، که من نیروی اطلاعات عملیات بودم، آقا مهدی خب خیلی با بچه‌های اطلاعات همراه بود. هم بخاطر حساسیت کاری‌شان و هم یک افت و خیزهای خیلی دوستانه و گرمی داشت. وقتی هم می‌آمد توی جمع، آدم اصلاً احساس نمی‌کرد این فرمانده لشگر است. با یک لباس ساده و با یک اندام متواضع که حالا بگوییم خیلی دیسیپلین و اینها داشت، نه! خیلی راحت بود. معصیت‌های ما اینقدر هست که به یکی از آنها من اینجا اعتراف می‌کنم! (می‌خندد) من یک روز داشتم سیگار می‌کشیدم پشت تپه که آقا مهدی با مصطفی مولوی داشت می‌آمد و یک لحظه مرا در آن حال دید. خب آقا مهدی و سیگار دست من دیدن خیلی برای من بد بود. یواشکی سیگار را توی دستم قایم کردم یعنی فرصت نکردم که خاموش کنم. آقا مهدی تا هول شدن مرا دید، سریع یک چرخش صد و هشتاد درجه زد و رفت. بعد از رفتنش من سیگار را خاموش کردم و ماندم که وا مصیبتا چی شد و خیلی بد شد. بدون اینکه ایشان چیزی به من گفته باشد.
شهید باکری در عملیات والفجر 2 باز فرماندهی لشگر را بر عهده داشت. بعد والفجر سه می‌آ‌ید تا عملیات خیبر که باز در سمت فرماندهی لشگر بود و اینجا هم باز برای خودش قصه‌های زیادی از این شخصیت بزرگوار داریم.
آقا حمید باکری در این عملیات به شهادت می‌رسند؛ واکنش آقا مهدی به این اتفاق چه بود؟
آقا مهدی می‌آ‌ید کنار کانال سوئیب جایی که 80 -100 متر با پیکر حمید آقا فاصله داشته. بچه‌ها می‌خواستند پیکر حمید آقا را بیاورند که آقا مهدی ندا می‌دهد که بگذارید زمین؛ اول شهدای دیگر، بعد حمید. که یکسری از بچه‌ها شب مخفیانه می‌روند که حمید آقا را بیاورند، اشتباهی می‌آورند، شهید دیگری را می‌آورند. حالا بماند که یک ارتباط بسیار تنگاتنگ عجیبی بین آقا مهدی و حمید آقا بود. یک دوستی خاصی بین خودشان داشتند؛ سوای اینکه حمید آقا معاون لشگرش بوده، مغز لشگر بوده، این بجای خود ولی یک ارتباط دوستی و برادری خاصی با هم داشتند ولی آقا مهدی اینقدر بزرگوار بوده که آنطوری که من شنیده‌ام مانع آوردن پیکر حمید آقا می‌شود و فقط دو قطره اشک آمد روی گونه‌هایش و با آن چهره غبار گرفته‌ای که داشت این دو قطره اشک روی صورتش دو تا راه روی این غبارها باز کرد که یکی از بچه‌ها یک مطلبی برای این دو قطره اشک روی گونه‌های آقا مهدی نوشته بود که خیلی زیبا بود.
بعد دیده بودند که یکنفر آمد لودر را برداشت میان دود و گرد و غبار و گل و لای دارد کار می‌کند و میگ‌های عراقی هم می‌خواهند این لودر را بزنند. آقا مهدی قصد داشته دژی به طول دو کیلومتر بزند. می‌دیدند که این هواپیماها هی شیرجه می‌روند و می‌خواهند این لودر را بزنند و این لودر بیل پاکت را بلند می‌کرده و این تیرباری را که لودر را می‌ز‌ده به این شکل مهار می‌کرده و خودش را در گرد و غباری که لودر ایجاد می‌کرد گم می‌کرده تا بالاخره این دژ را زد که بچه‌ها بتوانند عقب بکشند. یکی از فرماندهان می‌گفت من با خودم گفتم بابا این هر کسی که هست دیگه آخرشه! من باید بروم ببینم این کیه؟ که همه بهش می‌گویند بابا اصلاً به شعاع پانصد متری آن لودر دارد خمپاره می‌خورد و هواپیماها می‌زنند و این هر کسی که هست دیگر تا حالا مرده، این به سیم آخر زده! که ایشان می‌گوید نه هر اتفاقی بیفتد من می‌خواهم بروم ببینم چه کسی است تا اینکه زیر باران توپ و تیر و ترکش خودش را به لودر می‌رساند و می‌بیند که آقا مهدی است. ببینید، تصور کنید حالا فرمانده لشگر می‌توانست یک راننده لودری پیدا کند، به‌خصوص در آن وضعیتی که برادرش شهید شده بود.
بعد از عملیات خیبر آقا مهدی به نیروها دستور داده بود که بروند مرخصی. خودش نامه‌هایی به خانواده‌اش نوشت و نرفت. شهید داودی می‌‌گفت من وقتی می‌خواستم برای اجازه مرخصی وارد چادر آقا مهدی بشوم با یک حالت خاصی داشتم می‌رفتم تو و تصورات خودم را داشتم پیش خودم که آقا مهدی الان در خلوت حمید آقاست و چه می‌کند و چون عملیات یک مقدار نابسامانی داشت زیر فشار بوده و الان در چه حالی است و... وارد که شدم دیدم دستش کتاب «حماسه حسینی» استاد مطهری است و دارد مطالعه می‌کند. می‌گفت اصلاً مات شدم وقتی دیدم زبانم بسته شد و هر چه می‌خواستم بگویم یادم رفت. حتی نتوانستم بگویم آقا مهدی خدا روح برادرتان را غریق رحمت کند. می‌گفت اصلاً وا ماندم. آقا مهدی گفت: "بفرمائید آقا رضا" من هم گفتم: "آقا مهدی آمده‌ام خداحافظی" و خلاصه‌اش کردم و یواشکی در رفتم! اصلاً نشد که بگویم: "آقا مهدی ما هم برویم؟" دیدم این خلاء یا نیاز در آقا مهدی یا هر چیزی که بشود اسمش را گذاشت دارد با "حماسه حسینی" شهید مطهری تغذیه می‌شود. بعد عملیات بدر را داریم که دیگر اوج آقا مهدی است. اوج فرماندهی، اوج زیبایی‌ها و اوج شهامت و شجاعت این بزرگوار بود.
خیلی‌‌ها گفته‌اند و توی همین روایات و خاطراتی که ثبت شده هم هست که آقا مهدی در بدر چیز دیگری بود و کاملاً متفاوت بود. این روی چه حسابی است و چرا متفاوت بوده؟ بعضی‌ها گفته‌اند که آقا مهدی در فراق برادرش بوده و می‌خواست برود و ملحق بشود به برادرش یا یاران عزیزش که در خیبر از دست داده بود. آیا چنین چیزی هست؟
البته برای آقا مهدی بین یارانش تفاوتی وجود نداشت. می‌خواست یک بسیجی کوچک باشد یا حمید آقا باشد. اینکه بگوئیم ایشان در فراق برادرش یا فرماندهان زیر دستش بوده، نه اینگونه نبوده. ولی این بود که به اوج کمالاتش رسیده بود و خدا خودش مشتاق بود که آقا مهدی را ببرد. آقا مهدی قبل از عملیات بدر که فرماندهان سپاه رفته بودند مشهد، از مشهد برات شهادتش را گرفته بود. احمد کاظمی از او سؤال کرده بود که از امام رضا (ع) چی گرفتی؟ گفته بود که: "من شهادتم را گرفته‌ام." و خدمت امام (ره) و مقام معظم رهبری هم که می‌آ‌یند، آنجا این را بیان می‌کند و از امام (ره) می‌خواهد که دعا کند برای شهادتش. به مقام معظم رهبری هم همین را گفته بود. یعنی خودش را به آن اوج رسانده بود.
در عملیات بدر، اگر یکسری از هماهنگی‌هایی که باید می‌شد، صورت می‌گرفت و نگاه آقا مهدی عملی می‌شد، خیلی ایده‌آل بود.
چه چیزی عملی نشده؟ آقا مهدی برنامه‌ای داشته‌اند که عملی نشده؟
لشگر عاشورا به اهداف خودش رسیده بود که قطع شاهرگ حیاتی جنوب و شمال عراق بود [اتوبان بصره - العماره] و رسیده بودند به اتوبان. نیروهایش پیشتاز رفته بودند تا اتوبان. مهم این بوده که جناحین هم باید می‌رسیده‌اند به او. خود آقا مهدی پشت بی‌سیم به شهید علی تجلایی گفته بود که نه بابا نمی‌شود به اتوبان رسیده باشید! علی آقا گفته بود من الان روی اتوبان هستم و دارم دستم را به روی آسفالت اتوبان می‌زنم! حالا بعداً اتفاقاتی افتاده که اگر وارد ریز قصه بشویم از موضوع دور می‌شویم. ماهیتاً داریم روی شخصیت آقا مهدی صحبت می‌کنیم.
در آن لحظات آخری که آقا مهدی خیلی صبورانه توی منطقه "کیسه‌ای" [رودخانه دجله که در مسیر خود پیچ خورده و منطقه‌ای را بوجود آورده که به اسم کیسه‌ای مشهور بود] در جمع یاران بیست سی نفری‌اش نشسته بوده، کلاه پشمی‌اش را برمی‌دارد نقشه منطقه را می‌گذارد توی کلاه پشمی و می‌اندازد توی دجله و آنجا داشته با چمن‌هایی که تازه روئیده بودند بازی می‌کرده. یعنی با انگشتش داشته لمس می‌کرده این چمن‌ها را. حالا توی آن آتش و باروت و دود و غبار حواسش چطور به این چمن‌های تازه روئیده و خلقت خدا بوده و توی ذهنش چه می‌گذشته ما نمی‌دانیم. آقای "رضا لطفی" به آقا مهدی در این حال می‌گوید که : "آقا مهدی عراقی‌ها ظاهراً از دجله گذشته‌اند و از آن‌طرف دارد گلوله به سمت ما می‌آید" که آقا مهدی این چمن‌ها را می‌کند و با آرامش می‌گوید: "نه، عراقی‌ها نتوانسته‌اند بروند!" لحظه شهادتش هم که خب چطور تیر می‌خورد و چطور داخل آب می‌آوردند و یعنی مقطع شهادتش را من تحقیق کرده‌ام و از زبان رضا لطفی که کنار آقا مهدی بوده درآورده‌ام که بهتر است از زبان رضا لطفی که گفته خوانده شود و من دیگر اینها را نمی‌آورم و نمی‌خواهم راوی دوم باشم.
سؤالی که هست و مسأله‌ای که عجیب است این که فرمانده لشگری در سطح شهید باکری که سپاه و اصلاً جنگ به او نیاز داشته همیشه در خط بوده. چه اصراری بوده که ایشان در بدر اینقدر پیش رفته باشد و علیرغم مخالفت فرماندهان سپاه ایشان در آن نقطه حضور پیدا کند و بجنگد؟
اصلاً سیر حرکتی دفاع ما در تأسی به نهضت سید الشهداء (ع) بوده. حضرت سیدالشهداء (ع) با آن یاران کمش در خط مقدم بوده، حضرت ابوالفضل العباس (ع) در نخلستان تنها بوده و اصلاً شاخصه متمایز بودن فرماندهان ما با آن فرمانده آلمانی یا فرمانده آمریکایی در همین است. آقای ولایتی در دوره‌ای که وزیر خارجه بود یک سفری به آمریکا داشت که می‌گفت در آن سفر در سازمان ملل دیدم که عکس یک رزمنده بسیجی ما روی دیوار زده شده و زیرش به این مضمون نوشته شده که با اینها کسی نمی‌تواند طرف بشود! می‌گفت: "من پرسیدم که با اینها نمی‌شود طرف شد قضیه‌اش چیست و یعنی چه؟" این عکس در پیام انقلاب هم چاپ شده بود. یک پیرمردی است با محاسن سفید و کلاه آهنی سرش هست و الله اکبر روی کلاه آهنی‌اش نوشته و دستش نان خشک است و دارد نان خشک می‌خورد. عکس خیلی مشهوری است. توجیه آنها این بوده که این که نان خشک دستش هست این تا آخر می‌آید. شما ببینید یک نظامی آمریکایی در عراق چه تشکیلاتی و چه تدارکاتی دارد. حتی از این غذاهای فضانوردها که بصورت خمیر فشرده است استفاده می‌کنند.
در کارخانه نمک طوری عملیات شد که روی نصف بیشتر خاکریز، کشته‌های عراقی ریخته بودند. ولی ما نگفتیم به بچه‌های ما در آن شوره‌زار کارخانه نمک چه گذشت. من وقتی رفتم آنجا دیدم بچه‌ها لباس‌های نظامی‌شان مثل استخوان خشک شده و بدن‌هایشان در اثر آفتاب زدگی تاول زده بود. بوی تعفن جنازه‌های عراقی همه جا را پر کرده بود ولی زیر این چهره‌های غبار گرفته همه خنده رو بودند.
من یک نمایشگاهی دو سه سال پیش در ترکیه برگزار کرده بودم از عکس‌های جنگ. از عکس‌های خودم. اینجا به دوستان و شهردار محترم اشاره کردم که یک عکس از آقا مهدی باکری آماده کنیم در قطع بزرگ و آنجا بزنیم. حالا دوستان گفتند گفتیم بزنند و نگفتیم و بالاخره نزدند! یک نفر در نمایشگاه خیلی با ولع آمد پرسید این عکس‌ها مال چه کسی است؟ پرسیدیم ایشان چه کسی است؟ گفتند ایشان استاد و دکتر و چی و چی است، گفتم عکس‌ها مال من است. یقه مرا گرفته بود می‌گفت چرا الان؟! گفتم چی را چرا الان؟ گفت بیست سال است که ما انتظار می‌کشیم که از جنگ شما یک فریم عکس ببینیم. چرا الان بعد از بیست سال؟ صدام عکس‌های جنگش کل دنیا را پوشش داده بود. ما می‌دانستیم شما حقید ولی او آنقدر تبلیغات می‌کرد زمان جنگ که دنیا می‌گفت صدام حق است. من باکو هم رفتم همین حرف را به من زدند. الان آمریکا هم دارد همین کار را می‌کند. قبل از اینکه نیروی عملیاتی بفرستد به جنگ، گروه رسانه‌ای می‌فرستد. اگر هم شکست بخورد از نظر رسانه‌ای پیروز است.
درباره زندگی شخصی آقا مهدی هم اگر مطلبی هست بفرمایید...
همسر آقا مهدی دیسک کمر داشته که آقا مهدی می‌رفت و در منزل لباس می‌شست و اینکه عقدش چقدر ساده بوده با آن قرآن و کلتی که مهریه همسرش بوده! یا استفاده از امکانات لشگر برای آقا مهدی معنی نداشته. خانم صفیه مدرس می‌فرمودند که یک روزی که نان در منزل نداشتیم گفتم از بچه‌های لشگر بخواهیم که چند تا نان لواش بیاورند که آقا مهدی اجازه نداد. یا رأفت و مهربانی آقا مهدی در کنار خانم فداکارش مسائلی است که در موردش صحبت شده. می‌خواهم بگویم که آقا مهدی یکجانبه نبوده و نورش به همه جا رسیده. به همسر و خانواده و حتی به ایل و فامیل باکری‌ها که خانواده مشهوری هستند. اگر بگو مگویی در خانواده و فامیل بوده، آقا مهدی اگر الزامی می‌دید، از لشگر به ارومیه می‌آمد اینها را جمع می‌کرد برایشان صحبت می‌کرد و رفع مشکل می‌کرد. یا بعد از شهادت حمید آقا رسیدگی به فرزندان حمید آقا، احسان و آسیه که اینها قصه خاص خودش را دارد.
یک بحث دیگر وصیتنامه ایشان است. در کنگره سرداران آمدند قلم خوردگی‌ها را از وصیتنامه پاک کردند و بصورت صاف و مرتب درآوردند و یک نظمی دادند به آن (وصیتنامه قلم خورد شده را نشان می‌دهد) در حالیکه اصل وصیتنامه این است. آدمی که این را دستکاری کرده و قلم خوردگی‌ها را برداشته اولاً این نفهمیده که به سند جنگ دست زده و نفهمیده که آقا مهدی با اینهمه مشغله وقتی نداشته که برود روی مبلمان بنشیند و قشنگ وصیتنامه بنویسد... خیلی با عجله نوشته، نه سطری نه ستونی. ولی مطالبی که توی این وصیتنامه نوشته یک بار عارفانه و سنگین دارد و طوری است که باعث شد امام جمعه آن زمان یک سطر از وصیتنامه ایشان را سانسور کند! قریب به این مضمون شنیدم که گفته بود: «آقا ایشان اینجا کفر گفته!!»
منظورشان همان فرازی بوده که نوشته "خدایا خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی و سلول‌هایم یا رب یا رب می‌گفت" ؟
بله! شهید بزرگوار آیت‌الله محلاتی آمد و یک سخنرانی کرد فرمود: "این شهید بزرگوار که فرموده خدایا ای کاش خون می‌شدی و در رگ‌هایم جاری می‌شدی این کمال معرفت است." چرا؟ ما می‌گوییم ثارالله، عین الله، یدالله، دست خدا داریم؟ خون خدا داریم؟ چشم خدا داریم؟ این همان باب معرفت است. شما یک فرمانده نظامی را دارید می‌بینید که اینطور وصیتنامه نوشته. این باید در خط مقدم باشد! که به این کمال و این عرفان و به این منزلت برسد.
بنظر شما این عجیب نیست که مسائلی که عرفای بالله با هفتاد سال زحمت کسب می‌کردند و احوالاتی را به قلبشان وارد می‌کردند را امثال شهید باکری با سی سال سن، با بیست و چند سال سن، به قلب خود وارد کرده‌اند؟! چطور و از کجا این مسائل در سی سالگی حاصل شده بود برای آقا مهدی؟
امام (ره) می‌فرمودند مردم ما الهی شده‌اند. همین مردم را می‌گفت. چون خودش را ساخته بود و کلامش هم الهی بود. مردم را هم الهی کرده بود. نه توپی داشت نه تشری و نه امکاناتی، آمد و سلطنت دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی را کشید پایین و بعد می‌بینیم هشدار می‌دهد که من بواسطه این ملت شما را پای کار آوردم؛ کاری نکنید که شما را پایین بکشم و خودش هم خیلی عبد گونه می‌گوید من از امام زمان (عج)، من از این شهید داده‌ها عذر می‌خواهم. این امام (ره) است. این تأثیر نفس قدسی امام (ره) است. این به نفس قدسی امام (ره) بر می‌گردد که چنین فرماندهان لشگری داشت. اینها از کرات دیگر که نیامده بودند. از همین کوچه‌ها آمده بودند. این مادرانی که به فرزندانشان با صدای اذان شیر می‌دادند بالاخره آن پسرها هم باید می‌شدند همین‌ها.
من یکسری از گفتارها و نوشتارهای آقا مهدی را تجزیه تحلیل کرده‌ام که ببینم آقا مهدی در آن مقطع چه می‌گفت؟ آن موقع عقل ما قد نمی‌داد یا شور جنگ داشتیم، نمی‌دانم. الان می‌آیم می‌بینم آقا مهدی درس داده، درس حسینی. بحثی هست که شروع کرده و کلامش در اوج است. من آخرین سطورش را برایتان می‌خوانم (از روی نوشته می‌خواند) نوشته است: "درس حسین عشق است. و عشق در قلب است و سوز بر جان. حسین گونه جنگیدن جانبازی است. آن آتش بر وجود و سوختن و شعله‌ور شدن و ذوب شدن برای معشوق، و آن آتش ِ زبانه کشیده، سوزان است که دیگر خوفی از سوزاننده‌ ندارد چون خود بسیار سوزاننده است." این خیلی در اوج است.
چرا جنگیدیم؟ امام (ره) کی بوده؟ جوابش توی اینهاست. نوشته: "برادر و خواهر مسلمانم، مایی که می‌گوییم مکتب ما اسلام است دیگر وقت گفتن نیست. باید آنطور که مکتب می‌خواهد تسلیم خدا باشیم نه تسلیم هوی و هوس و شیاطین و طاغوتها. ببُریم از قیود غیر الله و مقید به حدود الهی باشیم." مثل اینکه یک عالمی دارد صحبت می‌کند. می‌گوید: "صیقل دهیم وجود خویش را و آنطور که امام (ره) می‌گوید پیرو قرآن باشیم. نه در حرف بلکه در عمل."
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار