کد خبر: 207073
تاریخ انتشار: ۰۲ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۸:۳۰

برگرفته از یک ماجرای واقعی
کیک را در فر گذاشت، گوشت را از یخچال بیرون آورد و همانند تازه عروسان شروع به تهیه استیک مورد علاقه شوهرش کرد. پس از ساعتی کیک و غذا آماده شد و همسر مهربان آنها را در دیس بلوری چید و سپس تزئین کرد. پیرزن پشت میزنشست و با خاطره روزهای نخست آشنایی با شوهرش منتظر آمدن او شد.
سال 1963
«بث» سال 1963 در یک ماجرای دزدی با «بروس» آشنا شد. آن سال‌ها او دختر جوانی بود که رؤیاهای بزرگی در سر داشت، پدرش از ملاکین بزرگ شهر«آلبرتلی» بود. در یکی از روزها او به بانک رفت تا مقداری از پس اندازش را بردارد. در همان موقع سه تبهکار به آنجا ریختند و صندوق دار را مجبور کردند هر چه پول در گاو صندوق و پیشخوان است در کیسه اش بریزد:
- زود باش هر چی پول اونجاست بریز تو این کیسه.
- اما پولی در صندوق نیست.
- من این حرفا حالیم نمیشه زود باش پولا رو بریز تو این کیسه.
- من که گفتم هیچی پول اینجا نیست.
دزد نقابدار وقتی دید از پول خبری نیست لوله تفنگش را روی شقیقه دختر جوان که در صف مشتریان ایستاده بود گذاشت و تهدید کرد اگر کیسه را پر از پول نکنند حتماً او را می‌کشد. مشتریان بانک ترسیده بودند مرد به سمت دیوار شلیک کرد، همه جیغ زدند و روی زمین خوابیدند دختر که تنها 16 سالش بود از شدت ترس زد زیر گریه‌:
- آقا خواهش می‌کنم منو ول کنید این آقا که گفت پولی در صندوق نیست.
- خفه شو من این حرفا حالیم نیست.
دزد بی رحم به همراه سه همدستش دخترک را کشان‌کشان به طرف در برد، مردم حاضر در صحنه جیغ می‌کشیدند اما کاری از دستشان بر نمی‌آمد. ماموران پلیس بیرون بانک مستقر شده و آماده بودند تا آنها را دستگیر کنند که گروگان‌گیری تبهکاران وضعیت را بغرنج کرد:
«اگه اون دختر رو ول کنی قول می‌دیم باهات کاری نداشته باشیم»، این جمله را فرمانده پلیس حاضر در صحنه با بلندگو اعلام کرد.
دو نفر از همدستان مرد تبهکار وقتی دیدند راه فراری نیست تسلیم شدند اما نفر سوم که «جک» نام داشت سمج تر از این حرف‌ها بود که بخواهد به راحتی تسلیم شود. او دختر را با خود به سمت در برد و فریاد کشید: حالا که پای پلیس رو وسط آوردید منو مجبور کردید کاریو که دوست ندارم انجام بدم، زود باش بیا، تو باید با من بیایی.
دختر بیچاره جیغ می‌کشید و هیچ کس نبود کمکش کند «جک» او را با خود به سمت در برد. کاری از دست کسی بر نمی‌آمد، لوله تفنگی که به سمت شقیقه دختر نشانه گرفته بود پلیس را از انجام هرگونه عملیاتی بر حذر می‌داشت. جک به فرمانده پلیس گفت: اگه می‌خواهید آسیبی به این دختر نرسه یه ماشین در اختیارم بگذارید من باید با گروگانم از صحنه فرار کنم قول می‌دم از اینجا که دور شدم آزادش کنم.
فرمانده چاره ای نداشت جز اینکه برای زنده ماند دختر جوان به درخواست دزد نقابدار عمل کند. همه چیز مهیا بود تا «جک» از صحنه بگریزد که حمله ناگهانی مرد جوانی از پشت او را نقره داغ کرد.
شدت ضربه ای که «بروس» با گلدان به سر «جک» زد او را نقش بر زمین کرد و دختر توانست از دست تبهکار بگریزد. قهرمان چشم آبی بالای سر دزد رفت و لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نقش بست اما دراین هنگام «جک» از غفلت او استفاده و با تفنگ به سمتش شلیک کرد. گلوله به پای «بروس» خورد و او نقش بر زمین شد. صدای جیغ و فریاد در فضا پیچیده بود که دخترک در یک لحظه از فرصت استفاده کرد و با کیفش به سر «جک» کوبید در این هنگام ماموران پلیس نیز وارد عمل شدند و طی عملیاتی توانستند دزد سابقه دار را دستگیر کنند. در این هنگام دختر بالای سر ناجی خود رفت:
- ببینم حالتون خوبه؟
- بد نیستم، شانس آوردم گلوله به پام خورد نه به قلبم.
- ازتون ممنونم که به خاطر من جونتون رو به خطر انداختید.
-خواهش می‌کنم ا..ا..ب... ببخشید اسم شما چیه؟
- «بث»
یک ماه بعد
پس از این ماجرا، «بروس» و «بث» دلباخته هم شدند اما وجود یک خواستگار سمج مانع از ازدواج آنها می‌شد. «پیتر» مرد پولدار و سرشناسی بود که پدر و مادر بث اصرار داشتند دخترشان با او ازدواج کند این در حالی بود که «بروس» جوان یک کشاورز ساده بود و آهی در بساط نداشت:
- ببین بث، پیتر می‌تونه تو رو خوشبخت کنه.
- اما مادر پول خوشبختی نمیاره مثل اینکه یادتون رفته.....
- نه یادمون نرفته که اگه «بروس» نبود تو هم الان اینجا نبودی، ما خوب می‌دونیم اون چه لطف بزرگی در حق تو و ما کرده اما ...
- اما نداره مادر شما که می‌دونید من هیچ علاقه‌ای به پیتر ندارم خواهش می‌کنم پدر رو راضی کنید به ازدواج من با «بروس» رضایت بده.
سرانجام پس از اصرارهای دختر عاشق پیشه، او و ناجی زندگیش در یکی از کلیساهای شهر پیمان زناشویی بستند و زندگیشان را آغاز کردند.

47 سال بعد
پس از مرگ پدر و مادر «بث» او تصمیم گرفت به همراه بروس به دهکده پدری‌اش بروند و زندگی آرامی را در آنجا آغاز کنند. رفتن آنها به یک منطقه روستایی با مخالفت دو پسرشان روبه‌رو شد اما آنها قانع شدند که پدر و مادرشان در آنجا راحت‌تر خواهند بود. «بروس» که حالا دیگر مردی سالخورده شده بود روی یکی از زمین‌های موروثی پدرش کشاورزی می‌کرد.
پیرزن پشت میزنشست و منتظر آمدن شوهرش شد آن شب چهل و هفتمین سالگرد ازدواجشان بود، بروس به خانه آمد و پس از شستن دست و صورتش سر میز شام نشست:
- امشب چه خبره عزیزم؟
- نمی‌تونی حدس بزنی؟
- تولد آرتور پسرمان.
- نه.
- تولد تو؟
- نه.
و چند سؤال دیگر. «بث» اصلاً فکرش را نمی‌کرد که همسرش روز به این مهمی را فراموش کرده باشد بنابراین با دلخوری گفت: هیچی اصلا مهم نیست.
«بروس» حسابی خسته بود و پس از خوردن شام به اتاقش رفت تا بخوابد زن عاشق پیشه با ناراحتی میز شام را جمع کرد. فردا صبح پیرمرد به آشپزخانه رفت و در حین خوردن صبحانه گفت:
- بث ازت می‌خوام امروز با من به مزرعه بیایی.
- برای چی اگه کار داری می‌تونی کارگر بگیری.
- نه کارگر لازم ندارم با خودت کار دارم، حالا هم برو آماده شو.
«بث» به همراه «بروس» به سمت مزرعه راه افتادند پیرمرد از او خواست تا روی یک تپه بروند، زن و شوهر سالخورده به بالاترین نقطه رفتند. بث آنچه را که می‌دید باور نداشت، مرد مهربان تمام مزرعه را به شکل قلبی بزرگ به مساحت 19 کیلومتر برایش کود پاشیده بود. بروس رو به او کرد و گفت: شاید هدیه مناسبی برای تو نباشه و یه کم خنده دار باشه اما من به عشق و حضور تو اینجا را کودپاشی کردم، سالگرد ازدواجمان مبارک.
بث نگاهی به چشمان پیرمرد کرد و گفت: این بزرگترین و بهترین هدیه‌ای بود که در طول عمرم گرفته‌ام.
***
بروس این پروژه عظیم را با تراکتور و دستگاه پخش‌کننده انجام داده بود و سرانجام در روز سالگرد ازدواجشان آن را تقدیم همسرش کرد
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار