
حسین فصیحی
همیشه به خودم گفته بودم که نباید به شهریار بیحرمتی کنم و باید به مرد بودن او احترام بگذارم. اما مادرش. مادر غمگین و آزار دیدهاش، با کفشهای لنگه به لنگه که با فشار ناگهانی نفرت چشمانش را باز کرد و گفت: شهریار هیچ دلیل ندارد که چیزی را از تو مخفی کند. هشت سال از زندگی مشترک ما میگذشت و انتظار نیامدن کودکی به زندگی داشت به قیمت جدایی ما تمامی شد.
هر چند من از این که شهریار انگار با حرفهایش مرا فریب داده بود آزرده نشدم اما شناختن آنچه احساس میکردم مثل رقیب در زندگیام وارد میشود برایم ناراحتی داشت. مادرش مستقیم به چشمهای من نگاه کرد و نام پریسا را بر زبان آورد. اما شهریار همه چیز را نشنیده گرفت و رو به مادرش گفت که میترا حتماً پس از گذشت زمان در حقیقت زندگی خواهد کرد و من انگار که از مرگ جسته باشم لحظهای در سرخوشی زندگی کردم.
اما من در افکار خودم داشتم به زنی فکر میکردم که ممکن است در زندگی من وارد شود و سعی میکردم کاملاً نسبت به آن بیتفاوت باشم اما آیا شهریار مرا رها میکرد و در کنار پریسا قرار میگرفت. انگار که از دور و نزدیک همه به من نگاه میکردند اما من همیشه میدانستم که به نظر شهریار در حقیقت زیستن به معنای گفتن حقیقت به خود و دیگران بود و شهریار تاکنون هیچگاه آنچه را مادرش به زبان آورده بود با من در میان نگذاشته بود.
امروز همه چیز برایم تغییر کرده است. در واقع همه چیز در زندگی ما تغییر کرده است. یادم میآید که در یکی از رستورانها مشغول شام خوردن بودیم و شهریار داشت آرام لیوان نوشابهاش را سر میکشید که از او پرسیدم:
- تو واقعاً ناراحتی؟
شهریار به صورت من نگاه کرد و به من اطمینان داد که ناراحت نیست، اما افکارش درهم بود و نمیدانست که باید خوشحال باشد یا نه. شهریار میکوشید احساس آن شب را هرچه شدیدتر در وجود خودش زنده کند و آن احساس غریب را به یاری بطلبد و بر آن تکیه کند اما تلاش او برای بروز آنچه در وجودش بود فایده نداشت زیرا دلآزردگیاش به خاطر این سالها جای فرزندی که در زندگیمان خالی مانده بود به قوت خود باقی بود.
آن شب شب یلدا بود که در جنب و جوش شبانه شهر به خانه بازگشتیم و در میان هیاهوی آدمها صدای سکوت یکدیگر را نمیشنیدیم. اما انگار شهریار داشت با تمام وجودش به من میگفت که دیگر نمیتواند با من بماند، هرچند در افکار خودم تصور میکردم که با خود میاندیشد که تصمیم او عین بیعدالتی است چرا که شهریار همیشه برای من بهتر از همه کسانی است که شناخته بودم اما هرچه به این خلأ بیشتر فکر میکنم نیک نفسی و نیروی ناتوانی را بیشتر در وجودم احساس میکنم. با خودم فکر میکنم که شهریار به من میگوید که اگر از یکدیگر جدا شویم در هیچ چیز تغییر داده نمیشود و تو همه چیز را از دست نخواهی داد و من همه چیز را به تو واگذار میکنم.
اما شهریار نیز همانند من نتوانسته است غم نداشتن فرزند را به دست فراموشی بسپارد و اگر از او میپرسیدند که چه اتفاقی برای او افتاده، پاسخ مناسبی نداشت.
باران ملایمی میبارد و مردم دارند مثل همه روزهای بارانی با عجله راه میروند. چترهای باز خود را بالای سرشان گرفتهاند و گاهی چترهایشان به هم میخورد و صاحبان آن راهشان به یکباره کج میشود و زیر لب چیزی میگویند. خیلیها مؤدب هستند و زمانی که به نزدیک من میرسند چترهایشان را بالا میگیرند تا به من راه بدهند.
به آزمایشگاهی در یک محله قدیمی میرسم که با معماری خشن به شکل چهار ضلعی نامنظمی قرار دارد و از این منظره ناگهان به یاد شهریار میافتم که او را عاشقانه دوست دارم. خودم را وارسی میکنم با دلشوره از خودم میپرسم چه میشد اگر... همیشه از کودکی پرسشهای یکسان به ذهنم خطور کرده است، زیرا پرسش با اهمیت را فقط کودک میتواند بیان کند؛ که منشی آزمایشگاه مرا صدا میزند.
نفس در سینهام حبس میشود و آرام به سویش میروم. منشی رو به من میگوید:
- دوست داری مثبت باشه یا منفی؟
تنها به او نگاه میکنم.
- مثبته.
شگفتزده در برابر او میایستم و از آینه مقابل به پیکر خودم مثل جسمی بیگانه نگاه میکنم. جواب آزمایش را مثل یک سند فتح در دست میگیرم و از آزمایشگاه میزنم بیرون.