
دروازهای برای تهران
کاپشن چرمی اش لااقل 200 هزار تومان میارزد. از وقتی پا گذاشته ام روی سنگفرش پیاده رو، میبینمش که از گوشه چشم میپایدم. از آدمهایی که روی آن پیاده روی سنگفرش تندتند رد میشوند، یک سر و گردان بلندتر است. نزدیک که میشود، دستهایش را نمی بینم. در جیب دو طرف کاپشنش گم شده آن دستها. دلم میریزد پایین. در شلوغی مقابل ترمینال جنوب، ناگهان بازویم را قاپ میزند. دیگر فنا شده ام. صاف زل میزند توی چشمم. میگوید: «کجا میری؟» آب دهانم را قورت میدهم. میگویم: «قم.» فکر میکنم الان است داستان وارد قسمت هیجان انگیزش شود، ولی وقتی میبینم بازویم را رها کرده، نفسم بی اختیار بیرون میدود. میگوید: «اراک، همدان، بروجرد همین الان حرکته!» به راهم نمی خورد. از همدیگر رد میشویم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. بعد بر میگردم و از پشت سر نگاهش میکنم، او فقط یک دلال بلیت است که در ترمینال جنوب کار میکند و پی مسافر میگردد، ولی هیبت غلط اندازش، توی دل آدم را خالی میکند، بدجوری.
روزی خواهی از روزی رسان
می گوید بچه «کف خزانه» است. پشت بساط هله هوله فروشی اش نشسته و به قول خودش مدام «تریپ مرام و معرفت» میگذارد.
«به خدا تو این دوره زمونه، از صب تا شبم که سگدو بزنی، بازم هشتت گرو نه مونده. منو ببین، خروسخون میام ترمینال تا بوق سگ فقط نعره میزنم و تخم مرغ و چایی میفروشم، ولی چه فایده، عمراً تو وضعم افاقه کنه به مولا.»
اما محمد با تمام این حرف ها، یک تز جالب دارد. میگوید؛ «دندونو خدا داده، پس نونم میده، ازش طلب داریم دیگه، بنده اونیم، واسه همین روزی مونو میرسونه.»
از چند سال پیش ترمینال جنوب که میپرسم، چینی میافتد وسط پیشانی اش، میان دو ابرو. «الان خیلی خوب شده آقا، قبلاً اینجا فقط مواد فروشا بودن و چاقوکشا و جیب برا. هر چی بچه شهرستانی بود، تا پاش میرسید به تهرون، میافتاد تو تور اینا و حسابش با کرام الکاتبین بود، ولی حالا پلیس هوای همه رو داره.»
ظاهراً اینجا دیگر از آن افیونیهای تابلو و حرفه ای خبری نیست که سرشان تا روی زانو خم میشود و پینکی میروند، هر چند خرده مواد فروشها، مثل خیلی از جاهای دیگر، اینجا هم لانه کردهاند، البته ناپیداتر از پیش، اینجا هر کس سهم خودش را از زندگی دارد، چه با خلاف، چه شرافتمندانه، مثل آقا محمد خودمان.
مسافرت با وسایل جدید
رسیده و نرسیده به فضای داخل ترمینال، فقط صدای کر کننده بوق اتوبوسهای بین شهری پرده گوش را پر میکند. اتوبوسهایی که دیگر حالا همه ولوو و اسکانیا شدهاند و از آن بنزهای عهد عتیق خبری نیست. تک و توکی هم که ماندهاند، در مسیرهای کوتاه رفت و آمد میکنند و البته بیشتر در ترمینال خاوران و غرب میتوان سراغشان را گرفت. ترمینال جنوب، اما وقتی ورودی اصلی شهرهای مرکزی و جنوبی کشور به تهران باشد، مسأله فرق میکند. حالا شاگرد شوفرها، علاوه بر اینکه هوای باد لاستیک و گریس خورگاردان و چهارشاخی را دارند، باید به ساعت حرکت و جاگذاری اثاث مسافر در صندوق و خوراکی دادن اول راه و شماره صندلی توی بلیت هم دقت کنند. این میشود که مشاغل حمل و نقل مسافر هم عوض شده، دیگر راننده ها مجبورند درجه نصب کنند و با لباس فرم مخصوص پشت فرمان بنشینند. کارت سلامت، گواهی پزشکی و یک عالمه سند و مدرک همیشه دم دستشان باشد و مسیر و سرعتشان را با GPRS به پلیس راه اطلاع دهند.
ساختمان مرکزی ترمینال
داخل ساختمان ترمینال اما، هوا طور دیگری است. اینجا اولین چیزی که توی ذوقت میزند، صدای گوشخراش دلالهایی است که مقابل غرفه های تعاونیها ایستادهاند و مقصد اولین اتوبوسی را که حرکت میکند، اعلام میکنند. از آن سر طبقه همکف ترمینال که 8 هزار و 800 متر مربع وسعت دارد، به سادگی میشود صدایشان را شنید: «اصفهان، اهواز، شیراز، حرکته، بدو جا نمونی!»
الان دیگر، بلیت را با کامپیوتر صادر میکنند، نرخ کرایه همه جا یکسان است، فرق نمی کند ایران پیما سوار شوی یا تعاونی 15 یا سیر و سفر. همه میدانند اسکانیا در مسیر مثلاً تهران به اهواز چقدر میگیرد. غرفه های خرت و پرت فروشی، پست، بانک، پلیس و رستوران در طبقه بالا، همه شلوغند. از ساعت 5 صبح که درهای ساختمان را باز میکنند تا نیمه شب، در این فضا آدم میآید و میرود و اگر کسی انتظار دارد اینجا ساعتی خلوت شود، باید همچنان منتظر بماند.
می گویند این ساختمان مدور ضد بمب و ضد زلزله است که نزدیک به 40 سال پیش به دست مهندسان خارجی ساخته و طوری طراحی شدهاست که با توجه به محوطه پر دود و آلوده، هیچ دودی وارد ساختمان نمیشود. هر چه که هست، الان شده ماکت کوچکی از ایران. چون هر ساعتی از شبانه روز که در آن قدم بزنی، لهجهها و فرهنگهای مختلف را میبینی که اقوام ایرانی نام دارند. لباسهای محلی ساکنان صفحات شرقی ایران، با آن دستارهای سفید متمایز است. بلوچها با لباسهای محلی میآیند و میروند. بختیاریهای چوقاپوش، قشقاییهایی با کلاسهای دو ترک بر سر و عربهای خوزستانی با دشداشه و چفیه و عگال که معلوم نیست در این سرمای سیاه کننده، چطور میتوانند با یک لا دشداشه و دست بالا یک کت معمولی روی آن سر کنند.
صندلیهای فلزی بزرگی را در ردیفهای 20 تایی در سالن اصلی ترمینال گذاشتهاند و تلویزیون پلاسما را به سقف زده اند تا خلایق موقعی که در انتظار حرکت مانده اند، بیکار نمانند، اینجا هم تلویزیون حکومت میکند. عده ای هم که بیشتر جوانند و از چند فرسخی سر و وضعشان داد میزند به هوای تحصیل، آواره جادههای ایران بزرگ شدهاند، دور پریزهای شارژ موبایل را گرفته اند و هیاهو میکنند. چند دستگاه تلفن اینترنتی هم در ترمینال نصب شده که هم تلفن دارد و هم اینترنت و هم تلویزیون تبلیغاتی برای هزار و یک بانکی که هر روز شلوغ تر از پیش، هموطنان گرامی را به پای صندوق پرداخت میکشاند و با وعده ماشین و آپارتمان و سفر دور دنیا و کوهی از اسکناس، ناهار بازارشان حسابی به راه است، اینجا هم البته، آلودگی صوتی حرف اول را میزند و بعد از آن فقط کلافگی و اعصاب خوردی از این همه سر و صدا و هیاهو و بعد... بگذریم.
پیش به سوی ایران بزرگ
زمان حرکت که میرسد، باید بروی طبقه پایین، جایی که از سطح خیابان ده، پانزده متری گودتر است. اتوبوسها در این محوطه 17 هکتاری، دور میزنند. مسافر سوار و پیاده میکنند و اندکی آن طرف تر، پمپ گازوئیل هست و سرویس و روغن موتوری. راه پله های کوتاهی، سالن اصلی ترمینال را با آن سقف گنبدی زمخت به محل سوار شدن مسافر میرساند.
اتوبوسهای معمولاً چند دقیقه قبل از حرکت ایستاده اند و شاگرد شوفرها مثل دلالهای کهنه کار مسافر دارند داد و فریاد میکنند که «بدو جانمونی» همه شان سیگار به لای انگشت دارند و اکثرشان یکی دو خالکوبی «هرگز نمیر مادر» و قلبهای تیر خورده را روی بازو و ساعد و سینه نشانده اند تا پیوند جاویدان نسلهای گذشته را با خودشان محکم کنند.
موقع حرکت که میرسد، اگر مسافر بغل دستی ات آنقدر چاق و چله نباشد که لهت کند، اگر سرباز پشت سری، پوتینهای پر از عرقش را در نیاورده باشد که گیج و منگ از این همه بوی ترشال، چشمها را بسته باشی، اگر صدای تلویزیونهای 14 اینچ داخل اتوبوس که فیلمهای صد تا یک غاز فارسی را به خوردت میدهد، خاموش باشد، تازه، نوبت به فروشنده های دوره گرد میرسد.
ناگهان اتوبوس پر میشود از کسانی که بسته ای مجله تاریخ گذشته عتیقه را میخواهند به هر ضرب و زوری که هست، بارت کنند. اینجاست که حتی اگر یک دیپلم خشک و خالی داشته باشی، در یک آن «آقای مهندس» و «آقا دکتر» میشوی و شاید همین حرفهای بی سر و ته دستت را بگیرد ببرد توی جیب و تو هم گوینده این تعارفات بی دلیل را خوشحال کنی. بعد، نوبت تنقلات فروشها میرسد، انواع و اقسام برگه هلو، لواشک آلو، موز و نارگیل و هر چه خوردنی و چلیسمه است، در مقابلت حاضر میشوند و اگر حوصله کنی، به هر حال نوبت حرکت میرسد. راننده، با هدایت شاگردش، اتوبوس را جا به جا میکند تا زمان خارج شدن از در پشتی ترمینال برسد. جلوی در خروجی، از راننده بارنامه و بیمه و برگه خروجش را میگیرند. راننده هم اصلاً عجله ندارد. در مسیر خروج از تهران، هر جا عدهای را ببیند که ساک به کول و چمدان به دست ایستاده اند تا کسی سوارشان کند، پا را از روی پدال گاز بر میدارد و دوباره شاگرد شوفر است که پا در رکاب اتوبوس گذاشته و مقصد را فریاد میزند. این ماجرا ادامه دارد تا برسی به مقصد، به نقطه ای دیگر از این خاک، که هر جا باشد، باز هم «ایران» است.