و مادر او را در آغوش گرفته و میبوسد. «جین پائول» به همراه مادر و مادربزرگش در «واورتری» لیورپول زندگی میکردند. پدرش که دائمالخمر بود دو سال پیش او و مادرش را ترک کرد. آنجلیا برای تأمین هزینههای زندگی در یک شرکت کار میکرد و پسر کوچولو روزها پیش مادربزرگش بود. دلش میخواست بعد از مدتها سختی و مشکلات جشن کوچکی ترتیب داده تا خستگی این مدت از تنشان بیرون رود. فردا تولد جین بود و آنجلیا تمام شب را در تدارک مهمانی فردا بود. کیکی که خودش آماده کرده بود را در فر گذاشت تا بپزد سپس ظرفهای شام را شست و جین را به اتاقش برد تا بخوابد. نیمههای شب زن جوان از خواب پرید، صورتش خیس عرق شده بود، خواب بدی دیده بود، از رختخواب بلند شد و به اتاق جین رفت پسرک در خواب ناز بود، خیالش راحت شد، نفس عمیقی کشید و به رختخواب بازگشت. آنجلیا صبح زود از خواب بلند شد و به جین کوچولو قول داد برای عصر زودتر به خانه برگردد. همین که در را باز کرد ناگهان برادرش کریستیان را در مقابل خود دید، زن جوان که از دیدن برادرش ذوق زده شده بود، گفت: - کریستیان تو اینجا چیکار میکنی، کی اومدی؟ - مادر بهم زنگ زد و گفت که تولد جینه، من هم خواستم اونو خوشحال کنم. در همین هنگام صدای پارس سگی که کنارش ایستاده بود توجه آنجلیا را به خود جلب کرد، کریستیان گفت: اوه ببخشید معرفی نکردم، این «پاپی» سگ منه، هر جا میرم باهام میاد، اگه اجازه بدی اونم بیاد تو، قول میده حیوون خوبی باشه و آروم یه جا بشینه. زن نگاهی به مهمان ناخوانده کرد، خواست آن را نوازش کند اما یک لحظه احساس کرد چقدر این موجود چندشآور و تنفرانگیز است. با بیمیلی آن را به داخل خانه راهنمایی کرد. زن جوان پس از پذیرایی از برادرش از آنها خداحافظی کرده و به طرف محل کارش به راه افتاد. ***کریستیان پس از رفتن آنجلیا کمی با جین بازی کرد و مادربزرگ مهربان هم سرگرم تزیین خانه بود. زن جوان چند بار از محل کارش تماس گرفت تا حال پسر کوچولویش را بپرسد، حال عجیبی داشت، دلش شور میزد و نگران بود، از صبح که چشمش به آن سگ زشت افتاده بود حس بدی داشت. جین کوچولو در اتاق بازی میکرد که دایی جوان برای هواخوری از خانه خارج شد: - مادر چیزی احتیاج نداری، من دارم بیرون؟- نه پسرم فقط زود برگرد، ممکنه آنجلیا دیر برسه، حداقل اگه مهمانها اومدن تو باشی. - باشه مادر. کریستیان رفت اما هر کاری کرد پاپی همراه او نرفت و یک گوشه خانه لم داده بود. مادربزرگ پس از رفتن پسرش به آشپزخانه رفت و جین هم سرگرم بازی با سگ زشت شد، آنجلیا اینبار به بهانه اینکه چیزی احتیاج دارند یا نه با خانه تماس گرفت و در لابهلای حرفهایش جویای حال پسرش شد پس از آنکه خیالش راحت شد، گوشی را گذاشت و خود را برای رفتن به خانه آماده کرد. بالاخره رئیس شرکت حقوق آن ماهش را داد و زن جوان هم در راه به یکی از پاساژهای معروف رفت. مدتها بود که هواپیمای بزرگی در یکی از مغازههای اسباببازیفروشی توجهش را جلب کرده بود و تصمیم داشت روز تولد جین آن را به او هدیه دهد، داخل رفت پس ازخرید هدیه تولد با خوشحالی از مغازه خارج شد و به طرف خانه به راه افتاد. ***پسر کوچولو از مادربزرگ اجازه گرفت تا به حیاط برود و بازی کند، پاپی هم دنبال جین راه افتاد و همبازی او شد، مادربزرگ هم گاهی از پنجره نوهاش را نگاه میکرد، با خود فکر کرد چقدر امشب به جین خوش میگذرد، مدتها بود که به مادرش میگفت تا برایش جشن تولد بگیرد و دوستانش را دعوتکنند. مادر بزرگ غرق در همین افکار بود که ناگهان صدای فریاد جین او را به خود آورد، بلافاصله از پنجره به بیرون نگاه کرد و در کمال ناباوری دید سگ وحشی پای پسر کوچولو را به دهان گرفته، زن سالخورده خود را به حیاط رساند، به سمت سگ حملهور شد اما حیوان دستبردار نبود و همان طور بدن جین را گاز میگرفت و پارس میکرد، در همین لحظه یکی از همسایهها که صدای داد و فریاد را شنیده بود خودش را به خانه آنجلیا رساند و وقتی دید سگ، پسر بیچاره را به دندان گرفته ول کن نیست، به خانه رفت تفنگش را برداشت و به سمت سگ شلیک کرد. پاپی با گلوله اول به زمین خورد اما همچنان گردن جین میان دندانهایش بود و آن را رها نمیکرد، یک گلوله دیگر کافی بود تا حیوان وحشی را برای همیشه از پا درآورد و همسایه شلیک کرد. در همان لحظه آنجلیا وارد شد آنچه را که میدید باور نداشت، پسر کوچولویش بیحال و زخمی روی زمین افتاده و غرق در خون بود. هدیه تولد از دستانش افتاد، خود را به جین رساند او را بغل کرد و به بیمارستان برد ثانیهها به سرعت میگذشتند و خون از بدن پسر جاری بود تنها یک خیابان دیگر به بیمارستان «رویال لیورپول» مانده بود که جین ناباورانه در دستان مادرش جان داد. با مرگ پسرک لاشه پاپی به دامپزشکی فرستاده و مشخص شد سگ وحشی جزو سگهای خطرناکی بوده که قبلاً در مورد نگهداری آنان هشدار داده شده بود. با اعلام این موضوع پای پلیس نیز به میان کشیده شد و کریستیان دایی جوان دستگیر و تحت بازجویی قرار گرفت. همچنین در ادامه تحقیقات مشخص شد سال گذشته نیز دختر پنج سالهای به نام «الی لارنسون» نیز یکی از قربانیان این گونه از سگها بوده و با مرگ دخترک برادرش به جرم نگهداری حیوان ممنوع شده، هشت هفته زندانی شد. با مرگ «جین» کریستیان دایی جوان نیز به جرم نگهداری از یک سگ وحشی و خطرناک که نگهداری آن، پیشتر ممنوع اعلام شده بود به زندان محکوم شد. آنجلیا پس از مرگ «جین» سر قبر پسرش رفت و جعبه هدیه هواپیمای کوچکی را که برای تولدش خریده بود بالای سرش گذاشت، روی هدیه کارت کوچکی به چشم میخورد که روی آن نوشته شده بود: « تولدت مبارک پسرم».