
مترجم: مریم حسینی
در اتاق کارش نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد. در فکر فرو رفت، آخر همین هفته قرار بود با «تد» عروسی کند و هیچ کاری نکرده بود مادرش هم که در کانادا زندگی میکرد هنوز نیامده بود. گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت چند صدای بوق و:
- الو سلام مامان.
- سلام دخترم خوبی، «تد» چطوره؟
- هردومون خوبیم. مادر، پس چرا هنوز نیومدید من خیلی دست تنهام، نمیخواید تو عروسی تنها دخترتون حضور داشته باشید؟
- چرا اما بهت که گفتم اگه قراره بلیک هم باشه من نمیام.
- آخه اونم پدر منه و باید تو عروسی دخترش باشه.
... کاترین و بلیک مادر و پدر جسیکا بودند که سالها پیش بر سر اختلافات خانوادگی از هم جدا شده بودند. کاترین پس از این اتفاق به کانادا رفت و جسیکا با پدرش در کالیفرنیا زندگی میکرد. چندی پیش یک روز که دختر جوان در بوستانی نشسته بود و کتاب میخواند با «تد» که خود را دانشجوی پزشکی معرفی کرده بود آشنا شد. آن دو هر روز در آن بوستان ساعتهای طولانی صحبت میکردند و دختر جوان هم طی این مدت تمام زندگیاش را برای او تعریف کرد. حالا دیگر کسی پیدا شده بود تا ساعتهای تنهایی جسیکا را پر کند و محبتهایی که از او دریغ شده بود جبران کند. در یکی از همین روزها در بوستان نشسته و منتظر تد بود. باد سرد پاییزی برگهای درختان را تکان میداد و برگهای زرد و نارنجی منظره زیبایی را به وجود آورده بود. کمی دیر کرده بود، تد همیشه ساعت 18:40 در یکی از همین صندلیها می نشست تا او از سر کار بیاید اما امروز آنجا نبود. دختر جوان کمی روی صندلی نشست و منتظر ماند، بالاخره پس از یک ساعت تأخیر تد آمد. جسیکا رو به او گفت: «تد » دیر کردی داشتم نگران میشدم.
مرد جوان در حالیکه با دستهایش موهای قهوهای روی صورتش را کنار میزد به چشمهای دختر خیره شد و گفت: تو چقدر شبیه .... و حرفش را قورت داد.
جسیکا پرسید : شبیه کی هستم تد؟
مرد نگاهش را به زمین دوخت و سپس بدون مقدمه گفت: با من ازدواج میکنی؟
***
جسیکا که از پیشنهاد ناگهانی تد جا خورده بود تنها سکوت کرد و با سکوتش به او فهماند که از ته قلب دوستش دارد و حاضر است برای همیشه در کنار او باشد.
جسیکا پس از آنکه توانست مادرش را راضی کند تا به جشن ازدواجش بیاید از اتاق بیرون رفت و در خیابان منتظر نامزدش شد. خودروی تد جلوی پای دختر جوان ترمز کرد و او در حالیکه شاخه گلی به دست داشت از ماشین پیاده شد و آن را تقدیم جسیکا کرد:
- اوه «تد» این چیه دیگه؟
- «شاخه گل تقدیم نوعروس جوان» تد با لحن شوخی این را گفت و در را برای جسیکا باز کرد.
دختر جوان احساس خوشبختی می کرد، در رؤیاهایش غرق شده بود که تد گفت: جسی امروز برات یه سورپرایز دارم.
جسیکا که چشمهایش از شادی برق میزد پرسید: تو همیشه برام سورپرایز داشتی، خب بگو ببینم این یکی دیگه چیه ؟
«تد» بادی به غبغب انداخت و جواب داد: به زودی میفهمی !
زوج جوان به سمت دهکدهای سرسبز به راه افتادند. خورشید در حال غروب کردن بود و آسمان ابری نم نم باران هوای دلپذیری را به وجود آورده بود. آن دو لحظههای رؤیایی را میگذراندند. از پیچ جادهای سرسبز گذشتند تا به یک جنگل رسیدند، سپس تد دستمالی به دختر جوان داد و گفت: جسی ازت می خوام از این جا به بعد چشماتو با این دستمال ببندی!
جسیکا با دیدن دستمال خندید و گفت: خب چه کاریه؟ خودم با دستام جلوی چشمامو میگیرم.
تد نگاه معنیداری به او کرد و با لحن شوخی ادامه داد: نه دیگه اینطوری نمیشه ممکنه تو جربزنی و یواشکی از لای انگشتات نگاه کنی!
جسی دستمال را گرفت و به چشمش بست و گفت: حالا خوب شد قربان بریم.
بیش از یک ربع ساعت گذشت و جسیکا با چشمهای بسته همچنان منتظر بود تا به مقصد برسند:
- تد پس چرا نمی رسیم؟
- چیزی نمونده عزیزم.
- نکنه میخوای منو به قلعه سحرآمیز ببری؟
مرد جوان خندهای کرد و با لحنی خاص ادامه داد: از کجا فهمیدی شاهزاده خانوم! و به راهشان ادامه دادند.
بالاخره رسیدند و تد از جسیکا خواست چشمهایش را باز کند. دختر جوان در مقابل خود یک کلبه کوچک و محقر دید، سپس با حالت تعجب پرسید: تد اینجا کجاست؟
و او به چشمهای دختر جوان خیره شد و جواب داد: قصر آرزوها.
***
شب خوبی بود. دوستانش به مناسبت پنجاهمین سال تولدش در یکی از رستورانهای شهر برای او جشن تولد گرفته بودند. با کمک تامپسون هدایا را داخل ماشین گذاشت و پس از خداحافظی از آنان به سمت خانه به راه افتاد. هنوز چند متری دور نشده بود که تلفن همراهش زنگ خورد، «دیگو» افسر کشیک بود:
- سلام قربان چند دقیقه پیش یک نفر با مرکز فرماندهی پلیس تماس گرفت و خبر داد جنازه دختر جوانی را در کنار جاده پیدا کرده است.
تامی که اصلا دلش نمیخواست شب به این قشنگی را خراب کند، با بیمیلی به نشانی مورد نظر در اطراف شهر رفت. در کنار جاده چند خودروی پلیس، آمبولانس و شماری از افراد محلی به چشم میخوردند. کارآگاه وقتی از خودرواش پیاده شد «دیگو» را در مقابل خود دید:
- قربان ساعت حدود 7:30 عصر بود که یکی از افراد محلی این منطقه با ما تماس گرفت و خبر داد جنازهای را در کنار جاده پیدا کرده است.
- خب هویت قربانی مشخصه؟
- بله قربان، ماموران از روی گردنبندی که نامش روی آن بود او را شناسایی کردند.
- خب؟
- اسمش جسیکاست .
ادامه در شماره آینده