
سمیه اسلامیکیاسری
خادمی آشفته بود که شهریار وارد شرکت شد. شهریار داشت لیست سفارشات جدید شرکت را نگاه میکرد. خادمی گفت خبر جدید را شنیدهای؟ شهریار سرتکان داد. نگاه از روی برگههای کاغذ برداشت و گفت: کدام خبر را؟ راننده جدید شرکت توی راه چپ کرده است، کلی خسارت دادهایم. حالا راننده خوابیده توی بیمارستان. شهریار گفت: دوباره سفارش بگیرید من میروم به سرهنگ تلفن کنم و دلداریاش بدهم. لبخند روی صورت خادمی نشست. لیست سفارشات را در دست گرفت و به سوی اتاقش پیش رفت.
شهریار که وارد خانه شد میترا داشت توی صفحههای روزنامه دنبال آگهی آزمون سردفتری میگشت. شهریار به دنبال پریا سرچرخاند، چندبار پریا را صدا کرد. میترا سرچرخاند و با تغییری در صورت فهماند که پریا به خواب رفته است. نگاه پرسشگر شهریار را که دید گفت: اگر بتوانم در آزمون سردفتری پذیرفته شوم، درآمد بهتری پیدا میکنیم.
شهریار گفت: درآمد ما حالا خیلی هم بد نیست.
میترا گفت: مثل اینکه برای سردفتری شهر ما معدل گذاشتهاند بعد با خوشحالی به شهریار فهماند که از معدل بالای 17 آزمون گرفته نمیشود.
شهریار گرفت: میتوانی از پریا دل بکنی؟
میترا گفت: نه. اما امتیاز دفتر خانه را اجاره میدهم. با پساندازی که میکنیم یک سال بعد میتوانیم یک خانه مناسب بخریم.
شهریار گفت: مگر امتیاز واگذاری دفتر خانه چقدر است. میترا داشت روزنامهها را جمع میکرد که تلفن همراه شهریار زنگ زد. شهریار با تردید به شماره نگاه کرد صدای آن سوی خط آن قدر بلند بود که میترا میتوانست حرفهایش را بشنود. بهرام بود. صدای بهرام دلشوره به جان میترا انداخت. شهریار دستپاچه شد. حسی از پشیمانی پاسخ به تلفن در صورتش موج میزد. به سوی در رفت و آرام از خانه خارج شد. میترا به کنار پنجره رفت، نگاهش روی خودرویی که جلوی خانهشان پارک شده بود آرام گرفت. شهریار به سوی ماشین رفت و پیش از سوار شدن از زیر چشم به سوی پنجره نگاه کرد.
شهریار مثل کسی که گمشدهای را یافته باشد بهرام را در آموزش گرفت. لحظهای در سکوت به هم نگاه کردند.
بهرام گفت: یک کار شاخص پیدا کردهام که هر دوی ما را به رفاه نزدیک میکند. برای توسعه متخصص باز کردن درهای الکترونیکی هستی، زیاد هم دشوار نیست. چند کیلو خاک طلا پشت درهاست.
شهریار گفت: من شغل خوبی در یک شرکت پیدا کردهام، ترجیح میدهم بقیه عمرم را کنار خانوادهام باشم. میدانی بهرام وقتی من از زندان آزاد شدم، پریا سه ساله بود و اصلاً مرا نمیشناخت. من حتی لحظه تولدش هم توی زندان بودم. در این یک سال هنوز گاهی احساس میکنم چقدر با من غریبه است.
بهرام گفت: شاید اگر ما پدرمان را در نوجوانی از دست نداده بودیم مجبور نبودیم این طور با بدبختی زندگی کنیم. شهریار آهی از حسرت کشید و گفت: در هر صورت هر اتفاقی جز این بیفتد جواب من منفی است.
بهرام تکهای کاغذ به سمت شهریار گرفت و با اندوه گفت: در هر صورت هر اتفاقی که رای تو را عوض کرد با من تماس بگیر.
***
رئیس رو کرد به شهریار و گفت: اتفاق مهمی افتاده است که تو حتماً باید از آن با خبر باشی.
شهریار با دلواپسی گفت: از کار من راضی نیستید؟ رئیس گفت: تو بهترین مدیری هستی که من در این مدت داشتهام. بهتر و بیشتر از هر کسی کار کردهام. شهریار گفت: پس موضوع چیست؟ رئیس گفت: کارگزینی سوء سابقه تو را استعلام کرده، شهریار سرد شد و مثل کسی که برق گرفته باشد، در جا خشک شد؛ اما رئیس از این سابقه چند سال گذشته. شما حتماً درک میکنید من اصلاً حاضر نیستم به چنین فضایی برگردم.
رئیس با نگرانی گفت: برگهای که رسیده متعلق به 10 روز قبل است. من تلاش کردم هیأت مدیره را از تصمیم اخراج تو منصرف کنم اما حکم اخراج تو صادر شده است. شهریار گفت: اما این کار همه زندگی منه، تورو خدا اینو از من نگیرید!
***
شب به نیمه رسیده بود. میترا چشم به در دوخته بود که شهریار وارد شد. در یک نگاه فهمید شهریار از اندوهی درونی رنج میبرد. با دلشوره پرسید چرا این قدر ناراحتی؟ شهریار گفت: به خاطر کار زیاد شرکت کمی سردرد دارم. شهریار شرم کرد به جا بماند، آرام راه افتاد سوی اتاق خواب.
بهرام رو کرد به شهریار و گفت: چی شد تغییر عقیده دادی؟ اندوه دوباره دوید توی صورت شهریار، با تغییری در صدا گفت: گاهی قانون راه را جلوی پای تو کج میکند. آن وقت دیگر اختیار با تو نیست. آنها لباسهای بدل را به تن کردند. شب از نیمه گذشته بود که وارد ساختمانی شدند. دو نگهبان ساختمان وقتی دو پلیس را دیدند که به آنها نزدیک میشوند تا نزدیک شدن مأمورها صبر کردند. اما وقتی لولههای اسلحه را مقابل صورت دیدند وحشتزده شدند.
شهریار با اشاره دست بهرام به سوی اتاقی بزرگ رفت که با سیمهای بسیار احاطه شده بود. نگهبانها خلع سلاح شدند و شهریار وارد اتاق گاوصندوق شده بود. زمان در اضطراب میگذشت.