سالهاست که بازی خانم کیانفر را دیدهایم. صحبت با یک پیشکسوت آن هم با تجربیات فراوان مرا به جهانی پر از رمز و راز میبرد. انگار آرامآرام پا در ناشناختههای گذشتههای دور میگذارم و چقدر این تجربیات ارزشمندند به خصوص وقتی مهربانی دستت را بگیرد و در این خاطرات راهبر شود. خانم کیانفر به مهربانی پذیرایم میشوند و سینه پر از خاطرات شیرین و تلخشان را با محبتی مادرانه به رویم باز میکنند. ساعاتی که در کنار ایشان به گپ و گفت نشستیم مثل لحظهای که باد بیاورد و آب ببرد، گذشت. خیلی حرفها برای گفتن ماند. ولی روزها و هفتهها میطلبد تا این تجربیات ناگفته مکتوب شود. در اینجا بخشی از این گفتوگو را میخوانید.لطفاً کمی از خودتان برای ما بگویید.من به شما و همه مردم ایران عزیز سلام میکنم. متولد 1311 هستم و مثل اینکه 77 سالم میشود. تنها زندگی میکنم. حرفهام بازیگری در تئاتر، رادیو، تلویزیون و سینماست. متولد و بزرگ شدۀ آبادانم. در سال 1339 به تهران آمدم. فعالیت هنریتان را چگونه شروع کردید؟کارم را در سال 1336 در رادیوی آبادان در برنامه نمایش روز جمعه و ادبیات روز دوشنبه شروع کردم. سال 39 که به تهران آمدم تئاتر را در باشگاه جوانان زیر نظر استاد بهروز عبدی آغاز کردم. سپس تئاترهای دانشکده هنرهای زیبا را کار کردم. بعد از انقلاب وارد عرصة سینما شدم. سینما را از حوزه هنری تبلیغات اسلامی با فیلم بحران، کار آقای شادروان شروع کردم. بعد از آن پشت سر هم کار سینمایی کردم. کمی به گذشته برگردیم. چه شد که کار در رادیو را انتخاب کردید؟آن روزها در آبادان شبانه درس میخواندم. آقای خسرو کسروی استاد هنری مثل تئاتر و رادیو بودند. متن خواندن و صحبت کردن مرا که شنیدند گفتند موافق هستی با رادیو همکاری کنی؟ گفتم بله ولی چطوری؟ گفتند میآیی و بالاخره یاد میگیری. با مادرم که در میان گذاشتم مخالفت کرد. گفت تو باید درست را بخوانی. با مادرم خیلی حرف زدم تا قبول کرد. از طریق استاد کسروی به رادیو رفتم. اولین کارم به صورت زنده بود. مثل حالا نبود که اول چند بار تمرین میکنیم و سپس ضبط میکنیم. آن روزها من خیلی جوان و باعلاقه بودم. یک بار تمرین کردیم و بعد برای اجرای زنده رفتیم. کارم را با رادیو به این شکل شروع کردم.و کارمند رادیو شدید؟نه. من کارمند شرکت نفت شدم و الان بازنشسته شرکت نفتم. پس در کنار فعالیت هنریتان یک کار دولتی هم داشتید.بله. متأسفانه به خاطر فعالیت بازیگریام، بزرگترین اشتباه زندگیام را کردم که قبل از سن قانونی خودم را، آن هم با چه زحمتی، بازنشسته کردم. شرکت نفت به خاطر کارهای هنری که میکردم و همیشه تقدیر میشدم، بازنشستگیام را قبول کرد. یادم هست شب تا ساعت یک روی صحنه دانشگاه تهران بودم. صبح به آن زودی سر کار رفتن، آن هم کار پرمسؤولیت اداری که من داشتم، برایم دشوار بود. چرا میگویم اشتباه؟ چون اگر در شرکت نفت میماندم امروز نیازی نبود که در این سن دنبال کار بدوم. مثل سایر همکارانم با حقوق مکفی بازنشسته میشدم. من با پایینترین حقوق از اداره بیرون آمدم. یعنی با چند سال کار بازنشسته شدید؟با 17 سال سابقه کار که همان هفده روز حقوق میشود که واقعاً چیزی نیست. الان که به حقوق همکارانم نگاه میکنم میبینم که چه تفاوت زیادی بین حقوق ماست. من به خاطر این حرفه از کار اداریام زدم. امروز مسؤولان هنری برای ما هیچ کاری نمیکنند. وقتی که میمیریم تشییع جنازه میگیرند و گل میآورند و... نه! من فکر میکنم تا هستیم باید قدردانی کنند و به ما برسند و ببینند که دردی داریم. تئاتر را از باشگاه جوانان شروع کردید.بله. با استاد بهروز عبدی شروع کردم. خوب بود. آقای پرویز فنیزاده، خسرو شکیبایی، ابراهیم آبادی و... بودند. آنجا بچهها میتوانستند هنرشان را ارائه دهند. جای دیگری نبود. در حقیقت پاتوق بازیگران بود؟بله. آنجا بود. البته به جز تئاترهایی که در لالهزار بود که آنها ربطی به ما نداشتند. افرادی مثل خانم جمیله شیخی هم با شما بودند؟آنها اداره تئاتر بودند. من اصلاً اطلاع نداشتم که ما اداره تئاتر داریم. اگر اطلاع داشتم که به آنها میپیوستم.یعنی در آن روزها تشکلی وجود نداشت که همه بازیگران را گرد هم جمع کند تا همدیگر را بشناسند و از حقوق قانونیشان بهرهمند شوند. اداره تئاتر بود ولی نه اینکه چیزی به اعضایش بدهد. بعدها با فعالیتهایی که این طرف و آن طرف کردند توانستند به حقوقی برسند. در آن زمان برای بازی ما پول نمیگرفتیم. تئاترهایی که در باشگاه جوانان کار میکردیم، پولی نبود. مردم همه برای تماشا میآمدند. یعنی بلیتی هم فروش نمیرفت و همه چیز رایگان بود؟بله. رایگان بود. بلیتی هم نبود. چون نیاز به پول نبود. امروز ما برای دستمزدمان مجبوریم چانه بزنیم و اگر دستمزد مناسب نباشد، کار را نمیگیریم. آن روزها بحران اقتصادی که امروز با آن درگیریم نبودکه بازیگر مجبور شود پول بخواهد!ببینید وقتی من ماهی صد و پنجاه تومان حقوق میگرفتم، آخرماه پول هم اضافه میآوردم و با مادرم به سفر میرفتیم. پس انداز نمیکردیم. فکر نمیکردیم که یک روزی ممکن است به پول نیاز پیدا کنیم. دوراندیش نبودیم وگرنه آن پولهایی که اضافه میآوردیم را مثلاً زمین میخریدیم. خیلیها که الان پولدارند به دلیل این است که عقل معاش داشتند. ما به فکر همان لحظهمان بودیم.باز هم به دوران کودکیتان برگردیم. از خواهرها و برادرهایتان نگفتید. من تک فرزند مادرم هستم. پدرم سه بار ازدواج میکند. مادر و پدرم از نظر فکری هیچ تناسبی با همدیگر نداشتند. مادرم درآن زمان تا کلاس ششم ابتدایی، چیزی در حد لیسانس امروز، خوانده بود. معلم بود. پدرم کارگر شرکت نفت بود. زحمتکش بودن او قابل احترام است ولی از نظر فکری این دو با هم هیچ سنخیتی نداشتند. این بود که مادرم قبل از به دنیا آمدنم از خانۀ پدرم بیرون میآید. من پدرم را اصلاً ندیدم. پدرم مجدداً ازدواج میکند و همسرش هنگام تولد پسرش از دنیا میرود. سومین همسرش تا زمان فوت پدرم یعنی سال 59 با او زندگی میکند. او هفت فرزند برایش بهدنیا میآورد. طبیعتاً نبودن پدر به مادرتان فشار میآورد.بله. مادر من خیاط بود. میگفت یعنی چه که همۀ ماه منتظر حقوق ناچیز معلمی بمانم. معلمی را کنار گذاشت و خیاطی کرد. خیلی خوب مرا بزرگ کرد. فقط حیف که او هم مثل من دوراندیش نبود و پس انداز نمیکرد. شاید به خاطر زندگی در آبادان و حضور خارجیها در آنجا بیشتر از مدل زندگی آنها الگو برداری کردید.بله. آن موقع انگلیسیها آنجا بودند و حتی ما از هر چهار کلمه یکی را به زبان انگلیسی میگفتیم. از آبادان کودکیتان چی به یاد میآورید؟خیلی خوب، زندگی عالی بود. همان موقع استخدام شدم.خانۀ شرکت نفتی داشتم. تربیت مادر از یک طرف و انضباط انگلیسی از طرف دیگر بود. فقط یک چیز را یاد نگرفتم و آن نترس بودن است. همیشه ترسیدهام. برای هر آزمایشی، هر امتحانی میترسم. هنوز روز ضبط رادیویی میترسم. یعنی تا صبح بیدار مینشینم که فردا ضبط دارم. این ترس از بچگی همراهم بوده. شاید چون هیچ مردی در زندگی ما نبود و همیشه خودمان بودیم. بین عربها دعوا میشد. یادم میآید با مادرم از خیابان رد میشدیم، عربها با هم درگیر شدند. بکش بکش. جلوی چشم من. دیدم چطوری شکم مردی پاره شد و خونش روی زمین ریخت. ما به مدرسهای پناه بردیم و زیر نیمکتها قایم شدیم. از آن روز ترس در وجودم ماند و دیگر از هر چیزی ترسیدم. حالا هم سعی میکنم حقم را بگیرم ولی بعضی مواقع از ترس اینکه نکند اتفاقی بیفتد، نتوانستهام حقم را بگیرم. این ترس همیشه در وجودم هست به همین دلیل پایین ماندم. موفقیت ریسک میخواهد و شما نتوانستید ریسک کنید. آفرین. هیچوقت نتوانستم ریسک کنم. و رابطهتان با مادر؟خیلی محترمانه. (اشک در چشمهایش جمع میشود). مادر سال 65 رفت. (سکوت میکند) دو سال است که دیگر برایش نامه نمینویسم. چون در رادیو کاملاً مشغول شدم. ذهنم مشغول بهکارم شد. رفتن مادر را تا حدودی با کار پر کردم ولی هنوز خالیام. چون تنها هستم.و ازدواج؟بله. ازدواج ناموفق کردم و صاحب یک فرزند شدم که فوت کرد. با اندک چیزی گریهام میگیرد. میشکنم. چیزی که از شما خیلی خوب به یاد دارم سکانسی است که حمید هامون در فیلم هامون ساختۀ داریوش مهرجویی – سال 1368 پیش شما میآید...بله. این سکانسی است که بیشتر بچههای دانشجو هر جا مرا میدیدند از آن یاد و قدرشناسی میکردند. به یاد ماندنی شده بود. یکی از قشنگترین صحنهها بود. گرچه کوتاه هم بود. پریشب جوانی به من زنگ زد، گفت: «مادر من فیلم هامون را نگاه میکردم ( بغض میکند و سکوت) همۀ بازیها به یک طرف که زیبایی خودش را داشت ولی همان تکۀ کوتاه شما خیلی من را گرفت. با اینکه چند بار دیده بودم ولی گشتم و تلفنتان را پیدا کردم که بهتان بگویم چقدر آن صحنه در من اثر کرد.» شاید این اتفاقها و تلاطمهای زندگیتان باعث ایجاد چنین صحنۀ دلانه ای میشود.بله. گرچه گرفتن آن صحنه در زیرزمین ساعتها طول کشید ولی بازی عالی آقای شکیبایی، حال دیگری در بازی به من داده بود. یعنی نقش مقابل اینقدر کمک کرده بود که شما آن بازی به یاد ماندنی را بکنید.بله. خیلی مهم است. خسرو هجده ساله بود وقتی به باشگاه جوانان آمد و گفت که میخواهد بازی کند. آن موقع من دو- سه تا تئاتر در باشگاه بازی کرده بودم. با توجه به تفاوتهای آشکاری که میان بازی در تئاتر و بازی در رادیو وجود دارد، لطفاً تجربیات بازیتان در این دو حوزه را برای خوانندگان ما بیان کنید.چندی پیش قرار گذاشتند که به رادیو، رادیو نگوییم بلکه به آن «رادیو تئاتر» بگوییم. به جز بخش تصویر، هر دو مشابه هم هستند. در تئاتر بازیگر روی صحنه زندگی میکند و با تماشاچی ارتباط دارد. در رادیوَ، بازیگر با میکروفون زندگی میکند. تماشاچی اش همان کلۀ میکروفون است. بازیگر با میکروفون و بازیگر بغل دستش در ارتباط است. این تفاوتشان است وگرنه هر دو یکی هستند. فقط سختی رادیو در این است که ما نمیتوانیم از فیزیک بدنمان استفاده کنیم. ممکن است پشت میکروفون که نشسته ایم همان حرکات را انجام دهیم تا بتوانیم حسمان را به شنونده القا کنیم. اینکه مثلاً در شادی یا غم هستیم. دعوا میکنیم یا بزن و بکوب. اینها را شنونده باید حس کند که وقتی میگوید «آخ افتادم»، این «آخ افتادم» را شنونده بفهمد. تصویر کند که الان کجا، چطوری افتاده است و چه حالی دارد. به نظر من تئاتر، در عین اینکه خیلی سخت و زیبا و زندگی است ولی رادیو سخت تر است. شما در صحنۀ تئاتر دیالوگت را حفظ میکنی و نقشت را با فیزیک بدن، با حرکاتت به تماشاچی نشان میدهی که مثلاً الان چه حسی دارم و چی هستم. ولی در رادیو فقط با تکه حنجرهات باید همه چیز را القا کنی و به شنونده تصویر بدهی. یک بازیگر رادیو- تئاتر، تماشاچی را تصور میکند و نسبت به بازیگر روی سِن تلاش مضاعف دارد اما بازیگر روی سِن، واکنشهای تماشاچی را میبیند.بله، در تئاتر واکنشهای تماشاگر را میبینیم. اما در رادیو چیزی به نام میکروفن جلوی روی بازیگر است. در رادیو باید آنقدر توانایی داشته باشی که بازیگر نقشی که بازی میکند اعم از کمیک، جاهلی، احساساتی ، جنایی، پلیسی و ... را شنونده حس کند. بفهمد، بپذیرد، مثلاً در «جانی دالر»وقتی تیر را میزدند، شنونده واقعاً آن را احساس میکرد. راستی چرا الان این حس در کارهای رادیویی ما وجود ندارد؟ببینید کارها عوض شدهاند. از سر و ته کار میزنند. مثلاً میگویند این نباید باشد یا آن نباید باشد. آن وقت یک مقدار از حس و فکر و توانایی بازیگر حذف میشود. بعضی از نویسندههای ما، نویسنده نیستند فقط کاغذ را پر میکنند. نویسنده کار را میدهد، سردبیر آن را ویرایش میکند و به کارگردان میدهد. کارگردان مجدداً آن را ویرایش میکند. تا به اجرا برسد. این دیگر... نمی دانم چه بگویم. البته کارگردان زحمت میکشد و از بازیگر کار میکشد تا آنچه میخواهد را بتواند از او بگیرد. اگر شده ده بار کار را تکرار میکند تا در بیاید. مثلاً این جمله را بد گفتی یا حست غلط است. باید درش بیاوری. بعضی مواقع یک هفته در رادیو تمرین میکنیم و سپس سرِ ضبط میرویم. پس اگر آن حس کارهای قدیم را حالا نمی بینید به این دلیل است که متن فرق کرده است. به زبان دیگر باید به زمان متن نگاه کرد. نویسنده باید با توجه به شرایط این زمان بنویسد. شما رسانههای رادیو،تئاتر، تلویزیون و سینما را تجربه کردهاید. اگر در آن از همه این رسانه ها کار به شما پیشنهاد شود، کدام را انتخاب میکنید؟جواب به این سؤال خیلی سخت است. در گذشته من برای دلم بازی میکردم. پول اصلاً مطرح نبود. من پول نمی گرفتم. حقوقم به اندازه ای بود که زیاد میآمد. الان من اگر تئاتر کار کنم، پول نمیدهد. باید سه، چهار ماه تمرین کنم و یک ماه روی صحنه باشم. برای کی؟ برای کجا؟ چرا؟ وقتی من حامی ندارم. سال 77-76 من در صحنه تئاتر صدمه دیدم و مهرههای کمرم جابهجا شد، کی پشت من بود؟ هیچکس. کی میگه چرا تو علیل شدی؟ هیچکس. من سر صحنۀ تئاتر علیل شدم. ولی کسی پشت من نبود. به رادیو میآیم چون دوست دارم، چون به رادیو عشق دارم. رادیو پولی به من نمیدهد، خیلی جزئی اما به موقع میدهد. اگر خرداد ماه کار میکنم، مطمئنم که شهریورماه دستمزدم در حسابم است. نیاز نیست که دنبالش بروم. خوش حساب است. پس یکی عشقم به رادیو است و دوم اینکه در زمانی زندگی میکنم که نیاز مالی دارم و باید پاسخگوی خرج زندگی باشم. تا حدودی میتواند مرا تأمین کند. اما تصویر، سینما را سالهاست کار نکرده ام ولی خوشحساب است، چون آزاد کار میکند. در تلویزیون کار میکنی، از خستگی بیچاره ات میکنند ولی بدو دنبال پولت، بدو، بابا تو اینقدر شبکاری از من گرفتی. اینقدر من را خسته کردی. اسممو روی کار گذاشتم. اعضای بدنم از این کار خسته شد. پولم را بده. تلفن میکنیم که پول من چی شد؟ میگویند سازمان پول نداره! اگر پول ندارد که دستمزد ما را بدهد پس چرا کار میکند؟ مثلاً کاری را دو سال پیش کردم اما هنوز دستمزدمان را ندادهاند. البته تهیهکنندههای خوشحسابی مثل آقای بشکوفه در سریال ملاصدرا، شب دهم یا آقای عفیفه در میوه ممنوعه یا آقای بیگزاده در پهلوانان نمیمیرند را هم داریم که نیازی نیست دنبال آنها بدویم و سر وقت دستمزدمان را دادند. فاکتورهای شما در انتخاب یک کار چیست؟در درجه اول نقشی را انتخاب میکنم که با وجود خودم عجین باشد.اگر نقش هم با خودم یکی نباشد، آن را در میآورم ولی دلم با آن نیست. به متن توجه میکنم. یعنی وجودتان پر از عشق است، سعی میکنید نقشی را انتخاب کنید که این مهر و عشق مادرانه در آن هویدا باشد.کاملاً و در آنجا دیگر به پولش فکر نمیکنم. مثلاً اگر دو تا نقش همزمان به من پیشنهاد شود یکی از آنها مادری باشد که فرزندش گم شده و پر از عاطفه و مهر است و در نهایت هم پنجاه تومان دستمزد آن باشد، نقش دیگر خانمی باشد خشن و ستمگر یعنی خلاف باطن خودم و یک میلیون هم دستمزد بدهند با توجه به تفاوت زیاد در دو دستمزد، من کار اول را قبول میکنم چون این نقش با دلم هست. آیا تاکنون نقشی متضاد با شخصیت واقعیتان بازی کردهاید؟بله، بازیگر باید بازی اش را بکند به گونهای که نقش باور پذیر شود. مثلاً در کاری باید آقای خمسه را میزدم، برایم خیلی سخت بود ولی او میگفت اگر نزنی که من نمی توانم نقشم را بازی کنم. از آقای پرویز فنی زاده گفتید، آیا باایشان همبازی شدید؟ آقای فنی زاده مدت کوتاهی با من در باشگاه جوانان بود و بعد رفت. در یک تئاتر با هم بازی کردیم ولی نقش مقابل همدیگر را نداشتیم. خیلی بچه خوبی بود. خیلی مهربان و خوب. همین بود که میدیدیمش. در کارهایش هم خودش را بازی میکرد. چه جوایزی تاکنون گرفتهاید؟سال 86 در جشنواره کوثر مشهد برنده جایزه شدم. برای بوی عطر یوسف هم جایزه گرفتم. برای بازی در تئاتر برگ ریزان کار آقای سیروس همتی هم چهار لوح گرفتم. این کار هر جا که شرکت کرد، برای بازی در آن من برنده شدم. جوایز زیادی گرفتم که به یاد نمیآورم. پسرخواندهای دارم که جوایزم را گذاشتهام وقتی فرزند او بزرگ شد، به او بدهند. کدام بازیتان را از همه بیشتر دوست داشتید؟ بوی پیراهن یوسف، برگ ریزان، مسافر، میوه ممنوعه، گمگشته و از بوی پیراهن یوسف و برگ ریزان لوح جایزه زیاد گرفتم. همه کارهایم را دوست دارم نمیتوانم برایشان حدی قائل شوم. کار کوتاهی به نام «اشتباه محض» بود که من نقش کوتاهی در آن داشتم ولی خیلی دوستش داشتم. نوه را در آن حس کردم. بازیها را حس میکنم.آیا هیچوقت جدا شدن از نقشی که بازی کردهاید برایتان دشوار بوده و در آن نقش ماندهاید؟ بله، خیلی. بعد از بعضی از نقشها یک مدتی حتی مریض شدم. نقش خیلی رویم تأثیر گذاشت. با خیلی از نقش ها زندگی کردهام، مثلا در مسافر؛ و طول کشیده که به خود واقعیام برگردم. خودم را جای مادری میگذارم که هنوز منتظر است بچهاش برگردد یا مادری که برای فرزندش به دنبال همسر میگردد. برای همین زود شکسته میشوم. گاهی با نقش میمانم، زندگی میکنم تا اینکه تمام شود. ولی اگر بلافاصله نقش بعدی به من پیشنهاد شود وارد نقش بعدی میشوم. این نقش میتواند قبلی را خنثی کند. البته نقشهای رادیو فرّارتر و تصویر ماندگارتر است. چون آدم با تصویر زندگی میکند. علت فرّار بودن کار رادیو چیست؟اینکه پشت سر هم کار برای اجرا هست. بلافاصله یک کار که تمام میشود کار بعدی میآید. فرصت ماندن در نقش قبلی را نداری ولی در تصویر اینطور نیست. دیگر کمتر به من کار میدهند. مرا کنار گذاشتهاند. از قدیم میگفتند: «نو که میاد به بازار، کهنه میشه دل آزار». دیگر رادیو هم نامهربان شده. آدم با روحش، با درونش، با بودهایش زندگی میکند. نقش مسؤولان در قبال پیشکسوتان چیست؟از من در مصاحبههای مختلف پرسیدهاند چه آرزویی دارید؟ و من به کرات گفتهام که آرزو دارم به مکه بروم. در روزنامهها عکسم را چاپ کردند و نوشتند پیشکسوتی که در حسرت خانه خداست. چه کسی آمد از من بپرسد و کمک کند که به آرزویم برسم؟ من اصلاً راضی نیستم. خانهای که در آن زندگی میکنم در طبقه چهارم است. آسانسور هم ندارد و من روزانه 47 پله باید بالا و پایین بروم. من اعضای بدنم، پاهایم و مهره کمرم را در این حرفه از دست دادم ولی کی میفهمد؟ خانهای که در آن زندگی میکنم مال خودم نیست. میخواهم جایی را اجاره کنم، پولش را ندارم که اجاره کنم. چه کسی به من فکر میکند؟ از شهرداری خواهش کردم که به من وام بدهد، یک سنگ بزرگ پیش پایم انداخت به جای آنکه به من کمک کند. با پنج میلیون تومان وام و بهره بیست و پنج درصد یعنی ماهی 275 هزار تومان قسط، برایم موافقت کردند. جناب شهردار، اگر قرار بود چنین درصدی برگردانم که از بانکها هم میتوانستم بگیرم. من پای دوندگی ندارم که برای گرفتن وام بدوم. اگر من به عنوان یک پیشکسوت حساب شوم، برایم افتخار است که تا الان توانستهام هنرم را بدون هیچگونه آلودگی طمع به چیزی نگه دارم، کسی به من کمک نکرد، چرا باید راضی باشم؟ درخواستتان چیست؟ برای خودتان و همکارانتان انتظار دارید که مسؤولان چه بکنند؟ آسایش و رفاه. چرا من در سن 77 سالگی اینقدر باید دنبال کار بدوم؟ چه فرقی بین من و یک بازنشسته خارجی است؟ چون من مشکیام و آنها بورند؟ چرا باید آنها در آسایش باشند. بازنشسته آنها دنبال تفریح است ولی من باید بدوم و به فکر گذران زندگیام باشم. من جرأت اجاره کردن جایی را ندارم چون نمیتوانم روی بازیام حساب کنم که ماهانه کرایه خانه بدهم. از کجا معلوم که من همیشه کار داشته باشم؟ صاحبخانه از من کرایه میخواهد. کاری ندارد که من بیکارم یا کار دارم. وزارت ارشاد برای 60 سال به بالاها بودجهای اختصاص داد که ماهانه به ما بدهند، فکر میکنید چقدر است؟ 80هزار تومان. هشتاد تومان. من کجا خانهای اجاره کنم که از این 47 پله بالا نیایم و 80 تومان کرایه بدهم؟ آیا مسؤولان خودشان هم اینطور زندگی میکنند؟ با ماهی 80 هزار تومان؟ جناب شهردار با پنج میلیون کجا زندگی میکنید؟ چند بار زنگ زدهام که به خودشان بگویم ولی جوابم را ندادهاند و گفتهاند خودمان به شما زنگ میزنیم. ما فقط آسایش و رفاه میخواهیم که حق طبیعی هر انسانیست که جانش را برای کارش گذاشته است. مردم چقدر به ما محبت میکنند. ای کاش یک سر سوزن از محبت آنها را مسؤولان به ما داشتند. مثلاً شهرداری به جای پنج میلیون با بهره بیست و پنج درصد میتوانست این پول را به صورت قرضالحسنه به من بدهد. من پول را به آنها پس میدادم. مگر من باجگیرم؟ فقط میخواهم به من کمک کنند. برنامههای آیندهتان چیست؟ ما بازیگرها برای خودمان نمیتوانیم برنامهای پیشبینی کنیم. ما همیشه منتظر زنگ تلفنیم. صدای زنگ تلفن که الان کیه؟ تصویره؟ رادیوست؟ کدام یکی میخواهند مرا خوشحال کنند؟ از این تنهایی مرا بیرون بیاورند؟ آینده را ما نمیدانیم. ما در روز زندگی میکنیم. همیشه گوشم به زنگ تلفن است. زنگ تلفنم برای من شادیآور است. هم از این نظر که قراردادی میبندم و کار میکنم و هم از این بابت که از تنهایی بیرون میآیم. سخن ویژه شما برای خوانندگان چیست؟ من برای همه دعا میکنم. از خداوند برای همه عاقبت بخیری میخواهم. از مردم ممنونم که این قدر نسبت به ما محبت دارند چه در بودنمان چه در تشییع جنازهمان. فقط مردم. من از همه سپاسگزارم.