جوان آنلاین: مدال طلای المپیاد نانو دارد. حیران، توی محوطه کشوردوست، میان ساختمانهای فروریخته چشم میچرخاند. بخت یارم بود که خودش کنارم نشست. حس میکردم هنوز فضای جدید کشور دوست را هضم نکرده. حق داشت. چه کسی راحت هضم میکند؟ میگفت مبهوت است. به لحظاتی نیاز داشت تا خودش را در کشوردوستی پیدا کند که دیگر آقا ندارد. «بار اول، دیدار خصوصی رفته بودیم پیش آقا، بهار ۱۴۰۳. با آقا نماز خواندیم. مدالم را در آن جلسه تقدیمشان کردم. البته آقا دوباره بهمان برگرداندند و گفتند پیش خودتان باشد.»
سر میچرخاند و اطراف را سیر میکند. در نگاهش بغضی پرپر میزند. «اصلاً باورم نمیشه اینجا را اینطور میبینم. بعد از شهادت آقا تا پشت دیوار بتنی کشوردوست آمده بودم. هی سعی کردم نزدیکتر بیایم، نشد. بعدها از لای دیوارها که بازتر شده بود، میشد زمینهای خاکی را دید، اما حالا باورم نمیشه وسط همان خرابیها هستم.» ساختمان را نشانم میدهد؛ طبقات فروریخته بتنی و میلگردهای آویزان، مثل ریشههای فرش. «اینجا را میبینی که خراب شده؟ قلب من همینجاست. قلب من اینجا ماند.»
ازش درباره آرزویش میپرسم. میگوید: دعایش همان است که آقا بعد از شهادت شهید سلیمانی و شهید رئیسی هم کردند: «أَلْحِقْنا بِهِمْ.» همهاش بهم میگویند چه وقت این حرفهاست؟ دعا کن بمانی، عمر زیاد کنی و خدمت کنی. به آن میگویم ایران به شماها نیاز دارد. رهبر جوانمان یارهایی مثل شماها میخواهند. اشکهاش از زیر عینک روی گونهاش سر میخورند و در نور پروژکتورهای محوطه برق میزنند. میگوید: «ولی به درد آقا نخوردیم. کاش به دردشان میخوردیم.»
این آیه از سوره مؤمنون به دلم میآید: «وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ»؛ آنان که آنچه را وظیفه بندگی و ایمان است بجا میآورند و باز از اینکه به سوی پروردگارشان بازمیگردند، دلهایشان هراسان است. این دختر جوان، در حد سن و توانش، هرچه میشده توشه کرده و آورده است، اما هنوز حسرتی در دل دارد: اینکه به درد رهبرش نخورده است. از کنارش بلند میشوم. تازه میفهمم چرا آقای شهید ما دلگرم به همین جوانان مؤمن بود.
#از_قلب_کشور دوست
خرده روایتهای رسانه ریحانه از مراسم تجلیل از مدالآوران علمی و ورزشی در رواق کشور دوست