هدفم از نوشتن این کتاب، این بود که سختیهای دوران پرستاری مهناز را به زبان خودش بازگو کنم؛ شیفتهای طولانیمدت، کمبود نیرو و هر چیزی که در بیمارستان اتفاق میافتد. داستان از کودکی شروع میشود و تا لحظه شهادت میرسد؛ لحظهای که من اوج داستان قرار دادم جوان آنلاین: حس مادرانگی در زنان در همه نقشهایی که میپذیرند حتی در نقشهای اجتماعیشان هم تجلی مییابد. به همین خاطر هم است که مشاغلی همچون پرستاری بیشتر انتخاب زنان است و با وجود آنکه مردان پرستار را هم داریم، اما همواره پرستاران خانم برجستهتر میشوند. چون زنان در فطرت و نهادشان پرستاری وجود دارد و حالا قرار است این بخش از خلقت خود را از خانه و خانواده به جامعه بیاورند و برای بیماران و دردمندان هم مادری کنند؛ مادرانی که در بزنگاههایی همچون جنگهای اخیر و کرونا شهدایی را هم تقدیم کردند و نامشان جاودانه شد. مهدیه اسلامی، نویسنده جوانی است که به سراغ این شهدای پرستار رفته و روایت فداکاریها و مادریهایشان را در قالب کتابهایی به رشته تحریر درآورده است؛ روایتهایی که به تعبیر خودش برای برجستهترکردن نقش زنان در جامعه ضروری است. زنانی که در دنیا بینظیرند و در هر نقش و لباس همواره دلسوزی مادرانهشان را حفظ میکنند. آنچه در پی میآید حاصل گفتوگوی ما با مادری است که روایتهایی از شهدای پرستار را نقل کرده است.
خانم اسلامی چه شد که به سراغ روایت زندگی شهدای پرستار رفتید و این روایتها چه ویژگیهایی دارد؟
اولین کتاب من درباره شهید پرستار، مهشید گودرزی بود؛ شهیدی که در دوران بارداری مبتلا به بیماری کرونا شد. در هفتماهگی، پزشکان برایش ختم بارداری زدند و نتوانست نوزاد خودش را ببیند، یعنی با ختم بارداری، بچه به دنیا آمد و مادر فوت کرد. آن موقع این خبر، جامعه پرستاری را خیلی درگیر کرد و رنجآور بود. کمکم خبرها، نقلقولها از خانوادهاش و از همسرش میآمد و تصمیم گرفتم کتاب اولم را درباره خانم مهشید گودرزی شروع کنم. روایت زندگیشان را از ابتدا نوشتم؛ اینکه چه شد پرستار شدند، بعد حیطه پرستاری، بعد ازدواجشان، بچهدار شدنشان و سختیهای دوران کرونا و اینکه نتوانستند بچه خودشان را ببینند. هدفم از کتاب اولم، سختیهایی بود که پرستارها در دوران کرونا متحمل شدند.
بعد از آن، دو سال بعد، جنگ ۱۲ روزه پیش آمد. وقتی جنگ ۱۲ روزه پیش آمد، شهید مهناز نعمتی در آن جنگ خیلی خاص و خیلی برجسته شد. وقتی با خواهرش صحبت میکردم، دیدم که وی خودش تصمیم گرفته بود رشته پرستاری را انتخاب کند؛ با اینکه بازنشسته شده بود، دوباره بازگشت به کار زد و فرایند کاریاش را ادامه داد. در جنگها، در بحرانها و در هر اتفاقی که در کشورمان میافتد، شاید حدود ۸۰ درصد مشاغل دورکار باشند، ولی جامعه سلامت ما دورکار نیستند و خیلی جاها دیده نمیشوند.
هدفم از نوشتن این کتاب، یکی این بود که سختیهای دوران پرستاری مهناز را به زبان خودش بازگو کنم؛ شیفتهای طولانیمدت، کمبود نیرو و هر چیزی که در بیمارستان اتفاق میافتد. داستان از کودکی شروع میشود و تا لحظه شهادت میرسد؛ لحظهای که من اوج داستان قرار دادم. چون شهید مهناز نعمتی میتوانست زنده بماند. اولین پهپاد که به خانهشان میخورد، او در حیاط سالم است؛ بعد نگاه میکند و میبیند فرزندش و بچه خواهرش در خانه ماندهاند. برمیگردد تا آنها را نجات بدهد، خودش دچار سوختگی بالای ۵۰ درصد میشود و شهید میشود.
چه چیزی از زندگی این پرستاران برای شما جذابتر و ماندگارتر بود؟
اگر جامعه ما را نگاه کنید، اکثراً خانمها کارهای خاصی انجام دادهاند و خیلی جاها میداندار بودهاند. حتی در همین بحرانهای اخیر، خانمها میدان دارند؛ حتی در تجمعات شبانه میبینیم تعداد خانمها خیلی بیشتر از آقایان است. هدفم از انتخاب سوژه هم همین بود: هدفم این است که سوژه خانم انتخاب کنم تا رشادتهای خانمها در جامعه بیشتر دیده شود، چون احساس میکنم نسبت به قشر خانم جامعه ما کملطفی شده و شناختهتر نیستند.
دوم اینکه روایت خانم مهناز نعمتی را که گوش میکردم، میتوانست رشتههای دیگری را قبول شود، ولی پرستاری را انتخاب کرده بود و علاقه شدیدی به کارش داشت. وقتی با بیمارانش مصاحبه میکردم، خیلیها از مهربانی این خانم تعریف میکردند؛ حتی گاهی برای بیماری از شهرستان میآمد و محل سکونت نداشت، محل سکونت تهیه میکرد و اینکه خودش میتوانست سالم بماند، چرا گذاشت تا آخر زندگی؟ احساس کردم آن شیفت آخرش بوده که برگشت، یعنی جان خودش را گذاشت تا فرزندش و بچه خواهرش را نجات بدهد و آنها را از خانه بیرون بیاورد.
معمولاً کسی که بالای ۵۰درصد سوختگی دارد شرایطش وخیم است. مهناز نعمتی خودش هم پرستار بود و در اوایل دوران خدمتش در بخش سوختگی کار کرده بود و این را میدانست که ممکن است زنده نماند.
وقتی روی تخت بیمارستان بود، خواهرش از او میپرسد: «مهناز، چه میخواهی؟» او به خواهرش گفته بود: «خواهر، من سوختگی بالای ۵۰درصد دارم و مطمئن هستم که زنده نمیمانم.» وصیت میکند و وصیت آخرش باز بیمارانش است، یعنی میگوید: «خواهر، سلام من را به مترون برسان، بگو در خصوص فلان بیمار من را به فلان شخص تحویل بده.» این خیلی برایم جالب بود که در دقیقههای آخر، در آن زمانهایی که میدانست نمیتواند زنده بماند - معمولاً آدمها گرایشهایی برای خودشان دارند - ولی او باز بیمارانش را در نظر گرفته بود.
در مورد کتاب قبلیتان داستان روایت زندگی خانم گودرزی، کدام بخش برای شما جالبتر بود؟
مهشید گودرزی در دوران کرونا در دانشگاه مامایی قبول میشود، ولی خودش قبول نمیکند، البته دو سال مامایی میخواند، بعد برمیگردد به پرستاری. مادرش مترون بیمارستان لقمان بوده و خودش رشته را انتخاب میکند. در دوران کرونا باردار بود و به او میگفتند دیگر به بیمارستان نیا، ولی میگفت من نسبت به بیماران احساس مسئولیت دارم تا لحظه آخر در بیمارستان بود. وقتی کرونا میگیرد، همه ما مثلاً یککمی استرس داریم، ترس داریم و مراقب خودمان هستیم، ولی او بیشتر مراقب این بود که فرزندش سالم به دنیا بیاید و همیشه دغدغه فرزندش را داشت. در نهایت هم وقتی فرزندش به دنیا میآید، ثانیهای هم نتوانست فرزندش را ببیند و به شهادت میرسد. آن لحظه خداحافظی در بیمارستان لقمان، مراسم خداحافظی همسرش با آمبولانس، آن گریهها و اینکه بچهاش را نتوانست ببیند. بچه مدتی در NICU بود، بعد آمد و الان سهسالونیم دارد. اسم کتابم را به خاطر همین انتخاب کردم؛ اسم فرزندش هایکا بود و اسم کتاب را «در آرزوی دیدن هایکا» گذاشتم؛ چون بچه خودش را ندید و به شهادت رسید.
شما قرار است کتاب تازهای داشته باشید یا خودتان مشغول مادری هستید؟
کتاب دومم را که نوشتم، باردار بودم و موقع ویراستاریاش هم بچهام به دنیا آمد. برای کتاب سومم سوژه پیدا کردم و انشاءالله استارت بزنم و بنویسمش.
این کتاب هم در حوزه پرستاری است یا قرار است سوژه دیگری داشته باشد؟
مربوط به یکی از شهدای پرستار جنگ رمضان است.
چرا پرستارها را انتخاب میکنید؟ چرا سوژههای دیگر را انتخاب نمیکنید؟
خیلی جستوجو کردم و دیدم پرستارها همواره در عرصه بودهاند، اما کتاب درباره پزشک و بهیار داریم، خاطرات پزشک داریم در مقابل نقلقولهای کمی از پرستاران داریم، اینکه کتاب مستقلی درباره خاطرات پرستاری داشته باشیم - چه در جنگ دفاع مقدس، چه در جنگ ۱۲ روزه چه در جنگ رمضان - نداریم. برای همین دوست دارم در این حوزه بیشتر کار کنم و فعالیتشان را نشان بدهم.
پرستاری یکی از آن مشاغلی است که اغلب خانمها در آن حضور پررنگتری دارند و اینگونه احساس میشود که آن حس مادرانه در این شغل جاری میشود، اینطور نیست؟
من خودم الان هشت ماه است مادر شدهام. مادر شدم و دو کتابی که نوشتم، محورش مادر بودن است. مهناز مادر یک پسر ۲۰ ساله که کلی آرزو برای پسرش داشت؛ مهشید هم فرزندی در شکم داشت که در نهایت هم او را ندید.
برای یک مادر بچهاش معمولاً دنیایش میشود.
یکی از کارهای خوبی که در تجمعات بعد از جنگ انجام شده این است که یک سری از خانمها گروه تشکیل میدهند و به منزل شهدای جنگهای اخیر میروند، چه جنگ ۱۲روزه و چه در جنگ رمضان و سعی میکنند همدرد خانوادههایشان باشند. نمیگویم جامعه به خانمها نپرداخته، خیلی هم پرداخته، ولی اینکه هم مادر باشی، هم شاغل باشی، هم دغدغه خانواده را داشته باشی و هم دغدغه جامعه را داشته باشی، خیلی مهم است. نیاز است بعضی از بانوان دغدغهمند ما در جامعه ما پررنگتر بشود، چون جامعه ما الان به پررنگ بودن خانمها نیاز دارد. الان ما در میدانها، در هر جایی که میرویم، خانمها در خط مقدمند؛ نه اینکه بگویم آقایان نیستند، ولی خانمها با توجه به تمام دغدغههایی که دارند خط مقدمترند؛
و کلام پایانی.
به جرئت میتوانم بگویم که داشتم در مراجع مختلف و در مقالات جستوجو میکردم، در مورد زنان خودمان دیدم که مادران ایرانی چقدر مادرند و چقدر دغدغهمند و چقدر خانواده دوستند. این را در جامعه خودمان ملموستر دیدم، شناختم و درک کردم. تمام مقالههایی که خواندم یا تمام تحقیقهایی که میکردم، از خانمهای کشورهای اروپایی و کشورهای غربی، این دغدغههایی که بانوان ما دارند را آنها اصلاً ندارند. این حس وطندوستی که بین خانمهای ماست بین آنها اصلاً اینجوری نیست. این را به جرئت میتوانم بگویم، وقتی از خانمهای غربی در مورد حس مادرانهشان یا اتفاقی که برای بچههایشان میافتد، میپرسند؛ خیلی موارد نه اینکه بگویم مادر نیستند، هستند مثل مادرهای ایرانی مادرگونه نیستند، ولی واقعاً میگویم یکی از افتخارات کشورم خانمهایش هستند؛ خانمهای سرزمینم مادرهای سرزمینم.
خیلی مادرهای صبور و مقاوم دارد و این حس مادرانه زنان ایرانی در هر شغل و جایگاهی که باشند جاری میشود.