در حیاط خانه پدری، درخت عظیم گردویی بود که سایهاش تمام خانه را میپوشاند. سالها پیش، وقتی هر دعوایی در محله بالا میگرفت یا هر برادر با برادری بر سر یک وجب زمین میجنگید، مقصد همه یکجا بود: «حجره حاجآقا». آنجا نه دادگاهی بود و نه پروندهای؛ فقط یک چای و چند کلمه آرامبخش که با تکیه بر حرمتها و پیوندهای نامریی، گرههای سخت زندگی را باز میکرد. آن روزها، «حرف» اعتبار داشت و «اعتماد»، تنها ضمانتنامه معاملات.
اما امروز، من در اتاق کارم، میان پوشههای سنگین پروندهها و صدای سرد تایپ کیبورد، به چهرههای اربابرجوعی نگاه میکنم که با چشمهای خسته به من زل زدهاند. دنیای ما اکنون دنیای «مستندات» است؛ دنیایی که در آن هر کلمه باید مهر بخورد تا باور شود. ما به عصر «پستمدرنیته» رسیدهایم؛ جایی که هر کس در جزیره کوچک خودش زندانی است. گفتوگوها جای خود را به «پیامهای کوتاه» دادهاند و در این میان، «گوش دادن» مرده است.
به جای آن درخت گردوی قدیمی، حالا برجهای بتنی بلند شدهاند که سایهشان سرد است. مرجعیتهای معنوی جای خود را به «قوانین خشک» دادهاند. مردم در جستوجوی معنا، به پوچی رسیدهاند و این پوچی، آرامآرام به ابتذال فرهنگی تبدیل شده است؛ همان جایی که هر کسی برای خودش حقیقتی تراشیده و دیگر کسی نمیخواهد حقیقت دیگری را بشنود. ما درگیر «داشتن» شدیم و «بودن» را فراموش کردیم.
دیروز، یکی از موکلهایم را دیدم؛ مردی که سالها با برادرش بر سر یک قطعه زمین در جنگ بود. وقتی از او پرسیدم چرا این همه سال گذشت و هنوز به صلح نرسیدید، با لبخندی تلخ گفت: «وکیل! ما هر دو حق داشتیم، اما دیگر کسی را نداشتیم که به او اعتماد کنیم تا ما را به هم برساند.»
راهحل، شاید در بازگشت به آن «حجرههای قدیمی» نباشد، اما قطعاً در بازگشت به «انسان» است. ما به «مرجعیتهای عاطفی» نیاز داریم. راه نجات از این پوچی و ابتذال، در احیای دوباره «گفتوگوهای عمیق» است؛ گفتوگوهایی که در آن، هدف، پیروز شدن در دعوا نیست، بلکه «فهمیدن» دیگری است. ما باید یاد بگیریم که دوباره به هم «گوش دهیم»، نه اینکه فقط منتظر بمانیم تا نوبت حرف زدن ما برسد.
حال خوب آدمها، در همان لحظهای است که احساس کنند شنیده شدهاند. شاید لازم نباشد دوباره به گذشته برگردیم، اما باید «حرمتها» و «پیوندهای انسانی» را از زیر آوار مدرنیته بیرون بکشیم و دوباره در حیاط زندگی بکاریم.