یکی از خاطرات خانواده به ماجرای واکسن فخرا مربوط میشود. در آن مقطع، واکسن هنوز به مرحله اعلام عمومی نرسیده بود و خانواده نیز با توجه به شرایط خاص آن روزها، با نگرانی روند کار را دنبال میکردند. پسر شهید، به یاد میآورد این پدرش بود که پیشنهاد کرد واکسن را دریافت کنند. خود او برای دریافت واکسن پیشقدم شد و پس از آن، فرزندانش با رضایت خودشان واکسینه شدند جوان آنلاین: برای شناختن یک انسان، همیشه نباید به سراغ رزومه، عناوین علمی، مسئولیتها و سوابق کاری او رفت. گاهی شخصیت واقعی افراد در خانه بهتر دیده میشود. در رفتارشان با همسر و فرزندان، در واکنششان به یک مسئله ساده خانوادگی، در شیوه برخوردشان با اطرافیان و در اینکه وقتی خسته از سر کار به خانه میرسند، هنوز چقدر برای همسر و فرزندان انرژی و حوصله دارند. سردار شهید دکتر احمد کریمی راهجردی در کنار اینکه دانشمندی بزرگ، مدیری متعهد و یک نظامی شجاع بود، به عنوان پدری سادهزیست، صمیمی و بیتکلف که زندگی کاری و مسئولیتهایش را به خانه نمیآورد، شناخته میشد. به همین دلیل، بسیاری از همسایهها و حتی برخی آشنایان تا پیش از شهادتش نمیدانستند او چه جایگاهی دارد و چه مسئولیتهای مهمی بر عهده گرفته است. در خانه، او همان پدری بود که شبها پتو را روی فرزندانش مرتب میکرد با آنها شوخی میکرد، پای تلویزیون مینشست و حتی وقتی از شدت خستگی توان چندانی نداشت، اگر فرزندانش چیزی از او میخواستند، تا حد امکان انجامش میداد. روایتهای همسر و فرزندان شهید را پیش رو دارید.
مریم شاطریان، همسر شهید
علاقهای که به سبک زندگی تبدیل شد
احمد در بیستویکم خرداد ۱۳۴۸ در تهران متولد شد. خانوادهاش اصالتاً قمی و اهل روستای راهجرد بودند و بخش عمده زندگی او نیز در قم گذشت. همسرش میگوید: «آشنایی ما از مسیر سنتی و معرفی خانوادهها شکل گرفت و در سال ۱۳۷۳ زمانی که احمد دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه امام حسین (ع) بود با یکدیگر ازدواج کردیم.»
مسیر علمی شهید کریمی از سالهای نوجوانی شکل گرفت. او از دانشآموزان ممتاز دبیرستان آیتالله کاشانی قم بود و در رشته ریاضی فیزیک تحصیل میکرد. با این حال، برای شرکت در کنکور تجربی، در همان سال دیپلم رشته تجربی را نیز گرفت و در کنکور، رتبه اول رشته میکروبیولوژی در کشور را به دست آورد.
پس از آن، تحصیلات خود را در دانشگاه امام حسین (ع) ادامه داد و دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد را در این دانشگاه گذراند. سپس در مقطع دکتری ژنتیک تحصیل کرد و بخش مهمی از فعالیت حرفهای خود را در حوزههای علمی و تخصصی دنبال کرد.
اما آنچه خانواده از این مسیر به یاد دارد، فقط مدرک و عنوان نیست. علم برای او بخشی از زندگی روزمره بود، چیزی که باید با مطالعه، آموختن و بهروز ماندن ادامه پیدا میکرد و در نهایت به کار میآمد. همسرش درباره این علاقه میگوید: «خیلی برای علم ذوق و شوق داشت.»
این علاقه فقط به مسیر شخصی خودش محدود نمیشد. حتی پس از ورود فرزندان به دانشگاه، مطالب علمی و جزوههای آنها را دنبال میکرد. زهره، دختر شهید، به یاد میآورد که پدرش گاهی جزوههای دانشگاهی او را میگرفت، در مسیر رفتوآمد مطالعه میکرد و شبها درباره مطالبی که خوانده بود با او صحبت میکرد.
در انتخاب مسیر تحصیلی فرزندان نیز این توجه وجود داشت. زهره میگوید پدرش درباره انتخاب رشته دانشگاهی او جدی بود و تأکید داشت در دانشگاهی معتبر ادامه تحصیل دهد. او سرانجام در رشته مهندسی برق دانشگاه شیراز پذیرفته شد.
بعدها وقتی تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به آلمان برود، پدرش مانع نشد و انتخاب را به خودش واگذار کرد. زهره در نهایت تصمیم گرفت در ایران بماند و تحصیلش را ادامه دهد و بعدها در مقطع کارشناسی ارشد، رشته هوشمصنوعی را انتخاب کرد، مسیری که پدرش نیز با علاقه آن را دنبال میکرد.
محمد مهدی کریمی
پسر شهید
پدری که برای اطمینان، خودش پیشقدم شد
یکی از خاطرات خانواده از سالهای فعالیت شهید کریمی، به ماجرای واکسن فخرا مربوط میشود. در آن مقطع، واکسن هنوز به مرحله اعلام عمومی نرسیده بود و خانواده نیز با توجه به شرایط خاص آن روزها با نگرانی روند کار را دنبال میکردند.
محمدمهدی، پسر شهید، به یاد میآورد این پدرش بود که پیشنهاد کرد، واکسن را دریافت کنند. خود او نیز برای دریافت واکسن پیشقدم شد و پس از آن، فرزندانش با رضایت خودشان واکسینه شدند.
آن روز محمدمهدی همراه پدرش برای تزریق واکسن رفت. پس از تزریق، شهید از او خواست مدتی صبر کند تا واکنش بدنش مشخص شود. تجهیزات لازم برای مواجهه با هر وضعیت احتمالی نیز در دسترس بود. این رفتار، برای خانواده نشانهای از همان اطمینانی بود که او میخواست پیش از توصیه به دیگران، در عمل نشان دهد.
در همان دوره، فعالیت فشرده برای تولید واکسن باعث شده بود، حضور شهید در خانه به حداقل برسد. به گفته همسرش، در اوج فعالیتهای مربوط به تولید واکسن، او بیش از سه ماه تقریباً در خانه حضور نداشت و اگر هم میآمد، معمولاً فقط برای چند ساعت بود. خانواده برای دیدنش به مجتمع شهید میثمی میرفتند و عملاً بخش قابلتوجهی از زندگی خانوادگی تحتتأثیر حجم کار او قرار گرفته بود.
حتی زمانی که خودش به کرونا مبتلا شد، برای محافظت از خانواده حدود دو هفته در اتاقی جداگانه ماند و پس از بهبودی، دوباره به محل کار بازگشت.
باید به مردم خدمت کنم
ماههای پایانی زندگی شهید کریمی، شرایط متفاوتی را برای خانواده رقم زده بود. تهدیدهای امنیتی و خطر ترور افزایش یافته بود و او مدتی از خانواده جدا زندگی میکرد. رفتوآمدهایش نیز تحت تدابیر حفاظتی انجام میشد.
با این حال، فاصله میان او و خانواده به معنای بیخبری از آنها نبود. اگر چند روز فرزندانش را نمیدید، بیقرار میشد و اگر اتفاق کوچکی برای یکی از آنها میافتاد، خودش را به آنها میرساند.
همسرش در آن دوره بارها از او خواسته بود از این مسیر فاصله بگیرد و با توجه به خطرهایی که متوجه او بود، کارش را تغییر دهد. اما پاسخ شهید روشن بود: «از من نخواه که بیام تو خونه بمیرم. من درس خوندم تو این مملکت. الان مردم مملکتم به چیزی که من بلدم نیاز دارند.»
خانواده او میگویند کریمی نسبت به حقوق و مسائل خودش حساسیت چندانی نداشت. اما اگر احساس میکرد حقی از یکی از نیروهایش ضایع شده است، موضوع را پیگیری میکرد و تا رسیدن به نتیجه کنار نمیکشید.
دخترش میگوید: پس از شهادت پدر تازه بیشتر متوجه شد که او در طول زندگی چه اندازه به دیگران کمک کرده است، کمکهایی که بسیاری از آنها را خانواده حتی نمیدانست.
زهره کریمی، دختر شهید
سهم خانواده از مردی با مسئولیتهای بزرگ
در کنار همه مسئولیتهای علمی و کاری، شهید کریمی، خانواده را نیز از یاد نمیبرد. او برای پدرومادرش احترام ویژهای قائل بود و پس از درگذشت پدرش، توجه بیشتری به مادر داشت. در سالهای پایانی زندگی، زمانی که مادرش بیمار شد، با وجود حجم سنگین کار، یک هفته در کنار او ماند و از او مراقبت کرد.
در خانه خودش نیز تلاش میکرد سهمی از کارهای روزمره را بر عهده بگیرد. پنجشنبه و جمعهها جارو میکرد، ظرف میشست و میگفت این روزها کار خانه با من است.
زهره از شبهایی میگوید که پدرش با وجود اینکه صبح باید خیلی زود از خانه خارج میشد، تا نیمههای شب کنار خانواده مینشست و با آنها فیلم یا برنامه تلویزیونی تماشا میکرد.
«مافیا» یکی از برنامههایی بود که در ماههای آخر با هم میدیدند. اگر برنامه طولانی میشد، دخترش پیشنهاد میداد ادامه آن را به روز بعد موکول کنند، اما پدر میگفت: «نه، بذار ببینم آخرش چی میشه.»
برای محمدمهدی نیز این رابطه نزدیک همیشه محسوس بود. به گفته خودش، وقتی او بیمار میشد، پدر کنارش میماند و از سرفه یا وضعیت او نگران میشد. حتی حاضر بود شب را تا صبح کنار فرزندش بیدار بنشیند.
مطالعه، معنویت و روزهای پایانی
در ماههای پایانی، مطالعه و معنویت نیز در زندگی شهید کریمی پررنگتر شده بود. به گفته خانواده، در دورهای که به دلیل شرایط امنیتی دسترسی محدودی به تلفن همراه داشت، بخش مهمی از اوقات خود را به مطالعه میگذراند، مثنوی معنوی، کیمیای سعادت، نهجالبلاغه و قرآن.
وقتی خانواده به دیدنش میرفتند با شوق درباره کتابهایی که خوانده بود صحبت میکرد و گاهی شعری یا نکتهای را که از مطالعه به دست آورده بود، برای آنها تعریف میکرد.
همسرش میگوید: «نماز و روزه برای او یک عادت یا یک کاری که باید انجام بدهد؛ نبود. نماز اول وقت، روزههای مستحبی و توجه به رفتارهای فردی بخشی از زندگی او بود.»
او از تماشای نماز خواندن همسرش نیز به عنوان خاطرهای متفاوت یاد میکند و ادامه میدهد: «آرامش و خشوعی که هنگام نماز داشت، برایم عجیب بود و جلوهای خاص داشت.»
آخرین دیدار با پدری که مهربان بود
خانواده به خطرهایی که شهید کریمی را تهدید میکرد، عادت کرده بودند. اضطرابی که گاهی با شوخی و تلاش برای عادی نگه داشتن فضای خانه همراه میشد. آنها سعی میکردند نگرانی خود را به یکدیگر منتقل نکنند.
شهید نیز معمولاً درباره شهادت صحبت نمیکرد. با این حال، بعضی از جملههایی که در ماههای پایانی بر زبان آورد، امروز برای خانواده معنای دیگری پیدا کرده است.
محمدمهدی یک بار از پدرش خواسته بود بعد از سالها کار، کمی استراحت کند. پاسخ شهید کوتاه بود: «استراحت من، توی خاکه.»
روز پیش از شهادت، او با خانواده افطار کرد. پسرش برای شام کباب گرفته بود. غذایی که شهید به آن علاقه داشت. با فرزندانش شوخی کرد و بعد آنها را به خانه فرستاد.
هنگام خداحافظی، اعضای خانواده را یکی یکی در آغوش گرفت و بوسید.
فردای آن روز، در جریان حمله به محل جلسهای که شهید در آن حضور داشت، ارتباط خانواده با او قطع شد.
جستوجو برای یافتن پیکر ادامه پیدا کرد و چند روز بعد، آزمایش DNA شهادت او را برای خانواده قطعی کرد.
از پیکر شهید، تنها قطعهای از دست او باقی مانده بود. دستی که با آن کارهای بزرگی در حوزه پدافند زیستی انجام داده بود. حالا با انجام آزمایش DNA، امکان شناسایی قطعات دیگر پیکر نیز فراهم شده بود.
شاید برای شناختن شهید کریمی، نیاز به جملهای پیچیدهتر از همان جملهای که خودش در ماههای پایانی زندگی گفت، نباشد: «الان مردم مملکتم به چیزی که من بلدم نیاز دارند.»
جملهای که امروز در کنار همه خاطرات خانواده، معنای دیگری پیدا کرده است. تصویری از انسانی که علم را برای خدمت میخواست، مسئولیت را تعهد میدانست و در تمام سالهای زندگی، خانواده را نیز در قلب این مسیر نگهداشت؛ و شاید به همین دلیل است که وقتی از خانواده میپرسیم اگر امروز شهید کریمی در کنارشان بود، چه میگفتند، پاسخها کوتاه است. اما پشت همین چند کلمه، حجم بزرگی از دلتنگی قرار دارد: «جات خیلی خالیه، دلم برات تنگ شده....»