ایران واقعی بسیار بزرگتر از قابهایی است که گاهی اوقات برخی سینماگران و هنرمندان فارسیزبان آن را در رویدادهای بینالمللی با آثارشان روایت میکنند؛ روایتهای یکسویهای که روش جایزهگرفتن از خارجیها را نشان میدهد جوان آنلاین: ایران واقعی بسیار بزرگتر از قابهایی است که گاهی اوقات برخی سینماگران و هنرمندان فارسیزبان آن را در رویدادهای بینالمللی با آثارشان روایت میکنند؛ روایتهای یکسویهای که روش جایزهگرفتن از خارجیها را نشان میدهد. این در حالی است که پشت جامعهای که امروز با مشکلات اقتصادی و اجتماعی بعد از پشت سر گذاشتن دو جنگ تحمیلی به فاصله چند ماه و سالها تحریم و تهدید دستوپنجه نرم میکند، تاریخی از مقاومت و ایستادگی قرار دارد؛ تاریخی که دفاع مقدس ۸ ساله و جنگ ۱۲ روزه و رمضان تنها نمونههای معدودی از مهمترین فصلهای آن است. اغلب دلسوزان معتقدند که این روند غلط و روایت یکجانبه و دروغین از یک جایی باید قطع شود و به نظر میرسد که در شرایط فعلی زمینه برچیدن بساط چنین خیانتهایی به ملک و ملت باید برچیده شود.
خبر اهدای جایزه بهترین بازیگر زن بخش «افقها»ی جشنواره ونیز به یک بازیگر فارسیزبان، اگرچه در ظاهر یک خبر سینمایی بود، اما واقعیت این است که در لایهای عمیقتر باید به عنوان بخشی از یک مسئله فرهنگی و رسانهای مورد توجه قرار گیرد؛ مسئلهای که سالهاست در مدیوم سینما میان آثار ایرانی و جشنوارههای خارجی تکرار میشود، و سؤال اصلی اینجاست که در این رویدادها ایران با چه روایتی به جهان معرفی میشود؟!
تکروایتی شدن تصویر ایران
موضوع، شخص لاله مرزبان نیست و نمیتوان دریافت یک جایزه بینالمللی را به خودی خود اتفاقی منفی تلقی کرد. مسئله اصلی، فیلمی است که این جایزه در بستر آن شکل گرفته و تصویری که از جامعه ایران در برابر مخاطب جهانی قرار میدهد. «مراقب» روایتی از یک خانواده ایرانی است که درگیر مجموعهای از بحرانهای اجتماعی، اقتصادی و خانوادگی است؛ خانهای که در معرض تخریب قرار دارد، پدری که با اتهام فساد مواجه است و دختری که رؤیای ترک ایران را در سر میپروراند.
هیچکدام از این مسائل را نمیتوان انکار کرد. جامعه ایران مانند هر جامعه دیگری با آسیب و مسئله روبهروست و سینما نیز حق دارد به سراغ همین واقعیتها برود. اتفاقاً سینمایی که نتواند دردهای جامعه را ببیند، سینمایی بیخاصیت خواهد بود. اما مسئله از جایی آغاز میشود که یک بخش از واقعیت، جای تمام واقعیت بنشیند و تصویری که قرار است ایران را به جهان معرفی کند، عمدتاً از دریچه بحران، ناامیدی، مهاجرت، فروپاشی و بنبست ساخته شود.
ایرانِ واقعی بسیار بزرگتر از این قاب است. پشت جامعهای که امروز با مشکلات اقتصادی و اجتماعی دستوپنجه نرم میکند، تاریخی از مقاومت و ایستادگی قرار دارد؛ تاریخی که دفاع مقدس یکی از مهمترین فصلهای آن است. هشت سال جنگ تحمیلی فقط مجموعهای از عملیاتهای نظامی و وقایع تاریخی نیست؛ تجربهای عمیق و مشترک برای چند نسل از ایرانیان است. مادرانی که فرزندان خود را راهی جبهه کردند، خانوادههایی که در بمبارانها ایستادند، جوانانی که جان خود را برای دفاع از سرزمین فدا کردند و مردمی که در سختترین شرایط، زندگی را متوقف نکردند، بخشی از حقیقت ایران هستند.
اما این ایران در بسیاری از روایتهای جشنوارهای، سهم چندانی از قاب ندارد. چرا؟ چرا سینمایی که برای مخاطب جهانی از جوان ایرانی میگوید، کمتر سراغ جوانی میرود که در همین شرایط دشوار مانده، ساخته و تلاش کرده است؟ چرا وقتی قرار است از زن ایرانی سخن گفته شود، زن ایرانی غالباً در نسبت با محدودیت و میل به خروج از کشور تعریف میشود، اما مادر شهید، زن پژوهشگر، پزشک، معلم، کارآفرین و زنانی که در متن تحولات اجتماعی ایران نقشآفرینی کردهاند، کمتر موضوع روایت جهانی قرار میگیرند؟ چرا خانواده ایرانی بیشتر در قاب فروپاشی دیده میشود تا در قاب مقاومت؟
این پرسشها به معنای نفی مشکلات جامعه نیست. اتفاقاً باید میان «واقعیت اجتماعی» و «روایت انتخابشده از واقعیت اجتماعی» تفاوت گذاشت. یک فیلمساز ممکن است کاملاً صادقانه تصمیم بگیرد بخشی از مشکلات جامعه را روایت کند؛ اما وقتی مجموعهای از فیلمها، تقریباً با الگوی مشابهی ایران را به جهان معرفی میکنند، دیگر نمیتوان مسئله را فقط انتخاب شخصی چند فیلمساز دانست.
نقش رویدادهای بینالمللی در روایتسازی
اینجاست که نقش جشنوارهها و مناسبات فرهنگی بینالمللی اهمیت پیدا میکند. جشنوارههای بزرگ جهان صرفاً محل نمایش فیلم نیستند؛ آنها بخشی از میدان تولید معنا و تصویر درباره ملتها و جوامع نیز هستند. طبیعی است که این جشنوارهها نیز دارای ذائقه، چارچوبهای فکری و حساسیتهای فرهنگی خود باشند. بنابراین باید پرسید چه نوع روایتی از ایران، بیش از روایتهای دیگر امکان ورود به این ویترین را پیدا میکند؟
اگر فیلمی از فساد، فقر، مهاجرت یا بحران اجتماعی بگوید، هیچ اشکالی ندارد. اما اگر تصویری که در نهایت به مخاطب خارجی میرسد، ایران را جامعهای گرفتار بنبست و بیآیندگی معرفی کند، آنگاه رسانه و نهادهای فرهنگی کشور باید درباره این تصویر وارد گفتوگو شوند.
این همان جایی است که مفهوم جنگ روایتها اهمیت پیدا میکند. امروز بخش مهمی از مواجهه با جمهوری اسلامی ایران، نه در میدان نظامی بلکه در میدان تصویر و روایت اتفاق میافتد. دشمن فقط تلاش نمیکند درباره ایران خبر تولید کند؛ تلاش میکند ایران را تعریف کند. اگر ما روایت نکنیم، دیگران روایت خواهند کرد و اگر روایت ما از ایران غایب باشد، طبیعی است که تصویر ساختهشده از بیرون، جای آن را پر خواهد کرد.
در چنین شرایطی، سینما یکی از مهمترین ابزارهای روایت فرهنگی است. همانقدر که ساخت فیلمی درباره آسیبهای اجتماعی میتواند ضرورت داشته باشد، ساخت فیلمی درباره امید، مقاومت، خانواده، ایمان، ایثار و تجربه تاریخی مردم ایران نیز ضرورت دارد.
نکته مهمتر این است که دفاع از روایت ایرانی به معنای سفارش دادن فیلمهای شعاری نیست. مخاطب امروز با روایت مصنوعی و تبلیغاتی ارتباط برقرار نمیکند. اگر قرار است سینمای ایران از شهید و دفاع مقدس بگوید، باید انسان را ببیند؛ باید مادر شهید، تردیدهای یک رزمنده، اضطراب یک خانواده، امید یک همسر و زندگی مردمی را روایت کند که جنگ را تجربه کردند. همانطور که اگر قرار است از مشکلات امروز بگوید، باید در کنار بحران، ظرفیتهای جامعه برای عبور از بحران را نیز ببیند.
ایران بزک کردن نمیخواهد
ایران را نباید بزک کرد؛ اما نباید تحقیر هم کرد. این شاید مهمترین خطی باشد که سینمای ایران باید میان آن حرکت کند. ایران نه بهشت بیمسئله است و نه سرزمین تاریکی و بنبست. جامعه ایران مجموعهای از تناقضها، ظرفیتها، ضعفها و قوتهاست. سینمای ملی اگر واقعاً ملی باشد، باید بتواند همه اینها را در کنار یکدیگر ببیند.
از این منظر، جایزه ونیز بیش از آنکه پایان یک ماجرا باشد، میتواند آغاز یک سؤال جدی باشد: چرا در بسیاری از مواقع، تصویری از ایران که برای مخاطب خارجی جذابتر است، همان تصویری است که بر بحرانها و تاریکیها تأکید بیشتری دارد؟
پاسخ به این سؤال، نیازمند برخورد احساسی یا تخریب هنرمندان نیست. نیازمند بازاندیشی در سیاست فرهنگی و سینمایی کشور است. اگر جمهوری اسلامی ایران میخواهد در جنگ روایتها دست بالا را داشته باشد، باید میدان تولید روایت را جدیتر بگیرد. باید از فیلمسازانی که میتوانند ایران را با زبان حرفهای، انسانی و غیرشعاری روایت کنند حمایت شود؛ فیلمسازانی که هم مسئله را میبینند و هم امید را، هم زخم را و هم ایستادگی را.
در غیر این صورت، ممکن است جهان سینما از ایران تصویری ببیند که بخشی از حقیقت آن هست، اما تمام حقیقت آن نیست و شاید سؤال اصلی همین باشد. اگر قرار است سینمای ایران سفیر فرهنگی این سرزمین در جهان باشد، چرا «ایرانِ ایستاده» نباید به اندازه «ایرانِ گرفتار» فرصت دیدهشدن داشته باشد؟