کد خبر: 1380088
تاریخ انتشار: ۲۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۵:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر شهید عقیل محمدی از شهدای جنگ تحمیلی ۱۲روزه
1 خیلی هوافضا را دوست داشت. اول چند سال در نیروی زمینی بود، ولی بعد که منتقل شد به هوافضا، خیلی آنجا را دوست داشت. با چنان اشتیاقی حرف می‌زد که ذوق در چشم‌هایش مشخص بود. چون ساعت کاری‌اش زیاد بود، گاهی به من می‌گفت: «فاطمه، اینجا بچه‌ها طوری کار می‌کنند که من رویم نمی‌شود بگویم جمعه نمی‌توانم بیایم.» من هم می‌گفتم: «خب برو به کارهایت برس.»

 علیرضا محمدی
جوان آنلاین: شهید عقیل محمدی برادر دو شهید دوران دفاع‌مقدس بود. علی‌اکبر و فرهاد، فرزندان مرحوم حاج قربان‌علی، زمانی به شهادت رسیدند که عقیل کودکی خردسال بود. بعد‌ها او هم به سپاه پیوست و در نیروی هوافضا مشغول شد؛ جایی که به گفته همسرش، فاطمه شاپوری بسیار آنجا را دوست داشت و خدمت در هوافضا را فضیلتی برای خود می‌دانست. شهید عقیل محمدی در عصر روز ۲۷ خردادماه ۱۴۰۴ مصادف با پنجمین روز از جنگ تحمیلی ۱۲روزه به شهادت رسید و به دو برادر شهیدش پیوست. در گفت‌و‌گو با همسر شهید، برگ‌هایی از زندگی این شهید را مرور کردیم.  

گویا شما با شهید محمدی نسبت فامیلی داشتید؟
ایشان پسرخاله مادرم بودند و یک آشنایی کلی از هم داشتیم و سالی یکی، دو باری همدیگر را در جمع اقوام می‌دیدیم. اما برای ازدواج‌مان خواهرشان واسطه شدند و مقدمات خواستگاری اینطور فراهم شد. اما یک نکته جالبی را بگویم. سال ۸۴من به دانشگاه اصفهان می‌رفتم و عقیل را شاید یکی، دو سال بیشتر بود که اصلاً ندیده بودمش. یک روز در راهروی دانشگاه کسی را شبیه به او دیدم. چیزی که احتمال نمی‌دادم این بود که او آمده بود تا من را ببیند و از این طرف من حتی چهره‌اش تا حدی یادم رفته بود. پیش خودم می‌گفتم اگر او عقیل باشد، بروم ببینم چیکار دارد اینجا؟ بالاخره من دانشگاه را بلد هستم و می‌توانم او را راهنمایی کنم. خلاصه با خودم کلنجار رفتم جلوم بروم یا نه که سرآخر فقط نگاهش کردم و رد شدم. بعد‌ها پیش خودم گفتم الان عقیل می‌گوید این چرا فقط نگاهم کرد و اصلاً آشنایی نداد. کمی بعد آذر ۸۴قضیه خواستگاری پیش آمد و فروردین ۸۵عقد کردیم. زمان خواستگاری یک اتفاق خاصی برای شهید افتاده بود و ایشان همراه پدرشان با اتومبیل تصادف کرده بودند. پدرشان هم، چون سنی از ایشان گذشته و آسیب دیده بود، عقیل خیلی احساس مسئولیت می‌کرد. آن زمان کس دیگری در خانه‌شان نبود که بتواند به اوضاع پدرشان رسیدگی کند و شهید از این حیث هم احساس مسئولیت داشت. دست خودش در آن تصادف آسیب دید و دکتر گفته بود باید گچ بگیری. ایشان می‌گفت اگر دستم را گچ بگیرم، نمی‌توانم به پدرم کمک کنم؛ لذا فقط دستش را آتل بسته بود و با همان وضعیت به خواستگاری آمده بود. در عکس‌های خواستگاری کاپشن پوشیده بود تا آتل دستش مشخص نباشد. یا دستش را پشتش گرفت که آتل معلوم نشود.  

قبل از خواستگاری فرصتی برای صحبت یا آشنایی بیشتر با ایشان فراهم شده بود؟
آن روز که ایشان به دانشگاه آمده و من هم خوب او را نشناختم، هیچ حرفی بین ما ردوبدل نشد. اما وقتی که قضیه خواستگاری پیش آمد، چون پدرشان حالش به خاطر تصادف بد بود و نمی‌توانست خیلی در مراسم خواستگاری حضور داشته باشد، با اجازه پدرم و خانواده، ایشان دو بار به دانشگاه آمدند و آنجا حرف‌هایمان را زدیم. فروردین سال ۸۵ مصادف با ۱۷ ربیع‌الاول با هم عقد کردیم و آذر سال ۸۶ هم مراسم عروسی برگزار شد.  

ماحصل ازدواج‌تان چند فرزند است؟
خدا به ما سه فرزند پسر داده است. علی اردیبهشت سال ۹۰ متولد شد، حسین اسفند ۹۳ و حسام هم اسفند سال ۴۰۰ به دنیا آمد و الان چهار سال دارد.  

بچه‌ها چه درکی از شهادت بابا دارند؟
پسرانم به لطف خدا خیلی مهربانانه و عاقلانه برخورد می‌کنند. حسین پسر دومم خیلی به پدرش وابسته بود. از بچگی هر وقت از او می‌پرسیدم من را بیشتر دوست‌داری یا پدرت را می‌گفت بابا را بیشتر دوست‌دارم. عقیل ساعت کاری‌اش زیاد بود و هرچقدر می‌گذشت، این ساعت کاری بیشتر هم می‌شد. وقتی که به خانه می‌آمد، سریع نمی‌رفت در تخت خودش بخوابد، می‌گفت درپذیرایی باشم تا بچه‌ها بیدارند پیش آنها باشم. بنده خدا خسته بود و همینطور که می‌خوابید، حسین هم بغلش بود. الان تمام عکس‌هایی که ما داریم، حسین آویزان پدرش است. با تمام این حرف‌ها بچه‌ها از اول به من دلداری می‌دادند. حسین می‌گفت واقعاً بابا جایی نرفته و پهلوی ماست. با این حرف‌ها بود که من توانستم زودتر سرپا بایستم.  

یعنی بچه‌ها محکم‌تر بودند و آنها شما را دلداری می‌دادند؟
بله همینطور است. علی که الان دارد برای کلاس دهم آماده می‌شود، برخلاف سن نوجوانی‌اش بدون آنکه توقعی از او داشته باشم، با حسین و حسام همراهی می‌کند. یا اگر من بخواهم خریدی بکنم همراهی‌ام می‌کند و کمک دستم می‌شود. شکر خدا واقعاً بچه‌ها باری از روی دوشم برداشتند.  

علی الان بزرگ‌تر از دو برادر دیگرش است؛ نشان داده که بخواهد راه پدرش را برود؟
علی از قبل از شهادت پدرش می‌گفت که دوست دارد وارد سپاه شود. اما حالا حدود یک سالی است که عزمش را جزم کرده که حتماً رخت نظامی به تن کند و راه پدرش را ادامه بدهد. قبلاً هم از پدرش می‌پرسید اگر بخواهم وارد سپاه شوم، چه رشته‌ای را بخوانم؟ پدرش می‌گفت تو جدا از نیروی نظامی، اول به درس‌ات برس تا با یک تخصص خوب، کسب مهارت کنی و به درد نظام بخوری.  

همسرتان متولد چه سالی بود؟ زمان خواستگاری از شما پاسدار بودند؟
ایشان متولد ۲۹تیرماه ۱۳۵۹ بود. وقتی که به خواستگاری‌ام آمد، دانشگاه آزاد می‌رفت و ترم‌های آخرش بود. آن زمان هنوز پاسدار نشده بود و قبلاً عرض کردم که موقع خواستگاری، ایشان تصادف کرده بود و یک مدتی دانشگاه هم نرفته بود. شغلی هم نداشت با این وجود پدرم واقعاً راضی به این وصلت بود. خود من آن موقع ۱۹سالم بود، خیلی در این وادی‌ها نبودم و نمی‌دانستم اصلاً معیارهایم چیست و چه می‌خواهم و چه نمی‌خواهم؛ ولی بابا می‌گفت هرچند عقیل شغل ندارد و دانشگاهش را تمام نکرده، ولی اگر کسی ذاتش درست باشد، راهش را پیدا می‌کند. بعد‌ها عقیل، چند پیشنهاد شغلی داشت (مثلاً قرار بود برای ذوب‌آهن برود)، اما خیلی به دلش نبود. مدارکش را دیر می‌برد یا دیر اقدام می‌کرد و مشخص بود که به دلش نیست آنجا کار کند؛ ولی برای سپاه اشتیاق داشت. وقتی فرصت سپاه پیش آمد، در دوران عقدمان بودیم و همگی با خانواده در چادگان بودیم. زمانی که به او زنگ زدند، عقیل نصف‌شبی راه افتاد تا به سمت اصفهان برگردیم. من بودم و پدرم و عقیل. یادم است که خیلی اشتیاق داشت، چون خودش دوست داشت پاسدار بشود و نمی‌خواست این موقعیت را از دست بدهد.  
شهید عقیل محمدی را در طول زندگی چطور شناختید؟
همه در مورد عقیل می‌گویند که خیلی مهربان بود. این صفت مهربانی واقعاً در وجود ایشان شاخص بود. در این ۱۹سال و نیمی که با هم بودیم، واقعاً یک‌بار هم سر من داد نزد. این مهربانی و صبوری او خیلی نمایان بود. ما سه تا پسر داریم که شلوغی‌های خودشان را داشتند، ولی عقیل هیچ‌وقت سر بچه‌ها داد نزد. هرچقدر هم که می‌گذشت، این مهربانی و صبوری بیشتر می‌شد. یادم است که وقتی نامزد بودیم، در چهارباغ اصفهان برای خرید عروسی رفته بودیم. من سن کمی داشتم و گفتم عقیل بستنی بخریم؟ گفت: «برویم توی مغازه؟» گفتم: «نه، بستنی قیفی بخریم و همینطوری بخوریم.» گفت: «من خجالت می‌کشم بستنی قیفی بخورم» و فقط برای من خرید. بعد‌ها عقیل این‌طور حساسیت‌ها را کمتر کرده بود. هر چیزی که به حریم خانواده ضربه نمی‌زد، سخت‌گیری نمی‌کرد و اجازه می‌داد. هیچ‌وقت برای کاری به من اصرار نمی‌کرد. مثلاً وقتی می‌دید من دوست ندارم کاری را تنهایی انجام بدهم، با وجود مشغله‌هایش از وقت استراحتش می‌زد و من را در کار‌های بیرون از خانه کمک می‌کرد.  

شهید در تربیت بچه‌ها نکات خاصی را رعایت می‌کرد؟
قبلاً که با هم حرف می‌زدیم، اگر یک چیزی را همیشه رعایت می‌کرد، حفظ عزت‌نفس بچه‌ها از همان دوران نوزادی بود. هرگز توهین یا سرزنشی نمی‌کرد. پسر بچه بودند و خراب‌کاری می‌کردند، ولی عقیل اگر خیلی ناراحت می‌شد، می‌گفت: «این کارت خیلی بد بود.» یا نهایتاً می‌گفت «لااله‌الاالله» و بعد چیزی نمی‌گفت تا عزت‌نفس بچه‌ها حفظ شود. در این سال‌های آخر، مشغله کاری‌اش خیلی زیاد شده بود، اما از دغدغه‌ها و سختی‌های محل کارش هیچ حرفی نمی‌زد و توی خودش می‌ریخت. این اواخر، چون تمرکز اصلی‌اش روی کارش بود، حواسش از مسائل بچه‌ها پرت شده بود. من، چون می‌دیدم تمرکزش را از دست داده، غیرمستقیم به او یادآوری می‌کردم؛ مثلاً می‌گفتم: «علی امروز امتحان ریاضی داشته، قرار بود چیزی به او بگویی؟» این‌طور که من اشاره می‌کردم، او هم همراهی می‌کرد و از علی درباره امتحانش می‌پرسید. یا برای حسین، همین‌طور به او «تقلب» می‌رساندم تا یادش بیفتد قرار بود چه چیزی از حسین بخواهد.  

نگاه‌شان به کارشان و تعهدی که به آن داشتند، چطور بود؟
خیلی هوافضا را دوست داشت. اول چند سال در نیروی زمینی بود، ولی بعد که منتقل شد به هوافضا، خیلی آنجا را دوست داشت. با چنان اشتیاقی حرف می‌زد که ذوق در چشم‌هایش مشخص بود. چون ساعت کاری‌اش زیاد بود، گاهی به من می‌گفت: «فاطمه، اینجا بچه‌ها طوری کار می‌کنند که من رویم نمی‌شود بگویم جمعه نمی‌توانم بیایم.» من هم می‌گفتم: «خب برو به کارهایت برس.» هر وقت که از کمربندی اصفهان عبور می‌کردیم و به محلی که جاده پادگان‌شان جدا می‌شد می‌رسیدیم، شهید با ذوق به آن سمت دست تکان می‌داد؛ انگار که دلش برای محل کارش تنگ شده بود. هوافضا را واقعاً دوست داشت؛ می‌گفت: «بچه‌ها اینجا متفاوت هستند، خیلی نورانی‌اند.» عقیل می‌گفت: «ما اینجا هر روز قانونی دو، سه ساعت بیشتر برایمان اضافه‌کاری رد نمی‌شود؛ بچه‌ها که شب‌ها تا صبح می‌مانند، هیچ اضافه‌کاری‌ای نمی‌گیرند.» بعد به من می‌گفت: «نبودن‌هایم را باید حلال کنی؛ این تایمی که آنجا می‌گذارم، حق شماهاست، پس من را حلال کن.»، اما من هم وقتی می‌دیدم او اینقدر به کارش تعهد دارد و دوستش دارد، از رضایت او خوشحال و راضی بودم.  

همسرتان چه روزی به شهادت رسید؟ شرح شهادت‌شان را از کجا آغاز می‌کنید؟
۲۷خردادماه سال گذشته همسرم به شهادت رسید. ماجرا اینطور بود که عقیل در شهریورماه ۱۴۰۳، در محل کارش دچار حادثه انفجاری شده بود که در آن حادثه دو نفر از دوستانش به شهادت رسیدند و ریه‌های خود او نیز آسیب دید. مدت‌ها مشغول درمان همان آسیب‌دیدگی بود و تا دو ماه قبل از شروع جنگ تحمیلی ۱۲روزه، حالش خیلی بهتر شد و با کوهنوردی و رژیم غذایی سعی می‌کرد آمادگی جسمانی‌اش را برگرداند. روزی که از طرف محل کارش ما را برای مراسم جشن عید غدیر دعوت کرده بودند، به من گفت برایش سوپ درست کنم تا برای رعایت رژیم، از غذا‌های جشن نخورد. خلاصه رفتیم و آنجا عقیل با بچه‌ها و به‌خصوص حسام خیلی بازی کرد. وقتی به خانه برگشتیم، بچه‌ها خوابیده بودند که ساعت یک‌ونیم بامداد با عقیل تماس گرفتند و گفتند باید به محل کارش برود. بار اول نبود که اینطور فراخوان می‌دادند؛ قبلاً هم چنین مأموریت‌هایی پیش آمده بود. آن شب طبق روال دیگر مأموریت‌ها، عقیل را از زیر قرآن رد کردم و پرسیدم چه شده؟ گفت فکر نکنم مسئله خاصی باشد. عقیل اخلاقی داشت که هر وقت می‌خواست جایی برود، طوری وانمود می‌کرد که همه‌چیز بر وفق مراد است. طوری از محل کار و مأموریت‌هایش می‌گفت که انگار می‌خواهد به اردو برود.  
صبح متوجه شروع جنگ شدیم و همسرم آن روز، روز بعد و روز‌های بعدش زنگ زد و از حال خودش خبر داد. یک‌شنبه گفت می‌آیم برای خودم لباس بردارم و برگردم. ساعت حوالی ۵عصر بود که آمد و خیلی نماند. گفت اگر من زودتر برگردم، یکی دیگر از بچه‌ها هم می‌تواند به خانه‌اش سر بزند. رفت دوش بگیرد و من هم برایش یک پیراهن آماده کردم. گفت نه، اگر پیراهن دیگری بپوشم مشخص می‌شود خانه رفته‌ام؛ خیلی از بچه‌ها اصلاً نمی‌توانند به خانه‌های‌شان بروند و من از آنها خجالت می‌کشم. من سریع پیراهنش را شستم و انداختم روی پنکه تا زودتر خشک شود. بعد حسین را فرستادم تا برای پدرش شکلات تلخ که دوست داشت، بخرد. بیسکویت سبوس‌دار هم برایش گرفتیم. از آجیل‌های عید که مانده بود به حسین گفتم مغز کن تا به بابا بدهیم. در همین فاصله خوراکی‌ها را آماده کردیم. عقیل بعد از دوش گرفتن آمد؛ بی‌قرار بود. رفت ماشین اصلاح را برداشت تا صورتش را اصلاح کند، اما همان لحظه پشیمان شد و گفت اگر اصلاح کنم، بچه‌هایی که نگران خانواده‌های‌شان هستند و نمی‌توانند به خانه بروند، متوجه می‌شوند من خانه رفته بودم. بعد هم وسایل و خوراکی‌ها را مدام کم کرد و گفت این را نمی‌خواهم، آن را نمی‌خواهم... از زیر قرآن ردش کردم تا راهی شود. آن زمان برای رعایت مسائل امنیتی نمی‌خواست بچه‌ها تا پایین برای بدرقه‌اش بیایند، ولی من همراهی‌اش کردم. پایین دوباره از زیر قرآن ردش کردم؛ خداحافظی کرد و رفت. سه‌شنبه عصر شهید شد، اما ما تا چهارشنبه متوجه شهادتش نشده بودیم. پدرم خبر شهادتش را به من داد و روز جمعه، بعد از نماز جمعه، پیکرش در روستای آبا و اجدادی‌شان «رضوان‌شهر» تشییع و کنار مزار دو برادر شهیدش دفن شد.  

دو برادر ایشان هم از شهدای دفاع‌مقدس هستند؟
بله، علی‌اکبر و فرهاد محمدی، دو برادر بزرگ‌تر شهید، هر دو در جنگ تحمیلی هشت‌ساله به شهادت رسیده بودند و اکنون مزارشان در رضوان‌شهر است. باغچه‌ای وسط مزار آن دو شهید بود که مزار عقیل در آن واقع شد. این باغچه بین مزار محمدی‌ها بود که با دفن پیکر شهید عقیل محمدی، گل دیگری در این باغچه کاشته شد.  

پیش آمده بود که آقا عقیل از شهادتش بگوید؟
یک‌بار شب قدر با هم به مسجد رفته بودیم. من در قسمت خانم‌ها بودم و ایشان در قسمت آقایان. آنجا به من پیام داد که برای شهادتم دعا کن. من آنقدر از حرفش ناراحت شدم که قهر کردم و دیگر پاسخ پیام‌هایش را ندادم. هیچ‌وقت هم فکر شهادتش را نمی‌کردم. عقیل از آن زمان دیگر از شهادت حرفی نزد، اما می‌دانستم که ته دلش چه آرزویی دارد. همیشه می‌گفت دعا کنیم که عاقبت‌به‌خیر شویم و نهایتاً با شهادت، عاقبتش به‌خیر شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار