رهبر شهید: «در یکی از شبهای تابستان سال ۱۳۴۹، نشسته بودم و از رادیو صدای فلسطین به اخبار کشتار سپتامبر سیاه گوش میدادم. رادیو متن تلگرام یاسر عرفات را که از اردن به کنفرانس سران عرب فرستاده بود، پخش میکرد. من متن تلگرام را مینوشتم. هنوز برخی جملات این تلگرام را - به خاطر تأثیر شدیدی که در من گذاشت - به یاد دارم ازجمله این عبارت را: دریایی از خون... و ۲۰هزار نفر کشته و زخمی....» جوان آنلاین: در روایت حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی از دستگیریهای خویش، همواره این رویداد مورد انتظار و البته آمیخته با برخی فراز و نشیبها بوده است. چهارمین دستگیری آن بزرگ در مهرماه ۱۳۴۹ نیز مشمول همین شرایط قلمداد میشود. در مقال پیآمده و در استناد به یادمانهای قائد شهید، برخی رویدادهای پیش از این بازداشت، مورد بازخوانی تحلیلی قرار گرفته است. امید آنکه علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
آمدن خبر تعقیب، همزمان با شنیدن اخبار سپتامبر سیاه از رادیو!
برای شهید آیتالله العظمی سید علی خامنهای، دریافت خبر تصمیم ساواک برای چهارمین دستگیریاش، همزمان با استماع اخباری تلخ از رادیو صدای فلسطین بود. هنگامی که این رسانه تلگرام یاسر عرفات از اردن خطاب سران عرب، درباره برپا شدن «دریایی از خون... و ۲۰هزار نفر کشته و زخمی» را قرائت میکرد و او نیز با تأسف آن را بر کاغذ میآورد:
«در سال ۱۳۴۹ و درپی گزارشهای متعددی که علیه من به ساواک داده شده بود، بازداشت شدم. در یکی از شبهای تابستان آن سال نشسته بودم و به رادیو صدای فلسطین گوش میدادم. آن ایام مقارن با «سپتامبر سیاه» بود که فلسطینیها در اردن به شکل فجیعی قتل عام شدند. آن حادثه، حادثهای بزرگ و فاجعهای عظیم بود در قبال آن جریان، جز این کاری از دست ما برنمی آمد که با دلی خونین به صدای فلسطین بچسبیم و آخرین اخبار قتلعام را از آن رادیو بشنویم. به خاطر دارم آن شب، رادیو تلگرام یاسر عرفات را که از اردن به کنفرانس سران عرب در قاهره فرستاده بود، پخش میکرد. من متن تلگرام را که گوینده رادیو تکرار میکرد، مینوشتم. هنوز برخی جملات این تلگرام را - به خاطر تأثیر شدیدی که در من گذاشت - به یاد دارم و هنگامی که در سال ۱۳۵۹ یاسر عرفات به تهران آمد، برخی عبارات آن را برایش بازخواندم ازجمله این عبارت را دریایی از خون... و ۲۰هزار نفر کشته و زخمی که بعدها یاسر عرفات گفت بلکه ۲۵هزار کشته و زخمی!
همانطور که سرگرم نوشتن و گوشدادن بودم، یکباره برادرم سید هادی متوحش و هراسان سر رسید و گفت شما اینجا نشستهاید؟ گفتم پس کجا باید باشم؟ گفت شما را دستگیر نکردهاند؟ گفتم میبینی که روبهروی شما نشستهام! نشست و نفسی تازه کرد و گفت در مسجد گوهرشاد بودم؛ شنیدم یکی از آنها (که نامش را برد، کسی که با نهضت اسلامی دشمنی داشت و طرفدار خط مشی رژیم ظالم بود) میگفت سید علی خامنهای دستگیر شده! لذا من فوراً برخاستم و به سوی خانه شما آمدم. پس از آنکه برادرم از بودن من در خانه اطمینان پیدا کرد، رفت، اما این قضیه باعث شد، قدری ذهن من مشوش شود. خیلی به موضوع اهمیت ندادم. پیش از ظهر روز بعد بنا به عادت خودم به خانه پدرم رفتم؛ چون هر روزه به دیدن ایشان میرفتم. ساعتی را با ایشان میگذراندم و پیرامون مسائل فقهی و علمی بحث میکردم. من نزد پدرم نشسته بودم که در زدند. مادرم برای باز کردن در رفت و اندکی بعد هراسان آمد و گفت دو مأمور ساواک آمدهاند و سراغ تو را میگیرند. پرسیدم شما چه پاسخ دادید؟ گفت گفتم اینجا نیست. گفتم مادر، چرا دروغ گفتید؟ گفت اینها گرگند، باید شرشان را دفع کرد... و با لعن و نفرین ساواک و ساواکیها، خشم خود را بر آنها فرو بارید. پدرم متأثر شد و آثار اندوه و تأثر در چهرهاش نمودار شد. با لحن گلایهآمیز به من گفت چه اتفاقی افتاده؟ چرا دوباره خود را در معرض بازداشت و محاکمه قرار میدهی؟ سعی کردم پدرومادر را تسلا دهم و رنجش خاطرشان را برطرف کنم. گفتم لابد آنها اشتباهی به خانه آمدهاند، هیچ مسئلهای نیست! سپس به ذهنم گذشت که دو مأمور ساواک به خانهام خواهند رفت، پس باید پیش از آنها برسم و همسرم را با خبر کنم تا غافلگیر نشود. با پدرومادر خداحافظی کردم و به سرعت خارج شدم. وقتی به خانه رسیدم، دیدم اوضاع عادی است و هیچکس به آنجا نیامده است....»
استخاره با قرآن، تصمیم به اختفا به جای تسلیم
راوی شهید با علم به آنکه تحتتعقیب است به منزل خویش بازگشت تا خود را برای دستگیری آماده سازد. با این همه استخاره با قرآن و دوراندیشی وی را بر آن داشت تا برای تکمیل کتاب صلح امام حسن (ع)، اختفا را برگزیند. وی در واگویه این تصمیم، نکات پیآمده را به تاریخ سپرده است:
«همسرم را از آنچه گذشته آگاه کردم. همسرم فوراً شروع کرد به کمککردن به من تا برای رفتن به زندان آماده شوم. وقتی احتمال بازداشتم قوت میگرفت با فراهم ساختن برخی لوازم ضروری، خود را برای رفتن به زندان آماده میکردم. لباسهایم را عوض میکردم، ناخنهایم را میگرفتم و موهای بلند صورت را کوتاهتر میکردم؛ لذا همه این کارها را کردم. چیزی که در آن هنگام خاطرم را مشغول میداشت، کامل نشدن ترجمه کتاب صلحالحسن بود. من سرگرم ترجمه این کتاب بودم. ناشر هم بسیار علاقه داشت، زودتر به چاپ برسد؛ هم از این روی مقداری از کتاب را که ترجمه کرده بودم از من گرفت و به چاپخانه داد و نمونههای چاپی را برای تصحیح برایم فرستاد؛ لذا قسمتی از کتاب به چاپ رسیده بود، قسمتی ترجمه شده بود و نیازمند بازنگری بود و قسمتی نیز هنوز ترجمه نشده بود. سرگرم تنظیم، تفکیک و مرتب کردن جزوهها شدم تا وقتی به زندان رفتم، بتوانم هر قسمت مورد نظر از آن را طلب کنم، چون گفتم شاید به من اجازه تکمیل کارم را در زندان بدهند. بعد ناهار خوردیم، نماز ظهروعصر را هم خواندیم و به انتظار آمدن مأموران ساواک نشستیم. خواب بر همسرم غالب شد و به خوابی عمیق رفت. وارد کتابخانه شدم، تا برخی کتابها را که ممکن بود در زندان اجازه مطالعه آنها را بدهند، جدا کنم. در آنجا فکری به ذهنم خطور کرد: چرا از انظار مخفی نشوم و در جای امنی خود را پنهان نسازم تا کتاب را تکمیل کنم؟ بعد هم هر چه میشود، بشود! چند بار با قرآن کریم استخاره کردم، همه آیات کریمه مشوق مخفی شدن بود از جمله این آیه کریمه: «فَقَالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» به بستهبندی جزوهها پرداختم. همسرم را بیدار کردم و او را از تصمیم خود آگاه ساختم. خوشحال شد و گفت کجا پنهان میشوی؟ گفتم نمیدانم، اما میخواهم کتاب را تمام کنم. برای سلامتیام دعا کرد. با او خدا حافظی کردم. با احتمال اینکه منزل تحت نظر است از خانه خارج شدم، اما کسی را ندیدم....»
و نهایتاً دستگیری در ماه «کین»
از دیرباز روستاهای اطراف شهرهای محل اقامت، محلی مناسب برای اختفای مبارزین قلمداد میشده است. شهید آیتالله خامنهای نیز در مواردی چند، اعم از اوقاتی که تحتتعقیب بود یا نبود، در روستای اخلمد اقامت گزیده است. وی در سال ۴۹ و برای اتمام ترجمه «صلحالحسن»، این روستا را برای سکونت برگزید و حدود یک ماه در آن به سر برد:
«راهی خانه دوست شاعرم مرحوم غلامرضا قدسی شدم. وقتی دید در این گرمای ظهر در خانهاش را میزنم، متعجب شد. ماجرا را برایش تعریف کردم. خوشامد گفت و از دیدن من بسیار خوشحال شد زیرا او نیز همچون من غم اسلام را میخورد. به من اصرار کرد در خانه او بمانم و کارم را در آنجا به انجام برسانم، ولی قبول نکردم و گفتم من تحمل ماندن در میان چهاردیواری را ندارم و میخواهم به جایی بروم که بتوانم تحرک داشته باشم. از او خواستم دوستم آقا جعفر قمی را دعوت کند که بیاید تا با هم در مورد تعیین جایی برای اقامت مخفیانه من مشورت کنیم. این دوست هم از کسانی بود که دغدغه نهضت اسلامی را داشت و سالها دربهدری کشیده بود. آقا جعفر به خانه قدسی آمد. بعد از مشورت و همفکری، رأی ما بر اقامت در روستای اخلمد - که از ییلاقات نزدیک مشهد است - قرار گرفت. برای خروج از مشهد استخاره کردم، برای رفتن به آن ناحیه نیز استخاره کردم، نتیجه هر دو استخاره، خوب و دلگرم کننده بود. گفتم یکی از نزدیکانم که ماشین داشت، آمد. آقا جعفر اصرار کرد با من همراه شود تا تنها نباشم. در آنجا یک ماه یا بیشتر ماندم، کتاب را به اتمام رساندم و به تهران فرستادم تا حسنآقا نیری تهرانی آن را چاپ کند. از اخلمد به مشهد بازگشتم و زندگی عادی خود را شروع کردم. اینجا و آنجا میرفتم و در مجالس حضور مییافتم. ندیدم کسی مرا تعقیب کند. به خود گفتم شاید از بازداشتم منصرف شدهاند و موضوعی که آنها را تحریک کرده بود، مهم نبوده است. چون از این قضیه اطمینان خاطر یافتم، پنهان کردنیها را به سر جای خود برگرداندم. البته این گمان من درست نبود، چون باز ساواک در ماه مهر آمد و مرا بازداشت کرد. این یکی از سه باری است که من در همین ماه بازداشت شدهام؛ لذا این ماه را ماه «کین» نامیدم!....»
ورود ساواکیها به منزل پدر و پایمردی مادر
سرانجام موعد عملیشدن تصمیم ساواک در دستگیری شهید خامنهای، فرارسید. در روزی که وی در منزل پدر میهمان بود و ورود غیرمنتظره مأموران به خانه، واکنش مادر بیباک و پرجرئتش را به همراه داشت. عباراتی که در ادامه میخوانید، بینیاز از هرگونه توضیح مینماید:
«در یکی از روزهای این ماه، در منزل پدرم به ناهار دعوت بودم و عدهای از علما هم در آنجا میهمان بودند. من با مصطفی - که در آن زمان چهار، پنج ساله بود - رفتم. مصطفی را نزد مادرم گذاشتم و خودم به بیرونی منزل، نزد پدرم رفتم. معمولاً خانه علما - حتی اگر کوچک هم باشد- دو قسمت دارد: یکی بیرونی که مخصوص میهمانهاست و دیگری اندرونی که مخصوص خانواده است. هر یک از این دو قسمت هم، در جداگانه دارد. مشغول صرف ناهار با میهمانها بودیم که یکی از برادرانم آمد و گفت ساواکیها وارد خانه شدهاند. من به طرف آنها رفتم تا وارد قسمت میهمانها نشوند. دیدم مادرم در حیاط، مقابل دو مأمور ساواک ایستاده و با آنها جرو بحث میکند. او پوشیده در حجاب و روبسته، مثل شیری در برابر آن دو نفر ایستاده بود. آن کسی که بهخصوص با مادرم بحث و جدل میکرد، یکی از بازجوهای معروف ساواک بود که پس از انقلاب کشته شد. از خلال مبادله کلمات میان مادروفرد ساواکی، فهمیدم مأموران ساواک ابتدا از در قسمت اندرونی وارد شدهاند که مادرم آنها را رد کرده و گفته سیدعلی اینجا نیست و هر چه کوشیدهاند به داخل منزل بریزند، مادر جلوی آنها را گرفته و در را به روی آنها بسته سپس در دیگر را زدهاند. برادرم که نمیدانسته چه کسی پشت در است، آمده و در را باز کرده و آنها وارد خانه شدهاند و با مادرم به بگومگو پرداختهاند. وقتی دیدند، من در حال آمدن به حیاط هستم، یکی از آنها به مادرم گفت اینکه سیدعلی است چرا میگویید اینجا نیست؟ اما مادر عقبنشینی نکرد و با تندی، پاسخ آنها را میداد. من خطاب به بازجوی ساواک گفتم، آیا میدانید این خانم کیست؟ نام مادر را با تکریم بردم و بعد رو به مادر کردم و گفتم اجازه بدهید که من خودم با اینها حرف بزنم و شما با اینها حرف نزنید. بعد به مأموران ساواک گفتم چه میخواهید؟ گفتند باید با ما بیایی. گفتم من آمادهام! پسرم مصطفی در تمام این مدت با حیرت و وحشت شاهد صحنه بود. با وی خداحافظی کردم و او را به دست مادر سپردم. با مادر هم خداحافظی کردم. در رفتن، یکی از این دژخیمان در پاسخ کلامی که راجع به مادرم گفتم، کلمه ناسزایی بر زبان راند که پاسخش را به تندی دادم؛ آنها مرا به ساختمان ساواک بردند....»
در حلقه بازجویان ضعیف، حقیر و بیمایه!
شاید بتوان بخش پیآمده را پاسخی به بقایای ساواک از جمله پرویز ثابتی دانست که همچنان سازمان تحتمدیریت خویش را آگاه، هوشمند و مسلط قلمداد میکنند. آنچه رهبر شهید در نخستین بازجویی خویش از زبان متولیان اعترافگیری شنیده است به خوبی عیار دانش و توانایی آنان را عیان میسازد:
«مرا به اتاق رئیس بردند که اتاقی مجلل با مبلمانی شیک و مرتب بود. در انتهای اتاق میزی بزرگ قرار داشت که پشت آن رئیس نشسته بود. او بنا به عادت رؤسای ساواک، برای جنگ روانی سر به پایین انداخته بود و خود را سرگرم چند برگ کاغذی نشان میداد در مقابل داشت. من نیز طبق عادت خودم و برای واکنش، روی یک صندلی نرم در آن اتاق نشستم و خود را مشغول چیزهایی کردم که حاکی از بیتوجهی به رئیس باشد. وقتی چنین دید، سرش را بلند کرد و گفت شما کی هستید؟ البته او مرا کاملاً میشناخت، یعنی من برای کسی، چون او ناشناخته بودم؟ پاسخش را دادم. گفت عجب، آقای خامنهای شما کجا بودید؟ از لحن سؤالها دریافتم اطلاعات ساواک ناقص است تا جایی که گمان میکنند من متواری بودهام و از بازگشت من به مشهد مطلع نشدهاند و نمیدانند که من در یک خانه مستقل زندگی میکنم، بلکه گمان دارند من در خانه پدرم هستم! اطلاعات آن دستگاه ستمگر خونخوار و کارهای اطلاعاتیاش از این قماش بود. با سرزنشوتشر، شروع به سخن کرد. من گاهی با همان تندی پاسخش را میدادم و گاهی بدون اعتنا به حرفهایش، خاموش میماندم. در این اثنا یکی از بازجویان با پرونده ضخیمی در دست وارد شد؛ کنار رئیس ایستاد، پرونده را جلوی او باز کرد و با انگشت شروع کرد به نشان دادن جاهای معینی بر صفحات آن. رئیس هم با تکان دادن سر، وانمود میکرد از آنچه میخواند، متأثر و ناراحت است! ساختگی بودن این اقدام بازجو و رئیس، بهخوبی آشکار بود. چون هدف از آن، چیزی جز برانگیختن خوف و هراس نبود. بعد، رئیس سرش را بلند کرد و با لحن خشمگینی گفت ببریدش! مرا به اتاقی بردند که در آن عدهای از مأموران ساواک، دایرهوار ایستاده بودند. مرا در وسط دایره گذاشتند و به باد کلمات ناسزا و توهین آمیز گرفتند! من قبلاً تجربه مشابهی را گذرانده بودم و این بار برای رویارویی و دادن پاسخ شدید به آنها آمادهتر بودم. البته تا آن وقت، شکنجه بدنی اعمال نمیشد. هنوز در خاطر دارم که یکی از ساواکیها با نام مستعار نشاط - که درجه سرهنگی داشت ولی لباس غیر نظامی میپوشید - خطاب به من گفت شما چه میخواهید؟ فکر میکنید چه کاری میتوانید کنید؟ ببین ملک حسین چه کرد با اینکه او ضعیف است و قدرت ندارد، اما در یک روز ۵ هزار فلسطینی را کشت! در حالی که ما با قدرت و اقتدارمان، به راحتی میتوانیم ۵ میلیوننفر را بکشیم! از این حرف او خیلی تعجب کردم؛ چون عددی که گفت، خیلی مبالغه آمیز بود. یعنی یا فردی نادان و فریب خورده بود یا میخواست مرا فریب دهد. در هر دو صورت، این نشان بیمایگی او بود. این یک نکته و نکته دوم اینکه چنین حرفی را به یک طلبه علم که جز قلمومنبر چیز دیگری ندارد، نمیزنند. بله، اگر من رهبر یک جنبش مردمی میلیونی سازمان یافته بودم، تهدید چنین کسی به کشتن ۵ میلیون آدم معنی پیدا میکرد، اما وقتی من در چنین وضعیتی هستم، تنها مفهوم حرف این مرد آن است که او خود از من بسیار ضعیفتر است. حقیقتاً هم آنها از نظر شخصیت و منطق، بسیار ضعیف بودند. البته، هم ضعیف بودند و هم دیوانه و دیوانه ممکن است ناگهان به انسان حمله کند و انسان را از پا درآورد! از همین روی به مأموران ساواک به عنوان آدمهایی ضعیف و حقیر و بیمایه مینگریستم، اما به علت آنچه گفتم، قدری احساس ترس هم از آنها داشتم. جیبهایم را گشتند و چیز به درد بخوری در آنها نیافتند. آنها از اتاق خارج شدند و من بیش از یک ساعت تنها ماندم. بعد یکی از آنها آمد و گفت بیا. مرا سوار اتومبیلی کردند که به سمت ساختمان دیگری رفت. وقتی وارد شدم؛ فهمیدم همان زندانی است که سه سال پیش در آن بودم از دیوارهای سفیدش آنجا را شناختم. آنجا همان هتل سفیدی بود که ما این اسم را رویش گذاشته بودیم. مرا در یکی از سلولها انداختند. در زندان، گروهبانهای پخته و سنجیدهای هم بودند. آنها در اطراف در سلول جمع شدند و به ابراز احترام و عنایت نسبت به زندانی جدید الورود پرداختند. البته در سلول بسته بود و به من، اجازه بیرون رفتن از آن داده نمیشد....»
کلام آخر
در خلال هر عبارت از یادنگاشتهای فوق آمده، ایمان به هدف، هوشمندی در طریق نیل بدان و نهایتاً آمادگی برای پرداخت هزینه را به وضوح میتوان دید. راهبر آگاه و مدبر امت در هر مرحله از مبارزه، دانستههای پیشین را به مثابه سکویی برای دیدن و شناختن واقعیتهای جدید میکند و به همین منوال، بر یافتهها و داشتههای خویش میافزاید. نباید فراموش کرد که انقلاب اسلامی، بر پایه عقیده و پایمردی چنین شخصیتهایی به پیروزی رسید و اینک حاصل آن به مثابه امانتی در اختیار ماست؛ همگی حافظ این نعمت ارجمند باشیم.