کد خبر: 1366310
تاریخ انتشار: ۱۰ تير ۱۴۰۵ - ۰۵:۲۰
روایت رنج‌های بی‌صدا در جنگ تحمیلی سوم در گفت‌وگوی «جوان» با دانشیار گروه مشاوره دانشگاه علامه طباطبایی
برنامه‌ای برای ترمیم روان پس از جنگ نداریم یکی از مهم‌ترین نیاز‌های روانی پس از جنگ این است که افراد بدانند در این رنج تنها نیستند، بلکه کسانی هستند که فقدان‌های مشابهی را تجربه کرده‌اند، کسانی که عزیز، خانه یا شغل خود را از دست داده‌اند و حالا تلاش می‌کنند زندگی‌شان را دوباره بسازند. همین حس همدلی و همراهی می‌تواند بخشی از بار سنگین سوگ و آسیب را سبک‌تر کند

جوان آنلاین: جنگ‌ها تمام می‌شوند، اما زخم‌هایشان نه. آوار‌ها برداشته می‌شوند، خیابان‌ها به شکل سابق برمی‌گردند و زندگی هم به مرور زمان به جریان می‌افتد، اما پیامد‌های جنگ در ذهن و روان بسیاری باقی می‌ماند. پیامدهایی، چون زخمی عمیق که هیچ آماری برایش ارائه نمی‌شود و هیچ‌کس درباره‌شان حرف نمی‌زند، اما همین زخم‌های پنهان تا ماه‌ها و حتی سال‌ها بعد، خود را در قالب سوگ، اضطراب، احساس تنهایی و حتی ناامنی نشان می‌دهند. کودکی که دیگر احساس امنیت نمی‌کند، مردی که دیگر خود را تکیه‌گاه خانواده نمی‌بیند، سالمندی که خانه و خاطراتش را از دست داده و خانواده‌ای که با فقدان عزیزانش، روز‌ها و شب‌هایش را سپری می‌کند. هر کدامشان، روایتی از این آسیب‌های نادیدنی را با خود حمل می‌کنند، آسیب‌هایی که بعید است حالاحالا‌ها درمان شود. «جوان» در همین رابطه با سمیه کاظمیان، عضو هیئت علمی و دانشیار گروه مشاوره دانشگاه علامه طباطبایی گفت‌و‌گو کرده است. کسی که از در هتل‌های محل اسکان جنگ‌زدگان شهر تهران با افراد مختلفی در ارتباط بوده و غم و رنج آنها را از نزدیک دیده است. 

شما در روز‌های جنگ از نزدیک با جنگ‌زدگان و آسیب‌دیدگان در ارتباط بودید. اگر بخواهید یکی از صحنه‌هایی را که در آن روز‌ها دیدید را روایت کنید که هنوز از ذهن‌تان بیرون نرفته، آن صحنه چیست؟

اگر بخواهم فقط یک تصویر را انتخاب کنم، بی‌تردید به نخستین روز‌های حضورمان در یکی از هتل‌های محل اسکان جنگ‌زدگان برمی‌گردد. در راهروی هتل، پیرزنی را دیدم که به تنهایی چند وسیله شخصی در دست داشت و آرام به سمت اتاق‌ها می‌رفت. ابتدا تصور کردم از نیرو‌های خدماتی است و برای یکی از خانواده‌های آسیب‌دیده وسایلی را جابه‌جا می‌کند. به سمتش رفتم تا از او سؤال کنم، اما وقتی برگشت، متوجه شدم اشتباه کرده‌ام. اشک روی صورتش جاری بود. گفت این وسایل متعلق به خودش است و قرار است از این به بعد در همان هتل زندگی کند. 

شاید در ظاهر از نظر شما، صحنه خاصی نبوده باشد، یک زن سالمند با چند وسیله شخصی که از غصه هم گریه‌اش گرفته است، اما آنچه من دیدم، تنهایی عمیقی بود که جنگ بر دوش او گذاشته بود. کنارش نشستم، در بردن وسایلش کمک کردم و از او خواستم هنگام صرف غذا به لابی بیاید و کنار دیگر ساکنان هتل باشد. با این حال، چیزی که در ذهن من ماندگار شد نه آن اتاق بود و نه وسایلی که همراه داشت، بلکه احساس تنهایی و بی‌پناهی‌ای بود که در چهره‌اش دیدم. 

به نظرم یکی از سنگین‌ترین پیامد‌های جنگ دقیقاً همین احساس تنهایی است. ما معمولاً جنگ را با تصاویر ویرانی، انفجار و خسارت‌های مادی به خاطر می‌آوریم، اما بخش مهمی از رنج جنگ در درون آدم‌ها اتفاق می‌افتد، جایی که احساس می‌کنند دیگر کسی نمی‌تواند دردشان را بفهمد. 

بسیاری از افرادی که با آنها مواجه بودیم، عزیزی را از دست داده بودند، خانه‌شان از بین رفته بود، یا ناگهان همه آنچه سال‌ها برایش زحمت کشیده بودند نابود شد. بعضی حتی احساس می‌کردند معنای زندگی‌شان را گم کرده‌اند. در چنین شرایطی، افراد اغلب به انزوا پناه می‌برند، چون تصور می‌کنند هیچ‌کس تجربه‌ای شبیه‌شان ندارد. 

به همین دلیل، یکی از مهم‌ترین نیاز‌های روانی پس از جنگ این است که افراد بدانند در این رنج تنها نیستند، بلکه کسانی هستند که فقدان‌های مشابهی را تجربه کرده‌اند، کسانی که عزیز، خانه یا شغل خود را از دست داده‌اند و حالا تلاش می‌کنند زندگی‌شان را دوباره بسازند. همین حس همدلی و همراهی می‌تواند بخشی از بار سنگین سوگ و آسیب را سبک‌تر کند. 

هنوز خانواده‌ای را به یاد دارم که خانه‌شان در بمباران از بین رفته بود. آنچه آنها را بیش از هر چیز به گریه می‌انداخت، از دست دادن خانه نبود، بلکه از بین رفتن آخرین عکس‌های مادرشان بود. یکی از اعضای خانواده می‌گفت: «دیگر نه مادرم را دارم و نه حتی یک عکس از او.» برای این خانواده، از دست رفتن مادرشان و عکس‌هایش به معنای از دست رفتن خاطرات و پیوند عاطفی‌شان با عزیزشان بود. این همان چیزی است که گاه در روایت‌های جنگ کمتر دیده می‌شود. رنج‌ها و غم‌هایی که تا سال‌ها با افراد باقی می‌ماند. 

برای این افراد که سالیان سال با سوگ، احساس تنهایی یا حتی آسیب‌های روانی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، چه باید کرد؟

واقعیت این است که این افراد، گاه درد‌هایی را با خود حمل می‌کنند که نه برای اطرافیان قابل مشاهده و نه حتی بیان کردنش برای خودشان آسان است. به همین دلیل، نباید تصور کنیم که گذشت زمان به تنهایی می‌تواند همه این آسیب‌ها را درمان کند. بسیاری از افراد نیاز دارند در یک محیط امن و تخصصی فرصت پیدا کنند درباره تجربه‌های خود حرف بزنند، تجربه‌هایی که شاید سال‌ها در درونشان انباشته شده و هیچ‌گاه مجال بیان پیدا نکرده است. 

اتاق مشاوره دقیقاً چنین فضایی را فراهم می‌کند. فضایی که در آن فرد می‌تواند بدون ترس از قضاوت شدن، درباره عمیق‌ترین نگرانی‌ها، سوگ‌ها و رنج‌هایش صحبت کند. در واقع، بسیاری از افراد صندوقچه‌ای از احساسات ناگفته را با خود حمل می‌کنند، احساساتی که سال‌ها در سکوت باقی مانده و فرصت بروز پیدا نکرده‌اند. 

نقش روانشناس صرفاً آرام کردن موقت فرد نیست. مشاوره، فرایندی است که به افراد مهارت و توانمندی می‌دهد تا در بلندمدت بتوانند با رنج‌ها و دشواری‌های زندگی مواجه شوند. هدف این نیست که فرد فقط در همان جلسه احساس بهتری پیدا کند، بلکه هدف آن است که ابزار‌هایی در اختیارش قرار گیرد تا بعد‌ها نیز بتواند از آنها برای مدیریت هیجان‌ها و عبور از بحران‌های زندگی استفاده کند. 

یکی از مهم‌ترین اتفاقاتی که در فرایند درمان رخ می‌دهد، تبدیل احساسات مبهم و درد‌های خام به کلمات است. بسیاری از آسیب‌دیدگان حتی نمی‌توانند دقیقاً توضیح دهند چه چیزی آنها را آزار می‌دهد. گاهی بیان کردن یک تجربه یا یک احساس برایشان آنقدر دشوار است که کلمه‌ای برای توصیف آن پیدا نمی‌کنند. در چنین شرایطی، روانشناس به فرد کمک می‌کند تا به تدریج آنچه را در درونش جریان دارد بشناسد، آن را نامگذاری کند و درباره آن حرف بزند. 

وقتی هیجان‌ها و رنج‌های پنهان به زبان می‌آیند و فرصت پردازش پیدا می‌کنند، فرد به تدریج احساس می‌کند کنترل بیشتری بر زندگی و احساسات خود دارد. به بیان دیگر، آنچه تا پیش از این به شکل یک درد مبهم و کنترل‌ناپذیر تجربه می‌شد، به تجربه‌ای قابل فهم و قابل مدیریت تبدیل می‌شود. 

وقتی از آسیب‌های روانی پس از جنگ صحبت می‌کنیم، معمولاً توجه‌ها بیشتر به سمت کودکان، زنان یا حتی سالمندان می‌رود. از نظر شما که از نزدیک با گروه‌های مختلف در مراکز اسکان موقت در ارتباط بودید، کدام گروه بیش از دیگران نیازمند توجه بودند؟‌

نمی‌توان به سادگی گفت یک گروه از همه آسیب‌پذیرتر بوده است. هر کدامشان به شکلی متفاوت با پیامد‌های جنگ مواجه می‌شوند، اما برخلاف تصور رایج، بسیاری از زنانی که در مراکز اسکان موقت حضور داشتند، با وجود فشار‌های سنگین روحی، نقش ستون خانواده را برعهده گرفته بودند و امور روزمره زندگی را مدیریت می‌کردند. در مقابل، سالمندان با دشواری‌های خاص خود دست‌وپنجه نرم می‌کردند و کودکان هم نیازمند حمایت‌های ویژه بودند، اما اگر بخواهم از گروهی نام ببرم که کمتر دیده شد، آن گروه مردان بودند. 

ما در ۵۲ هتل محل اسکان موقت مستقر بودیم و از نزدیک با شرایط خانواده‌ها مواجه می‌شدیم. در میان مردانی که با آنها گفت‌و‌گو می‌کردیم، افرادی بودند که شغل خود را از دست داده بودند، کسب‌وکارشان آسیب دیده بود یا دیگر توان حمایت مالی از خانواده را مانند گذشته نداشتند. در بسیاری از موارد، آنها علاوه بر نگرانی برای آینده، با احساس از دست دادن نقش و کارکرد اجتماعی خود نیز مواجه بودند. 

برای مردی که سال‌ها مسئول تأمین معیشت خانواده بوده، از دست دادن خانه، شغل یا توان اقتصادی فقط یک خسارت مالی نیست، بلکه این اتفاق می‌تواند احساس کفایت، اعتمادبه‌نفس و حتی هویت او را تحت تاثیر قرار دهد. به همین دلیل بسیاری از این مردان، در سکوت با فشار‌های سنگین روانی دست‌وپنجه نرم می‌کردند. بنابراین تجربه ما در مراکز اسکان موقت نشان داد که مردان نیز به حمایت‌های روانی جدی نیاز دارند. 

اگر بخواهید براساس تجربه‌ای که در این روز‌ها از نزدیک به دست آورده‌اید، یک هشدار یا یک توصیه به مسئولان و افکار عمومی درباره پیامد‌های روانی جنگ داشته باشید، آن پیام چیست؟

مهم‌ترین نکته‌ای که به نظر من باید مورد توجه قرار بگیرد این است که در کشور ما هنوز سازوکار مشخص و پایداری برای مدیریت بحران‌های روانشناختی وجود ندارد. وقتی بحرانی مانند جنگ، زلزله، سیل یا حتی حوادث گسترده دیگر رخ می‌دهد، معمولاً همه دستگاه‌ها برای مدیریت ابعاد فوری ماجرا بسیج می‌شوند، اما در حوزه سلامت روان، هنوز مشخص نیست متولی اصلی این موضوع چه نهادی است و حمایت‌ها تا چه زمانی باید ادامه پیدا کند. 

واقعیت این است که بحران‌های روانی با پایان یافتن بحران‌های میدانی تمام نمی‌شوند. ممکن است جنگ به پایان برسد، آوار‌ها جمع شود یا زندگی ظاهراً به روال عادی بازگردد، اما بسیاری از پیامد‌های روانی ماه‌ها بعد خود را نشان می‌دهند. ما می‌دانیم که برخی اختلالات ناشی از تروما، از جمله اختلال استرس پس از سانحه، ممکن است با فاصله زمانی بروز پیدا کنند. به همین دلیل حمایت روانی نباید به روز‌ها و هفته‌های نخست پس از بحران محدود شود. 

توصیه من به مسئولان این است که سلامت روان را بخشی از مدیریت بحران بدانند، نه موضوعی که پس از فروکش کردن حادثه به حاشیه رانده شود. ما به ساختار‌های مشخص، پروتکل‌های تعریف شده و نظام حمایتی بلندمدت نیاز داریم، ساختاری که بتواند خانواده‌ها را ماه‌ها و حتی سال‌ها پس از بحران نیز همراهی کند. از سوی دیگر، نباید از مسئله دسترسی به خدمات روانشناختی غافل شد. بسیاری از خانواده‌هایی که در بحران‌ها آسیب می‌بینند، همزمان با مشکلات اقتصادی، از دست دادن عزیزان، از دست‌دادن خانه یا شغل و فشار‌های معیشتی روبه‌رو هستند. در چنین شرایطی طبیعی است که دریافت خدمات تخصصی روانشناسی در اولویت آخر آنها قرار بگیرد یا اساساً از توان مالی‌شان خارج باشد. نگرانی من این است که بخشی از آسیب‌های روانی پس از جنگ، ماه‌ها بعد و در سکوت بروز کند، زمانی که دیگر توجه رسانه‌ها و افکار عمومی از بحران فاصله گرفته است. خانواده‌ای را تصور کنید که عزیزی را از دست داده، خانه‌اش آسیب دیده و همزمان با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کند. اگر شش ماه بعد با علائم جدی روانشناختی مواجه شود، آیا سازوکاری وجود دارد که بتواند به شکل مستمر و مؤثر از او حمایت کند؟ بدون شک نه. 

بنابراین از نگاه من، مهم‌ترین پیام این روز‌ها آن بود که بازسازی پس از بحران فقط بازسازی ساختمان‌ها نیست. اگر برای ترمیم زخم‌های روانی مردم برنامه‌ای نداشته باشیم، بخشی از آثار جنگ و بحران سال‌ها در زندگی افراد باقی خواهد ماند، شاید حتی زمانی که دیگر هیچ نشانی از ویرانی‌های ظاهری دیده نمی‌شود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار