در روایت رسمی واشینگتن، هر بحران خاورمیانه داستانی آشنا دارد: دفاع از ثبات منطقهای، مهار تهدیدها، حفاظت از متحدان و تضمین امنیت انرژی جهان. جوان آنلاین: در روایت رسمی واشینگتن، هر بحران خاورمیانه داستانی آشنا دارد: دفاع از ثبات منطقهای، مهار تهدیدها، حفاظت از متحدان و تضمین امنیت انرژی جهان. اما در پشت این زبان دیپلماتیک، پرسشی قدیمی دوباره زنده شده است. پرسشی که از جنگ عراق تا امروز سایهاش بر سیاست خارجی امریکا باقی مانده: آیا جنگها واقعاً برای امنیت انجام میشوند، یا برای حفظ نظم اقتصادیای که قدرت امریکا بر آن بنا شده است؟
تنش و جنگ علیه ایران بیش از آنکه یک عملیات امنیتی باشد، تلاشی برای مدیریت نظم انرژی جهانی و جلوگیری از تغییر توازن قدرت اقتصادی به سود رقبایی مانند چین تلقی میشود. جنگ در این چارچوب نه صرفاً ابزار نظامی، بلکه بخشی از رقابت ژئواکونومیک قرن بیستویکم است. رقابتی که در آن نفت، دلار و مسیرهای انرژی اهمیت بیشتری از میدانهای نبرد دارند. ایالات متحده در دهههای پس از جنگ سرد توانست سلطه جهانی خود را بر دو ستون استوار کند: کنترل غیرمستقیم جریان انرژی و تسلط مالی مبتنی بر دلار. اکنون هر دو ستون همزمان تحت فشار قرار گرفتهاند. چین بزرگترین واردکننده انرژی جهان شده، کشورهای جنوب جهانی به دنبال تجارت غیردلاری هستند و قدرتهای منطقهای استقلال بیشتری در سیاست خارجی خود نشان میدهند. در چنین شرایطی، ایران به نقطه تمرکز راهبردی تبدیل شده است، نه به دلیل قدرت اقتصادیاش، بلکه به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی آن در قلب مسیرهای انرژی جهان. جنگ علیه ایران، در این نگاه، تلاشی برای ارسال یک پیام به رقباست: دسترسی به انرژی بدون عبور از نظم امنیتی مورد حمایت امریکا امکانپذیر نیست. اما تاریخ نشان میدهد که جنگهایی که با اهداف اقتصادی پنهان آغاز میشوند، اغلب نتایجی کاملاً معکوس به بار میآورند.
خاورمیانه هنوز مرکز ثقل انرژی جهان است، حتی در عصر گذار انرژی و توسعه منابع تجدیدپذیر. اقتصادهای صنعتی آسیا، بهویژه چین، کره جنوبی و ژاپن، به واردات نفت و گاز از منطقه وابستهاند. دسترسی باثبات و ارزان به این منابع برای رشد اقتصادی آنها حیاتی است. از این رو، فشار نظامی بر ایران میتواند دو هدف همزمان را دنبال کند: افزایش ریسک ژئوپلیتیکی برای واردکنندگان آسیایی انرژی و بالا بردن هزینه امنیتی دسترسی به نفت خلیج فارس. وقتی مسیرهای انرژی ناامن میشوند، کشورهایی مانند چین ناچارند هزینه بیشتری برای تأمین انرژی بپردازند یا به سازوکارهای امنیتی تحت نفوذ امریکا وابسته شوند. به بیان دیگر، جنگ میتواند به ابزاری برای سیاسیسازی قیمت انرژی تبدیل شود. اما این محاسبه با یک مشکل اساسی روبهرو است: جهان امروز دیگر جهان دهه ۱۹۹۰ نیست. چین شبکهای گسترده از مسیرهای جایگزین ایجاد کرده، از خطوط لوله آسیای مرکزی گرفته تا سرمایهگذاری در آفریقا و روسیه. هر بحران جدید در خلیج فارس نه تنها چین را تضعیف نمیکند، بلکه انگیزه آن را برای فاصله گرفتن از ساختار امنیتی غرب تقویت میکند. در نتیجه، فشار نظامی ممکن است دقیقاً همان روندی را تسریع کند که واشینگتن قصد جلوگیری از آن را دارد: یعنی شکلگیری نظم انرژی چندقطبی.
پترودلار ستون پنهان قدرت امریکا
پس از فروپاشی نظام برتون وودز، امریکا توانست با پیوند دادن تجارت جهانی نفت به دلار، موقعیتی بیسابقه در اقتصاد جهانی به دست آورد. فروش نفت با دلار باعث شد تقاضای دائمی برای ارز امریکا ایجاد شود و واشینگتن بتواند کسریهای مالی عظیم خود را بدون بحران فوری تأمین کند. اما این سیستم اکنون با چالش روبهرو شده است. توافقهای انرژی میان چین و کشورهای تولیدکننده نفت، استفاده از ارزهای محلی در تجارت دوجانبه و تلاش برخی اقتصادهای بزرگ برای کاهش وابستگی به دلار، نشانههایی از تغییر تدریجی نظم مالی جهانی است. در چنین شرایطی، افزایش تنش در خاورمیانه میتواند به حفظ نقش دلار کمک کند، زیرا بیثباتی جهانی معمولاً سرمایهها را به سمت داراییهای دلاری سوق میدهد. جنگ، بهطور متناقضی میتواند تقاضا برای دلار را تقویت کند. اما این راهبرد نیز محدودیت دارد. اگر بحرانها بیش از حد تکرار شوند، کشورها به این نتیجه میرسند که وابستگی به نظام مالی امریکا خود یک ریسک ژئوپلیتیکی است. نتیجه ممکن است دقیقاً عکس هدف اولیه باشد: تسریع روند فاصله گرفتن از دلار.
یکی از اشتباهات تکرارشونده سیاست خارجی امریکا این فرض است که جنگها میتوانند محدود، سریع و قابل مدیریت باقی بمانند. از عراق تا افغانستان، تجربه نشان داده که واقعیت میدان بسیار پیچیدهتر از طراحی اولیه است. ایران برخلاف بسیاری از اهداف پیشین امریکا، یک بازیگر منطقهای با شبکهای گسترده از متحدان و ابزارهای نامتقارن است. پاسخ تهران لزوماً در نبرد مستقیم شکل نمیگیرد، بلکه میتواند در مسیرهای انرژی، بازارهای مالی و امنیت دریایی ظاهر شود. چنین پاسخی هزینه جنگ را از میدان نظامی به اقتصاد جهانی منتقل میکند. در این چارچوب، حتی اگر امریکا در بعد نظامی برتری داشته باشد، پیروزی راهبردی تضمینشده نیست. زیرا موفقیت ژئوپلیتیکی در قرن بیستویکم نه با کنترل سرزمین، بلکه با حفظ ثبات اقتصادی سنجیده میشود.
هزینهای که متحدان میپردازند
یکی از تناقضهای بزرگ سیاست جنگی امریکا این است که نزدیکترین متحدانش اغلب بیشترین هزینه اقتصادی را پرداخت میکنند. اروپا، که همچنان به واردات انرژی وابسته است، در صورت گسترش جنگ با افزایش شدید قیمت انرژی و رکود صنعتی روبهرو خواهد شد. اقتصادهای در حال توسعه نیز از افزایش قیمت غذا و سوخت آسیب میبینند. در بسیاری از کشورهای جنوب جهانی، شوک انرژی مستقیماً به بیثباتی سیاسی تبدیل میشود. در نتیجه، جنگی که با هدف حفظ نظم جهانی آغاز میشود، میتواند موج تازهای از بحرانهای سیاسی و مهاجرتی ایجاد کند. این همان نقطهای است که به نام امنیت جهانی اجرا میشود، در عمل امنیت اقتصادی جهان را تضعیف میکند. حتی در خوشبینانهترین سناریوی نظامی برای واشینگتن، پرسش اصلی باقی میماند: بعد از جنگ چه اتفاقی میافتد؟ هیچ نشانهای وجود ندارد که فشار نظامی بتواند ساختار سیاسی ایران را بهگونهای تغییر دهد که نظم انرژی مطلوب امریکا را تضمین کند. در مقابل، جنگ احتمالاً باعث تقویت گرایش کشورهای منطقه به سیاست خارجی مستقلتر خواهد شد. کشورهای تولیدکننده انرژی به دنبال متنوعسازی روابط خود میروند و همکاری با چین، هند و سایر قدرتهای غیرغربی افزایش مییابد. در نتیجه، جنگ ممکن است دقیقاً همان چیزی را نابود کند که امریکا قصد حفظ آن را دارد: اعتماد جهانی به رهبری اقتصادی واشینگتن.
اقتصاد جهانی پس از همهگیری کرونا، جنگ اوکراین و بحرانهای زنجیره تأمین هنوز در حال بازیابی است. در چنین شرایطی، ورود به یک جنگ بزرگ جدید میتواند آخرین ضربه به اعتماد اقتصادی جهانی باشد. بازارها بیش از هر زمان دیگری به ثبات نیاز دارند، نه شوک ژئوپلیتیکی. سرمایهگذاران، شرکتهای چندملیتی و حتی متحدان سنتی امریکا نسبت به سیاستهایی که بیثباتی مزمن ایجاد میکند، محتاطتر شدهاند. از این منظر، جنگ علیه ایران ممکن است بیش از آنکه قدرت امریکا را نشان دهد، نشانه اضطراب یک هژمون در حال گذار باشد. قدرتی که برای حفظ نظم گذشته به ابزارهای نظامی متوسل میشود، در حالی که واقعیت اقتصادی جهان به سمت چندقطبی شدن حرکت کرده است.
اگر هدف فشار بر چین باشد، جنگ احتمالاً انگیزه پکن برای ایجاد نظم انرژی مستقل را تقویت خواهد کرد. اگر هدف حفظ پترودلار باشد، تکرار بحرانها کشورها را به جستوجوی جایگزینهای مالی سوق میدهد و اگر هدف نمایش قدرت امریکا باشد، هزینههای اقتصادی جهانی ممکن است مشروعیت این قدرت را بیش از پیش فرسایش دهد. در نهایت، بزرگترین پارادوکس جنگ علیه ایران این است که حتی موفقیت نظامی نیز نمیتواند موفقیت اقتصادی یا راهبردی را تضمین کند. جهان دیگر با منطق تکقطبی دهههای گذشته اداره نمیشود. قدرت اکنون در شبکههای تجارت، فناوری و انرژی توزیع شده است، نه در عملیات نظامی. شاید مهمترین درس این بحران آن باشد که جنگهایی که برای حفظ نظم اقتصادی آغاز میشوند، اغلب همان نظمی را که قرار بود نجات دهند، تضعیف میکنند. در جهانی که وابستگی متقابل اقتصادی عمیقتر از هر زمان دیگری است، جنگ نه ابزار تثبیت هژمونی، بلکه شتابدهنده افول آن است و به همین دلیل، ممکن است بزرگترین نتیجه جنگ علیه ایران نه مهار رقبا، بلکه آغاز مرحلهای باشد که در آن جهان یاد میگیرد بدون مرکزیت قدرت امریکا نیز عمل کند.