این روزها که پس از دو جنگ تحمیلی ۱۲ و ۴۰ روزه در حال آتشبس قرار داریم، روایتهای خواندنی از زبان امدادگران میشنویم که شنیدن آن اشک برگونه و لبخند بر لبان هر خواننده و شنوندهای مینشاند جوان آنلاین: این روزها که پس از دو جنگ تحمیلی ۱۲ و ۴۰ روزه در حال آتشبس قرار داریم، روایتهای خواندنی از زبان امدادگران میشنویم که شنیدن آن اشک برگونه و لبخند بر لبان هر خواننده و شنوندهای مینشاند. قهرمانان بیادعایی که در بحبوحه جنگ با به خطر انداختن جان خود برای نجات جان دیگران به دل آوار میرفتند. «سعید فریدوننژاد»، امدادگر ۲۴ ساله، یکی از همان مردان بیادعاست. او که از همان دوران کودکی با عشق خدمت در لباس امدادگران هلالاحمر بزرگ شده و خانوادهاش همگی امدادگر هستند، در دو جنگ تحمیلی اخیر برای امدادرسانی به آسیبدیدگان حاضر بود. سعید که ۸ سال قبل لباس خدمت امدادگران هلالاحمر را به تن کرده است، از روزهای سخت جنگ به «جوان» میگوید: از مادری که ۵ یا ۶ روز کنار آوار نشسته بود تا جسد فرزند خردسالش را پیدا کنند، تا دختر ۷ سالهای که در طبقه چهارم ساختمان در حال فرو ریختن گیر افتاده بود و نگران مادر و پدرش بود. روایت سعید، قصه تلخ و شیرین ایثار و عشق است.
سعید فریدوننژاد، امدادگر ۲۴ ساله هلالاحمر، از همان دوران کودکی با عشق خدمت در این لباس مقدس بزرگ شده است. خانواده او همگی امدادگر هستند. پدر و مادرش هر دو از کارکنان هلالاحمر بودند و مادرش هنوز در این سازمان مشغول به خدمت است، اما پدرش فوت کرده است.
سعید که در قسمت خدماتی و پشتیبانی سازمان هلالاحمر مشغول به کار است در این باره میگوید: «من از دوران کودکی با این شغل آشنا شدم. از رفتار و کارهای پدر و مادرم فهمیدم که تنها عشق به خدمت به انسان است که میتواند تو را به سمت این راه بکشاند. من از سختیها و حتی به خطر افتادن جان امدادگران حین امدادرسانی با خبر بودم، اما عاشق این شغل شدم. دوست داشتم به هر طریقی در کنار امدادگران هلالاحمر خدمت کنم. فوق دیپلم گرفتم و در نهایت ۸ سال قبل وارد سازمان شدم. در این مدت تحصیلاتم را ادامه دادم و در کنار آن دورههای امدادرسانی و امدادگری را آموختم تا در مواقع ضروری به درستی بتوانم به آسیبدیدگان خدمت کنم.»
اولین تجربه در جنگ ۱۲ روزه؛ کودکان در آغوش مادران
سعید درباره روزهای سخت امدادرسانی در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه گفت: «وقتی ۲۳ خردادماه سال گذشته رژیم منحوس صهیونیستی به کشورمان حمله کرد، همه امدادگران هلالاحمر برای کمک به آسیبدیدگان جنگ وارد عمل شدند. من هم برای اولین تجربه امدادرسانی به آسیبدیدگان جنگ از میان آوار، به دستور دکتر پیرحسین کولیوند، رئیس جمعیت هلالاحمر، همچون دیگر نیروهای سازمان برای کمکرسانی و نجات جان مردم از زیر آوار آماده شدیم.»
وی ادامه داد: «برای من آن روزها که اولین تجربه در شرایط جنگی بود، خیلی سخت بود. رژیم اسرائیل ناجوانمردانه به مراکز نظامی و ساختمانهای مسکونی حمله میکرد و در جریان آن، افراد زیادی جان خود را از دست میدادند یا زخمی میشدند. دیدن صحنههای دلخراش مرا آزار میداد. جان دادن کودکان در آغوش مادران، بیرون آوردن پیکر خونین دختران و پسران خردسال از زیر آوار، لحظات تلخی بود که من و همکارانم تجربه میکردیم.»
امدادگر جوان افزود: «اما ما باید به مردم آسیبدیده امید به زندگی میدادیم و همین موضوع باعث میشد سختیها را در دل نگه داریم و بروز ندهیم. وقتی کودکی از زیر آوار زنده بیرون میآمد، اشک شوق در چشمان امدادگران جاری میشد و امید به زندگی دوباره جان میگرفت. خانوادهها وقتی با صحنه نجات جان یکی از عزیزانشان با تلاش امدادگران مواجه میشدند، سجده شکر به جا میآوردند و انگار خدا به همه آنها جان تازهای داده بود.»
جنگ ۴۰ روزه؛ تلخی بیشتر از شیرینی
سعید درباره خاطرات تلخ و شیرین امدادگری در جنگ تحمیلی ۴۰ روزه گفت: «امدادگری همیشه صحنههای تلخ و شیرین همراه دارد، اما واقعیتش این است که صحنههای تلخ بیشتر است. هر چند برخی صحنهها دل مردم و بعضی خانوادهها را شاد میکند، اما امدادگران با دیدن صحنههای هولناک و دلخراش، کامشان بیشتر تلخ است تا شیرین.»
وی افزود: «در همان روزهای اول جنگ تحمیلی سوم، امریکا و رژیم صهیونیستی به یک مرکز نظامی حمله کردند. ترکشهای آن حتی به ساختمان هلالاحمر و دو بیمارستان اطراف آن هم رسید. در جریان آن افراد بیگناه زیادی به شهادت رسیدند. دشمنان قسم خورده در حملات خود به بیماران هم رحم نکردند. در همان لحظه، بیماران از ترس به داخل محوطه بیمارستان و حتی خیابان هجوم آوردند. یکی با عصا، دیگری با ویلچر، یکی هم روی تخت. در این میان تعدادی از ترکشهای بمباران بینصیب نمانده بودند و ما در حالی که ساختمان هلالاحمر هم آسیب دیده بود، به کمک بیماران شتافتیم و آنها را به مراکز درمانی دیگر منتقل کردیم و جانشان را نجات دادیم.»
سربازان بیگناه در آشپزخانه
این امدادگر جوان از دیدن صحنههای غمانگیز آن روز گفت: «در ادامه همراه دیگر امدادگران به محل اصابت پرتابههای دشمن رفتیم تا به آسیبدیدگان کمک کنیم. صحنههای دلخراش و غمانگیزی که دشمن امریکایی و صهیونیستی رقم زده بود، همه ما را بهتزده کرد. سربازان بیگناهی که در قسمت آشپزخانه مشغول به کار بودند، به شهادت رسیده بودند. دیدن این صحنه دل هر انسانی را به درد میآورد و من آن روز در تنهایی برای سربازان و افراد دیگری که به شهادت رسیده بودند گریه کردم. یک لحظه به یاد مادرانی افتادم که در خانههایشان چشمانتظار پسرانشان هستند که از خدمت سربازی به خانه برگردند. اما خبر نداشتند که پرتابههای رژیم اسرائیل و امریکا چه بر سر فرزندان آنها آورده است. آن روز من و همکارانم با صحنههای دردناکی روبهرو شدیم، اما باید مقاومت میکردیم و کار امدادرسانی را ادامه میدادیم.»
فاجعه در ساختمان مسکونی رسالت
سعید از خاطره تلخ دیگری درباره امدادرسانی به یک ساختمان مسکونی در منطقه رسالت گفت: «بر خلاف آنچه رسانههای معاند اعلام میکنند که کشور امریکا و رژیم اسرائیل فقط مراکز نظامی را بمباران میکنند، در یکی از روزهای جنگ اعلام شد ساختمانی در خیابان رسالت هدف پرتابههای دشمن قرار گرفته است. بلافاصله همراه دیگر امدادگران برای امدادرسانی و کمک به آسیبدیدگان به محل اعزام شدیم. وقتی به محل رسیدیم، در کمال ناباوری متوجه شدیم ساختمانی که مورد هدف قرار گرفته، کاملاً مسکونی است و تمام افرادی هم که در این حادثه شهید و مجروح شدهاند، مردم عادی هستند. ساختمان ویران شده بود و تعداد زیادی افراد بیگناه زیر آوار جان خود را از دست داده بودند.»
وی ادامه داد: «از زیر آوار اجساد زیادی را از زن و مرد، کودک و جوان و پیر بیرون آوردیم. طفلهایی که در آغوش مادرانشان در آن ساختمان کشته شده بودند، یکی از صحنههای تلخ آن روز بود. در جریان کمک به آسیبدیدگان، دو مادر زخمی را زنده از میان آوار بیرون کشاندیم. آنها دیوانهوار دنبال کودکانشان بودند که زیر آوار بودند. ضجهها و فریادهای آنها برای پیدا کردن فرزندانشان به آسمان بلند شده بود، اما ما کمکی به آنها نتوانستیم بکنیم. بچههای آنها به شهادت رسیده بودند و آنها این خبر را باور نمیکردند.»
مادری که ۵ روز کنار آوار نشست
سعید افزود: «این ساختمان مسکونی تلفات انسانی زیادی در پی داشت. به همین دلیل ما چند روزی در آنجا مشغول آواربرداری و جستوجو برای پیدا کردن اجساد یا افرادی که گمان میرفت هنوز زیر آوار زنده هستند، بودیم. مادری ۵ یا ۶ روز در همان نزدیکی نشسته بود و به ساختمان آوار شده زل میزد تا ما جسد فرزند خردسالش را برای او پیدا کنیم و تحویلش دهیم. او مدام با چشمانی گریان از ما تشکر میکرد، اما فرزند خردسالش زیر خروارها خاک به دست بدترین انسانها جانش را از دست داده بود.»
خاطره شیرین؛ دختر ۷ ساله و لبخندی که ماندگار شد
سعید درباره یکی از خاطرات شیرین خود حین امدادرسانی به ساکنان یک ساختمان در خیابان مرزداران گفت: «در یکی از حملات دشمن به ساختمانی در خیابان مرزداران، ساختمان مسکونی به شدت آسیب دیده بود. وقتی به محل اعزام شدیم، ساختمان تقریباً نیمهتخریب شده بود و دود و خاک از آن به آسمان بلند شده بود. شدت انفجار به قدری زیاد بود که به ساختمانهای دیگر هم رسیده بود و تمامی خودروهایی که در آن نزدیکی پارک یا در حال عبور بودند، به شدت آسیب دیده بودند.»
وی ادامه داد: «در جریان آن، افراد بیگناه زیادی از جمله رهگذران، رانندههای خودرو و ساکنان ساختمانهای اطراف زخمی و به شهادت رسیده بودند. در ساختمان مورد نظر، ساکنان در میان دود و آتش و آوار گرفتار شده بودند که با کمک همکارانم یکی یکی آنها را نجات دادیم و به محل امنی منتقل کردیم.»
نگرانی دختر بچه از مادر و پدرش
امدادگر جوان با چشمانی خیس ادامه داد: «در بیرون از ساختمان با زن و شوهری روبهرو شدیم که با چشمانی اشکآلود نگران دختر هفت سالهشان داخل ساختمان بودند. آنطور که متوجه شدیم، زن و شوهر برای انجام کاری از خانه بیرون میآیند و وقتی نزدیک خانه میشوند، ناگهان بر اثر پرتابه، ساختمان آنها دچار حادثه میشود. آنها بیرون مانده بودند و دخترشان تنها در خانه بود. دختر خردسال در طبقه چهارم گیر افتاده بود که بلافاصله به کمک او رفتیم.»
سعید با لبخندی بر لب گفت: «وقتی او را دیدم، گریه میکرد و به شدت ترسیده بود. تلاش کردم او را آرام کنم و به او حس امنیت بدهم. اما چیزی که او را خیلی نگران کرده بود، سرنوشت مادر و پدرش بود. قبل از هر چیزی از من سؤال کرد: «عمو، مامان و بابام کجا هستند؟ آنها خوبند؟» وقتی به او گفتم مادر و پدرت سالم بیرون از ساختمان منتظر او هستند، آنقدر خوشحال شد که برق چشمانش این خوشحالی را نشان میداد. گریهاش بند آمد و لبخند بر لبانش جاری شد. وقتی هم بیرون از ساختمان او را تحویل خانوادهاش دادم، با همان زبان کودکانهاش از من تشکر کرد. این خاطره هرگز از یادم نمیرود و دوست داشتم در هر عملیاتی بتوانم لبخندی بر لبان هموطنانم بنشانم.»
عشق به خدمت؛ دانشجویان دکتری از خارج برگشتند
این امدادگر جوان از ایثار و عشق همکارانش به خدمت در لباس امدادگری گفت: «هر کدام از امدادگران وقتی با آنها از نزدیک آشنا شوی، متوجه میشوی که امدادگری در لباس هلالاحمر را از جان و دل انتخاب کردهاند. تعدادی از امدادگران دانشجوی دکتری در خارج از کشور بودند. وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد، به سرعت برای کمک و امدادرسانی به کشور بازگشتند. آنها به عشق خدمت به وطن به ایران بازگشتند و تمامی خطرات را به جان دل پذیرفتند تا انسانی را از زیر آوار نجات دهند.»
سعید افزود: «من و همکارانم پس از چند روز از آنها خواستیم برای ادامه تحصیل ایران را ترک کنند و به دانشگاه برگردند، اما گریه میکردند و میگفتند حاضر نیستند در چنین شرایط بحرانی هموطنانشان را تنها بگذارند. آنها در کنار ما ماندند و خدمت کردند. یکی از امدادگران پزشک متخصص پوست بود که در ایام جنگ داوطلبانه در میان آوار به آسیبدیدگان کمک میکرد و شب و روز در کنار دیگر امدادگران بود. وقتی از او میخواستیم چند روزی هم در هفته مطبش را باز کند، قبول نمیکرد و میگفت محل کار او همین ساختمانهای آوار است که هموطنانمان به من نیاز دارند. به هر حال، هرچه از خوبیهای داوطلبان امدادگر بگویم، کم گفتهام.»
مادری که تشویق میکرد به دل بمباران برود
سعید در ادامه درباره تشویق خانوادهاش برای کمک به آسیبدیدگان گفت: «یکی از مشوقهای من مادرم بود. او نه تنها نگران نبود که من در ایام جنگ -که هر لحظه امکان داشت دشمن همان محلی که در حال امدادرسانی هستیم را بمباران کند- بلکه مرا تشویق میکرد تا شبانهروز به کمک آسیبدیدگان بشتابم. در این راه او خودش پیش قدم بود و خواهرم نیز همراه مادرم در بخشهای دیگری از امدادرسانی حاضر بودند. وقتی شور و اشتیاق مادر و خواهرم را برای امدادرسانی به افراد آسیبدیده میدیدم، انرژی زیادی برای ادامه خدمت از آنها میگرفتم.»
وی در ادامه به نقش مسئولان اشاره کرد و گفت: «یکی از نکات قوت برای ما امدادگران، حضور همیشگی مسئولان هلالاحمر در صحنههای عملیاتی و امدادرسانی بود. دکتر پیرحسین کولیوند، رئیس جمعیت هلالاحمر، خودش در عملیاتهای امدادرسانی همیشه پای کار بود و از هیچ کمکی دریغ نمیکرد. او در طول روز به تمامی تیمهای امدادی سرکشی میکرد و مشکلاتی که با آن مواجه میشدیم را برطرف میکرد.»
آرزوی پایانی؛ محو رژیم صهیونیستی
سعید در پایان با چشمانی پر از امید گفت: «تمام ما امدادگران که با گوشت و پوست خود زخمهای این جنگ را حس کردیم، آرزو داریم هر چه سریعتر رژیم منحوس صهیونیستی از صفحه روزگار محو شود و خداوند، امریکای جنایتکار را هم به سزای عملش برساند. ما به راهمان ادامه میدهیم تا زمانی که دیگر کودکی زیر آوار نماند و مادری کنار خرابهها گریه نکند.»