کد خبر: 1357433
تاریخ انتشار: ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۰
از نجات زیر آوار تا بازسازی خانه‌ها در گفت‌وگوی «جوان» با مدیر مرکز نیکوکاری رنگ خدا
مردم، خودشان شریک کار جهادی‌ها شدند مصطفی اینانلو: به شهرداری گفتیم به هیچ‌وجه پیمانکار نگیرد و کار عمرانی را با نیرو‌های خودمان پیش ببریم. به این ترتیب کاری را که ممکن بود برای ۱۱۵ خانه، حدود ۴۰ میلیارد تومان تمام شود، ما با حدود ۵۰۰ میلیون تومان انجام دادیم
مهسا گربندی

جوان آنلاین: بلافاصله پس از موشک‌باران و انفجار ساختمان‌ها و آوار شدنشان، خود را به محل حادثه می‌رساندند. با اینکه برخی از این ساختمان‌ها در حال ریزش بود، از هیچ کمکی دریغ نمی‌کردند. گاه در لحظه امدادرسانی، جنگنده‌ها بالای سرشان رد می‌شدند و هر لحظه انتظار جنایتی دوباره از سوی دشمن می‌رفت، اما این جهادگران، بدون هیچ چشم‌داشتی، جان‌شان را کف دست گرفتند و پا به دل بحران گذاشتند. از نجات افراد گرفتار زیر آوار گرفته تا آواربرداری در مناطق پرخطر، قدم به قدم در میدان حضور داشتند. حتی حمایت از کسانی را که خانه و کاشانه‌شان را از دست داده بودند، هم جزوی از برنامه‌شان قرار دادند. برخی از کارهایشان بدون شک مثال‌زدنی و پر از شجاعت بوده‌است. اینها تنها بخشی از کار‌های گروه جهادی رنگ خداست که در محله شهید هرندی مستقر است. جایی که در آن، گروهی از داوطلبان سال‌هاست با دستان پرتوان و دل‌های بی‌ریا، گره‌گشای زندگی مردم شدند و وقتی که کشور در روز‌های جنگ تحمیلی سوم، نیاز به کمک داشت از هیچ کاری دریغ نکردند. به همین منظور «جوان» به سراغ مصطفی اینانلو، مدیر مرکز نیکوکاری رنگ خدا رفته تا او، آنچه در این روز‌های جنگی رخ داده و تلاش‌هایی را که برای نجات مردم انجام شده بازگو کند. 

شما و گروه جهادی‌تان، سال‌هاست در محله شهید هرندی فعالیت می‌کنید و گروهی منسجم از داوطلبان را دارید. لطفاً ابتدا از رویکرد خودتان بگویید و اینکه چه چیزی گروه شما را از دیگر تشکل‌های مردمی و خیریه متمایز می‌کند؟ 

رویکرد ما، توانمندسازی، محرومیت‌زدایی و جلوگیری از وابسته‌پروری است. سعی می‌کنیم مردم را با توزیع بسته‌های غذایی یا دادن غذا و این‌گونه کمک‌ها به نیازمند تبدیل نکنیم. در واقع تلاش می‌کنیم عزت نفس افراد حفظ شود. بیشتر تلاش ما بر این بوده که مشکل مسکن را حل کنیم، مشکل کارتن‌خواب‌ها را برطرف کنیم و برای خانواده‌ها کار مناسب فراهم می‌کنیم. حتی یک کارگاه تأسیس کردیم که در آن حقوق خوبی پرداخت می‌شود، خانم‌ها بیمه شدند و برایشان خانه‌های مناسب رهن یا اجاره کردیم. تا امروز شاید بتوانم بگویم بیش از هزار وام، (هر چند با مبالغ کم) پرداخت شده‌است. 

این دسته از اقدامات باعث شده که عزت نفس افراد حفظ شود. مثلاً، ما همیشه به کارتن‌خواب‌ها گفته‌ایم «آسمان‌خواب». آنها را به کمپ خودمان آوردیم، برایشان کار مناسب فراهم کردیم، به همین دلیل، بسیاری از آنها به صورت طبیعی مواد مخدر را ترک کردند. 

همچنین به کودکان کار می‌گوییم «کودکان با غیرت شهر». آنها را از فضای کار، خارج و در مدارس ثبت‌نام کردیم. برای همین، این بچه‌ها، عزت نفس پیدا کردند و حالشان روزبه‌روز بهتر شد. مثلاً آن پسری که سرِ چهارراه کار می‌کرد، به جای آنکه وارد مسیر‌های اشتباه شود، آرایشگری یاد گرفته و امروز یک آرایشگر بسیار ماهر است. یا پسر دیگری که، به سمت تعمیرات موتور هدایت شد و اکنون یک موتورساز خیلی خوب است. البته این را هم بگویم که مشکل اصلی این بچه‌ها فقط کار کردن نبود، بلکه بیکاری پدر خانواده بود، یا مسئله مسکن و شرایط زندگی نامناسب. بنابراین سعی کردیم این مسائل را هم رفع و رجوع کنیم

ما حدود ۱۴ سال پیش، باشگاهی را راه‌اندازی کردیم تا از آسیب‌های اجتماعی جلوگیری کنیم. به این صورت که بچه‌ها با فعالیت بدنی و قرار گرفتن در محیطی سالم، به سمت اعتیاد یا آسیب‌های دیگر نروند. حالا با افتخار می‌گویم که امروز، برخی از این بچه‌ها، عضو تیم‌های ملی هستند، برخی قهرمان کشور شدند و حتی مقام‌های آسیایی کسب کردند. 

گروه جهادی شما، در جنگ تحمیلی سوم هم فعالیت‌های ثمربخشی داشته و گام به گام در کنار مردم بوده است، حتماً لحظاتی وجود داشته که شنیدنی باشد، مثلاً یک داستان کوچک از مردم یا حتی یک جمله از آنها که در ذهن‌تان نقش بسته است. لطفاً برایمان تعریف کنید. 

یکی از خاطرات جالب ما، مربوط به زمانی است که برای خدمت‌رسانی به خانه‌ای رفته بودیم. همراهان من افراد بسیار برجسته‌ای بودند، یکی از آنها استاد دانشگاه شریف و فردی بسیار توانمند بود، دیگری پزشک بود و من هم به عنوان روحانی، مربی ورزشی و فعال اجتماعی حضور داشتم. وقتی وارد خانه شدیم، صاحبخانه که ما را نمی‌شناخت، با لحنی دستوری شروع کرد به دستور دادن با جملاتی مثل اینکه: «این کار را بکن» و «آن را جابه‌جا کن». طوری با ما برخورد می‌کرد که انگار کارگر شخصی‌اش هستیم. حتی در بخشی از کار، با تندی گفت: «زودتر این استکان‌ها را بشویید!» ما تواضع به خرج دادیم و کارهایش را پیش بردیم. کمی بعد، او با لحنی دلسوزانه گفت: «کاش درس می‌خواندید، حیف شد که به اینجا رسیدید!» در آن لحظه رفیق ما از او پرسید: «شما فکر می‌کنید شغل ما چیست؟» و وقتی رفیقم گفت که در دانشگاه شریف تدریس می‌کند، صاحب‌خانه حیرت‌زده و شرمنده شد و گفت: «قربان این دین و مرام شما بروم!» در نهایت او را در آغوش گرفتیم و گفتیم که افتخار ما خدمت به آنهاست. 

بدون شک گاهی در روز‌های جنگ، نیاز به واکنش سریع و آواربرداری در شرایط بحرانی بود. آن موقع چه بر شما می‌گذشت؟ از اتفاقاتی که برایتان رقم خورد بگویید. 

وقتی ساختمان‌های محله رسالت دچار حادثه شدند. آقایی با نگرانی می‌گفت: «همسرم در طبقه بالاست، کمکش کنید»، اما واقعیت این بود که امکان بالا رفتن عملاً وجود نداشت، چراکه ساختمان در حال ریزش بود و هیچ‌کس جرئت نداشت بالا برود. با وجود اینکه شرایط بسیار خطرناک بود، ما تصمیم گرفتیم به درخواست آن آقا، بالا برویم. حقیقتاً نمی‌شد در آن لحظه بگوییم «نه» و «نمی‌شود». به لطف خدا به بالای ساختمان رفتیم و پس از نجات آن خانم، به سلامت پایین برگشتیم. 

یک مورد دیگر هم در خراسان برایمان اتفاق افتاد. ساختمانی بود که دیوارهایش تقریباً فروریخته بود. در آن وضعیت خطرناک، چشمم افتاد به مردی که در طبقه بالا روی یک صندلی نشسته بود و با آرامش قلیان می‌کشید! با تعجب و نگرانی گفتم: «حاجی بیا پایین، الان ساختمان می‌ریزد!»، اما در همان حال و با آن وضعیت کاملاً بی‌ثبات، مرد سرش را بالا گرفت و با آرامشی عجیب گفت: «من یحیی سنوارم. تا آخرین لحظه همین‌جا هستم.» برای من این صحنه یکی از زیباترین و به‌یادماندنی‌ترین اتفاقات بود. اینکه در دل بحران، وسط آوار و خطر، آدمی این‌قدر روحیه داشته باشد و این‌قدر محکم باشد، واقعاً مثال‌زدنی بود. 

این را هم بگویم در آن روزها، هر چقدر ما تلاش کردیم خدمت کنیم، مردم چند برابرش را به ما خدمت کردند. مخصوصاً، چون ایام عید بود، انواع آجیل، میوه و پذیرایی‌های مختلف برای ما می‌آوردند. هر کس به اندازه توان خودش محبت می‌کرد، یکی خانه‌اش را در اختیارمان می‌گذاشت و دیگری یک وسیله یا امکاناتی را برای خدمت‌رسانی هدیه می‌داد. این حجم از محبت، میهمان‌نوازی و همراهی برای ما واقعا شگفت‌انگیز بود. چراکه مردم عملاً خودشان شریک کار جهادی می‌شدند. در بخش واکنش سریع و آواربرداری، ما تیمی کاملاً حرفه‌ای داشتیم. بچه‌ها کار امداد و عملیات نجات را بلد بودند، اغلب ورزشکار و درشت‌اندام، چابک و با تجربه. همین ویژگی‌ها باعث شده بود تیم ما در شرایط بحرانی عملکردی دقیق و سریع داشته باشد. 

تیم‌های واکنش سریع ما دو نوع مأموریت داشتند. گاهی باید در مناطق مرکزی شهر مثلاً در حوالی خیابان انقلاب وارد عمل می‌شدیم تا خانه‌هایی که فرو ریخته بودند را پاک‌سازی کنیم. بعضی مواقع، هر لحظه زیر پایمان ممکن بود خالی شود، سقف‌های نیمه‌ویران بالای سرمان آویزان بود، احتمال ریزش و حتی حمله بعدی وجود داشت. کار در چنین شرایطی واقعا نفس‌گیر و خطرناک بود. یادم هست در یکی از عملیات‌ها، برای آواربرداری به محله‌ای رفتیم که وضعش بسیار وخیم بود، انفجار شدیدی رخ داده بود و تعداد زیادی شهید داشت. من بالای یکی از ساختمان‌ها رفته بودم تا خانمی را که زیر آوار گرفتار شده بود، بیرون بیاورم. ناگهان صدای غرش یک جنگنده بلند شد. هواپیما درست از بالای سرمان رد شد، آن‌قدر نزدیک که حس می‌کردم سایه‌اش روی من افتاده. در آن لحظه، فقط یک جمله از ته دل گفتم: «خدایا، اگر قرار است چیزی بشود، کاری کن جانباز نشوم... فقط شهید شوم.» بی‌هیچ چشم‌داشتی، فقط با آگاهی از خطر، با ایمان و آرامش، آن لحظه را گذراندم؛ و بعد جنگنده مسیرش را عوض کرد، رفت سمت دیگری و همان‌جا را زد. 

فشار و اضطراب ناشی از اینکه مبادا کسی آسیب‌دیده باشد، لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. در همین حین که از بالای ساختمان پایین آمدم، یک‌مرتبه دیدم یکی از بچه‌ها روی زمین افتاده و فریاد می‌زند: «یا حسین…» نزدیک‌تر که رفتم، دیدم هر دو پایش ترکش خورده. درست در همان زمانی که ما بالای ساختمان بودیم، تیر و ترکش به پایین اصابت کرده بود. می‌گفت: «خوب شد شما بالای ساختمان بودید. هرکس پایین بود تیر خورده.» یعنی معجزه‌وار، بالابودن ما باعث شده بود از آن ترکش‌ها در امان بمانیم. مسیر اصابت ترکش دقیقاً سمت دیگر بود، و ما در قسمت مخالف آن قرار داشتیم. 

آن لحظه دقیقاً همان دعایی که چند دقیقه قبل زیر لب گفته بودم در ذهنم زنده شد: «خدایا، جانباز نشوم. اگر قرار است چیزی شود، شهادت نصیبم شود.» احساس می‌کردم خدا همان لحظه صدایم را شنیده بود. من واقعا تحمل جانبازی و رنج طولانی را نداشتم، قلبم فقط شهادت را می‌خواست. اما دوستانم که مجروح شدند، مسیر جانبازی برایشان رقم خورد و ما شاهد بودیم که چطور سرنوشت هرکس در همان چند ثانیه نوشته شد. 

فعالیت‌های شما از آشپزخانه‌های جهادی گرفته تا بازسازی خانه‌ها و نصب شیشه‌ها، با چالش‌های فراوانی همراه شد. سخت‌ترین چالشی که تاکنون با آن روبه‌رو شدید چه بود و در مواجهه با آن چه کاری انجام دادید. 

یکی از چالش‌ها، نیروی کار تخصصی بود. پیشنهادی که از روز اول مطرح کردم، این بود که برای حل این مشکل سریع‌تر اطلاع‌رسانی کنیم و نیروی کار جهادی و تخصصی بگیریم. ما سال‌ها تجربه کار داشتیم، بنابراین در همان روز اول یک گروه تشکیل دادیم و همه را در جریان گذاشتیم. قرارگاه منطقه ۱۲ شهر تهران را به کمک دوستان تشکیل دادیم، برخی مسئولان و بعضی بانی‌ها را هم به آن گروه آوردیم. همین کار باعث شد مشارکت بیشتر شود و بتوانیم اتفاقات و نیاز‌ها را به‌خوبی منعکس کنیم. 

این انعکاس و ارتباط‌گیری نتیجه داد. یکی می‌گفت من گچ‌کار دارم، یکی می‌گفت بنا دارم، یکی استادکار معرفی می‌کرد، یکی می‌گفت تیم جهادی دارم، یکی نیسان و وانت در اختیار می‌گذاشت. به نظرم، چالش اصلی در همان ابتدا مسائل مالی و نیروی انسانی بود که می‌شد با روابط عمومی قوی، ارتباطات مؤثر و استفاده از ظرفیت‌های مردمی و بازار حلش کرد. ما نیز توانستیم بر این مشکلات غلبه کنیم. یکی دو روز اول سخت بود، اما از روز سوم به بعد، خدا را شکر، شرایط خیلی بهتر شد. 

به شهرداری گفتیم به هیچ وجه پیمانکار نگیرد و کار عمرانی را با نیرو‌های خودمان پیش ببریم. به این ترتیب توانستیم هزینه‌ها را به شکل قابل‌توجهی کاهش دهیم. برای مثال، کاری که ممکن بود برای ۱۱۵ خانه حدود ۴۰ میلیارد تومان تمام شود را، با حدود ۵۰۰ میلیون تومان انجام دادیم، چراکه نیروی کار ما جهادی بود، مصالح را از کمک خیرین جمع‌آوری کردیم و در بعضی موارد خود صاحبان خانه‌ها هم کمک می‌کردند. 

در گروه جهادی شما بانوانی هستند که پا به پای شما در این روز‌ها فعالیت می‌کردند. به نظر شما، نقش حضور زنان در این شرایط سخت چه بوده و هست؟ 

در میان جمع ما بانوان هم حضور داشتند و آنها نقش‌های مختلف و مهمی ایفا می‌کردند. یکی از کارها، این بود که وقتی خانه‌ای بر اثر حادثه پر از خاک شده و وضعیت مناسبی نداشت، به داخل خانه می‌رفتند و در گرد و غبار روبی کمک می‌کردند. 

گاهی نیز خانواده‌ای مجبور به اسباب‌کشی می‌شد. خانم‌ها معمولاً به زن خانواده کمک می‌کردند تا وسایل را بسته‌بندی کند، وسایل را در کارتن بگذارد و برای انتقال آماده کند. وقتی هم خانواده‌ای به خانه جدید می‌رفت، باز هم خانم‌ها در مرتب کردن و سامان دادن به خانه به آنها کمک می‌کردند. 

علاوه بر این، در بحران‌ها از توان بانوان در بخش پشتیبانی هم بسیار استفاده می‌کردیم، از جمله در آماده‌سازی غذا، توزیع میوه و رساندن اقلام مورد نیاز به مردم. همچنین در حوزه مشاوره و صحبت با خانواده‌ها نیز خانم‌ها کمک بسیار بزرگی برای ما بودند. 

فراتر از فعالیت‌های جهادی، در برنامه‌ها و تجمعات مختلف نیز واقعاً بانوان سنگ تمام می‌گذاشتند، از برپایی غرفه‌های کودک گرفته تا غرفه‌های فرهنگی و آموزشی. در برگزاری کلاس‌های تقویتی درسی هم نقش مؤثری داشتند و برنامه‌های خوبی را رقم می‌زدند. 

همین‌ها نشان می‌دهد که بانوان می‌توانند کار‌های زیادی انجام دهند، کار‌هایی که گاهی ما آقایان اصلاً بلدش نیستیم، یا کار‌هایی که نیاز به ظرافت و دقت بیشتری دارد. به نظر من، آنها در بهتر کردن حال و روحیه مردم و رسیدگی به خانواده‌ها تخصص و توانایی زیادی دارند. واقعاً حضور خانم‌ها باعث می‌شد بسیاری از کار‌ها برای ما ساده‌تر و روان‌تر پیش برود. 

بعد از سال‌ها فعالیت و حضور مستمر در محله شهید هرندی، چه تغییراتی در زندگی مردم محله یا رفتار و روحیه آنها مشاهده کردید؟ آیا نمونه یا تجربه‌ای هست که نشان دهد حضور گروه‌های مردمی می‌تواند تأثیر بلندمدت بر زندگی مردم داشته‌باشد؟

ما قبل از این هم اردو‌های جهادی زیادی در روستا‌های مختلف کشور برگزار کرده‌بودیم، اما نقطه‌ای که ما در آن ماندگار شدیم و کار را به صورت مستمر ادامه دادیم، محله دروازه‌غار بود. دلیلش این بود که به‌خاطر نوع فعالیت ما در حوزه آسیب‌های اجتماعی، لازم بود ارتباطی طولانی‌مدت و محله‌محور شکل بگیرد. سال‌هاست که با مردم این محله زندگی می‌کنیم، بسیاری از بچه‌ها، پیش ما بزرگ شده‌اند، خانواده‌هایشان در مسجد و هیئت‌های ما هستند، در باشگاه‌های ما فعالیت می‌کنند و ما هم در مدارس حضور داریم. به‌نوعی زندگی ما و مردم در این محله با هم گره خورده است. 

خانواده خود من هم سال‌هاست آنجا زندگی می‌کنند و ما از نزدیک شاهد تغییرات بزرگ بوده‌ایم. میزان اعتیاد در محله به‌شدت کاهش پیدا کرده، فروش مواد مخدر کمتر شده، تعداد کودکان کار کمتر شده و حتی بعضی از NGO‌هایی که متأسفانه نگاه تجاری و سودجویانه داشتند، کم‌کم از محله کنار رفتند. محله روزبه‌روز در حال رشد و پیشرفت است و این همدلی باعث شده مشکلات اقتصادی مردم نیز تا حد خوبی برطرف شود. 

ما یاد گرفتیم که باید هوای همدیگر را داشته باشیم، اجازه ندهیم زن سرپرست خانواده مجبور شود در یک اتاق مجردی سختی بکشد، یا اگر معتادی اراده ترک دارد، او را رها نکنیم و کمکش کنیم در کمپ‌هایی که دوستان ما راه‌اندازی کرده‌اند، بستری شود و مسیر درمان را طی کند. در این سال‌ها به چشم دیدیم که چطور این کمک‌ها نتیجه داده و مردم به ما اعتماد کرده‌اند. 

امروز دیگر ما فقط یک گروه جهادی نیستیم، مردم محله ما را از خود می‌دانند. برایشان عقد می‌خوانیم، در مراسم ختم شرکت می‌کنیم یا با تیم‌های خودمان مراسمشان را برگزار می‌کنیم. بچه‌های محله حالا برای خودشان یک کادر قوی دارند، هم در ورزش، هم در تحصیل، هم در زندگی. موفق شده و کنار هم ایستاده‌اند. 

اگر امروز می‌بینید که ما قوی‌تر شدیم و می‌توانیم به محله‌های دیگر هم خدمت کنیم، این به‌خاطر همین بچه‌ها و همین همراهی صمیمانه مردم دروازه غار است.

برچسب ها: جهاد ، جنگ ، جهادگران
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار