۱. در تهران، روزانه صحنههای شرمآوری از «کشف حجاب» و «کشف بدن» و مناسبات دیگر را میبینیم که گزندگی و تلخیشان، وصفشدنی نیست. هر چه گذشته و باز هم بگذرد، هرگز «تجاهر به معصیت» - و نه فقط معصیت - در کام ما، عادی نخواهد شد. ما با فسق اجتماعی خو نمیگیریم. ما رنج میبریم و میگدازیم.
۲. «فریاد»، جرم است و «تذکر»، محکوم. فقط آهی سرد از عمق سینهمان برمیآوریم و درد را نجوا میکنیم. جرعهجرعه، جام زهر مینوشیم و دم بر نمیآوریم. حتی از «سخن» فاجعه میسازند و آتش فتنه میافروزند.
۳. در حیرت هستیم از «بیحیایی زنان» که از مردم مسلمان پروا ندارند و «بیغیرتی مردان» شان که ناموسشان را به نمایش چشمهای بیگانه نهادهاند. خیابان، بازار حراج عفت شدهاست و تساهل، سکه رایج. حرام وحریم و حرمت و حیا را یکجا بلعیدهاند و مستانه، ابلیس را در آغوش خویش فشردهاند. به چشمها، بدن میفروشند و لذت میخرند.
۴. عربده نفسانیت در خیابان، فرشتگان را رانده و شیاطین را فراخوانده. جنود جهل، جسارت خودنمایی یافته و شریعت را به بازی گرفتهاند. اقلیت نفسانی و اکثریت نظارهگر، ابر سیاه ظلمت را بر آسمان شهر گستردهاند. دملهای چرکین ترکیدهاند و به جان جامعه، عفونت پاشیدهاند.
۵. این اندازه اصرار بر بدننمایی و عریانی به چه سبب است؟! چه لذتی از ابتلای چشمها و وسوسه دلها میبرند؟! علاج کدام عقده نهفته را در برهنگی یافتهاند؟! رسم در برابر خدا ایستادن و چنگ به صورت شریعت افکندن را از که آموختهاند؟! چرا در خیابان، نیمجامه شهرت میپوشند و بذر شهوت میپاشند؟! اسیر کدام جهل هستند که با تجلی هیچ حقیقتی، برطرف نمیشود؟! کدام موعظه میتواند اینان را از زنجیر میلشان رها سازد؟! چرا «زندگی» شان در بدن خلاصه شده و «آزادی» شان در بدننمایی؟! چرا از «زن»، عروسک خیابانی ساختهاند؟!