طی پستی در کانالهای تلگرامی بخشی از کتاب «هنر شفاف اندیشیدن» اثر «رولف دوبلی» به اشتراک گذاشته شده است. در این بخش از کتاب آمده است: هزارپایی بود که روی لبه میزی نشسته بود. ناگهان یک حبه قند خوشمزه آن طرف اتاق دید. او که باهوش بود شروع کرد به سنجیدن بهترین مسیر: از کدام پایه میز به سمت پایین بخزد و از کدام پایه میز به سمت بالا برود؟ کار بعدی این بود که تصمیم بگیرد کدام پا قدم اول را بردارد، بقیه پاها به چه ترتیبی حرکت را ادامه بدهند و... بعد تمام حالتهای مختلف را تحلیل و بهترین مسیر را انتخاب کرد و قدم اول را برداشت، با این حال هنوز آنقدر غرق در محاسبات و تفکر بود که وضعیت برایش پیچیده شد و برای مرور برنامهاش در همان قسمت مسیر ایستاد. آخر سر جلوتر نرفت و از گرسنگی مرد!
اگر زیاد فکر کنید، ذهن خود را از توانایی احساسات خود محروم میکنید. احساسات در مغز شکل میگیرد و واضح و روشن است. افکار منطقی هم همینطور. آنها فقط نوع متفاوتی از پردازش اطلاعات هستند، غریزیتر، اما نه لزوماً کمارزشتر. در حقیقت گاهی آنها توصیههای هوشمندانهتری ارائه میکنند. یک سؤال: چه زمانی به مغزمان و چه زمانی به قلبمان گوش کنیم؟
اگر کاری است که با فعالیتهای تمرین شده سروکار دارد، مثل مهارتهای موتورسواری یا سؤالاتی که هزاربار به آنها پاسخ دادهاید، بهتر است زیاد به تمام جزئیات فکر نکنید. چنین کاری توانایی درونی شما را برای حل مسئله تضعیف میکند. این موضوع در مورد تصمیمهایی که نیاکان عصر هجری ما با آن روبهرو بودند هم صادق است. مثل ارزیابی چیزهایی که قابل خوردن بودند، چه کسانی دوست خوبی برای ما خواهند شد و به چه کسی اعتماد کنیم. ما برای چنین مقاصدی میانبرهای ابتکاری ذهنی داریم که به وضوح از تفکر منطقی برترند، اما در موارد پیچیده مثل تصمیمهای مربوط به سرمایهگذاری، تأمل هوشمندانه انکارنشدنی است. سیر تکامل ما را برای چنین بررسیهایی تجهیز نکرده است؛ پس منطق بر شهود پیروز میشود.